داستان باید حس‌برانگیز باشد




عنوان داستان : دستفروش پشت چراغ
نویسنده داستان : سعید دلپیشه

پیرزنی با چهره چین و چروک که نصف صورتتش را با روسری خودش پوشانده بود و قد خمیده ای داشت در بلوار و پشت خط عابر پیاده نشسته بود سه ماه و ۱۹ روز بود که سرباز راهنمایی رانندگی بودم و سرچهار مصباح می ایستادم و هر از چند گاهی نگاهی از وسط چهار راه به پیر زن می انداختم که وقتی چراغ قرمز می شد بلند می شد و با قد خمیده و عصای چوبی که در دست داشت امتداد بلوار حرکت می کرد و از راننده های خودرو تقاضا می کرد تا دستمال کاغذی های خودرو خریداری کنند .وقتی زمان چراغ ۳۰ ثانیه بود نمی توانست بین خودرو ها حرکت کند چرا که با عصبانی شدن راننده ها مواجه می شوند و فرصت هم نمی کند به بلوار برگردد .در امتداد بلوار هم در ۳۰ ثانیه شاید حد اکثر از سه چهار خودرو تقاضای خرید داشته باشد که از بین چندین قرمز شدن چراغ شاید ۱ یا ۲ تا دستمال کاغذی بفروشد .فکر نمی کنم با فروش ۲ دستمال کاغذی ۵۰۰۰ تومانی سفره شبش را گرم و رنگین کند .
بعد از این که چراغ سبز می شد بر می گشت و روی جای قبلی خود کنار بسته های دستمال کاغذی روی زمین می نشست .چادر پیرزن از بس روی زمین نشسته بود خاکی شده بود و رنگ و رویی از چادر نمانده بود و چادر خاکی اش رو فقط وقتی می خواست به خانه برگردد می تکاند.
شمارش معکوس ۶۰ ثانیه ای و ۱۲۰ ثانیه در غروب های روزهای شلوغ آخر هفته یا غروب های هر روز کاسبی اش را بهتر می کرد و به او جسارت می داد تا بین ماشین ها حرکت کند و حتی کیسه مشکی جعبه های دستمال کاغذی را روی کول می انداخت و بین خودرو ها حرکت می کرد و خواهش میکرد تا بخرند بعضی مواقع فروش خوبی داشت و تمام دستمال کاغذی ها کیسه اش را در دو سه چراغ قرمز می فروخت و کیسه بعدی را شروع می کرد . برخی رفتار های زننده و ناراحت کننده هم دیده می شد مثلا یک غروب در پشت چراغ که پیر زن در امتداد بلوار مشغول فروش بود در ثانیه های آخر چراغ قرمز راننده خودرو پراید نوک مدادی که می خورد جوان ۲۲ ۲۳ ساله باشد تقریبا چهاردثانیه مانده بود به پایان قرمز دستمال کاغذی را از پیرزن گرفت و پا به فرار گذاشت و پول پیرزن را نپرداخت از وسط چهار دیدم که پیر زن دو دستش رو بلند کرد گویا نفرین اش کرد که خیر نبیند!
یک بار هم چند جوان سوار هاچبک آلبالویی بودند وصدای ضبط شان سراسر چهار راه رو برداشته بود و مردم به آنها خیره می کردند و جوانان هم بی توجه در حال سیگار کشیدن و کف زدن و قهقهه بودن و پیرزن وسط خودرو ها در حال فروش بود در لحظات پایانی یکی از جوانان سرنشین عقب سمت چپ کیسه دستمال کاغذی روی دوش پیر زن را کشید و هاچبک تخته گاز حرکت کرد و پیز زن بیچاره داد و فریاد کرد و گریه می کرد و روی سر و صورت می زد که همه چیزم را بردند .این کار جوانان موجب اعتراض خودروهای کناری و پشتی شد و بوغ های ممتدی می زدند و مردم عابر پیاده را می دیدم که به پیر زن زل زده بودند .البته آن طرف چهار راه کیسه پیرزن را کنار انداخته بودند که تعدادی از دستمال کاغذی ها هم از آن بیرون افتاده بود سه چهار تا هم زیر ماشین ها له شده بود و قابل استفاده نبود .در یک چشم به هم زدن رفتم و کیسه دستمال کاغذی را آوردم و جعبه های روی زمین را کنار خیابان افتاده بود را هم برداشتم و به سمت پیرزن که در جای همیشگی نشسته بود رفتم و سلام دادم
مادر جان سلام.
_سلام پسرم خیر ببینی
_خواهش میکنم
_به زحمت افتادی
_نه وظیفه ام بود
در این بین می دیدم راننده یکی از خودروها و عده ای از مردم در حال عکس گرفتن از من بودن که در کنار پیرزن نشسته بودم .
مادرجان ناراحت نباش خودتون که چیزیتون نشده ...
_نه پسرم
_بالاخره چنین افرادی هم پیدا می شوند.
پشت سرهم دعام میکرد که عاقبت به خیر بشی.
من که فرصت رو مغتنم شمردم پرسیدم مادر جان منزلتون کجاست چرا شما مشغول کار هستید.
پیرزن که اشک های گوشه چشمش را پاک می کرد گفت مادر جان عباس آباد با اتوبوس میام کسی رو ندارم اقام چند سال پیش عمرت رو داد به شما ضایعات جمع می کرد بچه ندارم .اوجاق مون کور بود تا زمان که اقا صفر بود ، کار می کرد ولی خب الان باید خودم نون خونه ام رو ببرم .از شوهرش که صحبت کرد اشک چشمانش باز جاری شد .
دلداری اش دادم که خدا بیامرزد اقا صفر را .ان شاء الله زنده باشید.
خدا حافظی کردم و به سمت وسط چهار راه رفتم.
یک بار دیدم که راننده یک شاسی بلند بعد از چراغ آن طرف چهار راه پیاده شد و از خط عاب پیاده به طرف دیگر چهار راه و وسط بلوار پیش پیرزن رفت و گفتگوی با پیرزن کرد و به سه چهار کیسه کرد انگار قیمت کل دستمال کاغذی ها را می پرسید .کیف پولش را از جیب داخلی کت مشکی اش بیرون کشید و مبلغی را به پیر زن داد و پیرزن دستانش رو بلند کرد گویا این دستان علامت دعای خیر است و مرد میان سال هم کیسه ها را برداشت و به سمت خودرو اش رفت .
پیرزن آن روز را قبل از غروب به منزل رفت و خوشحال بود .
شب که به منزل رفتم

در حالی که بالش تکیه کرده بودم و در حال استراحت بودم فضای مجازی را چک می کردم که در یکی از خبرگزاری ها عکس هایم را با پیرزن دیدم :کمک سرباز راهنمایی رانندگی به پیرزن دستفروش...
خوشحال شدم از این که موجب خوشحالی مردم شدم.ولی فکر نمیکنم پیرزن حتی موبایل داشته باشد که این عکس را ببیند.در این حین پیامکی برایم ارسال شد!
سرهنگ علیپور:سلام اقای اکبری
پسرم فردا صبح ،به دفتر بنده تشریف بیاورید.
شب بخیر
اول وقت وارد دفتر سرهنگ شدم احترام گذاشتم با سلام و علیک گرم سرهنگ مواجه شدم و کلی تشکر و قدردانی که سرباز وظیفه شناسی داریم.یک کارت دو میلیون تومانی هدیه دادند.خلاصه کلی خجالت زده کردند.و بیرون آمدم. در مسیر سمت چهار راه با خودم فکر می کردم که مقداری از این کمک را به پیرزن بدهم دویست سیصد متر به چهارراه یک دکه بود پاکت پولی گرفتم و دویست هزار تومان در پاکت گذاشتم تا به پیرزن بدهم .تا غروب هر چه قدر نگاه کردم پیرزن را نمی دیدم چند روز میگذشت ولی هنوز پاکت پول در جیبم بود و پیرزن در چهار راه نبود.
نقد این داستان از : خسرو باباخانی
آقای سعید دلپیشه سلام. از حسن ظن‌تان به پایگاه نقد سپاسگزاریم. اثر شما را با عنوان «دست فروش پشت چراغ» را خواندم. دست شما درد نکند.
مهمترین نقطه ضعف شما نثرتان است. نثر و زبان شما غیر داستانی و گاه مبهم است. اولین مواجهه خواننده با هر متنی چیست؟ بله نثر و زبان است. بخصوص اگر قرار باشد داستان بخواند توقع دارد با نثری ادبی شسته و روفته و داستانی روبه رو شود، تا اگر احیانا داستان ضعیف بود لااقل از نثر لذت ببرد . آیا توقع بی جایی آست دوست من؟
به‌عنوان داستان توجه کنید: «دست‌فروش پشت چراغ»، پشت کدام چراغ؟ چه چراغی؟ بهتر نبود عنوان داستان را‌ مثلاً می‌گذاشتید: «دستفروش پشت چراغ قرمز»؟
حالا به شروع داستان توجه فرمایید:

پیرزنی با چهره چین و چروک که نصف صورتتش را با روسری خودش پوشانده بود و قد خمیده‌ای داشت در بلوار و پشت خط عابر پیاده نشسته بود سه ماه و ۱۹ روز بود که سرباز راهنمایی رانندگی بودم و سرچهار مصباح می‌ایستادم و هر از چند گاهی نگاهی از وسط چهار راه به پیر زن می‌انداختم که وقتی چراغ قرمز می‌شد بلند می‌شد و با قد خمیده و عصای چوبی که در دست داشت امتداد بلوار حرکت می‌کرد و از راننده‌های خودرو تقاضا می‌کرد تا دستمال کاغذی‌های خودرو خریداری کنند‌
ببین پسر نارنینم یک پاراگراف طولانی نوشتی به جای یک جمله.
چرا؟ یک کم اصلاح می‌کردی این‌گونه می‌شد. ببین بهتر نبود؟
پیرزنی با چهره پرچین و چروک، سر چهار راه دستفروشی می کرد. همیشه نصف صورتش را با روسری می‌پوشاند. قد خمیده‌ای داشت با عصای چویی در دست. در بلوار سعادت‌آباد، پشت خط عابر پیاده می‌نشست. سه ماه و ۱۹ روز بود که سرباز راهنمایی رانندگی بودم و سر همان چهار راه می‌ایستادم. محل خدمت‌ام بود. هر از گاهی نگاهی از وسط چهار راه به پیر زن می‌انداختم که چگونه وقتی چراغ قرمز می‌شد با زحمت زیاد برمی‌خاست و با قد خمیده و عصای چوبی که در دست داشت در امتداد بلوار حرکت می‌کرد و از راننده‌های خودرو با التماس می‌خواست تا از او دستمال کاغذی بخرند.
به نظرت بهتر نشد.
ضعف دیگر اثر شما عدم تاثیرگذاری داستان شما است. چرا این داستان من خواننده را متاثر نمی‌کند؟ چرا احساس من را برنمی‌انگیزد؟ دو دلیل عمده دارد. سعیدجان ما چیزی در داستان داریم با عنوان پیرنگ. یا شبکه استدلالی. یعنی چه؟ یعنی هر عملی باید دلیلی داشته باشد. چرا؟ چون... چرا دیر آمدی؟ چون ترافیک سنگین بود. چرا دانشگاه نمی‌ری؟ چون اخراج شدم. چرا صورتت کبود است؟ چون کتک خوردم.
می‌بینی عزیزم دلایل باید قانع‌کننده باشند. در داستان شما من اصلا نمی‌توانم قبول کنم چند جوان از این پیرزن یا این مشخصات دزدی کنند یا سربه سرش بگذارند. حالا اگر فروشنده پسر جوان و بخصوص دختر جوانی بود قابل باور بود. چون نمی‌پذیرم پس متاثر نمی‌شوم. من نمی‌توانم بپذیرم صرف چند عکس که راوی را کنار پیرزن نشان می‌دهد باعث تشویق او شود آنهم توسط جناب سرهنگ. برعکس نشر چنین عکس‌هایی باعث تنبیه یا تذکر انضباطی هم می‌شود چون سرباز ترک پست کرده است.
مشکل دوم انتخاب سوژه نامناسب است. اجازه می‌دهید درباره سوژه یا فکر اولیه گپ بزنیم؟ ممنون
در بیشتر نویسنده‌ها فکر اولیه یا سوژه از یک جمله خام گسترش نیافته بوجود می‌آید. مثلاً مردی که در مقابل دریافت غذا فلوت می‌زند. یا زنی که برای ادای نذر شبانه به قبرستان می‌رود و مثلاً هفت قبر را می‌شوید. فکر اولیه یا سوژه این ویژگی‌ها را دارد: ۱_ یک جمله خام است. ۲_ روند عادی زندگی برهم می‌خورد. ۳_دارای عنصر انسانی است.(شخصیت‌ اصلی) ۴_حس‌برانگیز است. نکته مهم، در فکر اولیه عدم تعادل باید جذاب باشد باید قوی باشد. مثلاً مردی که صبح با سر درد از خواب بیدار می شود عدم تعادل دارد، اما جذاب نیست قوی نیست. یا مثلاً اگر من هزار تومان گم کنم عدم تعادل دارد، اما جذاب نیست، قوی نیست. منظور از جذابیت یعنی داشتن تعلیق مناسب. یعنی گره در گره داشتن. اما ویژگی‌های بعدی: ۵_ قابلیت گسترش داشته باشد. ۶_ نو باشد.
سوژه شما عدم تعادل قوی ندارد، ایجاد تعلیق قوی نمی‌کند چون شما تجربه‌اش نکردید. اگر هم تجربه کردید نتوانستید آن را درآمیزه کنید و یا جذابیت و کشش مناسب در قالب داستان در آورید.
نویسنده‌ها فکر اولیه را از سه‌منبع کسب می‌کنند: الف_ تجربه زیستی خودشان. ب_ حوزه نقل (بر اساس شنیده بود شنیده‌ها و دیده‌های دیگران. فیلم‌ها و امثالهم) . ج _ حوزه تخیل یا همان اگرهای جادویی. مثلاً اگر من رویین‌تن بودم چه می‌کردم؟ اگر شب می‌خوابیدم صبح در جای غریبی بیدار می‌شدم، چه می‌کردم؟ آگر به بیماری صعب‌العلاج مبتلا می‌شدم چه می‌شد؟ و هزاران اگر جادویی دیگر. فروید می‌گوید تخیلی‌ترین ایده و افکار، آن چیزی است که در ضمیر ناخودآگاه ثبت شده ولی انسان آگاه به آن نیست.‌
یک نکته بسیار مهم: «نویسندگان نوقلم لازم است تا ایده‌ها یا فکرهای اولیه را از تجربه زیستی خودشان انتخاب کنند.»
اگر سوژه یا فکر اولیه‌ای انتخاب می‌کردید که آن را با تمام وجود تجربه کرده بودید بی‌شک داستانی که می‌نوشتید قوی‌تر و کم‌نقص‌تر از آب در می‌آمد.
بعد انتخاب فکر اولیه، لازم است کنترلینگ شود. کنترلینگ در فکر اولیه چنین روندی دارد: نویسنده از خود می‌پرسد چه کسی است؟ (منظور سن و سال، جنسیت، سطح سواد، جایگاه اجتماعی فرهنگ، چگونگی رفتار و گفتار شخصیت‌ها...) کجاست؟ (منظور زمان است در چه زمانی رخ داده است، در چه مکانی اتفاق می‌افتد؟)
چه شکلی دارد؟ نهایت کار چه خواهد شد؟ به این مراحل کنترلینگ می‌گویند. شما این مراحل را برای فکر اولیه‌تان اجرا کردید؟
داستان برای جذاب شدن نیاز به عنصری دارد که درونش کارسازی شود. به این عنصر کشمکش می‌گویند. کشمکش به معنای درگیری و تقابل دو نیرو است.
باید در در برابر خواست، یا آرزو یا قصد شخصیت اصلی موانعی وجود داشته باشد که مانع رسیدن شخصیت اصلی به خواست و آرزویش شود.‌ درگیری با چنین موانعی کشمکش ایجاد می‌کنند. چهار نوع کشمکش داریم: ۱_کشمکش فرد با خودش. ۲_کشمکش فرد با دیگری. ۳_کشمکش فرد با اجتماع ۴_ کشمکش فرد با طبیعت
در اثر شما ما شاهد چه نوع کشمکشی هستیم؟
مورد دیگری که لازم می بینم به آن دوباره تاکید کنم موضوع نثر و زبان است. پسرم سعی کن از جملات کوتاه و کلمات ساده استفاده کنید. در اثر شما گاه طول جملات شما آنقدر بلند است.
برای این جلسه کافی است. امیدوارم به مواردی که گفتم توجه کنید و اهمیت بدهند و بسیار تمرین کنید.
فرموده بودید کتاب معرفی کنم. چشم. پسر هنرمندم من وقتی به سن شما بودم شروع کردم به خواندن داستان کوتاه و بلند و رمان. از همه نویسنده‌ها تمام آثار جمالزاده، هدایت، چوبک، دانشور، آل‌احمد، دولت‌آبادی، احمد محمود، بعدها گلی ترقی، فریبا وفی، فرخنده آقایی، دهقان، معروفی، بایرامی، امیرخانی.... باز هم بگویم؟
امیدوارم به زودی شاهد آثار بهتری از شما باشیم. موفق باشید یاعلی

منتقد : خسرو باباخانی




دیدگاه ها - ۱
سعید دلپیشه » سه شنبه 11 آبان 1400
سلام و عرض احترام به استاد عزیز خیلی خیلی ممنونم که وقت با ارزشتون رو برای قلم اینجانب گذاشتید. سایه تون مستدام

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت