داستانی که می‌طلبد ساده و سرد روایت شود




عنوان داستان : ماگ
نویسنده داستان : علیرضا رضایی

حالت عجیبه بین بیداری وخواب ، حس دلهره آور معلق بودن بین زمین و آسمان . صدای آرام زوزه ی باد .
احساس چسبیدگی پلکها به واسطه مایع ای گرم ، شاید خون شاید گل شاید گازوئیل و حرارت نه چندان دور شعله های نیمه گر گرفته آتش ...
اینها تمامی چیزی است که مغز نیمه بیدارم از اطراف دریافت میکند .
مضاعف بر درد کتفی احتمالا در رفته یا ضربه دیده .
تا آنجاییش را به یاد دارم که توی جیپ ارتشی سبز رنگی نشسته بودیم و تا چشم کار میکرد خاک میدیدم و تپه های خشک .
چشمهایم را آرام باز میکنم و آلت تناسلیی را بالای سرم میبینم ، یکهو بوی ادرار را تشخیص می‌دهم و سرم را به سمت زمین برمی‌گردانم و صورتم را طوری به خاک میمالم که پوستم کنده شود . خاک در چشم هایم رفته و صورتم گز گز می‌کند . به آرامی سرم را به حالت اول بر می گردانم ، مردی را با ریش هایی بلند و مشکی با خنده ای مزخرف که دندان های یکی در میانش را در معرض دید می‌گذارد ، میبینم . پدرسگ انگار در دهانش نارنجک منفجر شده است .
دست هایم بسته است ، به سختی روی باسنم مینشنم و در سمت راستم جواد و دو قلو ها را میبینم که به همان حالتی که من نشسته ام ، نشسته اند . چشمم به دنبال فرمانده میچرخد ... سمت چپم چندمتر آنطرف تر میبنمش که با دست هایی بسته سر پا ایستاده و با چند نفر دارد عربی صحبت می‌کند .
جیپ سبز رنگمان را میبینم که واژگون شده و در حال سوختن و رنگ باختن است . دو تویوتای دو کابینه جلویمان ایستاده اند... یکی قرمز و یکی مشکی که بالای سرشان پرچم های سیاه داعش درحال خوش رقصی کردن در باد اند .
بوی ادرار در دماغم میپیچد و حالت تهوع میگیرم .
مجتبی را میبینم که کنارم ایستاده و گریه میکند . با همان کتفی که حالا دردش آرام تر شده به شانه اش میزنم و می گویم ؛ چته تو ؟
با خشم نگاهم می‌کند و می گوید : چمه ؟ نمی‌بینی رسیدیم به ته خط ؟ فکر کردی زنده از این مهلکه بیرون میریم ؟!
خودم هم قالب تهی کرده ام اما وقتی که میبینم حال مجتبی از من بدتر است سعی میکنم که آرامش کنم ؛
جمع کن خودتو ... فعلا که چیزی معلوم نیست ! فرمانده رو ببین ... داره باهاشون صحبت می‌کنه ، قطعا نمی‌ذاره چندتا احمق همینجوری ذبحمون کنن !
حسن و حسین با دقت به من خیره شده اند . اورکت های جفتشان پاره پوره شده است . خوب که نگاهشان میکنم حتی در این موقعیت هم خاک و خون روی صورتشان به مساوات تقسیم شده و باز هم مو نمی‌زنند با هم . رو به دوتاشان می گویم ؛ شما خوبید ؟ چیزیتون نشده ؟
به نشانه ی منفی کله های گنده و تپلشان را تکان میدهند. ساکت تر و مظلوم تر از قبل شده اند . معلوم است که از درون چندبرابر مجتبی درحال اشک ریختن اند .
مجتبی با آن پوست تیره که حالا از خیسی اشک برق میزند و موهای فر کم حجمی که خون لا ب لایشان جاری شده در آن جهنم سیاه و سفید ، تصویر رنگیی است که من را مجذوب خودش کرده . سرش را بلند می‌کند ، با چشم های قهوه ای اش زل می‌زند به من می گوید : محمد میدونی الان آرزوم چیه ؟
سکوت میکنم ... ادامه میدهد !
الان فقط آرزوم اینه که دست هام رو وا کنن ، دست بکنم تو جیبم و یه بار دیگه عکس الهام رو ببینم .
من هم یاد پدرم می افتم اما ترجیح میدهم حفظ ظاهر کنم و به مجتبی روحیه بدهم .
آرام میگویم : می بینی رفیق ... میبینی . نترس
با گریه می گوید : بابا من اومدم که یه پولی برای عروسیم جمع کنم نه این که جنازه ام رو بذارم رو دست خانواده ام ... من خر اومدم ...
حرفش به لطف ضربه ی قنداق اسلحه ی همان پدرسگی که بوی ادرارش در دماغم هست هنوز ، ناتمام میماند . مجتبی نقش بر زمین می‌شود و خون از دهانش می‌جوشد . آن مرد به زبان عربی چیزهایی بلغور می‌کند ، چشم غره ای به ما می آید و کمی آنطرف تر به سیگار کشیدنش ادامه میدهد . با دندان اورکت مجتبی را می گیرم و کمکش میکنم که بنشیند !
بشین ... بشین رفیق . هرچی تو دوران مدرسه معلما زدن تو دهنت که بفهمی بی جا حرف نزنی ، نفهمیدی که نفهمیدی ...
در همین حین صدای فرمانده را می‌شنوم که دارد نزدیک میشود و از دو نفری که دست هایش را گرفته اند می پرسد ؛ دارید چیکار میکنید ؟!
مشخص است که هول کرده و نگران است . دم ماشین می ایستند ، یکی از داعشی ها شروع به باز کردن کمربندش میکند .
می گویم : چی شد ؟ چی گفتی بهشون ؟
با نگرانی جواب میدهد : کلی کشش دادم سرآخر هم گفتم که بچه هامون الان میان ، ما نیروی پشتیبانی داریم ... اونا هم خندیدن و گفتن که ما هم پشتیبانی داریم اما قبل اونا خودمون پشتیبانیت میکنیم . بابا من اینا رو گفتم که بترسن حداقل ببرنمون پایگاهشون ، بلاخره از این ستون تا اون ستون فرجیه !
شلوار و لباس فرمانده را از تنش بیرون می‌کشند . یکی از داعشی ها میرود و از داخل آن یکی ماشین ، دوربینی بیرون می آورد و برمیگردد . دوربین را روی سقف ماشین میگذارد و شلوار خودش را از پایش بیرون می آورد . دوتای دیگرشان سید را به زور روی صندلی عقب ماشین می خوابانند .
همان مرد دوربین به دست که حالا لخت است بر میگردد و با خنده به من نگاه می‌کند ! استرس سرتاپایم را فرا میگیرد . با سر اشاره میکند که بیایم . بلند می‌شوم و سمتش میروم ، با چاقو دست هایم را باز میکند ، دوربین را دستم میدهد و با لهجه ی عربی میگوید ؛ فیلم ... فیلم ...باشه ؟! فیلم بگیر .
دوربین را روی ضبط میگذارد و دستم میدهد .
مات و مبهوت از صحنه تجاوز به فرمانده ام فیلم می گیرم و هنوز نمیدانم چه بر سرمان گذشته .
به فرمانده که نگاه میکنم ، توی دلم میگویم ؛ چقدر خوب شد که عربی یاد نگرفتم .
بوی ادرار کمتر شده در دماغم اما از چشم چپم که همواره سوز میزند ،حالا اشک هم می آید . دوست دارم با زبان لبم را خیس کنم ولی امتناع می ورزم از این کار .
دنبال فرصتی می گردم که ضبط را متوقف کنم اما یکی از آن حرامزاده ها با دقت تمام در فاصله ی چندسانتی ام ایستاده و چهار چشمی نگاهم می‌کند .
آه و ناله های ادغام شده ی مجتبی و فرمانده با هم ، صوت بدی را در آن صحرای گرم طنین انداز می‌کند .
درحال فیلم برداری ام که صدای غرش اسلحه ای فضا را پر میکند و بعد خون روی دوربین و صورتم شتک میزند . از در نیمه باز ماشین به داخل شیرجه میزنم و سعی میکنم که پناه بگیرم . صدای شلیک چند گلوله ی دیگر به گوش می‌رسد و الله اکبر هایی هم همراهشان .
سرم را که بلند میکنم جنازه دو داعشی را که مغز نداشته شان روی خاک پاشیده شده را میبینم . فرمانده را از ماشین بیرون میکشم و درحالی که سینه خیز کنار جاده دراز کشیده ام سعی میکنم که از او هم دفاع کنم . در همان حالتی که صدا به صدا نمی رسد فرمانده در گوشم فریاد میزند : دوربین کجاست ؟
می گویم : وقتی پریدم تو ماشین از دستم افتاد زیر صندلی .
هر دو هم زمان سرهایمان را به سمت ماشین می چرخانیم و از زیر میبینم که یک جفت پا سوار ماشین میشود و تویوتای قرمز به حرکت در می آید .
فرمانده فریاد میزند :
برو سوار اون یکی ماشین شو ... زود باش
در همان حین که فرمانده در حال کندن لباس یکی از جنازه ها است ، خودم را افتان و خیزان به تویوتای سیاه می رسانم و چند ثانیه بعد فرمانده هم سوار می‌شود .
برو دنبالش ، من شده جونم رو هم بدم نمیذارم این فیلم رو پخش کنن ... برو نذار از دستمون بره .
در آینه ماشین نیروی های کمکی را میبینم که با یک پاترول قهوه ای کنار مجتبی و حسن و حسین می ایستند . خیالم راحت میشود .
به رو به رو نگاه می‌کنم ، حرامزاده‌ ی لعنتی خیلی تند میراند .
فرمانده مانند سگی شکاری ماشین را دنبال اسلحه میگردد . کلت و کلاشینکفی را پیدا میکند و شروع به پر کردن خشابشان می‌کند ‌.
بچه ها در آینه برایم تبدیل به نقطه ای می‌شوند که آن هم محو میشود .
در حالی که خشاب ها را پر می‌کند می گوید ؛ یکی فیلم شهید شدنش بیرون میاد ، یکی هم مثل من فیلم ... لا اله الا الله .
تو تازه اومدی اینا رو نمیشناسی ،من می‌دونم چه بی شرفایین .
با صدایی خفه و بغض آلود ادامه میدهد ؛ من امروز همینجا مردم . همه ی عمرم رو تلاش کردم که با شرافت زندگی کنم ... مگه شرف یه مرد به چیه ؟!
میخواهم چیزی بگویم که دلداریش بدهم اما هیچ حرفی به ذهنم خطور نمی کند .
نگاهش میکنم ، با جدیت تمام اسلحه ها را بررسی میکند و پای راستش را مدام تکان می‌دهد .
چند ثانیه در سکوت می گذرد و بعد تویوتای قرمز را میبینم که به چپ میپچد ... سمت روستای متروکه ی بالای تپه .
می گوید : برو برو ... گمش نکنی . بی شرف میخواد تله بذاره برامون .
درحالی که خشاب را جا میزند و اسلحه را مسلح میکند زیر لب اشهد میخواند .
به اوایل روستا که میرسیم ماشین را در حالی که درش باز است متوقف شده میبینیم . می ایستم . فرمانده قبل از پیاده شدن می گوید ؛ تو فقط من رو پوشش بده ، اگه اتفاقی هم برام افتاد سریع در رو . حواست رو جمع کن ...
جلو جلو حرکت می‌کند و من پشت سرش کلت به دست راه میروم و اطراف را می پایم . به ماشین که میرسیم ، شروع به گشتنش میکنم . داخل ماشین را نگاه میکنم ، دوربین دقیقا همان جایی است که انداختمش . برش میدارم ، رم هم داخلش هست .
سرم را از ماشین بیرون می آورم و می گویم : بیا دوبین اینجاست . در همین حین صدای تیراندازی از دور دست می آید . فرمانده سریع بر میگردد ، دوربین را می گیرد و می گوید :زود بشین ... برمیگردیم .
وقتی که در حال سر و ته کردن هستم ، شیشه ماشین را تا آخر پایین میدهد و تفنگ به دست روی در مینشیند .
صدایش را می‌شنوم که می گوید : حواست به اطراف باشه . ممکنه از پشت شلیک کنه !
در جاده اصلی که قرار میگیریم ، سید داخل ماشین می‌نشیند و مانند کسی که تازه دوربین دیده‌باشد ، مشغول ور رفتن با دوربین میشود . خون رویش را با آستین پاک میکند و بعد آرام حرف میزند : خدا می‌دونه الان چی تو این لامصبه ...
رو به من می کند و می گوید : همین بود ؟!
می گویم : آره خود شه .
دوربین را محکم در دستش می گیرد ، به رو به رو خیره میشود و شروع به گزیدن لب خود می‌کند .
کم کم پا تکان دادنش هم شروع میشود .
بعد از چند ثانیه چشمهایش را می بنند و سرش را پایین می اندازد .
موهایی سیاه با رگه هایی سفید که جلوی تابش نور غروب خورشید بیشتر به چشم می آیند ، من را یاد پدرم می اندازد‌ وقت هایی که روی ضبط قدیمی اش قوز میکرد و سعی بر درست‌ کردنش داشت . پدری که الان روی تخت بیمارستان لنگ پول عملی است که در لوله های تفنگ هایمان چپیده .
در آینه غروب خورشید را می بینم که مثل زرده ی تخم مرغی در آسمان است . یاد خانه مان میکنم ، وقتی که از پشت بامش در آرامش غروب را تماشا می‌کردم .
صدای فرمانده من را از افکارم بیرون میکشد ؛ گیریم اصن من زدم این دوربین رو نابود کردم ، با ذهن شماها چیکار کنم ؟! هااا
دوست دارم قبل از این دوربین مغز شما ها رو بپاشم از هم . چیزی نمی گویم ، خود متوجه حرفی که زده میشود و بعد از چند ثانیه نفس عمیقی میکشد و حین بیرون دادنش لا اله الا الله آرامی میگوید .
چشمم را انقدر ماساژ داده ام که دیگر خسته شده ام ، سرم را پایین می اندازم و تند تند پلک میزنم که اگر چیزی در چشمم فرو رفته ، که قطعا رفته ، بیرون بیاید .
کمی آرام تر میشود درد چشمم . سرم را بالا می آورم که ناگهان از آینه ی وسط متوجه جسمی سیاه و بزرگ پشت سرمان میشوم ، چیزی شبیه خورشید گرفتی انگار رخ داده بعد بلافاصله صدای شلیک گلوله و خورد شدن شیشه های ماشین سکوت بیابان را میشکند . فرمانده یا حسین بلندی می گوید و سرش را پایین میگیرد ، من هم همینطور . از آینه نگاه میکنم و متوجه میشوم که یکی از پاترول های خودمان است ، بعد فرمانده فریاد می‌زد : نیرو های خودمونن فکر کردن ما داعشی هستیم .
دست هایم می لرزند و با صدایی مثل دست هایم لرزان می پرسم : چیکار کنیم حالا ؟!
فرمانده که خودش را جلوی صندلی جلو مچاله کرده است می گوید : من لباس اونا تنمه منو ببینن کارمون تمومه . تو لباست رو درار و از پنجره بگیر بیرون که بفهمن ایرانی هستی . تفنگ ها رو هم طوری از پنجره پرت بده بیرون که ببینن .
دستش را آرام از زیر می آورد و فرمان ماشین را می گیرد ، من هم سریعا شروع به کندن اور کتم میکنم . کتفم تیر میکشد اما اصلا توجهی نمی کنم . تفنگ ها را بیرون می اندازم و لباسم را مانند پرچم در هوا می چرخانم .
دیگر شلیک نمی کنند ، سرعت ماشین را کم میکنم که آرام آرام بایستم . جلویمان گرد و خاک است و فقط جیب چپ شده مان را گه گاهی میبینم که چند نفر شبح مانند اطرافش اند. از آینه عقب را نگاه میکنم ، پاترول کمی نزدیک تر شده . در همین حین که میخواهم بفهمم چندنفر از بچه هامان داخلش هستند صدای غرش آر پی چی را از سمت چپ می‌شنوم و بعد آتش مهیبی که هم رنگ غروب آفتاب است ، کل فضا را پر میکند . گویی که خورشید منفجر شده باشد .
چندنفر از اعضای گروه داعش را میبینم که پشت خاکریز کمین کرده اند و الله اکبر گویان به سمت پاترول منهدم شده میدوند .آر پی جیی که چندی پیش به کنار ماشین ما اثابت کرد حالا دقیق وسط ماشین نیرو های پشتیبانی را نشانه رفته بود . اور کتم را در باد رها میکنم و با همان دست به سرم می کوبم . فرمانده بالا می آید و روی صندلی مینشیند ، اشک در چشم هایش حلقه زده . دو ماشین با پرچم های الله اکبر سیاه از کنارمان رد می‌شوند ، برایمان بوق میزنند و به سمت پاترول شعله ور می‌روند . جلو تر که میرویم دنیا سرم آوار می‌شود . بغض تیغ داری گلویم را می گیرد ، از آن بغض هایی که نه با آب دهان پایین می روند و نه اشک میشوند . کنار جاده ، جنازه ی حسن و حسین که با فاصله کنار هم افتاده اند و کمی آنطرف تر مجتبی را می بینم در حاله ای از گرد و خاک ، در حالی که عکس الهام در دستش است و در دریاچه ای از خون دراز کشیده .
چندتن دیگر از رزمنده ها را هم میبینم که هر کدام به شیوه ای در این خاک غریب آرمیده اند . فرمانده
ناگهان خشمش را نمی تواند کنترل کند و با عصبانیت هرچه تمام تر دوربین را به داشبورد ماشین می کوبد ... دوباره ، دوباره ، دوباره ... تا جایی که فقط بند آویز دوربین در دستش میماند .
راهمان را میکشیم سمت جلو ، سمت هیچ ... خلع سلاح و خلع رفیق شده .
هر طرف که برویم به مرگ میرسیم .
اینجا بین الجهنمین است .
فرمانده سنگ شده . خشکش‌ زده به رو به رو ...‌گویی که مادرش از همان ابتدا تکه ای سنگ زاییده باشد .
هوا تاریک شده . در دور دست چراغ پایگاهمان را می بینم که سو سو میزند .
مطمئنم فرمانده هم مانند من ، دوست ندارد که به آن چراغ ها برسیم .

پایان .

علیرضا رضایی
نقد این داستان از : نازنین جودت
آقای علیرضا رضایی عزیز، سلام. از تعداد داستان‌هایی که در این مدت به پایگاه ارسال کردید عیان است که داستان‌نویسی برایتان امری جدی است. امیدوارم با همین انگیزه و پشتکار به راهتان ادامه دهید.
از عنوان شروع می‌کنم که ویترین داستان است. «ماگ» عنوان جذابی است اما ربطی به داستان ندارد. مخاطب تا پایان منتظر است که ربط این عنوان را با محتوا پیدا کند و چیزی دستگیرش نمی‌شود. امیدوارم در بازنویسی عنوانی را برای داستان انتخاب کنید که هم از جذابیت کافی برای جلب نظر مخاطب برخوردار باشد، هم به متن ربط داشته باشد.
«ماگ» داستان خوبی است و مخاطب تا پایان با علاقه با راوی همراهی می‌کند، اما این داستان با توجه به موضوعی که دارد باید بیشتر از این‌ها روی مخاطب تأثیر بگذارد. درد و رنج آدم‌های داستان باید به مخاطب بنشیند و موقعیت فرمانده و سربازانش را به تمامی درک کند. داعش و شیوه‌ی رفتارشان با نظامی‌های ما در این داستان به خوبی نشان داده شده. اما چرا آن تأثیرگذاری‌ای که توقعش را داریم، اتفاق نمی‌افتد؟ دلیلش انتخاب زبان داستان است. این داستان با توجه به موقعیتی که دارد می‌طلبد ساده روایت شود. مخاطب خودش را جای راوی می‌گذارد. سعی می‌کند با او همسان‌پنداری کند. در چنین موقعیتی راوی باید ترسش را به مخاطب منتقل کند. جملات کوتاه باشند. روایت سرد باشد. توصیف و تشبیه‌هایی که در متن آمده بسیار دلنشین‌اند و مخاطب در ذهن تصویرشان می‌کند اما این تصاویر او را از موقعیتی که راوی و دوستانش در آن گیر افتاده‌اند بیرون می‌کشد. آیا سربازی در این موقعیت که پر از رعب و وحشت است از این جملات استفاده می‌کند: «پرچم‌های داعش در حال خوش‌رقصی در بادند. مجتبی در آن جهنم سیاه و سفید تصویر رنگی است که من را مجذوب خودش کرده... .» جملات توصیفی و تشبیهات با این که نشان از قَدَر بودن نویسنده دارند ولی مناسب این متن نیستند. از همان شروع متن، ساده روایت کنید. از زبان سربازی که خودش و دوستان و فرمانده‌اش به دست داعشی‌ها اسیر شده‌اند. خودتان را جای او بگذارید. موقعیت ترسناکی است. خیلی ترسناک. فقط بحث مردن نیست. شما به عنوان نویسنده‌ی این داستان به خوبی نشان داده‌اید در چنین موقعیت‌هایی اتفاقاتی بدتر از مرگ می‌افتد. فرمانده حتما ترجیح می‌داده مستقیم به سرش شلیک کنند تا چنین بلایی سرش بیاید. فکر اولیه‌ ای که به ذهن‌تان آمده بسیار خوب بوده و پتانسیل آن را دارد که به داستان خوبی بدل شود. امیدوارم به شخصیت داستان‌تان نزدیک‌تر شوید. موقعیتش را با همه‌ی وجود درک و لمس کنید تا بتوانید با زبانی ساده که دلهره و ترس در آن موج می‌زند برای مخاطب روایتش کنید.
بخوانید و بنویسید و باز هم برای ما داستان بفرستید که مشتاق خواندن هستیم.‌

منتقد : نازنین جودت

متولد 1352 شمیران. فارغ التحصیل مترجمی زبان انگلیسی، مقطع کارشناسی. بیش از 14 سال است که نوشتن را جدی دنبال میکنم.



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت