راوی دوم شخص




عنوان داستان : Dash
نویسنده داستان : معصومه عظیمی پهمدان

از ظهر چند بار تماس گرفته و پیام فرستاده ای؛ این که چرا نیامده و سفارش دم عید روی دستت مانده. از وقتی منوچهر دوخت تک سایز را شروع کرده به فکر سیما می افتی. لیست سفارشات و پارچه های انتخابی مشتری ها را در قفسه گذاشته و نمی دانی چطور تا پایان سال باید تحویلشان بدهی. از سیما خوشت نمی آید، پرحرف است. اما اگر یکی مثل او دم دستت باشد بهتر می توانی به خودت فکر کنی.
صندلی شکسته را گوشه دیوار قرار داده و کیفت را گذاشته ای رویش، از ست شش تایی صندلی فقط همین مانده بود که آن را هم امروز شکستی. رفته بودی سیم برق را که آویزان مانده بود بچسبانی به دیوار که صندلی ترک خورد. آخرین دکمه صدفی را روی بلوز می دوزی و کنار می گذاری. اتو را به برق وصل می کنی و منتظر می مانی داغ شود. هنوز چند سفارش مانده که به آن دست نزده ای. به آرامی می گویی:
ـ همه شماره ها را امتحان کرده ام، شاید اشتباه داده اند.
پشت کاغذ رژیمت نوشته بودی. دستور رژیم های مختلف را به کمک منوچهر از اینترنت در آورده ای و هنوز هم تصمیم به شروع هیچ کدامش نگرفته ای.
ـ Dash رتبه اول را کسب کرده. حتما رژیم خوبی است.
منوچهر چندبار Dash را تکرار می کند. کاغذ را می اندازی داخل کیف، کنار رژیم هایی که این مدت به منوچهر گفته ای می خواهی به سرعت شروع کنی و تا پایان سال امیدواری سی کیلو از وزنت کم شود تا به وزن دو سال قبلت برسی. منوچهر که پشت می کند، رژیم را با شماره تلفن مراجعه کننده کارمی اندازی دور.
مراجعه کننده قبلی که آمده بود نتوانسته بودی عذرش را بخواهی. رفته بودی فروشگاه آن طرف خیابان دکمه بخری که آمد. چند بار از منوچهر می خواهی برود و برای چرخ خیاطی، روغن بخرد. می گذارد بعد از مصاحبه با دخترک. شماره تلفن را چند بار می پرسد و با دقت یادداشت می کند. به منوچهر پیشنهاد می دهی برای کلاس کارتان متقاضی را منتظر نگه دارد. پشت چرخ خیاطی جابجا می شوی. ماسوره های رنگی را کنار هم می چینی. به زحمت قفسه طاقه های پارچه را به کمک می گیری و می روی روی صندلی، پارچه گل های نیلوفری را برمی داری، صندلی لق می زند. منوچهر می دود و پایه صندلی را می گیرد و پایین می آیی. صدای ضبط را زیاد می کنی. شماره تلفن دخترک را به آرامی از میز منوچهر برمی داری و می چپانی جیب مانتوات. منوچهر غر می زند: «همه صندلی ها شکست».
چهره ات در هم می رود، مثل وقت هایی که یک عالمه ترشی می گذاری توی دهانت، ابروهایت توی هم می رود و لبهایت جمع و مشت مشت سالاد می خوری و فکر می کنی که چقدر وزنت با این سالادهای جورواجوری که از کانال های مختلف می گیری و ساعت ها وقت می گذاری برای درست کردنش، پایین می آید. ماه گذشته که دور کمرت را اندازه گرفته بودی چند سانت بیشتر شده و بعد هم مشت هایت را کوبیده بودی روی میز ناهارخوری و ترک شیشه را هم با سفره بزرگی پوشانده بودی. کاغذ رژیم را دوباره می خوانی. منوچهر می گفت « از سبزیجات بیشتر مصرف کن حتما وزنت پایین می آید».چند بار که پخته بودی، ناچار شدی بریزی دور.
ـ به سیما زنگ زدم
منوچهر می نشیند پشت چرخ و پارچه ای را می گیرد زیر آن و صدای قیژ تند چرخ می پیچد توی مغازه.
ـ سیما برای چه؟
ـ با این همه سفارش.
منتظر می مانی صدای چرخ خیاطی قطع شود.
ـ باید یکی باشد کمک دستمان.
کیک را پنهان می کنی و زیپ کیف چرمی قرمز را می بندی. یک تکه هم برای سیما برداشته ای. منتطری بیاید و به بهانه پذیرایی از او تو هم چند تکه کیک بخوری. منوچهر جلوی دیگران سکوت می کند و ایرادی نمی گیرد. هر بار ضعف می کنی دلت می خواهد شیرینی بخوری. اما منوچهر می گوید فقط نان.
دیشب طرح خوبی کشیده و امروز می خواهی رویش پیاده کنی. پارچه را پهن می کنی روی میز برش. زیرچشمی نگاهی به منوچهر می اندازی بلند شده و لباس تن مانکن را مرتب می کند و چین و چروک اطراف دامنش را صاف. لباس می نشیند تن مانکن.
ـ پیدا شده، همین دختر... نیازی به سیما نیست.
چشم می گرداند روی میز کار به دنبال کاغذ. چند قدم دور می شود و با صدای بلند می گوید:
ـ همیشه هم مشغول خوردن است.تو هم هوس می کنی. تازه اراده رژیم پیدا کرده ای. حیف است با آمدن سیما رژیمت را کنار بگذاری. دست می کشد روی تن مانکن و ادامه می دهد:
ـ جز این سایز هیچ لباسی به تن کسی نمی آید. خم می شود و زیر میز را نگاه می کند.
ـ کاغذ را ندیده ای؟
به آینه بغل دستت که نگاه می اندازی، شکم چند تکه ات از زیر مانتو توی ذوق می زند. دیروز که از سایزت پرسید. چند شماره کمتر از سایز واقعی ات گفتی. منوچهر با خوشحالی دست هایش را کوبیده بود به هم و آفرین گفت. روبرمی گردانی و باز به دست های منوچهر خیره می شوی که دکمه های لباس را می بندد و ثابت می ماند روی کمر مانکن. قیچی از دستت می افتد روی میز. باز لرزش دستت شروع شده. به آرامی تکه ای کیک می خوری. کاغذ رژیم را می گیری جلوی صورتت و کیک را سریع می جوی. صدای قدم های منوچهر نزدیک می شود.
پارچه و شیشه پاک کن را می دهی دست منوچهر که آمده روی میزت و به دنبال شماره تلفن می گردد. طرح لباس را که می بیند، با دقت نگاهش می کند. سری تکان می دهد دست می گذارد روی شانه ات.
ـ کاش همه مثل تو بودند. توی کارت دقیق هستی و استعدادت در طرح لباس عالی.
از تعریف منوچهر لبخندی می زنی و باقی مانده کیک را از دور دندان هایت پاک می کنی و فرومی دهی.
ـ برای همین نمی توانم کسی را انتخاب کنم. گاهی فکر می کنم به شهر بزرگتری برویم. باید پیشرفت کنی. دیده شوی.
قوت قلب می گیری. کاش وزنت هم پایین می آمد. اگر مهارتت نبود شاید منوچهر رهایت می کرد و می رفت. از چنین فکری، به یکباره دلشوره می گیری. کاش گرسنگی را تحمل می کردی و کیک نمی خوردی. دهانت بدجور شیرین شده.
ـ شماره تلفن را همین جا گذاشته بودم.
با صدای بلندی می گویی: شیشه را که پاک کردی، جای مانکن ها را تغییر بده. لباس آبی را بگذار وسط و طرح لیمویی را بگذار جلوتر از صورتی. دامن ها را دورتر قرار بده. شلوار ها را بردار، مشتری برای شلوار نداریم.
نفست را رها می کنی و تکیه می دهی به میز کارو به حرکات منوچهر خیره می شوی که به آرامی جای مانکن ها را تغییر می دهد. آن قدر با احتیاط آن ها را برمی دارد که فکر می کنی هر لحظه می ترسد از دستش رها شود و بدن نازک و لاغرشان بشکند.
ـ فقط تک سایز.... اگر تک سایز کار کنیم، مشتری ها مستقیم به ما مراجعه می کنند.
بهانه است. از وقتی وزنت بالا رفته، منوچهر مدام روی سایز و وزن تأکید می کند. مدام می گوید: «دکترت گفته باید پایین بیایی.»
اصرار در آمدن سیما داری همسر دوست منوچهر. بلند قد و با وزنی بالای صد. کنارش آنقدر ریز و کوچک نشان می دهی که با وجود اخلاق بدش، هنوز رابطه ات را با او حفظ کرده ای. یعنی از روزی که بی دلیل شروع به چاق شدن کرده ای و منوچهر مدام زن های لاغر را الگویت قرار می دهد. با سیما دوست شده و مدام با او رفت و آمد می کنی. منوچهر مانکن ها را طوری می چیند که لباس ها بیشتر در دید مردم باشد. بیشتر از یک ماه وقت گذاشتی برای دوختنشان. صدای منوچهر را از قسمت ویترین مغازه می شنوی.
ـ هیچ کس نمی تواند مثل تو باشد. تنها خیاط ماهر این شهر تویی.
هر طرحی که می زنی همان هفته اول مشتری پیدا شده و سفارش های جدیدی است که روی میزکارت به چشم می خورد. منوچهر را دوست داری. بدجنس نیست اما از تغییر رفتارش ناراحتی. چند بار هم اعتراض کرده ای که چرا اخلاقش عوض شده و مدام وزنت را به رخت می کشد. می گوید سلامتی ات برایش مهم است. اما حس می کنی مسأله این نیست. خرید که می روید تمام حواست به اوست. چند بار مچش را گرفته ای که حواسش به یک خانم لاغر بوده. مثلا همین روز گذشته خانمی آمده و می گفت شرایط کار در اینجا را دارد. از مانکن لاغرتر نشان می داد. اشارات منوچهر را از توی آینه دیدی که می گفت هر طور شده نگهش دار. بعد هم صدایت زده بود که حقوق را بالاتر بگو. تا آخر وقت مصاحبه، کنارت ماند و خیره شد به او. طوری صحبت کردی که دختر مجبور شد به خاطر دوری راه انصراف دهد. چون ساعات کارتان تا آخر شب بود و برایش سخت. بعد هم هفت شب مغازه را بسته و به خانه رفته بودید.
ـ به سیما فکر نکن. کمک پیدا شد. شماره را ندیدی؟
پوزخندت را پنهان می کنی پشت پارچه ای که بلند کرده ای برای متراژ. با نوک پا سطل خرده های پارچه را هل می دهی زیر چرخ. خرده کاغذهایی که تمام شماره ها را به عمد اشتباه نوشته بودی یا سر شلوغی جمعیت، مثلا بد شنیده و بعد هر چه تو تماس گرفتی و یا از منوچهر خواستی، اشتباه بود. تقصیر تو نبود که همه لاغر اندام بودند و قلمی. انگاری همه مانکن به دنیا آمده اند.
گوشه پارچه را می گیری دستت، باز می کنی و با دست دیگر پارچه را می آوری جلوی چانه و یک متر کنار می زنی. قیچی
را برنداشته، منوچهر متر را می گیرد مقابلت و می گوید:
ـ از شلوغی و پرحرفی وقت کار خوشم نمی آید.
سیما پر حرف بود و هر زمان که می دیدی اش گوشه لبش چیزی در حال آب شدن.
ـ از صبح تا شب یکسره دوختن و برش زدن تنها. سیما کمک خوبی است.
صدای زنگ تلفن را که می شنوی، منوچهر را هل می دهی کنار و می دوی سمت آن. پارچه کشیده می شود روی زمین و صدای فریاد منوچهر هم به دنبالش که پارچه کثیف شد!
دخترک پشت تلفن طوری ظریف و آرام حرف می زند که فکر می کنی جثه اش بایدآن قدر لاغر و نحیف باشد که به زحمت بتواند کلمات را ادا کند. به آرامی می پرسی؟
ـ وزن و سایزت چقدر است؟
در باز می شود و خانمی به سمت لباسی که هفته گذشته طرحش را زده ای می رود. به آستین و یقه لباس روی مانکن دست می کشد. همراه با دست منوچهر که پارچه ها و طرح های مختلف را نشان مشتری می دهد چشم می گردانی دور مغازه و روی زن ثابت می مانی. مانتوی خوش رنگی پوشیده و چکمه بلندی پایش کرده است. هر بار که سرش را زیر نور مغازه می چرخاند روی گونه هایش برق می زند،. صدای ریز دخترک در توضیحات بلند منوچهر به زحمت شنیده می شود.
ـ این طرح و دوخت، نمونه است. اگرخواستید از این پارچه ها انتخاب کنید.
با دست به قواره های پارچه اشاره می کند که دورتا دور مغازه چیده است.
ـ خیاط هم داریم.
دستش روی تو ثابت می ماند که به دنبال دکمه لباس، زیر میز برش می گردی. دکمه قسمت شکم مانتو کنده شده، تی شرت آبی ات بیرون زده است. مکثش را می بینی و تغییر چهره اش را. می دانی از بی نظمی و نافرمی لباس خوشش نمی آید. سعی می کنی تی شرت آّبی را با انگشت هل بدهی داخل. مانتو از ماه پیش چند سانت تنگ تر شده است. می خواهی گوشی را بگذاری اما نگاه ثابت منوچهر را روی خودت می بینی. دست گذاشته روی مانکن و باز هم لباس را مرتب می کند و دور کمرش را تنگ تر.
ـ شماره را درست یادداشت کن
سری تکان می دهی. به توصیه منوچهر، با همه رسمی صحبت می کنی. می گوید: کلاس کارمان است. رسمی، اما سعی کن مشتری را جذب کنی.
مانتو را مرتب می کنی و چین های روی کمرت را صاف، روسری ات را می بری بالاتر و یک طره موی مش کرده را می اندازی بیرون. دستت را روی شکم همان جایی که دکمه اش کنده شده قلاب می کنی. کنار زن می ایستی. سرت را بالا می گیری و از روی شانه نگاهش می کنی و می پرسی:
ـ انتخاب شد؟
قدش را کوتاهتر از تو حدس می زنی.
ـ اگر خوشتان آمد اسمتان را می نویسم توی لیست. با احتساب من احتمالا اواخر ماه آینده آماده می شود. اندازه تان را ....
به اشاره منوچهر حرفت را تمام نکرده سکوت می کنی.
ـ برای کار آمدند. فراخوان تولیدی.
لاغر است و کشیده و خوش اندام. کمرش حدودا به شصت می رسد. پنجاه شصت سانت کمتر از دور کمر تو شاید هم کمتر. ابروهایت را در هم می کشی:
ـ پیش پای شما همان خانمی که تماس گرفته بودند را وعده دادم فردا بیایند.
سری برای زن تکان می دهی و به میز کار نزدیک می شوی. شماره دخترک را ریز کرده و می اندازی توی سطل.
منوچهر کنار در ورودی ایستاده و به ترافیک خیابان نگاه می کند. برای بار چند پیام می فرستی صدای ملایم هشدارپیام که می آید با خوشحالی فریاد می زنی:
ـ سیما قبول کرد.
منوچهر می چرخد. سبیلش را می جود با تعجب اشاره می کند به تلفن. جواب می دهی: سنش کم بود.
یادت می آید دوسالی از تو بزرگتر بود.
ـ سیما کارش خوب نیست. پرخور است.
کنار مانکن می ایستد. شماره کمر هر دو یک اندازه است. دست می گذارد دور کمر مانکن و چند سانت تغییرش داده و به وسط مغازه نزدیکتر می کند.
ـ از سایر متقاضی ها بهتر است.
مشغول برش می شوی. نمی دانی چطور باید سیما را تحمل کنی. چند بار هم از دوخت لباسهایش ایراد گرفته ای. اما چاره ای نداری. باید یکی باشد که اگر نشستی به خوردن، منوچهر نتواند جلوی او غر بزند.
سیما هنوز نیامده و می ترسی کسی بیاید و منوچهر این بار قبول کند. تا بسته شدن خیاطی یک ساعت بیشتر وقت نداری. می خواهی برای سیما پیام بفرستی که در مغازه باز می شود و زنی جوان پا می گذارد داخل. به منوچهر اشاره می کنی جواب مشتری را می دهی. لاغرتر از توست و با مانتوی راسته ای که پوشیده اندامش کشیده نشان می دهد. آماده می شوی که بروی سمت زن. در ذهنت به دنبال بهانه ای می گردی که منوچهر را از مغازه بیرون بفرستی.
زن با دیدنت یک دور می چرخد بین خنده های بلندش می گوید:
ـ چطورم؟
چند ماه پیش دعوتش را برای خوردن بستنی رد کرده بودی. هر چند این منوچهربود که با اشاره گفته بود بستنی برایت خوب نیست.
ـ رژیم گرفتم و لیپوساکشن کردم. تو هم شروع کن.
به آرامی کیک را فرو می دهی و خیره می شوی به منوچهر که با لبخند به سیما نگاه می کند و پکی عمیق تر به سیگار می زند.
نقد این داستان از : نازنین جودت
خانم معصومه عظیمی، سلام. باعث خوشحالی است که خانم نویسنده‌ای از خطه‌ی سرسبز گیلان برایمان داستان فرستاده. داستان با زاویه دید دوم شخص روایت می‌شود. زاویه‌ دیدی که بسیاری از بزرگان ادبیات معتقد هستند بعد از جریان سیال ذهن، مهم‌ترین شیوه‌ی نوین روایی است. استفاده از این راوی کار پیچیده‌ای است و نویسنده باید مهارت لازم را در نوشتن کسب کرده باشد. شما اشاره کرده بودید پنج سال است داستان می‌نویسید و قطعا در این پنج سال به قدر کافی تجربه کسب کرده‌اید و با اصول و تکنیک‌های داستان نویسی آشنا شده‌اید و متنی که فرستاده‌اید گویای همین مطلب است.
یکی از مهم‌ترین دلایلی که نویسنده راوی دوم شخص را برای روایت داستانش انتخاب می‌کند، استفاده از توصیفات نامتعارف در داستان است. توصیفاتی که با راوی اول شخص قابل گفتن نیست و خواننده را پس می‌زند و راوی‌های دیگر هم تاثیری را که نویسنده می‌خواهد و در ذهن دارد روی خواننده نمی‌گذارند. گرچه شما چنین توصیفات نامتعارفی در داستان ندارید اما موضوعی را انتخاب کرده‌اید که می‌تواند تعداد زیادی از مخاطبان را مورد خطاب قرار دهد. با انتخاب این راوی فاصله‌ی بین روایت و خواننده از بین می‌رود. به عبارتی خواننده در جایگاه شخصیت داستان قرار می‌گیرد. اما در چنین شرایطی همیشه این احتمال وجود دارد که خواننده با موضوع احساس نزدیکی نکند و موردِ خطاب قرار گرفتن برایش خوشایند نباشد و از خواندن متن منصرف شود که این به ضرر داستان است. انتخاب موضوع چاقی و پرخوری و شک و تردید به شوهر و توجه‌اش به زن‌های دیگر, می‌تواند خواننده را بی هیچ واسطه‌ای مورد خطاب قرار دهد و او را درگیر روایت کند چون موضوعی است که تعداد زیادی از خوانندگان در زندگی با آن مواجه شدند و برایشان ملموس است.
در توی راوی، معمولا شخصیت اصلی و محوری خواننده‌ی داستان است که نقش روایت ‌شنو را هم همزمان بازی می‌کند. در انتخاب این زاویه دید نویسنده باید با ظرافت و به دور از شتاب‌زدگی خواننده را وارد جریان داستان کند و او را کم‌کم برای حضور در داستان آماده کند که در مورد داستان شما تقریبا این اتفاق افتاده و خواننده یکباره و ناگهانی خودش را وسط ماجرا نمی بیند. گر چه در بازنویسی بهتر است روی جملات آغازین تامل بیشتری کنید تا ورود خواننده به داستان با سرعت کم‌تری اتفاق بیافتد.
شکستن صندلی‌ها فکر جالبی بوده که به نظرم با یک تیر دو نشان زده‌اید. اول این‌که چاقی زن را نشان می‌دهید که هر روز این قضیه برای خودش و همسرش و شغلی که دارد، دردسر ساز شده و دوم این‌که با یکی یکی شکستن صندلی‌ها خواننده را متوجه این مسئله می‌کنید که زن دارد همه‌ی فرصت‌هایش را از دست می‌دهد و با این‌همه نمی‌تواند به خوردن غلبه کند و شکستن صندلی آخر همان تیر خلاص است که با ورود سیما به زن زده می‌شود. انتظار زن برای آمدن سیما و این‌که در کنار او چاقی‌اش به چشم نمی‌آید، پنهانی کیک خوردنش، اشتباه نوشتن شماره زن‌ها و دختر‌های خوش‌هیکلی که برای کار به مغازه آن‌ها مراجعه می‌کنند، همه و همه نشان از این دارد که شما برای ساختن این شخصیت و باورپذیری‌اش وقت صرف کرده اید. در همین حجم کوتاهِ داستان‌تان لایه‌های پنهانی از شخصیت زن و ضعفش در برابر خوردن را بسیار خوب به تصویر کشیده‌اید.
داستان گرچه زبان ساده‌ای دارد اما روان است و به دور از دست انداز. این نقطه قوت کمی نیست و در وهله‌ی اول به دل خواننده خوش می‌نشیند و داستان را با علاقه و اشتیاق دنبال می‌کند.
داستان پیرنگ محکمی دارد و در ساختن شخصیت زن و مرد خوب عمل کرده‌اید. موضوع چاقی زن و توجه مرد به زن‌های لاغر بازی‌ای است که شرکت در آن برای خواننده خالی از لطف نیست. خواننده‌ی زن به راحتی وارد متن می‌شود و خودش را جای زن قرار می‌دهد و با او و در کنار او نقش شخصیت و مخاطب شنو را بازی می‌کند. اما انتخاب چنین زاویه دیدی ممکن است خواننده مرد را پس بزند. گر چه قرار هم نیست که نویسنده بتواند همه طیف خواننده را راضی نگه‌دارد.
بخوانید و بنویسید و باز هم برای ما داستان بفرستید که مشتاق خواندن هستیم.

منتقد : نازنین جودت

متولد 1352 شمیران. فارغ التحصیل مترجمی زبان انگلیسی، مقطع کارشناسی. بیش از 14 سال است که نوشتن را جدی دنبال میکنم.



دیدگاه ها - ۲
نازنین جودت » 11 روز پیش
منتقد داستان
خواهش میکنم. موفق باشید
معصومه عظیمی پهمدان » 12 روز پیش
سلام. سپاسگزارم از استاد محترم سرکار خانم جودت. از اینکه وقت گذاشتید و نقد کردید بسیاربسیار ممنون.

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.