اتفاق خارق‌العاده‌ به باورپذیری هم نیاز دارد



عنوان داستان : یک شصت و چهار انگشت

روز از روز ها پسری به نام جوزف اسمیت که به طور مادر زا دی دست نداشت برای پیوند اعضا راهی بیمارستان شد چهار انگشت دست از یک جوان بود،شصت از یک فرد منزوی و کف دست مال پیرمردی دانشمند که از طریق نقش کف دست دانش و تجربه خود را انتقال می داد چند روز بعداز عمل پیوند انگشتان شروع به مسخره شصت کردن
انگشت کوچک گفت . تو چه انگشته عقب مانده ای هستی من رو نگاه کن در راس قرار دارم .وبعد خندید
انگشت حلقه گفت . خخخخخخ منو نگاه کن چقدر زیبا هستم چه گردنبند زیبایی دارم ولی توچی هیچ زیبایی نداری
انگشت میانه گفت به هیکل من نگاه کن چه قدی دارم چه هیکلی اما توچی فقد یک چاقالو کوتاه قد بد ریخت
انگشت اشاره گفت.. ببین چقدر کاربرد دارم همه جا ازم استفاده می شه توی اثر انگشت اما تو چی فقد اضافی هستی .
کف دست روی نقشه خودش کشید بسه دیگه چه خبره هر کدامتان عیب و ایراد خو دشو داره شما بجای اینکه عیب و ایراد شصت رو بگید عیب و ایراد خودتون پیدا کنین مطمئنم اگر همین شصت نباشد کلا تون پس معرکس اما کسی به حرف کف دست گوش نداد وبه حرف ها و مسخر کردنشون ادامه دادن و شصت هم در افسردگی و گوشه گیری بیشتر فرو میفرتتا اینکه کف دست فکری به سرش زد واین نقشه را برای پسرک بازگو کرد صبح فردا انگشتان دیدن که از شصت نیست و همه با خود گفتن خداروشکر یک وزن اضافی از دوشمون کم شد اما موقع که موقع وظیفه که شد هر کدام به مشکل بر خوردن انگشت کوچک موقع براداشتن چیزی آنقدر کش آمد که در رفت

انگشت حلقه دیگر نتوانست گرد بند سرش کند

انگشت میانه آنقدر به کار کشیده شد که دیگر توانی نداشت

انگشت اشاره به دلیل اینکه نتوانست انگشتان دیگر را جمع وجور کند نتوانست وظیفه های خود را انجام دهد

آنها با گریه و زاری پیش کف دست رفتن و گفتن ما رو ببخش بگو شصت برگرده

شما باید از شصت طلب بخشش کنید نه من بعدشم شما خودتون گفتید که بدرد نمیخوره اونم رفت دیگه کاریش نمیشه کرد

انگشتان گفتن بخدا دیگر مسخرش نمی کنیم معذرت می خواهیم بگو بر گرده
پس فهمیدید که هرکس توی این دست یه فایده داره وازبین رفتنش کارو مشکل می کنه

بله

خیله خب

ناگهان کف دست اشاره کرد و شصت بیرون آمد و کار به روال سا بقش بر گشت و انگشتان از کار خود پشیمان شدند
نقد این داستان از : آناهیتا آروان
سلام
بسیار خوشحالم اولین اثرتان را برای پایگاه نقد داستان فرستاده‌اید و از اعتمادتان سپاسگزارم. شما نوجوان هستید و می‌توانم درک کنم که تا چه اندازه برای نوشتن این داستان و بعدتر برای فرستادن و خوانده‌شدنش هیجان و اشتیاق داشته‌اید و انتظار کشیده‌اید اما نکتۀ مهم این است که وقتی شروع به نوشتن می‌کنید آن هم نوشتن داستان نسبت به چند اصل مهم هم آگاهی داشته باشید. یک اینکه بدانید اولین تجربه‌های داستان‌نویسی بی‌عیب و نقص نیستند. دو اینکه همیشه نقدپذیر و آمادۀ آموختن باشید. سه اینکه بدانید راه پر پیچ و خم و پردست‌اندازی پیش‌رو دارید اما اگر در این مسیر مصمم و ثابت قدم باشید، ماندگار می‌شوید و از پیمودن مسیرلذت می‌برید. چهار اینکه بدانید بیش از نوشتن به خواندن داستان‌های خوب نیاز دارید. پنج اینکه باید بخوانید و بخوانید و بخوانید و... بنویسید و بنویسید و بنویسید و ... حالا می‌خواهیم به متن اثر شما برگردیم و بررسی کنیم ببینیم نقاط قوت و ضعف کار کجاست. یک ویژگی مثبت در نوشتۀ شما قدرت تخیل است. داستان‌نویس برای نوشتن داستان به تخیل نیاز دارد چون حتی اگر قرار باشد ماجرای داستان را از دل زندگی روزمره‌اش هم بیرون بکشد باز لازم است از تخیل خودش استفاده کند و در خاطره‌ها و تجربه‌هایش دست ببرد تا بتواند آن‌ها را به شکل و شمایل داستانی دربیاورد. پس تخیل خوب است و جهان داستان هم جهان ممکن شدن هر ناممکنی است. یعنی در جهان داستان ممکن است اتفاقی بیفتد که در جهان واقعی اصلا چنان اتفاقی نمی‌افتد اما هر اتفاقی هم در جهان داستان بیفتد باز به یک اصل مهم نیاز دارد و این اصل مهم اسمش چیست؟ باورپذیری. به این معنی که نویسنده مجاز است هر اتفاق عجیب و غریبی را در متن داستان قرار بدهد اما به یک شرط و آن شرط این است که خواننده بتواند آن اتفاق‌ها را باور کند. اجازه بدهید از ابتدا و یکی یکی جلو برویم تا هم متن این نقد از هم نپاشد و هم شما دچار سردرگمی نشوید. در داستان شما پسری داریم به اسم جوزف اسمیت یعنی اصلا خط اول داستان با معرفی همین جوزف اسمیت شروع می‌شود که از بچگی دست نداشته...خوب چرا جوزف اسمیت؟ مگر شما نویسندۀ ایرانی نیستید؟ مگردر ایران زندگی نمی‌کنید؟ مگر این داستان را به زبان فارسی ننوشته‌اید؟ نوشته‌اید در ایران و در سمنان زندگی می‌کنید درست است؟ مگر قرار نیست اولین خواننده‌های داستان شما خواننده‌های فارسی‌زبان ایرانی باشند؟ پس چرا این پسر اسمش ایرانی نیست؟ پس این شد نکتۀ اول: داستان ایرانی بنویسید و برای شخصیت‌‌های داستان اسم‌های ایرانی انتخاب کنید. اگر بروید سراغ آدم‌های خارجی و مکان‌های خارجی و ماجراهای خارجی، آنوقت متن اثر شما به ترجمه شبیه می‌شود یعنی انگار نویسندۀ داستان، شخص دیگری است و غیر ایرانی است و شما متن داستان او را به فارسی ترجمه کرده‌اید. گذشته از این‌ها بهتر است نویسنده ماجرای داستان را جوری انتخاب کند که با آن آشنایی داشته باشد در این صورت سوژۀ داستان و آدم‌های داستان و همۀ جزییات داستان برای نویسنده آشناست و می‌تواند برهمۀ جزییات تسلط داشته باشد. وقتی نویسنده‌ای در خارج زندگی نمی‌کند چرا باید برای نوشتن داستانش ماجرایی انتخاب کند که در خارج از کشور می‌گذرد؟ این همه داستان در اطراف زندگی ما جریان دارد که هنوز نوشته نشده‌اند. همان‌ منطقۀ جغرافیایی که شما در آن زندگی می‌کنید پر است از سوژه‌ها و ماجراهایی که به اصطلاح جان می‌دهند برای داستان‌نویسی و می‌شود آن‌ها را به داستان‌های جذاب و خواندنی تبدیل کرد. می‌دانید یکی از دلایل انتخاب اسم‌ها و سوژه‌های غیر ایرانی چیست؟ یکی از دلایلش خواندن داستان‌های ترجمه است. چون اغلب کتاب‌های داستانی ترجمه شده پر شده‌اند از اسم‌های جک و جان و ... وقتی بچه‌ها بزرگ می‌شوند و می‌خواهند داستان بنویسیند به طور غریزی از همان اسم‌ها و همان فضاهای غیرایرانی که در کتاب داستان‌ها خوانده‌اند در داستان‌های خودشان هم استفاده می‌کنند. پس لطفا بعد از این و در آثار بعدی‌تان بروید سراغ سوژه‌ها و ماجراها و آدم‌های ایرانی. خوب حالا این پسری که از اول دست نداشته قرار است چه کار کند یا چه اتفاق دیگری برایش می‌افتد؟ برایش دستی پیوند می‌زنند که هر قسمت آن از یک نفر گرفته شده است؛ مثلا چهارانگشت از یک نفر است و کف دست از یک نفر دیگر است و ... خوب اینجاست که بفهمی نفهمی داریم وارد فضای داستان‌های علمی تخیلی می‌شویم و همینجاست که به همان باورپذیری که در ابتدای این متن به آن اشاره کردم نیاز داریم. ببینید ما در ادبیات داستانی رمان مشهوری داریم به اسم «فرانکشتاین» که شاید اسم آن را شنیده باشید. بعضی از پژوهشگران این رمان را آغاز نوشتن داستان‌های علمی‌تخیلی می‌دانند. «فرانکشتاین» را خانم مری شلی سال 1818 نوشته است. الان سال 2021 هستیم . خود شما حساب کنید و ببینید چند سال پیش این رمان را نوشته است. اقتباس سینمایی‌اش هم هست یعنی از روی این رمان فیلم هم ساخته شده است. خوب شخصیت اصلی این رمان یعنی همان فرانکشتاین هم اینجوری است؛ سرهم بندی شده است مثل کلاژ مثل تکه چسبانی است که هر کدام از اجزای بدنش از جایی آمده‌اند اما مهمتر از این اتفاق، باورپذیرکردن آن است. نویسنده به جزییاتی نیاز دارد تا بتواند اتفاق‌های خارق‌العاده و غیرمعمول را هم باورکردنی جلوه بدهد. شما هم وقتی می‌نویسید کف دست از یک جا آمده بود و چهار انگشت از یک جا و کف دست نقشه‌ای کشید و یکی از انگشت‌ها ناپدید شد و باقی ماجرا، باید جوری باشد که خواننده آن را بپذیرد باید دلایلش را داشته باشید. داستان «آلیس در سرزمین عجایب» را یادتان هست؟ برای ما پذیرفتنی و جالب است. فیلم‌های تیم برتون را دیده‌اید؟ مثلا فیلمی دارد به اسم «خانۀ دوشیزه پرگرین برای بچه‌های عجیب». در این فیلم یکی از دخترها قدرتی دارد که می‌شود طناب به کمرش بست و او را مثل بادبادک به هوا فرستاد اما ما به عنوان تماشاگر باورش می‌کنیم چرا؟ برای اینکه شرایط باورکردن ما را فراهم کرده است برای اینکه از قبل مقدمات باورپذیری را فراهم کرده، برای اینکه به ما نشان داده که این خانه خارج از حلقه و دایرۀ دنیای معمولی است و یک جهان دیگر است در یک زمان دیگر و این بچه‌ها هر کدام نیروهای استثنایی دارند. در این صورت ذهن ما که تماشاگر فیلم هستیم برای این ماجراهای عجیب آماده شده است. در داستان هم همینطوری است. شما باید ذهن خواننده داستان را برای اتفاق‌های عجیب آماده کنید و مقدمات باورپذیری او را فراهم کنید. پس به این دو نکته خیلی خیلی توجه داشته باشید: یک اینکه سوژه‌های آشنا و ایرانی انتخاب کنید و دو اینکه هر ماجرایی را جوری بنویسید که بشود باورش کرد. اما مهمتر از همۀ این‌ها مطالعۀ داستان‌های خوب است. داستان‌های خوب تألیفی (داستان‌هایی که نویسنده‌های ایرانی نوشته‌اند) و ترجمه را بخوانید. آثاری مثل «تیستو سبزانگشتی» نوشتۀ موریس دروئون به ترجمۀ لیلی گلستان ، «پراسپر عزیز» نوشتۀ پائولا فاکس به ترجمۀ شهلا طهماسبی، «پی‌پی جوراب بلند» و «پی‌پی در دریاهای جنوب» از نوشته‌های آسترید لیندگِرِن، «شازده کوچولو» نوشتۀ اگزوپری به ترجمۀ احمدشاملو یا محمدقاضی، داستان‌هایی که رولد دال نوشته است، «جاناتان مرغ دریایی» نوشتۀ ریچارد باخ، کتاب‌های معروف جان کریستوفر (همان سه‌گانۀ معروفش) یعنی «کوههای سفید»، «برکۀ آتش» و «شهر طلا و سرب»، یک کاری هم به تازگی منتشرشده به اسم «قصۀ آنجلینو براون» نوشتۀ دیوید آلموند به ترجمۀ شهلا انتظاریان این رمان را هم بخوانید و به طور کلی تمامی آثار دیوید آلموند را. «مثل دست‌های مادرم» و «گنج قلعۀ متروک» از نوشته‌های خسرو باباخانی، «هستی» و «زیبا صدایم کن» از نوشت‌های فرهاد حسن‌زاده، «عاشقانه‌های یونس در شکم ماهی» و «شبی که جرواسک نخواند» از نوشته‌های جمشید خانیان، «لافکادیو؛ شیری که جواب گلوله را با گلوله داد» نوشتۀ شل‌سیلور استاین، «جزیرۀ بی‌تربیت‌ها» نوشتۀ شهرام شفیعی را هم بخوانید و آثار فراوان دیگری که قطعا خودتان فهرست آن‌ها را پیدا خواهید کرد. منتظر آثار بعدی شما هستیم. برایتان آرزوی موفقیت می‌کنم.

منتقد : آناهیتا آروان

متولد 1354- تحصیلات: کارشناسی زبان و ادبیات فارسی محض- کارشناسی ارشد پژوهش هنر- آغاز فعالیت : 1379



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت