داستان اگر یکدست نباشد، مثل راه رفتن بر جاده‌ی خاکی و سنگلاخ است.




عنوان داستان : علت اصلی
نویسنده داستان : علی شهاب الدینی

در کبابشهر همه چیز خوب و آرام بود. مردمان شهر مهربان و نجیب بودند و دغدغهای نداشتند. تا اين كه ناگهان مردم و مسؤلان شهر متوجه خطري بزرگ شدند: افزایش یکصدم درصدی آمار طلاق در یک سال. همه مسؤلان به دنبال علت ماجرا و حل سريع مشکل بودند. آنها فوراً يك گروه از نخبگان بومي را مأمور يافتن راه حل کردند. این گروه ماهها به دنبال علت بود و همهچیز و همهجا را بررسی کرد اما متاسفانه علت بروز مشكل كشف نشد. پس از بحثهاي طولاني و عليرغم ميل باطني و در حالي كه از شدت گريه صورتهاي مسؤلان خيس و چشمهایشان سرخ شده بود کار به مناقصه سپرده شد. سرانجام يك گروه غير بومي عهدهدار حل مشکل شد. اين در حالي بود كه مردم شهر به جد اعتقاد داشتند:
«حل اين مشكل غير ممكن است چرا كه اگر راه حلي وجود داشت فرزندان ما آن را يافته بودند.»
در مدت چند ماه سرپرست گروه به مافوق خود گزارش ميداد. خلاصهای از گزارشها در ادامه میآید.

شنبه 2 مهر
در کبابشهر همه با هم به خوبي و خوشي زندگي ميكنند و عدالت به طور كامل برقرار است. برخي از مردم به خاطر كار در یک شركت تولید فلزات به نام دولَخ يا برخي مشاغل خاص ديگر، به نسبت درآمد بالاتري دارند. اما آنها بخش اعظم درآمدشان را به نزديكان و ديگر نيازمندان ميبخشند؛ به طوري كه عملا تفاوت محسوسي در سطح زندگي افراد ساکن در این شهر وجود ندارد. مساوات چنان برقرار است كه اگر فردي كه خود و همسرش شاغل هستند متوجه شود يك فرد بیکار در شهر وجود دارد فورا خود يا همسرش تركِ كار گفته؛ جاي خود را به آن بيكار ميسپرد. در مورد استخدام نيز مطالبي مانند پارتيبازي به هیچ وجه قابل مشاهده نیست. برعكس همه نگراناند كه نكند خداي ناكرده آنها مثلاً به يك سوال به طور تصادفی جواب درست داده باشند و حق فردی که استحقاق بیشتری داشته ضایع شده باشد. وقتی شخصی سمتي را در دست بگيرد مصیبت بزرگی به نزدیکانش وارد میشود. آن وقت است كه فوراً به همه ادارات توصیه میکند كه طبق قانون در مورد اقوام من نه تنها مثل بقيه مردم برخورد كنيد بلكه آنها را در ته صف بگذاريد. مشهور است که يك بار برادر يكي از مسؤلان ده سال بیكار و در جستجوی شغل بود. در این مدت به سبب قانون عدم استخدام اقوام مسؤلان، افراد ديگری به جای ایشان استخدام ميشوند. عاقبت داد مردم درآمد كه اين بنده خدا گناه كه نكرده برادرش مسؤل است و بدين ترتیب پس از سالها دربهدري در يك شركت به عنوان يك كارمند ساده به شرط عدم ارتقاء تا بازنشستگي استخدام شد.
در اين شهر رؤسای ادارات-حتی غیرفرهنگی- به شدت به دنبال كار فرهنگي هستند به طوري كه حتي رئيس اداره صنعت، معدن و تجارت به جاي آن که چند گران فروش معدود را جريمه کند؛ با انجام كار فرهنگي، آنها را به راه آورد. اين افراد چنان از كار خود پشيمان شدند كه به مدت سه ماه درب مغازه خود را شبانهروز باز گذاشتند تا هر كس هر چه ميخواهد رايگان بردارد و ببرد. اكنون در کبابشهر چنين معضلي و نيز ساير معضلات اقتصادي وجود ندارد.
یکی دیگر از نکات قابل توجه این است که برخلاف برخي شهرها الفاظي مانند بچه و كودك نه تنها در اين جا توهين نيست كه خيلي هم باكلاس است چرا كه كساني كه سن و سالي از آنها گذشته همواره به دنبال سپردن عرصه به كوچكترها هستند و سن و سالِ بالا داشتن -عليرغم برخورداري از احترام- ابزاري براي فخرفروشي به ديگران و خام خواندن آنها نيست.
مردم این شهر فقط به اعتلاي شهرشان فكر ميكنند و كافي است احساس کنند، چه رسد به این که مشاهده کنند، که كسي ميخواهد خدمت كند آن وقت است كه جدا از محل تولد، نژاد و قوميت، همه دست به دست هم ميدهند و او را كمك ميكنند.

شنبه 12 آذر
مسولان شهرستان از سطح سواد و هوش بالايي برخوردارند به طوري كه اغلب حداقل به دو زبان خارجه مسلط و داراي مدارك معتبر از دانشگاههاي معتبرتر هستند. تعامل بين مسؤلان فوقالعاده قوي است و همه برای خدمت به مردم روز را از شب نميشناسند. مثال بارز آن اين كه هر كس نماينده مجلس ميشود اولين كارش اين است كه فردي متعهد و متخصص را به عنوان فرماندار تعيين ميكند تا در دور بعد به جاي او نماينده شود. البته چند نفر دیگر هم در سمتهای کلیدی دیگر گماشته میشوند تا اگر خدای ناکرده بلایی بر سر فرماندار آمد گزینههای دیگری در دست باشد. كلاً هموغم مسؤلان نيروسازي و ارتقاء دیگران است. دوره خدمت در اين شهر سه تا چهار سال است و مسولان خود را ملزم ميدانند طي اين مدت حداقل ده نفر در سطح خود يا قويتر پرورش دهند و در پايان اين دوره كار را به آنها بسپرند و خود در سمت مشاور آنها خدمت کنند.
توجه به نخبگان در اين شهر به حدي قوي است كه كافي است كه یک كودك دبستاني طرحي ارائه دهد، آن وقت است كه تمام مردم و از جمله خيرين دست به كار ميشوند كه ولو با صرف هزينههاي ميلياردي طرح اجرايي شود. يك بار يكي از جوانان قصد داشت در جشنوارهي بينالمللي اختراعات شرکت کند. ازدحام مقامات و خيرين براي كمك چنان شدید بود که متاسفانه يكي از مسؤلان دچار شكستگي استخوان از ناحيه لگن شد.
مقوله بعدي که باید خدمت شما گزارش شود بحث هنر است. در اين شهر كافي است كه شما هنر دوست باشي تا حلوا حلوايت كنند چه رسد به آن كه هنرمند باشي.
مسائل اخلاقی به نحو احسن اجرا ميشود. غيبت و تهمت در مردم اين منطقه جايگاهي ندارد. يك بار میخواستم یکی از اهالی را امتحان کنم. به شوخي به او گفتم همسايهات پشت سرت چنين و چنان ميگفت. بنده خدا برگشت و گفت: «كار بسیار خوبي ميكرد به شما هيچ ارتباطي ندارد.»
با آن كه صدها كارخانه مختلف در اين شهر و اطراف آن فعاليت دارند، آلودگي زيست محيطي در حد صفر است. به طوري كه مدير يكي از همين كارخانهها از شهرداري شكايت كرده كه مراقب تميزي هواي شهر نيست و آلودگي ناشي از تردد خودروهاي برقي بر عملكرد كارخانهی من تاثير منفي گذاشته.
سرانه مطالعه در اين شهر فوق العاده بالا است و به ازاي هر مغازه اغذيهفروشي تعداد ده کتابفروشی وجود دارد. يك بار كه من و اعضای گروه در شهر قدم ميزديم يك خودرو آخرين سيستم از خيابان ميگذشت. همهی ما در بحر تماشای آن غرق شده بودیم که شنيدم مردم ميگفتند: «قطع بر یقین شغل صاحبِ ماشين كتابفروشي است.»
ما همچنان در تکاپو هستیم. کمکم این ترس دارد بر من چیره میشود که نکند دلیل وقوع مشکل را پیدا کنیم. بیشک راهنماییهای ارزشمند جنابعالی چراغ راه ماست.

شنبه 26 آذر
جناب رئیس پس از سه ماه كار مداوم فكر ميكنم علت بروز مشکل را یافتهایم. امیدواری بتوانیم راهحل خوبی هم پیدا کنیم. كاركنان بانك در اين شهر به قول مشهور مگس ميپرانند. چرا كه هر كس پولي دارد يا آن را صرف توسعه كسب و كار خود ميكند يا صرف امور عام المنفعه. یکی از مهمترین دغدغههای مردم در این جا ایجاد اشتغال است به طوری که کارآفرینی حتی از استادی دانشگاه هم جایگاه والاتری دارد. در نتیجه در این جا چیزی که به وفور یافت میشود شغل است. همین امر باعث سیل مهاجرت به شهر شده که ممکن است علت پدید آمدن مشکل همین باشد. البته همبستگی شدید بین مردم و پیشبینیهای دقیق مسؤلان برای آینده سبب شده مهاجرت برای این شهر یک فرصت باشد و مهاجران به سرعت در فرهنگ شهر هضم شوند. مردم سپردهگذاری و به اصطلاح خودشان پول خواباندن در بانك را كاري بسيار زشت ميدانند. يك بار بين دو کودک دعوا شده بود. اولي به دومي گفت: «تو ديگه برو با آن بابات! پارسال سه روز يك ميليون تومان تو حسابش بوده!»
دومي چنان ناراحت شد كه اگر ما وساطت نكرده بوديم به گمانم اولي را كشته بود. با اين اوصاف تصور بنده بر آن است که به علت نداشتن مشتري، كارانه كارمندان بانك بسيار كم است و همين امر موجب مشكلات مادي و در نتيجه اختلاف خانوادگي در اين قشر شده.


شنبه 3 بهمن
متاسفانه تحليل قبلي غلط بود چرا كه با بررسي مجدد آمار طلاق متوجه شديم طلاق در بين كارمندان بانك در حد متوسط جامعه است. من فكر ميكنم هر چه هست زير سر شرکت دولخ است.
وطندوستي یا به عبارت بهتر شهردوستی در اين جا بيداد ميكند. هر فردي كه به اجبار مثلاً براي ادامه تحصيل به خارج از شهر ميرود خود را ملزم ميداند در اولين فرصت برگردد و دِين خود را به مردم و آب و خاكش اداء كند. يكي از نخبههاي اين شهر كه در رشته ميكروبيوماکرونانوتكنولوژي تحصيل كرده و به مقام استاد تمامي رسيده؛ وقتي ميبيند در شهر امكانات براي كار علمي وجود ندارد آن قدر بر ماندن در شهر اصرار ميكند كه دولت مجبور ميشود -به خاطر نیاز مبرم به استفاده از علم این فرد- با صرف هزينههاي هنگفت يك مركز تحقيقاتي براي ايشان احداث نمايد. البته كمك خيرين هم كه جاي خود را داشته است.
نكته جالب ديگر در مورد اين شهر قوت كار گروهي بين مردم است به طوري كه بيم آن ميرود كه اگر روزي خداي ناكرده برخي مردم دچار انحراف شوند مابقي به علت شدت اين روحيه دنباله رو آنها شوند. البته جاي خوشبختي است كه در اين شهر روحيه ابويت در بزرگان و دستاندرکاران وجود دارد و هر کدام از آنها همچون يك پدر مراقب مردم هستند.
گذشت از خطاهای دیگران به صورتی است که انسان انگشت به دهان میماند. یک بار یکی از نیروهای شرکت دولخ که از سختی کار در رنج بوده و از مهندس بالادست خود کینهای در دل داشته؛ دست به ابتکار جالبی زده است (البته آن مهندس خطایی نکرده. موضوع سوء تفاهم بوده). او نام فعالیتهای سرکار را عوض میکرده. مثلا وقتی میخواسته بلبرینگی را از روی شافت در آورد؛ با خود فرض میکرده که این کله مهندس بالادست است و او میخواهد آن را با ضربات چکش بترکاند. یا وقتی حال نداشته یک لایه از نوار نقاله را با تیغ جدا کند تصور میکرده دارد پوست مهندس را زنده زنده میکند. همچنین در حال درآوردن یک خار از سوراخ یک قطعه، خیال میکرده دارد ناخنهای آن بیچاره را میکشد. کمکم کار این بنده خدا بالا میگیرد به طوری که در برگههای دستور کار هم به جای کارهای اصلی تخیلات خود را مینویسد. یک روز یکی از این برگهها به دست مهندس بالادست میافتد. فکر میکنید مهندس چه بر سر کارگر میآورد؟ اخراج؟ خیر قربان. آن کارگر تشویق میشود چرا که از وقتی این روش را پیش گرفته بازده کار و روحیهاش ارتقاء یافته. به علاوه روش کشف شده به نام روش کله مهندس ترکانی (Breasting the head of engineer) یا B.H.I. در حال ثبت است.

شنبه 10 بهمن
به طور كاملاً اتفاقي معما حل شد. همان طور كه مستحضريد گروه كثيري از مردم این شهر در شركت دولخ شاغل هستند. چون ساعت كار اين افراد طولاني است شركت ملزم است يك وعده غذاي گرم به آنها تحويل دهد. متاسفانه این وعدهی غذایي بسيار باكيفيت است. كيفيت بالاي غذا سبب شده كارمندان شركت، حتی در روزهايي كه شيفت کاریشان نيست؛ در شركت بمانند تا از غذاهای خوشمزه تناول كنند. در عوض روزهايي كه ناچارند در منزل باشند و دستپخت همسر خود را نوش جان كنند فيلشان ياد هندوستان ميكند و خانه ميشود محل نزاع. اين سبب افزايش آمار طلاق در شهر است. راه حل پيشنهادي اينجانب: فرستادن خانمها به دورههاي تخصصي آشپزي. خوشبختانه با اين پيشنهاد موافقت شد.

شنبه 30 اسفند
متاسفانه علي رغم آن كه مشكل به درستي شناخته شده، راه حل جواب نداد. باور نمیکنید خانمها چنان غذاهایی درست میکنند که انسان یاد دستپخت مادرش میافتد. دو ترم دوره فشرده آشپزی برگزار شد. اکنون از تمام سوراخهای شهر بوی غذا شنیده میشود. شوربختانه بهترين دورههاي تخصصي هم نتوانست سبب ارتقاء سطح دستپخت خانمهاي كارمندان شرکت دولخ به حد آشپزخانههای شركت شود. ما همچنان به دنبال راه حل هستيم. پیشنهاد بنده استفاده از آشپزهای فرانسوی برای آموزش است.

شنبه 21 فروردین
مژده بدهيد كه بالاخره مشكل حل شد. پس از ساعتها فکر و استفاده از روشهای مختلف تفکر مانند جانبی، واهلشی، واگرا و... به ایده جدیدی دست یافتیم. ما فکر کردیم حالا که نمیشود کیفیت دستپخت خانمها (و احیاناً آقایان) کارمندان شرکت دولخ را به سطح آشپزخانههای شرکت رساند؛ چطور است که کیفیت پخت غذا را در آشپزخانههای شرکت کاهش دهیم. با كم كردن كيفيت غذاي شركت، اكنون همه كارمندان، مشتاق دستپخت همسرشان هستند. حالا هیچکس به دنبال اضافهکاری و جانشینی نیست و درعوض کارکنان تمایل شدیدی برای بودن با خانواده دارند. آمار طلاق هم به سطح قبلی برگشته و بدین ترتیب همهچيز به خير و خوشي تمام شد.
نقد این داستان از : علیرضا متولی
به نام خدای مهربان
با اظهار شادمانی به‌خاطر خواندن این اثر حضرتعالی، به عرض می‌رسانم که شما را می‌توانم نویسنده‌ای مضمون‌گرا بنامم. از آنجا که خودم به نوشته‌های با مضمون اهمیت زیادی قائلم و اصولا دبیات را برابر با مضمون می‌دانم، از خواندن اثر شما بسیار خوشحالم.
دوست عزیزم، داستان شما مثل تابی است که بر درختی بسته شده و پایین و بالا می‌رود ولی دست ما به آن نمی‌رسد. فقط می‌توانیم تماشایش کنیم.
یا برگ کاغذی است که از آسمان به پایین می‌آید، اما فشار هوا آن را به این طرف و آنطرف می‌برد و ما نمی‌توانیم آن را بگیریم.
بگذارید راحت بگویم داستان شما روی زمین ذهن ما مستقر نمی‌شود. چون بین طنز و رئال و جدی در نوسان است.
اولین مشکلی که باید رفعش کنید این است که تصمیم بگیرید می‌خواهید یک داستان طنزآلود بنویسید یا یک داستان جدی. که توصیه‌ی من تبدیل آن به داستان طنز است. از آن‌جهت که مضمون انتخابی شما با زبان طنز بهتر جواب می‌دهد، اما چرا یکنواخت نیست؟
شاید دلیلش این است که از وقتی شروع به نگارش این داستان گرفتید برای خودتان مشخص نکردید که ژانر داستانتان چه باشد. موضوع داستانتان طنزآلود است، اما از عناصر داستان طنز به‌طور یکنواخت استفاده نکرده‌اید برای همین به یکدستی اثرتان لطمه زده‌اید.
پس شما باید علاوه‌بر آموزش و تمرین داستان‌نویسی با اصول داستان طنز هم آشنا شوید.
شاید بتوان با کمی ویرایش و حذف و اضافه داستان شما را به سطح قابل قبولی رساند ولی این داستان درست می‌شود و شما برای نوشتن داستان بعدی‌تان باز هم دچار مشکلات جدیدتری خواهید شد.
توصیه‌ی اکید من این است که تعدادی از داستان‌های چخوف و طنزنویسان وطنی را بخوانید. تا ایده‌هایی درباره طنزنویسی به دست بیاورید.
باز هم بنویسید و تمرین کنید.
موفق خواهید شد.
در انتظار داستان‌های بعدی و کامل‌تر شما هستم. موفق باشید

منتقد : علیرضا متولی

متولد : تهران - اردیبهشت 1344/ کارشناس روانشناسی کودک از دانشگاه شهید بهشتی/ عضو تحریریه کیهان بچه ها از سال 63 تا 69 فعالیت در زمینه های نشر کتاب و موسیقی کودک. انتشار مجله و عضویت در تحریریه های رشد جوان، نوجوان و کودک انتشار بیش از 500 مقاله و جستار ...



دیدگاه ها - ۱
علی شهاب الدینی » یکشنبه 23 آبان 1400
سلام ممنون از نظرات ارزشمند شما

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت