سوژه‌ای عالی و کاملا داستانی است




عنوان داستان : یک ماجرای تلخ!
نویسنده داستان : داریوش اسمعیل زاده

از این داستان ویرایش جدیدی تحت عنوان «مسلخ» منتشر شده است.

چشمانم را لحظه ای می بندم.با آنکه اورکت سربازی تنم هست ولی بوضوح می لرزم. نسیم خنک سپیده دم پاییز، صورت نمناکم را می سوزاند.دقایقی قبل صورتم را شستم.صدای منشی دادگاه را می شنوم ولی کلماتش معنایی برایم ندارند.همه حواسم به کنارم هست.جایی که دست چپم را با دستبند به دست بهترین رفیق دوران دبیرستانم ، بسته ام.سعی میکنم به خودم مسلط باشم ولی بی فایده است.حسی گنگ و غیرقابل توضیح دارم.حسرت،افسوس،تعجب،ناتوانی و بدشانسی.چه بدشانسی بدتر از اینکه در روزهای پایانی خدمتت مامور حاضر درمراسم اعدام رفیقت باشی.نماینده پزشکی قانونی به طرف ما می آید.مقابل بهنام می ایستد ومعاینه اش می کند. سعی می کنم روبرو را نگاه کنم.حتی توان اینکه به مادر وبرادرش نگاه کنم را هم ندارم.میناخاتون وبهروز آن ور محوطه زندان ایستاده اند.حس می کنم بهنام دارد نگاهم می کند.برمیگردم وچشمانم در چشمانش قفل می شود.
از دیروز که فهمیده ام باید در مراسم اعدامش باشم یه ثانیه آرام نداشته ام.هرکاری کردم از زیر بار این کار دربروم اما نشد.چون چند روز به پایان خدمتم مانده مرخصی ندادند.از افسرنگهبان خواستم تا سرباز دیگری جای من باید ولی نتوانستم قانعش کنم.حس کرد می خواهم از زیر کار دربروم.نمی دانم چرا نخواستم برایش توضیح بدهم که این رفیق دبیرستان من است که حال قرار است من طناب گردنش بیاویزم.از همان روز اول مرام گذاشت در رفاقت.با صاحب ویدیو کلوپ که میخواست پول سی دی گم شده اش را با چک ولگد ازمن بگیرد، درگیر شد وحتی خسارت چند روز دیرکرد من را داد.من هم خرداد بدجوری جبران کردم وبا تقلب هایی که رساندم ،توانست یک ضرب در عربی وزبان قبول شود.همیشه می گفت« زبان مادری ام را بزور حرف می زنم اینا چیه دیگه»چندسالی بود که به محل ما آمده بودند.چند سالی همدم و هم کاسه بودیم.رفته رفته منم درسم افت کرد.من کنکور دادم وقبول نشدم.بهنام حتی کنکور هم نداد.می گفت درس برای سوسول هاست.با کفالت از سربازی معاف شدورفت دنبال کار.نجاری می کرد.کابینت سازی.یه مدتی ندیدمش.بعداینکه از آموزشی آمدم ،گفت کاروبار خوب است ولی با صاحب کار آبش تو یک جوی نمی رفت.بهنام کله شق بود و اوستاکاوه سخت گیر.می گفت می خواهم مستقل شوم.منکه افتادم سازمان زندان ها دیگرخبری ازش نداشتم تا آخرین مرخصی که رفته بودم خبردار شدم که برادر صاحب کارش را کشته است.دوران زندانش جای دیگری بود ولی ماه قبل اینجا منتقلش کردند تا همینجا حکمش را اجرا کنند.بعد از اینکه اینجا آمد یک بار توانستم چند کلامی با بهنام حرف بزنم.بهنام چهارشونه وبروبازو دار شده بود نی لعبک.تکیده ونزار.گفت که حالش از خودش بهم می خورد.بیشتر از غصه خودش ،دمغ حال مادرش بود.می گفت می داند حقش همین است ولی حق مادرش این نیست.بعد از آن افسر نگهبان منعم کرد که بهش نزدیک بشوم.
چشم از بهنام میگیرم و به میناخاتون نگاهی می اندازم.از همان دور برق اشک چشمانش دلم را درد می آورد.زنی مهربان وشیرین زبان که همه همسایه ها دوستش دارند.بهروز سر به پایین افکنده وهر ازگاهی چشمانش را خشک می کند.همه نگاه ها به سویی برمی گردد.خانواده اوستا کاوه می آیند.کاوه وزن برادرش وپسر بزرگش.از افسر نگهبان پرسیدم و گفت که هیچ شک وشبهه ای در پرونده بهنام نیست .به همین خاطر زود حکمش صادر شده.برادر کاوه به اون ظنین شده که به دخترش نظر دارد وطی یک درگیری کاوه اورا با چاقو کشته است.می دانستم بهنام ناموس می فهمد.خودش هم به من گفت که از تهمت طرف آنقدر ناراحت شده که کنترلش را از دست داده.مینا خاتون وبهروز به سمت آنها می دوند.اصلا صحنه زیرپا افتادن مینا خاتون چیزی نیست که طاقت دیدنش را داشته باشم.حال بهنام را چه کسی درک می کند.لرزش دستانش ،دستم را می لرزاند.شنیده ام که یک سال تمام درخواست بخشش کرده اند ولی اولیای دم کاوه فقط قصاص می خواهند.بیشتر از صدای ضجه و التماس میناخاتون،صدای هق هق بهنام آزارم می دهد.چرا بایدسرنوشتش این چنین باشد.کم کم تلالو آفتاب را روی دیوار میتوان دید.می دانم که اینطورنباید باشد.گویا روال این است که محکومی طلوع خورشید را نبیند تا بی جهت امید به زندگی نداشته باشد.قاضی کشیک دستور اجرا را داده ولی مادر وبرادر بهنام دست از التماس نمی کشند.سرباز دیگری آنهارا از خانواده کاوه جدا می کند.قاضی دستور می دهد که بهنام را پای چوبه ببرم.چه حسی دارم؟ افسوس،ناامیدی،حسرت و بدشانسی.چرا من باید رفیق و هم محلی ام را پای دار ببرم.بهنام با قدم هایی لرزان که روی زمین کشیده می شوند،همراهم می آید.از پله های آهنی بالا می رود.نگاهم را از نگاه افسرنگهبان می دزدم.گویا متوجه استیصال و دستپاچگی ام شده است.کی میتوانم صدای ناله میناخاتون را هنگامی که طناب را دور گردن بهنام می اندازم،فراموش کنم؟از پله ها پایین می آیم وبه چشمان ناامید بهنام نگاهی می اندازم وسری به تاسف تکان می دهم واشک راه نگاهم را می بندد. نوبت ماموریست که اهرم را بکشد وزیر پای بهنام خالی شود.من با دستم چشمان خیسم را میمالم ونمی خواهم که چیزی ببینم.لحظه ای سکوت و جیغ های میناخاتون.ناگهان فریاد قاضی کشیک مرا به خود می آورد.«بدو بگیرش».گیج، نگاهش میکنم.خودش به طرف بهنام می دود.قاضی دوان دوان می گوید «رضایت دادن بدو».باسرعتی باورنکردنی قبل از او روی سکو می پرم وپاهای بهنام را که درحال تکان های شدید است میگیرم.با تمام توانم بالا نگهش می دارم تا بقیه کمکم کنند.صدای خداراشکر وصلواتی می شنوم.پلک های خیسم نمی گذارند دقیق ببینم ولی انگار میناخاتون پای زن برادر کاوه را می بوسد.
* * *
درحال پر کردن فرم استخدامی شرکتی هستم.چند هفته ازپایان خدمتم گذشته وهمه این مدت در پی استخدام بوده ام.مادر درحال رفو کردن پیراهنی کهنه است.
من:«مادر من چرا چشماتو اذیت می کنی؟اون پیرهن دیگه وقتشه که دستمال بشه»
مادر:«نه چیزیش نیست که.کفر نعمته.همین میناخاتون از رویه وآستر کت پاره بابات یه کت کوچیک درست کرد.داد به من.عین تو بازار».
سری تکان می دهم.
من:«کاش بهنام عقل داشت می نشست این چیزارو از مادرش یاد می گرفت.هر کدوم یه حرفه هست واسه خودش.
در باز می شود وپدر داخل می شود.پکر وگرفته است.
مادر:«خدا بد نده .چی شده؟»
پدر نگاهی به من می اندازد.درحالی که کتش را در می آورد حرف می زند.
پدر:«این پسر میناخاتون.چقدر بدشانسه.از طناب دار جست واز دست عزرائیل نه.مرخصی بهش دادن بیاد خونه.تو بزرگراه تاکسیش رفته زیر تریلی.بار آهن تریلی ریخته رو ماشین.تا بخوان درش بیارن فوت کرده.همین آلان....»
باقی حرف های پدر را نمی شنوم.بی اختیار بلند می شوم ولب پنجره می نشینم.این دیگر چیست؟تقدیر است؟عدالت خدا؟ بدشانسی؟
پایان........
نقد این داستان از : قاسمعلی فراست
سلام به هم صدای عزیزم داریوش‌خان اسماعیلی عزیز دل. درود و خسته نباشی.
چه سوژه خوبی برای داستان انتخاب کرده‌ای. هم کاملا داستانی است و هم از ظرفیت‌های لازم برخوردار.به حسن انتخاب شما تبریک و زنده‌باد می‌گویم، اما چند نکته:

اسم داستان، به زیبایی سوژه نیست. نه که اسم بدی باشد، اما وقتی سوژه‌ای به این پر قدرتی انتخاب می‌کنی، توقع ازت بالا می‌رود و خواننده منتظر است که بقیه اجزای داستان هم به همین پختگی و سختگی کنار هم باشند. شاید عبارت «تلخ» هم اسم را خراب کند. اجازه بده خواننده این تلخی را کشف کند و من و شما در این‌باره قضاوتی نکنیم.
پیشنهاد می‌کنم از اول نگو که قرار است دوستت را به پای چوبه دار ببری. از استیصال خودت بگو و درماندگی شدیدی که در انجام این وظیفه طاقت‌فرسا به عهده گرفته‌ای. بگذار مخاطب کم کم کشف کند که جریان چیست. این که نویسنده حالی خواننده کند که موضوع چیست، راحت‌ترین کار است، اما پرداخت حرفه‌ای این است که نویسنده تصویر بدهد و خواننده با کنار هم چیدن این تصاویر، خود کشف کند که آهان! فهمیدم! این دو با هم دوست هستند و چقدر سخت است که دوستی، دوست عزیز خودش را ناخواسته به پای دار ببرد.
پیشنهاد بعدی این است که روی اضطراب و درماندگی سرباز بیشتر تاکید شود. البته این کار را تا حدودی انجام داده‌ای، اما داستان ظرفیت این را دارد که آن دلهره‌ها و اضطراب‌ها را بیشتر ببیند.
شاید بهتر باشد که مامور به سرباز شک کند. حتی به او نهیب بزند و او را دست و پا چلفتی ببیند. بعد هم خود مامور در بماند که این سرباز، سرباز همیشگی نیست! چرا؟! چی شده که امروز اینقدر درمانده و گم وگیج شده؟! این حالات را اصلا نباید مستقیم گفت. فقط و فقط و فقط باید نشان داد. باید تصویر کرد و این خواننده است که باید منظور من و شما را کشف کند.
گمان می‌کنم توضیح پایانی داستان، چندان لازم نباشد. اتفاق بعدی که برای شخصیت اصلی داستان می‌افتد، اضافه است. و تازه به فرض هم که اضافه نباشد، دست‌کم جا نیفتاده و به‌اصطلاح در نیامده. اگر خیلی اصرار داری که به داستان حتما اضافه‌اش کنی، فکری برای جا انداختنش هم باید کرد. ترجیح من این است که از خیرش بگذری و نگران از دست دادنش نباشی.
خیلی خوشحالم که نوشته‌ات را می‌خوانم. امیدوارم شاهد آثار درخشان بعدی آن هم باشم. مطمئنم اگر با وسواس و سخت‌گیری به نوشتن ادامه دهی، به این مرحله حتما خواهی رسید.
دوستت دارم و سربلند ببینمت

منتقد : قاسمعلی فراست

متولد گلپایگان، تحصیل‌کرده دانشکده هنرهای زیبای دانشگاه تهران و مدرس داستان‌نویسی در همین دانشکده، مدیر سابق گروه ادب و هنر تلویزیون و ادبیات داستانی ارشاد.



دیدگاه ها - ۱
داریوش اسمعیل زاده » سه شنبه 11 آبان 1400
سلام.عرض ارادت خدمت جناب فراست.واقعا سپاسگذرام بابت وقتی برای داستان اینجانب گذاشتید.نقد باارزشتان را سرلوحه کارهایم قرار خواهم داد.قلم ونگاهتان مانا.

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت