داستانی خوب، برای یک فیلم کوتاه!




عنوان داستان : امتحان
نویسنده داستان : امیر طاهرزاده

با عجله وارد کوچه شد. کوله پشتی اش را به دوش انداخته بود و با گام های سریع به جلوی دانشگاه رسید. سراسیمه کارت دانشجویی اش را به نگهبان نشان داد و وارد ساختمان دانشگاه شد.
پسر خودش را در کمتر از یک دقیقه به طبقه سوم رساند. داشت نفس نفس می زد. پشت در کلاس ایستاده بود و یک نفس عمیق کشید. به آرامی دو بار به در زد. دستش را با احتیاط به طرف دستگیره در برد که ناگهان در باز شد.
پسر دستش را عقب کشید. استاد آمد بیرون و زیر چهارچوب در ایستاد. پسر هول کرد. رنگش پریده بود. کمی به خودش آمد و گفت: «سلام استاد. امتحان شروع شده؟»
استاد خیلی جدی به نظر می رسید.
«بله. بیست دقیقه ای هست شروع شده.»
پسر خجالت کشید. با لحنی ملتمسانه گفت: «میشه بیام تو؟»
استاد با قاطعیت جواب داد: «گفتم که، بعد از خودم کسی رو راه نمیدم.»
«آخه استاد دیشب کاری پیش اومد دیر خوابیدم برا همین...»
استاد نگذاشت پسر حرفش را تا آخر بزند.
«انشالله ترم بعد این درس رو پاس می کنی.»
دیگر منتظر نماد ببیند پسر چه می گوید. رفت تو کلاس و در را بست. پسر در راهرو مانده بود و نمی دانست برود یا بماند. حسابی اعصابش از این اتفاق خورد شده بود.
شب قبل درس نخوانده بود و صبح اول وقت پا شده بود کلی تقلب نوشته بود. با ناراحتی دست کرد در جیب شلوارش و کاغذهای تقلبی که برای امتحان آماده کرده بود را درآورد. اول پاره و مچاله شان کرد و بعد به دیوار کوبیدشان. یک ناسزایی هم زیرلب به استادش گفت و رفت.
از پله ها داشت پایین می رفت که صدایی را شنید. انگار صدای استادش بود که داشت پسر را صدا می زد. پسر ایستاد. به بالا نگاه کرد. استاد آمده بود بیرون و وقتی پسر را دید، با دست به او اشاره کرد به کلاس بیاید.
پسر هاج و واج مانده بود. با تامل از پله ها بالا رفت. استاد جلوی در منتظر او بود. پسر قبل از اینکه وارد کلاس شود، با حسرت به تقلب های تکه تکه شده نگاه کرد. سپس به داخل رفت و استاد در کلاس را بست.
نقد این داستان از : علیرضا متولی
به نام خدای مهربان
خوشحالم که اثری از شما می‌خوانم. به نظر من به‌لحاظ ساختاری داستان شما یک داستان کامل است. نثرتان هم به‌خاطر جمله‌های کوتاه و موجز و روشن خوب است.
گره‌ای که در آخر داستانتان آورده‌اید اگرچه ساده است، اما در جای خودش نشسته و به‌همین‌دلیل است که می‌گویم داستان شما به‌لحاظ ساختاری کامل است.
اما روایت شما می‌تواند بهتر از این باشد.
مثلا این جمله را که نوشته‌اید پسر در کمتر از یک دقیقه خودش را به طبقه سوم رساند، روایت نمایش شما را مخدوش می‌کند. در اینجا ما انتظار داریم شما تصویری از بالا رفات از پله‌ها را به ما نشان بدهید.
نه اینکه خودتان در یک جمله ما را به طبقه‌ی سوم برسانید. حتی بدمان نمی‌آید ببینیم پسر در راه چندباری سکندری می‌خورد.
ما علاوه‌بر نفس نفس زدن دوست داریم قطره‌های عرق را بر پیشانی او ببینیم و یا یقه‌ی خیس‌شده از عرق را که برای او آزاردهنده است.
از استاد تصویری نداریم. خودمان باید او را تصور کنیم که سبیل دارد یا ریش یا هیچکدام. نسبت قد پسر با استاد چه‌قدر است.
همه‌ی اینها را می‌توانستید در یکی دو جمله بیان کنید تا به کوتاه بودن داستان کوتاهتان هم لطمه‌ای نخورد.
با این‌حال داستان شما مناسب است تبدیل به یک فیلم کوتاه شود.
اگر چنین فرضی را بپذیریم در واقع داستان شما می‌تواند طرحی یک صفحه‌ای از یک فیلمنامه‌ی فیلم کوتاه باشد.
در چنین صورتی ضربه‌ی نهایی داستان باید اساسی‌تر از این باشد که می‌خوانیم.
کمی بیشتر فکر کنید و کمی بیشتر داستان بخوانید.
امید زیادی به شما برای داستان‌نویس شدن هست.
لااقل من خیلی امیدوارم. نقد بقیه همکارانم را بر داستانهایتان دوباره مطالعه کنید. آنها حرفهای خوبی درباره نوشته‌های شما زده‌اند.
به این ترتیب می‌توانید برداشتی کلی از محتویات ذهنی خودتان، اشکالات کارتان و نیز راهی برای رفع اشکالاتتان پیدا کنید.
موفق باشید.

منتقد : علیرضا متولی

متولد : تهران - اردیبهشت 1344/ کارشناس روانشناسی کودک از دانشگاه شهید بهشتی/ عضو تحریریه کیهان بچه ها از سال 63 تا 69 فعالیت در زمینه های نشر کتاب و موسیقی کودک. انتشار مجله و عضویت در تحریریه های رشد جوان، نوجوان و کودک انتشار بیش از 500 مقاله و جستار ...



دیدگاه ها - ۱
امیر طاهرزاده » یکشنبه 23 آبان 1400
ممنون از راهنمایی و نظراتتان.

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت