پرداخت موضوع اصلی و هَرس کردن




عنوان داستان : دانه های انار
نویسنده داستان : ملکه محمد علیپور

دانه های انار

باد سرد و تندی وزید. گردوخاک و برگهای پاییزی را توی هوا پیچاند و هول داد توی حوض آبی کوچک وسط حیاط. دو کنج نزدیک به همِ دیوار غربی سیمانی که تا نیمه های آن شوره بسته بود، انباشته از برگهای زرد و قهوه ای بود.
ننه کژال توی ایوان ایستاده، زل زده بود به انار درشتی که دانه ها ی سرخش را گنجشکان به نوک گرفته، آنی می‌بلعیدند. یکباره در آهنی کوچک حیاط، باز و با صدای بلندی به دیوار کوبیده شد. چند بار رفت و برگشت .
کفشهای زوار درفته ی سیروان روی کف سیمانی حیاط لخ لخ می‌کرد و تنش را با خود به سمت حوض می‌کشید. کنار حوض، سرِ شیر آب زانو زد، دست به فلکه ی آب برد و آن را تا آخر باز کرد. خم شد، چند مشت آب به صورتش زد. انگار کافی نبود که سرش را زیر شیر آب برد. ننه کژال هین بلندی کشید.
سیروان سرش را بالا آورد، قطره های آب از نوک موهای سیاه پر پشت و موجدارش شره کرد روی گردن و یقه ی کاپشن سیاهش و راه گرفت تا پاچه های شلوار کوردی اش. ننه کژال با رنگی پریده دست به نرده ی چوبی ایوان گرفت و خم شد و با وحشت داد زد.
«ای خاکم به سر. سیروان! جانکم چت شدَ؟ چرا گوشه ی لبَت پاره شدَ؟ »
صدای بلند شرشر آب توی حوض خالی پیچیده بود و برگها را بالا می‌آورد. سیروان چهار پله را کم جان و آویزان بالا آمد. روبروی ننه کژال ایستاد. صورتش سرخ بود و دست مشت شده اش می‌لرزید.
«دیه قرار بود چی بشَ که نشدَ؟ هر چی می‌کشم بخاطر دده رزگارَ..»
ننه کژال صدای دندان‌های سیروان را توی نفسهایش می‌شنید. قدمی به عقب برداشت. با کف دستش کوبید توی صورتش.
«این چه حرفیه گیانم. دده رزگار بدبخت که بیست و هفت سال آزگارَ گم شدَ، چکار به کار تو دارَ؟»
سیروان دندان‌هایش را به هم کلید کرد و سرش را پایین انداخت و رفت سمت در چوبی . در را هول داد. قدم توی اتاق گذاشت و در را پشت سرش به هم کوبید.
ننه کژال زل زد به راه رفته ی سیروان. لرزش لبهاش چین گوشه های لبش را عمیقتر کرد. برگشت در چوبی بلوطی ضلع دیگر ایوان را باز کرد و خمیده خزید توی اتاقش. قد بلند و لاغرش را به در بسته ی اتاق تکیه داد و سرید و پای در چمباتمه زد. آه بلندی کشید. زل زد به دو عکس توی قاب قهوه ای که روی صندوق چوبی کنار هم به دیوار تکیه داده بودند. سالها بود که به نگاه ثابت مردان این دو عکس خو کرده بود. ننه کژال تن لاغرش را کشید سمت سماورِ گوشه ی اتاق.
در اتاق باز شد، صبرا توی چهارچوب در ایستاده بود.
«بیا تو عروس. سردَ دَرم پشت سرت ببند.»
صبرا بال دامن پر چینش را کمی بالاتر کشید و قدم توی اتاق گذاشت. در را بست. نور کمی توی اتاق بود. کلید برق را زد. نور زرد روی دیوار های گچی چرک مرده پاشید.
رفت و کنار ننه کژال نشست‌.
«از سیروان دلخور نباش، بچکم بی‌تقصیرَ.»
چشم به ننه کژال دوخت.
ننه قوری گل سرخ را از توی سینی برداشت. قاشقی چای خشک توی سفیدی ته قوری ریخت. قوری را از آب نیمه پر کرد و روی سماور گذاشت و شعله را پایین کشید. به صبرا نگاه کرد.
«نه گیانم چه دلخوری؟ حتمی مغز بادامم طوریش بودَ وگرنه هیچ وقت از گل نازک‌تر بِشم نگفتَ.»
چشم دوخت به لبهای نازک و رنگ پریده ی صبرا.
صبرا گوشه ی دامن گلدار طوسی اش را توی مشتش گرفت. لب‌هاش را که می‌لرزید به هم فشرد. ننه دمغ پرسید.
«طوری شدَ؟
«میخواد از ایی مملکت بِرَ. پول که ندارَ، میگَ قاچاقی میرم، جاگیر که شدم با کمک عموها، تو و ننه رو هم میبرم.»
سرش را پایین انداخت. چشم به دستهای پینه بسته اش دوخت. با بغض، نالید.
«از دار دنیا همی یه پسر را دارم، چطو طاقت بیارم. از کجا معلوم سر سلامت از مرز رد بشَه.از کجا معلوم عین پسرات فراموشمان نکُنَ. »
ننه آهی کشید.
«منکه سر از حکمت خدا در نمیارم، از بخت و اقبال سیاه ما بودَ که پدرش هم تو جوانی از داربست بی اُفتَه.»
با حسرت چشم به عکس حاتم دوخت. لبهایش لرزید و بغض مثل لقمه ای راه گلویش را بست. آب دهانش را قورت داد و سیبک گلویش جابجا شد.
«اینبار چی شنیدَ؟»
«رفتَ مغازه ی پدر منیژه که جواب بگیرَ. اونم گفتَ دختر به منافق جماعت نمیدم. سیروان اصرار کردَ. دوتا برادرای منیژه کتکش زدند و از مغازه انداختند بیرون.»
ننه کژال پاهاش را که زیر دامن بلند سبز گلدارش بود، جمع کرد و دستهاش را دور زانوها حلقه کرد.
«زمستون میرَ، رو سیاهی به ذغال میمانَ.»
صبرا بلند شد. قوری را از سر سماور برداشت. دو استکانِ توی سینی استیل قُر شده را از چای پر کرد.
«بیست و هفت سالَ رفتَ عراق. دادگاه انقلاب، رای به جاسوسی اش داد. مگه نه اینکه همه ی اموالشَه مصادرَ کردن. گفتن هر چی داشت‌َ از نوکری شاه گیرَش آمدَ.»

قوری را دوباره گذاشت سر سماور.
«روم سیا ننه کژال، نمیخوام ناراحتت کنم، اما او سه پسرتم برا همی رفتن آلمان. نتانستن اینجا بمانن. حالا هم...»
ادامه نداد. ننه دست روی زانویش گذاشت و از جایش بلند شد. به سمت صندوق قدیمی رفت. قاب عکس رزگار را برداشت و بال چارقد بلندش را روی شیشه ی عکس کشید. چشم به چهار ستاره ی روی دوش لباس رزگار دوخت.
«اگه آدم درستی نبودَ پس برا چی بعد انقلاب خواستن که برگردَ ارتش؟ »
عکس را دوباره برگرداند سر جایش.
«نمی‌دانم چه به سرش آمدَ. اما هر چه که بودَ، خانمانش از هم پاشید.»
صبرا از جایش بلند شد. به سمت در رفت.
«یه کم دیه غذا حاضرَ، بیا شام بخوریم.»
در را باز کرد و رفت بیرون.
ننه کژال برگشت کنار سماور. چشم به دو استکان چای دست نخورده دوخت. طعم گس دلتنگی نشست توی کامش.

صبح زود بود که ننه کژال به صدای بسته شدن در حیاط چشم‌هاش را باز کرد. ساعت را نگاه کرد. عقربه ها را درست نمی‌دید با خودش زمزمه کرد.
«حتمی سیروانَ، خدا کنَ از خر شیطان بیایَ پایین.»
از جایش بلند شد، لحاف و تشکش را تا کرد گذاشت لای چادر شب و هولش داد بغل دیوار. چارقد سیاه با گلهای قرمز درشت را انداخت روی موهای سفیدش. از زیر گلو سنجاق زد و لبه های چارقد را انداخت پشت شانه هاش. رفت کنار پنجره. پرده ی ضخیم آبی گلدار را کنار زد نور به تاریکی توی اتاق دوید. صدای صبرا را از پشت در شنید.
«ننه بیداری؟ بیا صبحانَه.»
ننه کژال پرده را انداخت و سمت در رفت. آن را باز کرد و قدم توی ایوان گذاشت. سرمای صبحگاهی مثل سوزنی توی تنش فرو می‌رفت، دانه های درشت و پنبه ای برف مثل پر می‌چرخیدند و پایین می‌آمدند. لبه های سوخمه اش را محکم روی هم آورد و فوری رفت توی اتاق. کنار چراغ والور ایستاد. چشمش افتاد به مشمای کامواهای رنگارنگ روی رختخواب با بافتنی نیمه کاره و دو میل رویش.
«بازم که داری برا مردم بافتنی میبافی.»
نان تازه و مربا و کره ی کرمانشاهی توی سفره، ننه کژال را سمت سفره کشاند و کنارش نشست.
صبرا با سینی چای از آشپزخانه اپن کوچک کنار اتاق بیرون آمد. رگهای خون دویده بود توی سفیدی چشم‌هاش. استکان چای را جلوی ننه توی سفره گذاشت.
«سرم گرم میشَ، نمیتانم دست خالی بمانم، کمک خرجمم میشَه.»
ننه زل زد به چشم‌هاش.
«حتمی شب از فکر و خیال نتانستی بخوابی.»
حبه قندی برداشت و به چای زد که افتاد توی استکان. لبهای ننه به لبخندی باز شد.
«اِ قند افتاد تو چای، حتمی امروز مهمان داریم.»
لبهای صبرا به لبخندی کش آمد.
«ننه دلت خوشه ها، یادم نمیاد آخرین بار کی زنگ ایی خانَه زده شدَ.»
ننه ساکت قند دیگری برداشت. صبرا کنار سفره نشست.
«برف دارَ زیاد میشَ. کاش سیروان توی این هوا نمی‌رفت سراغ همت. ننه ابروهایش را بالا داد و سوالی نگاهش کرد.
«قرار داشتن که ببینَ میتانَه قاچاقی ردش کنَ.»
صبرا ساکت زل زد به استکان چایش.
«بریدم، نا امیدی مثل تبر به جانم افتادَ.»
ننه کژال نگاهش را داد سمت پنجره.
برف می‌پیچید و آرام بر تن درخت انار و کف حیاط می‌نشست.
«غصه نخور گیانم، خدا بزرگَ، درست میشَ، شده برم با بابای منیژه حرف بزنم، میرم. به مردم چه که رزگار چه کردَ، هر کاری هم کرده باشَ گناه سیروان چیَه؟»
صبرا سر به زیر جواب داد.
«در دهن مردمو بستی، دولت رو چیکار میکنی؟ بچکم بخاطر همون سابقَ نتانست تربیت معلم قبول بشَ. سرمایه هم نداریم که بدیم دستش تا باهاش کار کُنَ.»
ننه کژال خودش را کشید عقب و تکیه اش را داد به پشتی. تسبیحش را از جیب سوخمه اش درآورد و شروع کرد به دانه انداختن.
«دیشب خواب عجیبی دیدم. رزگار پوتینهایش را پا کرده بود، اما بند نداشت. دستمو گرفت و گفت، دانه های انار نذریت که برا پرنده ها هر ساله رو درخت میمانَ، کاممَ شیرین کردَ.»
پفی کرد.
«می‌دانستی قبل مصادرَ باغی داشتیم که بیشتر درختهاش، انار بودَ.»
صبرا از جایش بلند شد و گفت.
«شنیده بودم. هر چیه، خیر باشَ.»

وقت نهار، بوی سوپ ترخینه توی اتاق پیچیده بود و روی شیشه ی پنجره ی رو به حیاط را بخار گرفته بود . ننه کژال پشت پنجره ایستاد و شیشه را با کف دستش پاک کرد. از خاکستری آسمان صبح هیچ خبری نبود.
صدای زنگ در حیاط توی خانه پیچید. صبرا از آشپزخانه بیرون آمد. زیر لب گفت
«حتمی سیروانَ، کلیدش را جا گذاشتَ.»
از در بیرون رفت. از پله ها پایین رفت و به سمت در آهنی حیاط پا تند کرد. ننه کژال از پشت پنجره رد پای عروسش را روی برف دنبال کرد.
زود بود. زمستان خودش را هول داده بود توی آخرین روزهای آبان ماه.
«یا الله.»
نگاهش سمت در چرخید. دو مرد با یونیفرم خاکی رنگ که علائم و نشان هایی روی سینه و جیب لباس داشتند، آمدند توی حیاط. صبرا با دست به سمت پله ها اشاره کرد. صورتشان را خوب نمی‌دید. قلب ننه کژال به تپش افتاد. زمزمه کرد.
«خاکم به سر حتمی سیروانمو گرفتن!»
دو مرد به صبرا اشاره کردند، جلو بیافتد. صبرا به سمت پله ها آمد. دم پله ها با صدای لرزانی بلند صدا زد.
«ننه کژال!»
از پله ها بالا رفت و دو مرد هم پشت سرش بالا آمدند. به زیر سقف ایوان که رسیدند، کلاه از سر برداشته زیر بغلشان زدند.
ننه کژال با پای لرزان به سمت در رفت. آن را باز کرد و هاج و واج نگاهشان کرد. با تکان دست صبرا کناری ایستاد. یکیشان را شناخت، چندباری بعد گم شدن رزگار دیده بودش آن هم وقتی اموال را مصادره میکردند.
«بفرمایید داخل.»
دو مرد داخل شدند. ننه با دست به سمت بالای اتاق و کنار پشتی ها اشاره کرد.
نشستند و ننه کژال نزدیک به آنها توی ضلع دیگر دیوار به پشتی یله داد. تند تند دانه های تسبیح سبزش را جابجا می‌کرد.
«عروس جان دو تا چایی بیار.»
یکی از مردها فوری به حرف آمد.
«نه نیاز نیست، باید زود برگردیم.»
صبرا بی‌قرار نگاهشان کرد. دستهایش را به هم مالید.
«از سی سیروان خبری دارین؟»
دو مرد همدیگر را نگاه کردند. یکی با چشم و ابرو به آن یکی علامت داد که حرف بزند.
افسر آشنا سرش را پایین انداخت و چشم به گل‌های قالی دوخت. دست توی جیبش برد و پاکتی را در آورد. دو دستی گرفت سمت ننه کژال. ننه کژال آهسته تسبیحش را کنار گذاشت. دست به سمت پاکت برد.
«جناب سروان این پاکت برا چیَه؟»
صورت افسر سرخ شده بود و چند قطره عرق روی پیشانی اش نشسته بود.
«خیرِ ننه کژال.»
ننه کژال زل زد به پاکت. دست پیش برد، ولی پاکت را برنداشته دستش را پس کشید.
« خودتان بگید چخبرَه.»
افسر نامه را زمین گذاشت، لب باز کرد.
«نامه ی دادگاه انقلابِ.»
ننه کژال مات به صورت افسر نگاه کرد.
«چه نامه ای، نکنَه بچم سیروان کاری کردَه یا پدر منیژَه شکایت کردَه؟ نکنَه گرفتینش؟»
برگشت و به صورت صبرا نگاه کرد که مثل گچ سفید شده و حالا چین‌های صورتش بیشتر به چشمش می‌آمد.
صبرا چشم به دهان افسر دوخته بود.
آهسته طوری که انگار صدایش از ته چاه در می آمد،ناله کرد.
«جان به سرمان کردید. تو رو خدا بگید چی شدَ.»
افسر به ننه کژال نگاه کرد.
«مربوط به رزگار اقبالیه.»
ننه سگرمه هایش توی هم رفت و برزخ نگاهشان کرد.
«دار و ندارمون رو که دادگاه مصادره کردَ. انگ منافق هم که زدین، بازم چیزی ماندَ که از آن بیخبرم؟»
افسری که ساکت بود به حرف آمد.
«خب، باید بگم که بعد اعدام صدام یسری پرونده و مدارکی از استخبارات عراق به دستمون رسید که یکی از اونها مربوط به افسر اقبالی بود.»
صبرا هین بلندی کشید و ننه کژال گفت.
«خب؟»
«طبق اسناد متوجه شدیم جناب اقبالی سال پنجاه و نه که برای گرفتن خبرهایی به عراق رفته بوده، یه سری اطلاعات محرمانه به ارتش ایران مخابره میکنه و دیگه ازشون خبری نمیشه. بماند اتفاقاتی که افتاد و بعضی مدارکی درست کردند که ایشون برای رژیم صدام جاسوسی می‌کرده. ولی طبق مدارک جدید معلوم شده که ایشون بعد مخابره ی اطلاعات به ارتش جمهوری اسلامی، دستگیر و اعدام میشه.»
افسر نفس عمیقی کشید و تکیه داد به پشتی. افسر آشنا سرش را پایین انداخت.
«موقع مصادره اموال مامور بودم و معذور ولی الان اومدم تا اعلام شرمساری کنم .ما هم بی‌تقصیر بودیم.»
کمی جابجا شد.
«این نامه ی دادگاه انقلابِ مبنی بر بی‌گناهی و شهادت سرهنگ عالی‌رتبه رزگار اقبالی.»
ننه کژال با حرص بلند شد و به سمت در رفت. کنار در ایستاد و دستش را توی هوا تکان داد.
«این خبر. این خبر. آبروی من. سیروان...»
ساکت شد و سرش را به چپ و راست تکان داد.
«نوش دارو بعد مرگ سهراب آوردین.»
در را باز کرد و از اتاق بیرون رفت و پشت نرده های ایوان چمباتمه زد. بینی اش تیر کشید و اشک از میان چروک گوشه ی چشم‌هاش راه گرفت به گونه هاش و از چانه ی لرزانش سرید.
احساس کرد توی بخار داغی غوطه ور است، تمام تنش خیس از عرق بود. سینه اش درد می‌کرد، دست روی قلبش گذاشت. بخار بازدم عمیقش، سرمایی که از کوه سرازیر شده بود را شکافت و بالا رفت. زل زد به درخت انار سفید پوش، صدای جیک جیک گنجشکها‌ پر شده بود توی حیاط. انار ترک برداشته ی درشتی که گنجشکها دورش بال بال می‌زدند، از شاخه جدا شد و با صدای بلندی افتاد کف حیاط. انار ترکید و دانه های سرخش روی سفیدی برف پخش شد.
نقد این داستان از : ندا رسولی
سرکار خانم ملکه محمد علیپور سلام و احترام
نویسنده هنگام طراحی پیرنگ در مورد همه چیز داستان خواهد اندیشید؛ اینکه چه شخصیت‌هایی انتخاب می‌شود یا داستان در چه فضایی قرار است اتفاق بیفتد یا موضوع محوری داستان چیست یا در مورد چگونگی شروع و میانه و پایان داستان و استحکام روابط علی و معلولی و... انتخاب‌هایی که نویسنده در این مرحله خواهد داشت بسیار با اهمیت است؛ چرا که این پیرنگ همانند نقشه‌ی راهی است که در هنگام نگارش داستان نویسنده بر آن تکیه خواهد کرد؛ و طبیعتا می‌بایست نقشه‌ای مهندسی شده و درست باشد؛ در همه‌ی جوانب. یکی از این انتخاب‌ها چگونگی افتتاحیه و شروع داستان است. نویسنده می‌بایست بتواند مخاطب را از همان ابتدا درگیر داستان نماید. این مسئله در مورد داستان کوتاه ظرافت بیشتری می‌طلبد، چرا که به دلیل محدودیت حجم مجالی برای حاشیه رفتن وجود ندارد؛ و بهتر است که شروع با اشاره‌ای به موضوع اصلی و اصلِ قصه باشد؛ این اشاره می‌بایست سوال برانگیز باشد و حس کنجکاوی مخاطب را برانگیزد یا عدم تعادلی ایجاد کند تا مخاطب بتواند با داستان همراه شود؛ این اتفاق می‌بایست در همان خطوط ابتدایی یا یکی دو پاراگرافِ اول بیفتد. با این تفسیر، شروع داستان بهتر است که با توصیف و فضاسازی همراه نباشد؛ البته که هم توصیف و هم فضاسازی مهم و لازم است برای داستان؛ اما استفاده از چنین عناصری در افتتاحیه؛ منجر به دیر شروع شدن داستان خواهد شد. توجه داشته باشید که مخاطب در ابتدا چیزی از جهانِ داستان نمی‌داند؛ پس در این مرحله قطعا توصیف یا فضاسازی یا دانستن ویژگی شخصیت‌ها را لازم نخواهد داشت؛ در این مرحله مخاطب نیاز دارد که بتواند وارد جهان داستان شده و به داستان وصل شود؛ اگر چنین اتفاقی بیفتد در ادامه مخاطب فضا و شخصیت و... را هم خواهد دید. نکته‌ی مهم این است که نویسنده مخاطب را معطل نگذارد و داستان را به موقع و از نقطه‌ای جذاب شروع کند.
به‌طورکلی دانه‌های انار داستان خوبی است و نشان‌دهنده‌ی آشنایی نویسنده با قواعد و تکنیک‌های داستان‌نویسی می‌باشد؛ اما می‌تواند داستان بهتری هم باشد. نویسنده داستان را با این جملات شروع می‌کند: باد تند و سردی وزید، گرد و خاک و برگ‌های پاییزی را توی هوا پیچاند و هول داد توی حوض آبی کوچک وسط حیاط دو کنج نزدیک به هم دیوار غربی سیمانی که تا نیمه‌های آن شوره بسته بود، انباشته از برگهای زرد و قهوه‌ای بود.» پاراگراف اول در اینجا تمام می‌شود، نویسنده با جزئیات که اتفاقا خوب هم هست به توصیف فضا پرداخته است؛ اما خبری از قصه نیست. در پاراگراف دوم می‌خوانیم: «ننه کژال توی ایوان ایستاده، زل زده بود به انار درشتی که دانه‌های سرخش را گنجشکان به نوک گرفته، آنی می‌بلعیدند. یکباره در آهنی کوچک حیاط باز و با صدای بلندی به دیوار کوبیده شد. چند بار رفت و برگشت.» خب؛ پاراگراف دوم نیز در اینجا به پایان می‌رسد، همراه با فضاسازی و توصیف، شخصیتی هم وارد داستان می‌شود، ولی همچنان مخاطب نمی‌تواند به دل داستان وارد شود. در پاراگراف سوم و کمی بعدتر نیز همین اتفاق می‌افتد؛ در حالی که اگر داستان به جای توصیف و فضاسازی با حادثه‌ای آغاز شده بود یا عدم تعادلی اتفاق افتاده بود یا حدااقل سوالی در ذهن مخاطب ایجاد شده و به موضوع محوری داستان اشاره شده بود؛ مخاطب می‌توانست با داستان همراه شود. «دانه‌های انار دیر شروع می‌شود؛ نویسنده کلی حاشیه رفته تا رسیده به موضوع اصلی. البته این بخش‌های ابتدایی در توصیف و فضاسازی موفق بوده است؛ و نویسنده با توجه به جزئیات توانسته است به تصویرگری بپردازد(که از ویژگی‌های یک داستان‌ خوب است)؛ اما می‌شد برای افتتاحیه داستان انتخاب بهتری اعمال شود. مخاطب این فرصت را به نویسنده نخواهد داد که به عنوان مثال، یک سوم ابتدای داستان را بخواند و هنوز نداند مسئله‌ی اصلی داستان چیست؛ بنابراین نویسنده می‌بایست با هر روشی ابتدا مخاطب را به درون جهان داستان خود بکشاند و سپس برای او این جهان را با صحنه و فضا و توصیف و شخصیت و... کم‌کم بسازد؛ از این منظر دانه‌های انار نیاز به بازنگری و انتخابِ دیگری دارد. اما همانطور که اشاره شد، نویسنده به خوبی توانسته است تصویرگری نماید و با جزئیات صحنه بسازد؛ این اتفاق خوبی است. در ادامه کم‌کم اطلاعاتی از قصه‌ی شخصیت‌ها برای مخاطب رو می‌شود و مخاطب درگیر قصه می‌شود؛ نکته‌ی مثبت دیگر در این اثر این است که دانه‌های انار قصه دارد؛ نویسنده توانسته است گذشته‌ای را به حال وصل نماید و تقریبا موقعیتی دراماتیک برای شخصیت‌ها بسازد؛ از این حیث دانه‌های انار قابل توجه است. البته نکته‌ای وجود دارد اگر نویسنده قصد دارد با اشاره به تاریخ یا رویدادهای واقعی داستان بنویسد می‌بایست به قدر کافی تحقیق در مورد مضمون مورد نظر داشته باشد و از صحت و درستی آنچه قرار است بگوید مطمئن باشد و سپس آن بخش واقعی را با تخیل پیوند بزند و با روابط علی و معلولی مستحکمی در داستان به کار بندد.(در اینجا لازم است نویسنده به نتیجه‌ای قطعی رسیده باشند که آیا چنین مضمون و رویدادی می‌تواند واقعی بوده و اتفاق افتاده باشد؟ و آیا نویسنده در این زمینه به قدر کافی پژوهش داشته است؟»
ویژگی خوب دیگری که دانه‌های انار دارد؛ توجه نویسنده به دیالوگ‌نویسی است؛ نویسنده سعی کرده است که در دیالوگ‌ها لهجه و لحن شخصیت‌ها را به نوعی نشان دهد. به عنوان مثال حرف زدن ننه کژال با حرف زدن افسر متفاوت است. دیالوگ در داستان می‌تواند به شخصیت‌پردازی بهتر کمک کند. دیالوگ‌های دانه‌های انار پیش برنده‌ی داستان هستند و می‌توانند اطلاعات تازه‌ای در اختیار مخاطب قرار دهند. این‌ها نکات قابل توجه‌ای است که مشخص است نویسنده بهشان اشراف داشته است.
نکته‌ی دیگر؛ دانه‌های انار می‌تواند قدری کوتاه‌تر باشد و هرس شود. توجه به جزئیات خوب است؛ اما در بخش‌هایی لازم است که نویسنده زودتر بگذرد و متن را با سرعت بیشتری پیش ببرد و در عوض در ماجرای اصلی پرداخت کامل‌تری صورت پذیرد یا در پرداخت و شناساندن شخصیت‌ها. مهم است که هر یک از شخصیت‌های داستان ویژگی منحصر به فرد خود را داشته باشند و به درستی و کامل به خواننده معرفی شوند. نکته‌ی دیگر توجه به نکات ویرایشی در داستان و نثر است. به کار بردن صحیح علائم نگارشی، رعایت فاصله و نیم‌فاصله، توجه به نحوه‌ی پاراگراف‌بندی و... در نگاه اول ساده به نظر می‌رسد اما بسیار با اهمیت است که نویسنده به قدر کافی به چنین مواردی توجه داشته باشد و بتواند در نهایت متنی شسته رفته و تمیز پیش روی خواننده بگذارد. در مورد نثر دانه‌های انار؛ بعضی جملات بسیار طولانی است؛ به عنوان مثال: «هول داد توی حوض آبی کوچک وسط حیاط دو کنج نزدیک به هم دیوار غربی سیمانی که تا نیمه‌های آن شوره بسته بود.» آیا نمی‌شود نویسنده چنین مقصودی را با جمله‌ای کوتاه‌تر و انتخاب واژه‌هایی بهتر ارائه دهد؟ انتخاب واژه‌های مناسب، تازگی و زنده بودن، بی‌پیرایگی، ایجاز و یکدست بودن از ویژگی‌های یک نثر خوب است.
دوست خوب و گرامی شما تقریبا سابقه‌ی کوتاهی در داستان‌نویسی دارید؛ با این حال توانسته‌اید تقریبا داستان خوبی بنویسید و قطعا با مطالعه و نوشتنِ مداوم به نتایج بهتری خواهید رسید. از ورود و اعتماد شما به پایگاه نقد سپاسگزارم و منتظر آثار بعدی‌تان هستیم. موفق باشید.

منتقد : ندا رسولی

داستان کوتاه و رمان نویس، اواخر سال های دبیرستان و دانشگاه با شعر و کمی بعد با داستان کوتاه به حیطه ادبیات وارد می شود آغاز فعالیت جدی داستان نویسی 1393، رشته تحصیلی: شیمی آزمایشگاهی، همکاری با مجلات رشد



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت