ماجرا را از کجا و چگونه تعریف کنیم؟




عنوان داستان : وصله ی ناجور
نویسنده داستان : قاسمعلی عابدی

در زندگی پنچری هایی است که با هیچ وصله ای آپارات نمی شود و هر روز حرکت سختتر از روز قبل میشود.

امروز که جمعه است دیروز هم که مریض بودم بهتره امروز برم ببینم پاساژ بازه برم در مغازه.
تو همین فکر ها بودم که سوار دوچرخه شدم، خواستم راه بیافتم که دیدم دوچرخه م راه نمی ره با نگاهی به چرخ هاش متوجه پنچریش شدم این هم که هر روز یه جاییش می لنگه اگه پول داشتم یه دوچرخه از این دنده ای ها می خریدم کی می دونه شاید هم تا سال دیگه خریدم. دوچرخه رو برداشتم و پیاده راه افتادم نگاهی به نزدیک ترین مغازه ی دوچرخه ای انداختم، بسته بود، باز هم جلو تر رفتم تا به مغازه ی بعدی رسیدم، باز بود وارد شدم:
- سلام مشتی مسیب، ببین این بی صاحب چه مرگشه؟! پری روز پنچری گرفتم حالا دوباره پنجر شده.
مشتی مسیب به طرفی اشاره کرد و گفت:برش گردون اون جا رو زمین تا تیوبش رو در بیارم...
بعد از اینکه بررسی کرد ادامه داد :آره دوباره از همون جای قبلی سوراخ شده، بد جاست رو شیارهای تیوبه، وصله خوب نمی چسبه بهش.
- این هم از شانس بد ماست به تیوب دوچرخه مون وصله نمی چسبه ولی در عوض هر کی از راه میرسه یک وصله می چسبونه به خودم! حالا باید چه کارش کرد؟
- دیگه این تیوب فایده نداره و تایرش هم صاف شده، دوباره دو روز دیگه همین آشه و همین کاسه، باید عوضشون کنی.
- عوضش کن اما من حالا پول ندارم باید یک چند روزی صبر کنی.
- ولله کار ما نقدیه ولی چون تورو میشناسم باشه چند روز صبر میکنم اما نری دیگه ین طرفا پیدات نشه ها!
- بابا ما خودمون هم کاسبیم، میدونم چی میگی، ولی یک چند روزه که کاسبی نمی چرخه پول اجاره هم در نمیاد.
- خوب تموم شد برش گردون برو به سلامت.
- ممنون لطف کردید.
رفتم در پاساژ ببینم بازه یا نه؟ هرچند که تو روز کاری هم مشتری ندارم ولی شاید امروز تیری تو تاریکی خورد! ... ای بابا در هم که بسته چی کار کنم ؟
تصمیم گرفتم برم یک دوری بزنم شاید تا اون وقت نگهبان بیاد در رو باز کنه، به سمت صحرا رفتم، دنبال رودخونه، هم هواش سالم تره هم سر و صدای ماشین ها کمتره.
توی راه سر یکی از زمین ها آقای محمدی رو دیدم با صدای تقریباً بلندی گفتم:
- چطوری اقای محمدی؟
- بد نیستم. امروز از این طرفا؟
- اومدم یک چرخی بزنم . شما اینجا چه کار میکنی ؟
- منم امدم این زمین رو آبیاری کنم آب که نیست صبح خروس خون اومدم فکر کنم تا بوق سگ هم طول بکشه تا این زمین خیس بخوره این چاه موتور هم به زور سه چهار اینچ آب بالا میده اگه هوا هم بکشه که دیگه خر بیار وباقالی بارکن!
نگاهی به اطراف انداختم و پرسیدم:
- پس چرا رودخونه خشکه ؟
- مگه از این طرفا نیومده بودی؟ رودخونه خیلی وقته که خشک شده.
- نه چند ماهه از این طرفا نیومده بودم. آره معلومه از دار و درختا که دارن خشک میشن... کاری نداری اقای محمدی؟
- نه فقط از این طرف میری چند تا آغل گله تو راه هست سگ هاشون خارج از آغل هستند مراقب اون ها باش.
- باشه ممنون.
داغی آفتاب رو حس میکردم باید قبل از این که هوا بیش از این گرم بشه برگردم، با خودم گفتم اگه هم تو راه درخت توت بود یک کمی بتکونم ببرم خونه... تو پیچ بعدی دو سه تا درخت توت دیدم رفتم بینم چیزی دارند یا نه ؟...از بدشانسی من همشو تکونده بودند ... رفتم جلوتر که ببینم درخت توت دیگه ای هست یا نه؟ همونطور که نگاهم پی درختا بود و جلو میرفتم یه لحظه چشمم به چیزی توی جاده افتاد، یه تراول پنجاه هزاری رو زمین بود ...پیش خودم گفتم کاری به من نداره. و بی اعتنا از کنارش عبور کردم انگار اصلاً نبوده.. ولی باز به خودم گفتم: خوبه برگردم یک خطی دورش بکشم که هرکس اومد دید بدونه یک نفر قبل از اون دیده و این کارو کرده تا صاحبش بیاد برش داره... باز فکر کردم: نه میرم خودم برش میدارم... پس دور زدم... هنوز کاملا نزدیک اسکناس نشده بودم که متوجه شدم یک سگ داره میاد به طرف همون جایی که پول هست برای همین یواش یواش بهش نزدیک شدم که ببینم چی میشه... سگه با شدت پارس می کرد میدونستم که نباید بترسم میگن اگه از سگ بترسی بخاری از رو سرت بلند میشه که سگها می فهمند که ترسیدی اگه هم فرار میکردم که وضع بدتر می شُد... رفتم جلوتر ...سگ هم صداشو برد بالاتر... داشت تو دلم خالی میشد ولی برای اینکه حمله نکنه چند دقیقه همون جا صبر کردم ،سگ کم کم آروم گرفت و چند متر اون طرف تر دراز کشید که زود رفتم پول رو برداشتم و راه افتادم.
تو راه برگشت از صحرا با خودم فکر کردم: با این پنجاه هزارتومن چی کار کنم؟ میرم چند کیلو میوه میگیرم میبرم خونه... نه میرم پول تایر و تیوب رو میدم. اما این پول که از من نیست... ول کن مگه چی میشه؟نه این پولها از گلوی من پایین نمیره... همینطور که با خودم درگیر بودم دیدم عبدالحمید اون طرف فلکه ایستاده تصمیم گرفتم برم پولو بدم بهش، به یاد اون روزی که مدارکمو گم کرده بودم افتادم اونروز چشمم بهش افتاد و مقداری پول نذرش کردم فرداش مدارکم پیدا شد...رفتم که پولو بهش بدم ولی نظرم عوض شد : به این که مردم پول میدن باید بدم به کسی که آبرو داره و سر راه هم واینمیسته، راهمو به سمت پاساژ ادامه دادم که دیدم ابرام سر ایستگاه نایب ایستاده، شنیده بودم که میگفتن چند ساله که مریضه و تو یکی از روستا های اطراف تو یک خونه که قبلا محل نگهداری گاوها بوده زندگی می کنه عادت به گدایی هم نداره ولی کسایی که این موضوع رو میدوند خودشون یا چیزی میبرن در خونش یا اگر تو راه کسی ببیندش چیزی بهش میده... دیدم بهترین کار اینه که بدم به همین ابرام. نزدیکش رفتم:
- سلام اوس ابرام. خوبی؟
- سلامت باشی
پولو به سمتش گرفتم و گفتم: هر چند که ناچیزه و نمیشه بزنی به زخمی از زندگی ولی لااقل روشو مپوشونه.
لبخندی زد و گفت: دستت درد نکنه خدا عوضشو بهت بده.
خداحافظی کردم و به سمت پاساژ راه افتادم نگهبان اومده بود و درو باز کرده بود، باهاش احوال پرسی کردم:
- سلام آقای علیجانی صبح اومده بودم انگار نبودی، در بسته بود.
آهی کشید و گفت: آره نبودم بچه هامون مریض بودند رفته بودم بهداری.
سری تکون دادم و ماجرای امروز رو براش تعریف کردم، ادامه دادم: صبح که شما نبودی و من رفتم یک دوری بزنم همچین ماجرایی پیش اومد. ولی من فکر کنم این پولو به صاحب اصلیش بدهکار باشم.
- اونو که آره.
- چطوری به صاحبش اعلام کنم؟
- این که کاری نداره روی یک تکه مقوا بنویس مقداری پول پیدا شده و شماره موبایلتم زیرش بنویس برو بچسبون به یکی از همون درختا اگه صاحبش پیدا شد که میاد میگیره.
- اره همین کارو میکنم بهترین کاره.
- اگه خودتم نمیرسی ببری بنویس من تو ظهر دارم میرم از اون ورا بده تا برم برات بزنم.
- باشد همین الان مینویسم ... آقای علیجانی این ماجرای امروز باعث شده که یک فکری به ذهن من برسه.
- هان چه فکری؟
این که یک گروه تو فضای مجازی درست کنیم و تو همین منطقه خودمون اطلاع رسانی کنیم، کم نیستند افرادی که نیازمندند، از این طریق یک پولی جمع می کنیم و به دست این افراد می رسونیم.
-کار بسیار خوبیه من هم به کاسب های پاساژ اطلاع میدم که عضو بشن.
نقد این داستان از : آناهیتا آروان
آقای قاسمعلی عابدی سلام

«وصله ناجور» را خواندم. مردی یک تراول ۵۰هزار تومانی پیدا می کند و آن را به نیازمندی که می‌شناسد می‌بخشد و تصمیم می‌گیرد با استفاده از امکانات فضای مجازی، خیریه‌ای برای کمک به نیازمندان راه بیندازد. خلاصه آنچه در این اثر داریم همین است. نکته اول اینکه با توجه به چنین پیرنگی اصلا به آن دوچرخه و دوچرخه‌سازی و مقدمه‌چینی ابتدایی نیازی نداریم چون مسئله پیدا کردن پول است. یعنی اگر دوچرخه را برداریم و راوی پیاده برود و پول را پیدا کند، در اصل ماجرا تغییری ایجاد می‌شود؟ نه. پس دوچرخه و خرابی آن و... در اینجا ربطی به پیرنگ ندارد. نکته دوم اینکه چنین پیرنگی جان تبدیل شدن به داستان ندارد چون در واقع اصلا قصه‌ای در کار نیست. اتفاق داستانی قوی ندارد. پیدا کردن پول و بخشیدن آن به تنهایی داستان نیست، چیزی شبیه روایت یک خاطره ساده است، آن هم نه خاطره‌ای با بار دراماتیک بالا بلکه یک ماجرای بسیار ساده و به همان اندازه بی‌ماجرا؛ با این حال می‌توان برایش کنش های داستانی پررنگ تر ی طراحی کرد. مثلا اگر راوی بعد از بخشیدن پول متوجه می‌شد تراول تقلبی بوده یا متوجه می‌شد نگهبان پول را گم کرده و پولی که راوی پیدا کرده مال او بوده و دهها ماجرای دیگری که می‌توان برای آن طراحی کرد، داستان شکل می‌گرفت؛ اما به این شکل نه کشمکش دارد و نه تعلیق و از سایر عناصر سازنده ساختمان داستان هم خبری نیست. فضاسازی، توصیف‌ها و صحنه‌های متفاوت، دیالوگ‌هایی که ماجرا را پیش می‌برند و ... می‌توانند داستان را زنده کنند. با این اوصاف و با توجه به خط روایت اصلی، این شخصیت‌های فراوان هم به کار این داستان نمی‌آیند. حضور آدم‌هایی مثل مشدی مسیب و آقای محمدی و گفتگوی میان راوی و آنها کمکی به داستان نمی‌کند. شخصیت‌ها و گفتگوها را متناسب با پیرنگ به کار ببرید. آخرین نکته اینکه معمولا فکر اولیه در اغلب داستان‌ها بسیار ساده است، اما مهم این است که ماجرا را از کجا آغاز کنیم و چگونه ادامه دهیم. پس همین خط روایی ساده را هم می‌توان از زاویه دیگری دید و آن را به شیوه‌ی جذاب‌تر و خواندنی‌تری روایت کرد. برایتان آرزوی موفقیت می‌کنم و امیدوارم با تلاش، تمرین و مطالعه پیگیرانه و با استفاده از منبع غنی تجربیات زیستی خودتان، داستان‌هایی پرکشش و خواندنی بنویسید. پایگاه نقد داستان همیشه منتظر آثار شماست.

منتقد : آناهیتا آروان

متولد 1354- تحصیلات: کارشناسی زبان و ادبیات فارسی محض- کارشناسی ارشد پژوهش هنر- آغاز فعالیت : 1379



دیدگاه ها - ۱۱
قاسمعلی عابدی » 11 روز پیش
زمانه خودش است افرادی که نقد میکنند این را می گوییند و به نظر من مقصر خود پیر مرده هم هست چون در جایی میگویید حوصله چانه زنی برای کرایه را ندارد و تا قبل از این ماجرا با مردم سر کرایه دعوا میکرده و طبق قانون جذب بازگشت کارها به خود ما میباشد مگر میشود که شما به 100 ها نفر خوبی کنید و از همه انها بدی ببینید زمانه و تاریخ را ما می سازیم بینهایت از شما متشکرم که جواب کامنتهای من را با صبر و حوصله دادید امید دارم که با راهنمایی های شما در مسیر درست قرار بگیریم
قاسمعلی عابدی » 11 روز پیش
مرگ برای ما عزیز میشوند و ما به نوعی مرده پرستی میکنیم در داستان نویسی هم همین طور هستیم من نباید همه چیز را برای مخاطب توضیح بدهم این توهین است به شعور مخاطب من وقتی که مینویسم فکر میکنم که برای شاملو مینویسم برای یک نفر که از خود من بشتر میفهمد اگر بقیه نمی فهمند ربطی به من ندارد برند سطح خودشون را ببرد بالا در داستان اندوه چخوف چی میخواهد بگویید، یک درشکه چی راه می افتد و دردش را به انسانها میگویید ولی کسی به حرف اون گوش نمیکند میرود اندوش را با اسب خود میگویید این یک شکایت سیاسی از اوضاع
قاسمعلی عابدی » 11 روز پیش
قوانین برای یادگیری و فراموش کردن میباشند ایا در این داستان یک نکته مثبت وجود نداشت که باعث انگیزه من برای ادامه داستان نویسی بشود خوب اگر یک نفر اعتماد به نفس نداشته باشد چی میشود؟ به نظر من نویسنده همانند یک پزشک است و یک پزشک ادم زنده را درمان میکند(زمان حال) و یک پزشک مرده را مداوا نمیکند(زمان گذشته) پس یک نویسنده باید از زمان حال خودش بگویید و نکته بارز این داستان همین بود ولی بیشتر داستانها ما مرده اند هر چند که قوانین داستان را رعایت میکنند ولی داستان مرده است همین طور که افراد بعد از
قاسمعلی عابدی » 11 روز پیش
ممنون از شما ... من داستان کوتاه پیرمرد روی پل اثر ارنست همینگوی را چند بار خواندم ولی چیزی نفهمیدم لطفا پلات این داستان چیست (شروع،کشمکش،اتفاقات صعودی،قله،اتفاقات نزولی و نتیجه داستان) و این گربه و بز و کبوتر چه ربطی به این داستان دارد و یا داستان اندوه یا سوگواری چخوف را، یا من اصول داستان را نمیدانیم یا اینکه هر مطلب و نوشته که از یک فرد معروف باشد هر چند که عیب و ایراد داشته باشد را بدونه چون و چرا باید بپزیریم اگر نیما یا هدایت میخواستن قوانیین را رعایت کنند ایا سبک جدیدی بوجود میامد
آناهیتا آروان » 11 روز پیش
منتقد داستان
در مورد ثبت دیدگاه هم نگران فضای کم نباشید. پیشنهاد می کنم همه نظراتتان را دسته بندی و شماره گذاری کنید تا انسجام آن ها هم حفظ شود. برایتان آرزوی موفقیت می کنم. پایگاه نقد داستان همیشه منتظر آثار خوب و قابل بحث شماست.
آناهیتا آروان » 11 روز پیش
منتقد داستان
حالا ببنید رابطه معنایی میان دوچرخه خراب یا پولی که پیدا شده و آنچه می فرمایید چقدر ضعیف است. نکته آخر اینکه هر داستانی حتی داستان های تلویحی با معناهای پنهان بسیار، باید در لایه ی رویی خود یعنی به جهت ساختاری، درست و مستحکم باشند. پیش از اینکه به معناهای پنهان برسیم باید با داستانی قدرتمند روبرو باشیم تا بعد بتوان درباره معانی پنهان احتمالی آن نیز بحث و گفتگو کرد. بنابراین بیش از هر چیز، بر خود قصه و نوشتن داستانی با پیرنگ و طراحی استخوان دار و عناصر مستحکم متمرکز شوید.
آناهیتا آروان » 11 روز پیش
منتقد داستان
ج- اگر بنا باشد بی هیچ چهارچوب و قانون و قاعده درست برای هر شیء و هر اتفاق داستانی لایه های پنهان معنایی بتراشیم، از هر اثری، تکرار می کنم از هر اثری بی ربط یا با ربط می توان تاویل های مختلف بیرون کشید مثلا می شود گفت کفش شخصیت در فلان اثر نشانه این یا کیف او، نشانه آن است و ...البته ممکن است در اثری در واقع همینطور هم باشد اما به شرطها و شروطها؛ چون بین هر شی، مکان، اتفاق یا هرچه که انتخاب می کنید و معنای پنهان مورد نظر تان باید ارتباط ساختاری و معنایی قوی باشد تا منتقل شود.
آناهیتا آروان » 11 روز پیش
منتقد داستان
آقای قاسم عابدی سلام. الف- داستان اگر دارای لایه های پنهان معنایی است، معناها، باید به مخاطب یا دست کم به مخاطب اهل معنا منتقل شوندوقتی چنین اتفاقی نمی افتد یعنی یک جای کار می لنگد چون هرگز نویسنده را به اثر سنجاق نمی کنند تا درباره آنچه در ذهن داشته توضیح بدهد.ب- اشاره های معنایی باید با سرچشمه اصلی شان ارتباط مستحکمی داشته باشند یعنی میان آنچه شما به عنوان نماد و نشانه درنظرگرفته اید و آنچه که منبع و منظور اصلی است رابطه قوی وجود داشته باشدتا میان آن ها پل تداعی درستی ساخته شود.
قاسمعلی عابدی » 12 روز پیش
درود بر مدیریت و تشکر از همه کسانی که تلاش میکند. یک درخواست داشتم نمی شد ثبت دیدگاه را تعداد کلمات اون را بیشتر کنید الان من سوالهایم را نتوانستم در یک دیدگاه مطرح کنم و در چند دیدگاه هم جالب در نمی آید آیا شما راه دیگری برای حل این مشکل دارید
قاسمعلی عابدی » 12 روز پیش
درود بر شما خانم آناهیتا آروان قصد من در این داستان نشان دادن فقر و بی برنامه گی در جامعه مثل کم ابی است دوچرچه اوراق که هر روز یک جایش می لگند یک کد است زندگی فردی که همیشه هشتش گروه نهش است کسی که باید هفت روزه هفته را سر کار باشد حتی روزهای تعطیل همیشه دچار استرس است.ولی همین فرد پایبند به باورهای خود میباشد و پولی را که پیدا میکند و خودش نیاز دارد که بابت تعمیر دوچرخه (اشاره به اختلاسها) ولی این کار را نمی کند بله قبول دارم از نظر قواعد مشکل دارم . داستان نه قسمت زیر آب دارد
قاسمعلی عابدی » 13 روز پیش
ممنون از شما بهترین نقدها را برای شما آرزو میکنم

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.