داستان خوب یعنی توجه به «رنج‌آوری کیفیت»




عنوان داستان : زور
نویسنده داستان : عباس زال زاده

زور
نویسنده: عباس زال‌زاده
صبح که می‌شود از اتاق کوچک ته حیاط خانه‌ات بیرون می‌آیی، به آفتاب که تازه بیدار شده چندتا ناسزا می‌گویی، بعد آفتابه را سر حوض پر می‌کنی، میروی مستراح که چاهش پر شده و هرچه آب می‌ریزی گُه پایین نمی‌روند، توی کاسه‌ی نیمه شکسته‌ی روشویی، آب به صورتت می‌زنی و با گوشه‌ی پیراهنت خشکش می‌کنی و به اتاق بر می‌گردی، دیوار‌ها نم کشیده‌اند مثل زندگیت، بوی نا می‌دهند، مثل زندگیت، تیرک‌های سقف را موریانه خورده، مثل زندگیت، از سقف خاک می‌‌ریزد، باز هم بگو خاك بر سرت، چای تمام شده، تیکه نان لواش را از دیگ‌نان برمی‌داری و سق می‌زنی، کلید موتور هفتادت را در جاسویچی می‌چرخانی و هندل می‌زنی، یکبار، روشن نمی‌شود، دوباره، بازهم روشن نمی‌شود، تُفی به زمین می‌اندازی، موتور را می‌بًری توی کوچه و هلش می‌دهی، توی سرازیری پشت مسجد روشن می‌شود، هوا گرم است، زمین از شرجی دیشب هنوز نم دارد.
فاضلاب خیابان لیان بالا زده، همه جا بوی تعفن می‌دهد، از پیاده‌روی کنار مغازه‌ها می‌روی که پشنگه نخوری، صبح لیان خلوت است، اگر مثل شهردارِ بندر صفورهای شهرداری را بحساب نیاوری.
با دنده دو تا خود گمرک تخت گاز می‌روی، موتورت به ژاپنی ناسزا می‌گوید، اما تو اعتنايي نمی‌كني، به گمرک که برسی هانی‌سیا جلو می‌آید و می‌گوید:
- دیشب دنیا اومد، اسمشم هم گذاشتیم رجب!
ابرویت را در هم می‌کشی و می‌گویی:
- کرایه خانه را کِی می‌دهی؟ دو ماه اجاره‌ات عقب افتاده.
سرش را پایین می‌اندازد،
دوباره می‌گویی:
- تا آخر ماه کرایه آوردی که هیچ! واِلّا، فکر جا کن!
دستت را می‌گیرد و می‌گوید:
- تا آخر هفته حقوق می‌دهند!
می‌گویی:
- اجاره‌ی این ماه برای رجب، فقط عقب افتاده‌ات را بیاور.
می‌خواهد دستت را ببوسد، خودتت را عقب می‌کشی، از جلو نگهبانی که رد شدی، دوباره می‌اُفتی روی تنه‌ی موتور و صاف می‌آیی جلو اسکله، از دکه‌ی غلام‌کله دو پاک سیگار ونستون می‌خری، یکی را می‌ذاری توی جورابت و سر یکی دیگه را باز می‌کنی و یه نخ روشن می‌کنی و می‌روی دم لنج ناخدا عثمان، موندو حمال کارتن بزرگی را بغل کرده، از انبار لنج بالا می‌آید، خیس عرق است، نگاهش که به تو می‌اُفتد صدایش را کلفت می‌کند و می‌گوید:
- پس چرا دیر کردی؟ تو كه براي بيرون كرئنمون خيلي فلفلي بودي! قرار بود ساعت شش اینجا باشی!
جوابش را نمی‌دهی، فقط نگاهش می‌کنی، با چشم به او می‌فهمانی حالا که خانه‌دار شدی دُم دَر آوردی!
دوباره می‌گوید:
- بیا کلیدت را بردار، خونه‌رو تخلیه کردم.
کلید را می‌گیری و سوار موتور می‌شوی و دوباره هندل می‌زنی و دوباره روشن نمی‌شود و علی‌کُرده را صدا می‌زنی، هُل می‌دهد، موتور ناله می‌کند و پُق پُق پُق کنان روشن می‌شود و با همان دنده دو می‌روی تا می‌رسی دم در نگهبانی، کاظم از اتاقک نگهبانی بیرون می‌آید، دستش می‌لرزد، می‌گوید:
- عامو رجب بخدا هنوز حقوق ندادن.
و مي‌رود توي اتاقك نگهباني، یک گونی برنج هندی می‌آورد، آن را دو دستی به تو می‌دهد، گونی را می‌گیری، زیپش را باز می‌کنی، چهارتا گوشی آکبند توشه، می‌گویی:
- این جای دو ‌تا اجاره عقب افتاده‌ات، یه هفته دیگه حقوقت ‌دادن، کرایه این ماه هم میاری، خلاص!
حرفی نمی‌زند. از کنار گمرک می‌روی تا برسی مغازه‌ی خاله‌خاور، پنج ‌تا تخم‌مرغ می‌خری و از نانوایی کَل عبدل سه‌ تا نان می‌گیری و سوار موتور روشنت می‌شوی، از خیابان ساحلی می‌روی سمت خانه‌ات.
کوچه را تازه کنده‌اند، موتور را خاموش می‌کنی و با خودت کشان‌کشان می‌بری و به شهرداری فحش می‌دهی، درِ خانه باز است، دختر و پسر کَل نجف، مستاجرت در حیاط بازی می‌کنند، زنش تازه مُرده، موتور را توی حیاط می‌گذاری و بی‌اعتنا به داخل اتاق می‌خزی، کولر گازی را روشن می‌کنی و جلوی تلوزیون می‌نشینی، عبدالحلیم که می‌خواند تو به یاد صفیّه زن اوّلت می‌افتی، به شوخی می‌گفت:
- بخوان رجب صدات مثل عبدالحلیمه!
و تو می‌خواندی و او می‌خندید. روشنی غروب اتاق را در سایه روشن نگاه داشته، از جایت بلند می‌شوی و می‌روی توی حیاط، بچه‌ها هنوز در گِل‌ها می‌پلکند، گوشه گوشه‌ی حیاط را جستجو می‌کنی، زیرشلواریت را تا بالای نافت می‌کشی و ازشان می‌پرسی:
- خدیجه را ندیده‌اید؟!
بِروبِر نگاهت می‌کنند، از توی خاک‌ها بلند می‌شوند، دستشان را می‌تکانند و شانه‌هایشان را بالا می‌اندازند و نَه آهسته‌ای می‌گویند و به اتاق خودشان می‌روند، بر می‌گردی بروی، پایت به رینگ استیل دوچرخه‌ی بچه‌ها می‌خورد و نزدیک است بیفتی توی حوض، شاخه‌ی درخت لوز را می‌گیری‌، اگر یک چشمت باباقوری نبود شاید بهتر می‌دیدی، مادرزادی پرده‌ی سیاهی روی تخم چشم چپت بوده، از روزی که به جای دارچین روی شله‌زرد حاج‌کریم زردچوبه ریختی و خدیجه و زن‌های محل بهت خندیدند فهمیدی دو چشم بهتر از یه چشمه، ننه‌ات گفت:
- رجبو چه می‌کنی؟!
با همان یک چشم خدیجه را دیدی، یک دل نه که صد دل عاشقش شدی، جوان بود و خوش بروروی، اینقدر رفتی و آمدی تا مَشتی حیدریخی راضی شد دخترش را به تو بدهد، راضی نمی‌شد، می‌گفت:
- تو اگه زن نگهدار بودی، صفیّه را می‌بردی درمانگاه تا نمیره!
آخرش اینقدر خودت و ننه‌ات رفتی و آمدی تا راضی شدند.
زندگیِ خوبي داشتی تا شبی که کاپتان ‌ایرج را دعوت کرده بودی خانه، خواستی چای بریزی، چشمت ندید، همه را ریختی توی سینی و خدیجه و کاپتان ‌ایرج بهت ‌خندیدند، کاپتان رو کرد به تو و گفت:
- زن زیبایی داری پیرمرد! چطور مشتی‌‌حیدر راضی شده خدیجه را به تو بدهد.
و دوباره خندیدند.
با کاپتان رفیق شده بودی چون می‌خواستی خالق را ببرد توی نفتکش کار کند، گفته بود:
- چون جوان زرنگی است می‌گذارمش توی موتورخانه، آنجا کار یاد می‌گیرد، مکانیک کشتی حقوقش خوبه.
تو هم از خداخواسته قبول کرده بودی. بعد از آن، ایرج هر شب می‌آمد خانه‌ی شما، شام می‌خورد، گپی می‌زدید و تا نصف شب می‌ماند.
می‌روی سمت کوچه، کنار در چُمبَک می‌زنی و به ته کوچه نگاه می‌کنی، ‌کَل نجف را می‌بینی که چندتا ماهی صبور توی پلاستیک گذاشته.
- خدیجه را ندیده‌ای؟
- نه!
- ظهر که از مسجد اومدی، خونه بود؟
- ظهر بعد فاتحه‌ی مراد رفتم خونه‌شون برا نهار، عجب قیمه‌ای...
نمی‌گذاری حرفش را تمام کند، ماهی را از دستش می‌گیری، می‌گویی این بجای اجاره‌ی ماه قبلت و دوباره بر می‌گردی داخل، توی طارمه می‌نشینی، یک نخ ونستون گوشه‌ی لبت می‌گذاری و فکرهای جورواجور می‌کنی؛ شاید رفته باشه عالی‌آباد خونه‌ی پدر و مادرش، نه با مَشتی‌حیدر قهره، نباید جای دوری رفته باشه.
از درِ حیاط می‌زنی بیرون، هیچ‌جا خبری نیست، تا سر گذر می‌روی، صدای موتور می‌پیچد دَر گوشَت، باید صدای موتور خالق باشد، صدا قطع می‌شود، خالق را می‌بینی که نفس‌ نفس‌زنان موتور را با خود می‌کشد و به شهردار فحش می‌دهد و می‌آید، موقعی که به تو می‌رسد ازش می‌پرسی:
- خدیجه را ندیدی؟
موتور را داخل حیاط می‌برد، کارتن ادکلن‌ها را از ترک موتور باز می‌کند و می‌برد توی اتاق، برمی‌گردد، دوباره می‌پرسی:
- خدیجه را توی راه ندیدی؟
- نه مگه خونه نیست؟
و جوابش را که ندادی خواهد گفت:
- شاید رفته باشه حسینیه، ناراحت نباش، هرجا رفته باشه حالا سر و کلّه‌ا‌ش پیدا می‌شه.
آنوقت هر دويتان می‌آیید روی سَکوی جلوی در روبروی هم می‌نشینید، سیگاری تعارفت می‌کند و دو نفری چشمان منتظرتان را به ته گذر می‌دوزید.
خالق می‌رود داخل، می‌گوید:
- پسر ابوالقاسم هم میاد خیابون لیان بساط می‌کنه، عطر می‌فروشه، این شغل دیگه درآمد نداره، دست زیاد شده، چند روز عید که مسافر میاد خوبه، توی تابستون مشتری کم می‌شه!
می‌گویی:
- املاکی خوبه، املاک!
- کاش کار نفتکش جور می‌شد، اگه این کاپتان ایرج بی‌پدر کاری تو نفتکش برام جور می‌کرد، خیلی خوب می‌شد.
اسم کاپتان ایرج را که می‌شنوی بلند می‌شوی می‌دوی توی اتاق، درِ گنجه‌ی لباسی را باز می‌کنی، لباس‌های خدیجه را کنار می‌زنی، صندوقچه‌اش را می‌گذاری روی طاقچه، طلاهایش نیست، بر می‌گردی تا کمر توی گنجه می‌روی، عبا و کفش‌هایش که از بحرین برایش آورده بودی هم نيست، لاجون عقب می‌روی، سرت سنگین می‌شود و از پشت می‌نشینی روی زمین، سیگار گوشه‌ی لبت می‌ماند، باد کولر خاکسترش را روی زمین می‌ریزد، از بغل به دیوار تکیه می‌دهی، چشمهایت راه می‌کشد، اگر فکری که می‌کنی راست در بیاید، وقتی خالق دستش به آنها نرسد تو را خواهد کشت.
هوا دیگر تاریک شده، موتور خالق را بیرون حیاط می‌بری، روشنش می‌کنی، کلید چراغش را می‌زنی، وقتی روشن نشد محلش نمی‌گذاری و همانطور می‌گذاری و می‌روی تا موتور جلوی مطب دكتر طبيب می‌افتد توی گود شهرداری، موتور می‌آید رویت، به زحمت موتور را می‌زنی کنار و می‌نشینی به سر زانویت دست می‌کشی، پاره شده، تَری گرم خون را حس می‌کنی اما نمی‌بینی، بلند می‌شوی لگدی به موتور می‌زنی:
- گورپدرت!
بلندش می‌کنی، می‌خواهی روشنش کنی، گردنش شکسته، تکان نمی‌خورد، همانجا به دیوار مطب تکیه‌اش می‌دهی.
از زیر شناشیر عمارت مَلکِمی رد می‌شوی و لنگان‌لنگان راه می‌افتی، اگر همینطور بروی تا ملی نفتکش ربع ساعت بیشتر راه نیست، وقتی ایرج را توی خوابگاه ببینی خیالت راحت می‌شود، اما اگر پیدایش نکنی آبرویت رفته، چه میکنی! اگر با هم رفته باشند چه! همه‌ی بندر خبردار می‌شوند و آبرو برایت نمی‌ماند‌. بیچاره خالقو را بگو!
ياد حرف‌هاي ديشب توي مسجد افتي، كريموكماچي مي‌گفت:
- تو فکر می‌کنی کاپتان بهزاد واصه چی می‌رفت خونه‌ی ابوطالب، واصه چای خوردن؟! نه والا! واصه زنش می‌رفت، این کاپیتان‌ها همه‌شون همینطورین، پول دارن می‌افتند دنبال زن و دخترای بندر، چشاشونم هیزه!
وقتی برگشت اگه مشتی حیدر نکشتش بی‌غیرت عالمه و تو عرضه‌ی کشتن نداری، توی شهر کاپیتان کشتی یعنی سرور، یعنی آقا، او می‌تواند بچه‌ی تو را سرکار بفرستد، مردم همه احترامش می‌گذارند.
دوباره ياد ابوطالب افتاد، تا بخوره کاپتان‌بهزاد رو کتک زد، سرکاراستوار بهمنی گفت:
- پدرسوخته حالا به یه کاپیتان کشتی بند می‌کنی؟ یه پرونده برات بسازیم که اگه حبس ابد نَری، ده سال حبس رو شاخش باشه!
عوضش اون یارو کاپتان مشهدیه یادته! همون که کاپتان دوم رافائل بود، دختر اسکندر رو ‌‌برد شیراز و هزارتا برنامه داشت ‌، بیچاره خانوده‌‌اش هر جا عارض شدند تحویلشان نگرفتند، نه پاسگاه، نه اداره بندر، نه دادگستری، آخرش از روی ناچاری دست دختره‌رو گرفتند رفتند جزیره‌ی فارسی، از زور بی آبرویی رفتند، وگرنه مُردِها می‌روند جزیره!
عمارت امیریه رو که رد کردی چراغ‌های ملی نفتکش پیدا می‌شوند، قدم‌هایت را تند می‌کنی تا می‌رسی به در نگهبانی، حبیب سلام می‌کند، مستاجرت است، جوابش را نمی‌دهی و می‌روی توی محوطه، ساختمان اداری را که می‌خواهی رد کنی علی عصفوری دعوتت می‌کند به چایی، سرت را تکان می‌دهی و بر‌میگردم می‌گویی تا زودتر یقه‌ات را خلاص کنی، لنگان‌لنگان از خوابگاه ملوانان و تکنسین‌ها رد می‌شوی تا می‌رسی به خوابگاه‌های ویلاییِ کاپتان‌ها، يكي اتاقش را نشانت می‌دهد، در اتاق باز است، هم‌ اتاقیش را می‌بینی که روی تخت افتاده و تلوزیون نگاه می‌کند، سراغ کاپتان ایرج را که بگیری با زبان هندی چیزی می‌گوید که نمی‌دانی چه بلغور کرده، علی عصفوری مي‌رسد، دستت را می‌گیرد و می‌بردت داخل اتاق و یک استکان چای دستت می‌هد.
- آقا علی! نمی‌دونی کاپتان‌بهزاد کجاست؟
- نه!؟
- کارش داشتم!
- می‌پرسم برات
تلفن را بر می‌دارد، آن سمت خط می‌گویند:
- نفتکششان امروز رفت برزیل.
تو خُشکت خواهد زد و به دیوار تکیه خواهی داد ، استکان نزدیک لبت، میان مشتت خواهد ماند و دلت برای آبرویت و جوانی خالق و مشتی‌حیدر‌یخی خواهد سوخت.
در تاریکی شب هانی‌سیا را می‌بینی که رجب را بغل کرده و از مطب دکترطبيب بیرون می‌آید، رجب بی‌تابی می‌کند، به یاد کاظم، کَل‌نجف و حبیب می‌افتی، زورت به این بیچاره‌ها می‌رسد، حالا دیگه گلایه نمی‌کنی که چرا خدا حق امیرو نزول‌خور را نمی‌ذاره کف دستش یا بچه‌ی مرادو که سرطان دارد را شفا نمی‌دهد، با خودت مي‌گويي:
- زور! اگر زورت نرسد خدا هم که باشی کاری ازت بر نمی‌آید .
نقد این داستان از : یزدان سلحشور
آقای عباس زال‌زاده سلام.
کلاً نوشتن، هیچ وقت کار آسانی نبوده با این همه، همه‌ی ما درگیرِ نه آسان‌تر کردن‌اش که دشوار نمودن‌اش هستیم! تعجب می‌کنید؟ این یک واقعیت است. اگر نوشتن را «رنجی مدام» بدانیم چون همیشه بحث کیفیت در میان است باید آن را «رنجی باکیفیت» هم بنامیم یعنی هر چه بر این رنج بیفزاییم باکیفیت‌تر می‌شود! البته همه‌ی چیزهای خوب دنیا، چیزهای رنج‌آوری هستند تصور اینکه یک ورزشکار حرفه‌ای، بدون رنج [و بیشتر از آن «افزایش رنج»] به موقعیتی دلخواه رسیده باشد تقریباً غیرِ ممکن است. بخشی کوتاه از یک مصاحبه را بخوانیم: «ژرژ پلیمتون: آیا در پرداخت و دوباره خواندن کارهای‌تان وقت زیادی صرف می‌کنید؟ همینگوی: فرق می‌کند. قسمت آخر کتاب وداع با اسلحه را فقط یک بار نوشتم اما انتهای آن را برای آنکه کاملا راضی شوم سی و نه بار تغییر دادم! ژرژ پلیمتون: به نظر شما بهترین تمرین فکری برای کسی که می‌خواهد نویسنده شود چیست؟ همینگوی: چاره‌ای ندارد جز آنکه تا گردن در اشکالات فرو رود و اول متوجه شود که خوب نوشتن نه تنها مشکل بلکه تقریباً غیر ممکن است.» در جستجویی که در اینترنت داشتم به انتشار «زور» در دو سایت تخصصی دیگر هم رسیدم و البته به انتشار آثاری دیگر از شما که نظرات مثبتی را هم در پانویس رقم زده بودند مثل: «این داستان را خواندم. می‌توان گفت بهترین راه برای شناخت فرهنگ‌ها همین داستان است من داستان قبلی ایشان را نیز خوانده بودم اما در این نوشته ایشان به بلوغ رسیده‌اند و مرا به زادگاه خودم بردند. بسیار زیبا بود» اینکه شما، هم در حوزه داستان کار می‌کنید هم شعر، خبر خوبی‌ست [اگر بتوانید از دخالت این در آن و آن در این که مکافات‌زاست، پیشگیری‌ کنید؛ البته داستان‌ها را بیشتر پسندیدم تا شعرها را بنا بر این رویکرد، که درباره هر دو می‌نویسم خوب یا بد] خوبی قضیه این است که اغلبِ دوستانی که در یکی از این دو حوزه کار می‌کنند سیرِ مطالعاتی‌شان را منحصر به همان حوزه می‌کنند و در نتیجه صدمه می‌بیند کارشان؛ گرچه این نکته را باید مدِ نظر داشت که به رغمِ حضور و وجود شباهت‌های شگردی میانِ شعر و داستان، باید از «قاطی شدن این دو در متن» پیشگیری کرد مگر اینکه نبوغ و تسلطی وجود داشته باشد نظیر بوکوفسکی که شخص رمانی بنویسد که یک فصل‌اش به شعر باشد یک فصل‌اش به نثر! [بر روی سنگ قبر او این عبارت خوانده می‌شود: «Don't Try» (تلاش نکنید) به قول «لیندا لی بوکوفسکی» منظور از سنگ نوشته قبر شوهرش چیزی شبیه به این گفته‌است: «اگه شما تمام وقت‌تان را برای تلاش کردن صرف کنید، آنگاه همه آن چیزی که انجام دادید تلاش کردن بوده. پس تلاش نکنید. فقط انجامش دهید.»] «زور» داستانی خواندنی‌ست و گرچه همچون اغلبِ داستان‌های اجتماعی اواخر دهه چهل و تقریباً تمام دهه‌ی پنجاه، در مورد آدم‌های فرعی که در محدوده‌ی خرده‌روایات حضور دارند، بیشتر با تیپ روبرو هستیم تا شخصیت، اما آدم اصلی تقریباً خوب درآمده و ما با «شخصیت» روبروییم و «من‌راوی» هم که «ستار العیوب» است در داستان. [گرچه می‌تواند داستان‌نویس را هم با این «عیب‌پوشی‌هایش» زمین بزند که اغلب هم می‌زند و امیدوارم شما را زمین نزند در آثاری دیگر.] گفتم شخصیتِ اصلی «تقریباً خوب درآمده» و دلیل‌اش هم این است که به شکلِ خودکار خوب درنیامده بلکه متأثر از پیش‌فرض‌های نویسنده شکل گرفته که مثلاً یک آدم داریم که در جامعه‌ای «زور در زور» حالا «لولا» شده و با نشان دادن «لولا»، می‌شود هم «در» را نشان داد هم «چارچوب» را. [این نگاه را هم در داستان‌های اجتماعی دهه‌های چهل و پنجاه شاهد بوده‌ایم که داستان را عمیقاً متصل می‌کرد به «پیش‌فرض‌های اجتماعی نویسنده» نه «چند و چون شکل‌گیری شخصیت و موقعیت».] اینکه این «لولا» که زورش به خیلی‌ها می‌رسد در نهایت زندگی درب و داغانی دارد، فقط منحصر به نیمه‌ی دوم داستان نیست از همان اولِ متن، به نظرم حتی در تصویر کردن‌اش افراط هم می‌شود تا مطابق با «پیش‌فرض‌های نویسنده»، مخاطب به نوعی «استعاره» برسد که باز هم این از همان دست رویکردهای داستان اجتماعی دهه‌های چهل و پنجاه است: «صبح که می‌شود از اتاق کوچک ته حیاط خانه‌ات بیرون می‌آیی، به آفتاب که تازه بیدار شده چندتا ناسزا می‌گویی، بعد آفتابه را سر حوض پر می‌کنی، می‌روی مستراح که چاهش پر شده و هرچه آب می‌ریزی گُه پایین نمی‌رود، توی کاسه‌ی نیمه شکسته‌ی روشویی، آب به صورتت می‌زنی و با گوشه‌ی پیراهنت خشکش می‌کنی و به اتاق بر می‌گردی، دیوار‌ها نم کشیده‌اند مثل زندگیت، بوی نا می‌دهند، مثل زندگیت، تیرک‌های سقف را موریانه خورده، مثل زندگیت، از سقف خاک می‌‌ریزد، باز هم بگو خاك بر سرت، چای تمام شده، تیکه نان لواش را از دیگ‌نان برمی‌داری و سق می‌زنی، کلید موتور هفتادت را در جاسویچی می‌چرخانی و هندل می‌زنی، یکبار، روشن نمی‌شود، دوباره، بازهم روشن نمی‌شود، تُفی به زمین می‌اندازی، موتور را می‌بًری توی کوچه و هلش می‌دهی» نکته‌ی دوم که به نظرم می‌رسد این است که «لحن من‌راوی» چندان با آدمی که می‌خواهید تصویرش کنید مطابق نیست. به چه شکل؟ اول اینکه این «لحن» و «جمله‌بندی» و «نوع نگاه به دنیا»، هم در چارچوب «حافظه جمعی ما از داستان‌نویسی این چند دهه» و هم در «جزئیاتِ گاه شاعرانه جمله‌ها» مالِ آدمِ جوانِ دست به دهانِ نیمه‌روشنفکر یا تمام‌روشنفکری‌ست که می‌تواند حتی خودِ نویسنده باشد [شک است دیگر! وقتی مثل موریانه می‌افتاد به جانِ ذهنِ مخاطب، دیگر دست‌بردار هم نیست!] و با تصویری که ساخته می‌شود از این آدم، سازگار نیست: «فاضلاب خیابان لیان بالا زده، همه جا بوی تعفن می‌دهد، از پیاده‌روی کنار مغازه‌ها می‌روی که پشنگه نخوری، صبح لیان خلوت است، اگر مثل شهردارِ بندر صفورهای شهرداری را به حساب نیاوری. با دنده دو تا خود گمرک تخت گاز می‌روی، موتورت به ژاپنی ناسزا می‌گوید» جنوبی‌ها، برای درآوردن شخصیت و موقعیت و لحنِ داستان، از دهه‌های سی به این سو، خیلی وابسته به زبان و کلام و لحن همینگوی [در آثار ترجمه‌شده] بوده‌اند اما نکته مهم این است که خودِ همینگوی هم، آدم‌ها را با لحن و جهان‌بینی‌شان می‌ساخت نه با «پیش‌فرض»های خود. پیشنهادم این است که اگر «داستان و نقد داستان» احمد گلشیری را نخوانده‌اید که بخوانید و اگر هم خوانده‌اید مجدداً بارها بخوانید. [در کتابخانه‌های نهاد کتابخانه‌های عمومی کشور در دسترس است.] منتظر آثار تازه‌تان هستیم. پیروز باشید.

منتقد : یزدان سلحشور

یزدان سلحشور متولد 13 آذر 47 در رشت. شاعر، نویسنده، منتقد[ادبی-سینمایی]، مدرس، ویراستار، روزنامه‌نگار، داور دو دوره جایزه جلال آل‌احمد و دو دوره جشنواره شعر فجر و جوایز ادبی دیگر از جمله جایزه نیاوران



دیدگاه ها - ۱
عباس زال زاده » دوشنبه 10 آبان 1400
درود و احترام نقدتان را خواندم و چه استادانه شاگرد خود هدایت نمودید، به گوش جان شنیدم و با افتخار می‌آموزم. سپاس

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت