پیام داستان باید منطبق بر فهم و درک و ظرفیت مخاطب طراحی شود.



عنوان داستان : یک دوستیِ قدیمی

خیلی سال بود که در این غار به سر می‌برد و حسابی بهش عادت کرده بود انگار که خودش هم جزیی از این غار شده بود. به نظر او اینجا بهترین جای دنیا بود، یک عالمه موجودات عجیب و غریب و ریز و درشت کنار هم زندگی می‌کردند. کرم‌های عجیب و غریب، مگس‌های ریز و درشت، سوسک‌هایی که هر کدام برای خودشان شکلی داشتند. یک روز که داشت از دیدن چرخ زدن مگس‌ها لذت می‌برد ناگهان چشمش افتاد به موجودی عجیب با بالهایی پهن، که پرواز کنان وارد غار شد. انگار داشت بالهایش را با زحمت تکان می‌داد، مگس‌ها و پشه‌ها و سوسک‌ها اینطور نبودند آنها خیلی تند بالهایشان را تکان می‌دادند، و خیلی تند به این طرف و آنطرف می‌رفتند اما این موجود تازه وارد خیلی با آنها فرق داشت خیلی یواشتر حرکت می‌کرد و بالهای بزرگش اصلا صدا نداشت، کمی که نگاهش کرد به نظرش رسید او را قبلا دیده، بله آن موجود را قبلا یک جا دیده بود. به بغل دستی‌اش نگاه کرد و با تعجب پرسید
_ این چیه دیگه؟
_ نمی‌دونم! اما هر چی هست خیلی برام آشناست
_ گوشاتو تیز کن ببین مگسا هیچی دربارش نمی‌گن!
و با هم خیره شدند به مگس‌هایی که صدای وزوزشان همیشه بلند بود
_ویییییز این اینجا چیکار می کنه؟
_ زززز حتما اشتباهی سر ازززززز این غار در آورده ززز
_ آره بابا،وییییییییز پروانه رو چه به غار
تا اسم پروانه را شنید چشم‌هایش گرد شد و در حالی که به فکر فرو رفته بود آرام و زیر لب گفت:« آهاااان… پروانه! خیلی وقت بود که یه پروانه ندیده بودم»
خوب تماشایش کرد، سعی کرد کمی خودش را تکان دهد و جلو برود و از نزدیک نگاهش کند اما اصلا نتوانست، آنقدر سنگین شده بود که نمی‌توانست تکان بخورد، آخرین باری که یک پروانه دیده بود در یک خواب بود که نمی‌دانست خواب خوبی بوده یا خوابی بد! خواب دیده بود دارد با یک عالمه آب روی زمین به سرعت پیش می‌رود و صدای خنده‌اش همه جا را پر می‌کند از میان سنگها عبور می‌کند از کنار گلهای خوشبو رد می‌شود، ناگهان به یک سنگ برخورد می‌کند پرت می‌شود توی هوا و از کنار یک پروانه رد می‌شود، او را نگاه می‌کند به بالهای خوش‌رنگش، به بال زدن آرامَش و همانجا از خواب می‌پرد. از خواب که پرید چند لحظه‌ای مات و مبهوت بود همانطور سرگردان دور و برش را نگاه می‌کرد، مگس‌ها داشتند مثل همیشه وز وز می‌کردند، و کرم‌ها هم سر جایشان وول می‌خوردند. کرم‌هایی سفید و نرم که روی هم سر می‌خوردند، و بدون اینکه یکبار دعوایشان شود و صدایی ازشان بلند شود مدتی طولانی کنار هم که چه عرض کنم روی سر همدیگر زندگی می‌کردند. حال عجیبی داشت در خواب چیزی را دوست می‌داشت و از دیدن مناظری لذت می‌برد که در بیداری دوستشان نداشت، در خواب پروانه‌ها برایش زیبا بودند اما در بیداری مگس‌ها ، در خواب بوی گل‌ها را دوست داشت اما در بیداری بوی غار را؟
هنوز حال آن روزش را یادش بود، هنوز هم یک معما توی سرش داشت نمی‌دانست کدام یک از اینهاست آن که در خواب با سرعت پیش می‌رفت یا اینکه اینجا سال‌هاست از سر جایش تکان هم نخورده! نمی‌دانست…
چند دقیقه‌ای که گذشت پروانه بیقرار شد، انگار جایی برای نشستن پیدا نمی‌کرد هر گوشه‌ای را حیوانی کثیف کرده بود، همین چند ساعت پیش بود که یک خرس آمده بود همان دور و برها نشسته بود و همه‌جا را حسابی کثیف کرده بود، پروانه دور بر خودش می‌چرخید به دیوار می‌خورد حتی یکی دوبار افتاد و دوباره بلند شد، انگار غار برایش زیادی تاریک بود انگار نمی‌توانست راه برگشت را پیدا کند، انگار دنبال چیزی می‌گشت، ناگهان شروع کرد به گریه کردن…
_ وییییز، این پروانه‌ها چقد لوسن! ویییییییز
_ اره‌ززززز، خیلی‌زززززز، لوس و افسرده‌ززززز
او به بغل دستی‌اش نگاه کرد و گفت:« این پروانه واقعا بدبخته! بی خودی گریه می‌کنه»
_ خیلی قدر نشناسه، جای به این خوبی به جای اینکه خوش بگذرونه و با حشراتِ دیگه دوست بشه گریه می‌کنه
_ پروانه ها خودشونو تافته‌ی جدا بافته می‌دونن
_ بیچاره با این اخلاقش هیچوقت نمی‌تونه شاد باشه
پروانه آنقدر به این طرف و آن طرف رفت و به دیوارها خورد تا از پیچ غار گذشت. و دیگر کسی او را ندید.
هنوز خیلی از رفتن پروانه نگذشته بود که یک پشه از همان پیچ فریاد زنان آمد:« بیرید کناررر، بیرید کنارررر دارم می‌سوزم، نیجاتم بدید، دارم آتیش می‌گیرررم»
و خودش را انداخت توی گِل‌های غلیظ و چسبناک غار و در آنها فرو رفت و دیگر بیرون نیامد، برای چند ثانیه همه ساکت شدند هیچ صدایی از هیچ پشه ‌و مگس و سوسکی بلند نشد، ناگهان یک هزارپا در حالی که پیچ و تاب از بدنش باز می‌کرد و شاخه‌هایش را تکان می‌داد فریاد کشید:« لعنت به نور، لعنت به نور، نور اون پشه رو سوزوند و پشه رو به کشتن داد، لعنت به نور»
ناگهان همه شروع کردند به فریاد کشیدن، همه‌ی پشه‌ها و سوسک‌ها و مگس‌ها و هیاهویشان فضای غار را پر کرد
او هم فریاد کشید، چشم‌هایش را بست و فریاد کشید همانطور که پشت سر هم می‌گفت« لعنت به نور» چیزی یادش آمد، او نور را می‌شناخت نور یکبار او را انداخته بود، او را داغ کرده بود و سوزانده بود، او گرمای نور را یادش بود:« در آسمان معلق بود، سفیدِ سفید، سبکِ سبک، همانطور که آرام آرام پایین می‌آمد گاهی باد می‌آمد و او را یک تاب کوچک می‌داد، هوا خنک بود ناگهان نوری داغ از پشت ابرها بیرون ریخت، خورد به تن سفید او و همانجا میان زمین و آسمان داغ شد و از هم پاشید و با سرعت به خاک افتاد»
حالا که خودش را نگاه می‌کند هیچ خبری از آن سفیدی نیست، سیاه است، غلیظ است، و سنگین و چسبناک! در همین فکرها بود که ناگهان زمین شروع کرد به لرزیدن، همه ترسیده بودند، همه فریاد می‌کشیدند، سوسک‌ها از توی شکاف‌ها بیرون می‌آمدند، حشرات عجیب و غریب و ریز و درشت از زیر سنگها دیده می‌شدند، همه ترسیده بودند. او هم ترسیده بود، نگران بود، نگران کرم‌های مظلوم و کوچک، نگران آن غار دوست داشتنی و زیبا، نگران آن همه حشره که جای امنی پیدا کرده بودند و سالها دور هم با آرامش زندگی می‌کردند. که دوباره زمین آرام گرفت و تکان‌ها تمام شد. دور و برش را نگاه کرد، مگس‌ها همهمه کنان خودشان را می‌رساندند به جنازه‌ی حشرات له شده، دورشان می‌چرخیدند، می‌نشستند روی آنها و دیگر به راحتی بلند نمی‌شدند انگار جشن گرفته بودند، او هم لبخند زنان نگاهشان می‌کرد. خوشحال بود که هیچ اتفاقی حال این غار و ساکنانش را خراب نمی‌کند. به نظر همه چیز آرام می‌رسید، غیر از چند قطعه سنگ که افتاده بودند اتفاق خاصی نیفتاده بود که ناگهان یک سنگ از سقف غار شروع کرد به لرزیدن، پس از چند ثانیه جدا شد و افتاد کف غار و یک رشته نور ریخت درون غار.
ترسیده بود، شروع کرد به نفس نفس زدن، نور داشت به تنش می‌خورد داشت داغ می‌شد، خودش را بیشتر به سیاهی‌ها چسباند دلش می‌خواست پشت مگس‌ها و سوسک‌ها خودش را قایم کند، اما آنها همه فرار کرده بودند، نور داشت او را به طرف خودش می‌کشید، دیگر مطمئن بود که طعمه نور شده…
_ چرا از من می‌ترسی ! منم نور، دوست تو، منو یادت رفته
یکی از آنهایی که کنارش بود به طرف نور کشیده شد و رفت
_ نه... تو می‌خوای منو بکشی
_ ما با هم بازی می‌کردیم، من تو رو به آسمون می‌بردم تو ابر می‌شدی تو می‌باریدی ما با هم رنگین کمان درست می‌کردیم
یکی دیگرشان هم به سرعت به طرف نور رفت و ناپدید شد
_ نه، دروغ میگی
_ نترس با من بیا، اون روز رو که یه دونه برفِ سفید بودی رو یادته، اون روز که در هوا تاب می‌خوردی و آروم آروم به طرف زمین می‌رفتی من تو رو آب کردم و تو فرو ریختی، بیا، دستت رو بده به من
او با خودش فکر کرد، چشم‌هایش را بست سفید بودنش را یادش بود، یادش بود که چقدر سبک بود، و داشت در هوا می‌رقصید، یادش بود…
_ اینجا جای تو نیست قطره! جای تو نیست. اینجا بوی تعفن میده، تو با گُل‌ها همنشین بودی، قطره بیا! دستت رو بده، من به خاطر تو اومدم
یادش آمد، او آب بود، یک قطره آب شفاف و زلال، او با نور دوست بود، او حتی نام خودش را هم یادش رفته بود اما نور فراموشش نکرده بود، او نامش را پس از سال‌ها از زبان نور شنید
_ بیا، به من شک‌ نکن!... من دوست تواَم
چشم‌هایش را بست دست‌های لرزانش را کشید به طرف نور، گرم شد، داغ شد. به سختی از آن همه سیاهی و چرک و آلودگی کنده شد و ناگهان خیلی سبک‌ تا سقف غار کشیده شد، اما از شکاف بیرون نرفت، خودش را چسباند به سقف
_ چرا وایسادی بیا بریم قطره
_ صبر کن باید یه چیزی رو ببینم
زیر پایش را نگاه کرد، بوی تعفن آنجا حالش را به هم زد، مگس‌ها چقدر کثیف بودند، کرم‌ها چقدر چندش آور بودند، باورش نمی‌شد، مات و مبهوت نگاهشان کرد، باورش نمی‌شد
_ من چطور اینا رو قشنگ‌ می‌دیدم، من چطور دوستشون داشتم؟!
_ زود باش بیا بریم… بیا قطره
نگاهی به نور انداخت خودش را رها کرد در دست‌های نور و تا آسمان پرواز کرد، سبکِ سبک!



محدثه اکبرپور
مهر ۱۴۰۰
نقد این داستان از : علیرضا متولی
به نام خدای مهربان

با سلام و احترام
خوشحالم از این که نوبت من هم رسید برای خواندن اثری از شما.
اشتیاق شما برای نوشتن ستودنی است. و این پشتکار خوب مسلما شما را به نتایج عالی می‌رساند. امیدوارم همچنان در کار پیاده کردن افکارتان روی کاغذ باشید.
لازم است این نکته را بگویم که حتی نویسندگان کاملا حرفه‌ای، آثار خود را قبل از چاپ برای برسی و نقد به اطرافیان خود می‌دهند.
و معمولا نوشته‌ها بعد از نوشته شدن نیاز به بازنویسی و ویرایش و گاهی هم دورانداختن و کنار گذاشتن دارند.
و اما درباره داستان یک دوستی قدیمی:
انچه نوشته‌اید در واقع به قصد انتقال یک مفهوم یا مضمون عرفانی یا فلسفی است.
اما نوشته‌ی شما هویت مخاطب خود را نشناخته است. یعنی معلوم نیست اثر شما برای کودکان است یا بزرگسالان.
داستان است یا قطعه‌ای درباره‌ی مضمونی که قصد داشته‌اید به ذهن مخاطب منتقل کنید.
اگر قصه‌ی بزرگسال نوشته‌اید نباید ار نشانه‌ها و شخصیت‌های کودکانه استفاده کنید. (مگر اینکه بتوانید، و اگر قصه‌ای برای کودکان نوشته‌اید، باید از نوشتن درباره ی مضمون‌هایی که نه به درد کودک می‌خورد و نه آن را می‌فهمد، استفاده کنید.
من یک‌بار داستان شما را با این نیت که برای بزرگسالان نوشته شده است خوانم و یک‌بار دیگر به این نیت که برای کودکان نوشته شده است.
در هر دو صورت ایراداتی بر این داستان وارد است که به بعضی از آنها اشاره‌ای خواهم کزد.
اولین مشکل زبان آن است که در بعضی جاها بزرگسالانه شده و در بعضی جاها کودکانه.
وقتی از زبان حرف می‌زنیم منظورمان استفاده از کلمات کودکانه یا بزرگسالانه نیست بلکه از مفاهیم کودکانه یا بزرگسالانه حرف می‌زنیم.
دومین مشکل، پنهان کردن عمدی قهرمان اصلی داستان که ظاهرا یک قطره آب است.
نیازی به این پنهان کردن نیست. در این نوع داستانی که نوشته‌اید قهرمان داستان باید معلوم باشد.
از جنبه دیگری که می‌توان به داستان شما نقدی وارد کرد، شخصیت‌های پرورش‌نیافته است. وقتی حیوانی به میانه‌ی داستان می‌آوریم با یکی از ویژگی‌های شناخته‌شده‌ی آن حیوان یا حشره یا کرم استفاده‌ی لازم را ببریم. برای مثال پروانه معمولا به سکوت و لال بودن معروف است همان‌طور که مگس را از روی کثافت نشستن و ویز ویزش می‌شناسیم.
در نهایت اشیا بی‌جان هم همینطور هستند. نور معمولا نمی‌سوزاند. نور ممکن است آزاردهنده چشم باشد، اما نمی‌سوزاند.
آنچه می‌سوزاند شعله است.
و حرف آخر اینکه، حرفی را که می‌خواهید بزنید (پیام داستان) باید در دل داستان باشد و نباید عیانش کنید.

در نهایت از تلاشتان برای نوشتن این اثر متشکرم.
منتظر آثار بهتر و موثرتری از شما هستم.
موفق باشید

منتقد : علیرضا متولی

متولد : تهران - اردیبهشت 1344/ کارشناس روانشناسی کودک از دانشگاه شهید بهشتی/ عضو تحریریه کیهان بچه ها از سال 63 تا 69 فعالیت در زمینه های نشر کتاب و موسیقی کودک. انتشار مجله و عضویت در تحریریه های رشد جوان، نوجوان و کودک انتشار بیش از 500 مقاله و جستار ...



دیدگاه ها - ۲
علیرضا متولی » 11 ساعت, 20 دقیقه پیش
منتقد داستان
سلام. با عذر خواهی به دلیل پاسخ دیر. اگر از بسیاری از اساتید بپرسید یا از آنها بخوانید به شما خواهند گفت؛ استعداد، علاقه و پشتکار. الان شما از علاقه تان صحبت کردید. استعداد هم انشاالله دارید. اما پشتکار اهمیت زیادی پیدا می کند. اما پشتکار چیست؟ پشتکار در وضع کنونی شما، این نیست که زیاد بنویسید. پشتکار برای شما به این معنی است که داستان زیاد بخوانید . آن هم نه هر کتابی و نه هر قصه ای. خواندن قصه را باید از نویسندگان حرفه ای آغاز کنید. افرادی مثل خانم قاسم نیا، مجید راستی، کلر ژبرت، محمد رضا شمس، مهری ماهوتی لاله جعفری سوسن طاقدیس. اینها را بخوانید تا با زبان نوشتن برای کودکان آشنا تر بشوید. داستانهای افسانه ای را زیاد بخوانید تا یاد بگیرید چطور می شود از اضافه گویی در داستان پرهیز کرد. سومین توصیه در حال حاضر این است که دنیای کودکی را بشناسید. اول لز خاطرات خودتان آغاز کنید و سپس با بچه ها زیاد حشر و نشر داشته باشید. باز هم در خدمتتان هستم موفق باشید.
محدثه اکبرپور » 9 روز پیش
سلام استاد متولی بزرگوار من علاقه‌ی زیادی به نوشتن برای کودک و نوجوان دارم اما اصلا نمی‌دونم در این زمینه چه کتابی مطالعه کنم و چطور با الفبای آن آشنا بشم. کاش کتابی به من معرفی کنید و یا دوره‌ای. باز هم ممنونم از نقد به جای شما. کاملا درست می‌فرمایید.

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت