داستان اقلیمی، ادبیات ملی است و نه محلی.




عنوان داستان : ترس ووشه‌ها
نویسنده داستان : رضا ثروتی

صدایشان هنوز می‌‌‌آید. کجا هستند؟ سیاهی‌شان را می‌‌‌بینم یک سروگردن بالاتر از علف‌ها، ولی هر چه چراغ میزنم باز این ناله‌‌هایشان نصیبم می‌‌‌شود. خبری از مهتاب هم نیست درست همین امشب باید می‌‌‌رفتی زیر حجاب! نرمه بادی می‌‌‌پیچد لای ریشم. پاهایم که درد می‌‌‌گیرد یَله می‌‌‌شوم روی علف‌ها. این سیگار لاکتاب کی نم برداشت! کسی هم نیس کَل گپ بزنیم. ((معلومه دیگه. مراد که کاری نداره بیجارش هم برابره جنگل، مگه مرض داریم تو این استخوان خالی کردن بریم کمین؟)) همیشه آخر این گله جای ما بوده. مچ دستم بدجور گرفته از بس این چماق را نگه داشته‌ام، می‌‌‌گردانمش ترق صدا می‌‌‌خورد. خوب چیزی می‌‌‌گفت، غیر از ترساندن به سرپُر نیازی نیست.
اصلاً کسی نفهمید که چطور آمد! یکهو دیدمش توی مالرو بُقچه به‌دست و دوتا بچه به‌دنبال، می‌‌‌آید سوی چایخانه قربان. شاید هم قبل‌تر جایی رفته بود؟ کسی خبر نداشت! نامش خوب چیزی بود... به کل از کله‌ام پریده. بعد که فهمیدیم از سادات بوده همان سید صدایش کردیم. می‌‌‌گفت سیل آمده خانه لب روخانش را از جا کَنده و برده، هیچ چیز برایش نمانده اِلا همین لباس‌ها و دو طفلش. آن وقت به گوشم خورده بود چند تا آبادی سیل آمده، به دِه ما هم که رسید! اما پس مانده‌اش، دست‌کم توی این یک چیز اقبالی داشته باشیم. هیکل معمولی، قد متوسط همه چیزش خاکی بود یکجور قریبی حرف می‌زد! ولی خیلی حالم از سوی بچه‌هایش گرفت. یکی پسر و یکی دختر، تُمان روی شکمشان نمی‌‌‌ماند. توی کومه خرابه پشت مسجد جاگیر شدند. کسی جای اضافه نداشت! یکی من بودم که هیچ حال این را نداشتم راه‌شان دهم به خانه. ولی کاش کله‌ام یکجور دیگری کار می‌‌‌کرد. از این و آن شنیده بودم اول رفته سوی قوم خودش، دیده خودشان ندارند، بخورند و بخوابند دیده سنگین بار است، برگشته و آمده این طرف.
همان وقت‌ها بود دم گرفتن‌های قربان شروع شد. پسره چند روز هیچ قرار نداشت. به خیالم شصت تا بهار گذشته بود که کمین کردیم. فقط من بودم و قربان، خیال می‌‌‌کردیم حریفشان می‌‌‌شویم یکهو دیدم علی، هر یکیشان قد گاومیش هیکل داشت. نزدیک می‌‌‌شدیم گروهی حمله می‌‌‌کردند دور می‌‌‌ماندیم دست‌مان نمی‌‌‌رسید. توی دِه خبر آمدن گرازها پیچیده بود لای حرف‌ها، شده بود نقل مجلس. اولین شب بعد از آن، چند نفر توی چایخانه بلند شدند، سید هم پیش قدمشان بود. دستم آمد یک سرپُر دست‌ساز قدیمی‌‌ هم داشت. بگویی انگار یکباره از آسمان برایمان رسیده باشد. غیر باروت که چیز دیگری حریف این لاکردارها نیست! خودم گفته بودم، اگر از شر این گرازها راحتمان کند مزد روزکاری را برایش حساب می‌‌‌کنیم. حالا مگر راحت کرد؟ هربار یا روبه آسمان تیر در می‌‌‌کرد یا از کنارشان، که چی! بترسند و دیگر نیایند. هربار هم که ما با تله شکسته و داس‌کُل و هزارچی دیگر ضعیف‌شان را ناکار می‌‌‌کردیم، حرفی نمی‌‌‌زد. اصلاً سرش می‌‌‌افتاد پایین، یا خودش را به کاری مشغول می‌‌‌کرد. یک کرد و کاری داشت! همین بس بود تا چند ووشه از زمین یکی کم می‌‌‌شد. طرف زمین و زمان را به فحش می‌‌‌گرفت و به کسی بنده نبود. از آن بدتر همین قربان بود که هی دم به دم هیمه می‌‌‌انداخت توی این آتش. نمی‌‌‌خواست همان دو قفیسی از دستش برود و یکشب برزخ شده بود که ((کی این تفنگو دستت داده؟ از کدام بدختی کش رفتی توقعت بوده حالا اینطور گشاد سرنا میزنی؟)) از کنار سید که رد می‌‌‌شدم شنیده بودم ((گراز هم حیوان خداس گناه داره بی‌ریشهاش کنیم.)) قربان را می‌‌‌گویی، انگار به ایل وتبارش فحش داده باشند آتش گرفت. تفنگ را از دست سید بیرون کشیده بود، هرچه با پاشنه چکمه زده بود به تخت سینه‌اش، سید قنداق تفنگ را ول نکرده بود، خودم را جلوی قربان انداخته بودم چند نفر میانجی‌گری کرده بودند که اگر نبودیم الان قربان باید جان ‌می‌‌‌کند و بهای خونش را می‌‌‌داد. حالا مگر من می‌‌‌دانستم با این حرف چه چیزی توی سر این مرد است و چجور مسئله‌ای می‌خواهد برایمان درست کند؟ همه محل از دستش کفری بودند کسی جواب سلامش را نمی‌داد! فقط ننه فخری پشت‌سرش بد نمی‌گفت. یکروز دم صبحی دیدمش خَلیک به‌دست می‌‌رفت سوی پشته. یکی دوماهی بود ندیده بودمش سردی گِل بیجار ورم به پاهایش انداخته بود و خانه نشینش کرده بود. می‌‌‌گفت همین مردی که تازه آمده، راهنمایش شده که سیاهدانه و زردچوبه و چی و چی را بزن به پاهایت. ننه هم مثل دختربچه سربه راهی خوب گوش داده و اسبابش را چندبار زده؛ ورمش خوابیده؛ جان گرفته. می‌‌گفت: ((از ساداتِ ننه چادر پغمبر رو می‌ذاره رو دوشش. خودتم که میدانی حرمت اولاد پیغمبر واجبه)) اصلاً اگر همین ننه فخری نمی‌گفت مگر کسی می‌توانست بفهمد این مرد چه نسبی دارد؟ شب پنجم کمین دیدم دارد نماز صبحش را روی مرز بیجار می‌‌‌خواند چند متر جلوترش علف‌ها تکانی خورد و سیاهی لای‌شان پیدا شد حالا بچه بود یا بالغ؟ دیدم یکباره دستش را دراز کرد، شاید خودش را جلو کشید! اما آن سیاهی هم حرکت کرد. توی آن ظلمات که نمی‌‌‌دیدم قصدش چیست! ولی چطور بخواهی حیوانی را رام کنی. سیاهی دوباره تکان خورد حتم دارم یک قدم برمی‌‌‌داشت می‌‌‌افتاد توی تنگش، که یکباره چیزی بگو عینهو واشک از بغل گوشم رد شد و افتاد توی علف‌ها. حیوان مفش را صدا داد و انگار که گازش گرفته باشند، فرار کرد به خودم که آمدم دیدم قربان زل زده بود به سید و قفسه سینه‌اش تندتند بالا وپایین می‌‌رفت. سید هم که حرفی نداشت همانطور نگاه کرده بود. آن موقع بهار بُرهید جان گرفته بود، سرمایش پوست آدم را می‌ترکاند. شب هشتم کمین خبر شدم یک گراز غولی را گیر انداخته آدم جثه‌اش را که می‌‌‌دید وحشت می‌‌‌کرد. به خیالم سردسته‌ای، مادری همچین چیزی بود آخر کم که هیکل نداشت! توی آن سرما حیوان هرچه مفش را صدا می‌‌‌داد هرچه لگد می‌‌‌پراند مگر می‌‌‌توانست خلاص شود؟ بگویی تور شاخش را شکسته. سید قبل‌تر هم گفته بود: ((تله کارسازتره. نه گناهی مرتکب میشیم و نه حیوان خدا طوریش میشه)) ولی مگر کسی محل داده بود؟ ترس کم شدن این ووشه‌ها نطق اهالی را کشیده بود. حالا با خود حیوان چه کاری کرد؟ کی گفته بود برده بودش سوی کوه؟!
اول تا آخر قربان را می‌کشیدی دردش نمی‌کرد. شرط کرده بود هیچ گرازی دم به تله نمی‌دهد. با خود سید شرط کرده بود یا کی! سید اهل شرطبندی نبود به هیچ جایش نمی‌‌خورد، ولی هر که بود خوب شاخ قربان را شکسته بود، قربان هم آدمی‌‌ نبود بگوید از کی باخته و چجور باخته. اما کاش زودتر به گوشم رسیده بود اگر می‌‌دانستم با کی بود و سر چی، شاید کمی از این خنسی در می‌‌آمدم. ولی همان موقع، همان موقع که سید خودی نشون داده بود خوب حالی کردم که دهان چند نفر بسته شد. تا یکی دو شب کمین هیچ اتفاقی نیافتاد و بعد از آن دوباره صدایشان از لای درخت‌ها آمد. یک نفر پسرش را گواه گرفته بود، دیده میان بیجارش می‌گشته‌اند حال چرا پسرش را گواه گرفته بود؟ گفتیم دوباره تله بگذاریم ولی سید اینبار خیلی روی نشان نداد. آخرش گذاشتیم و گرازی هم گیر نیافتاد. اما این صداها، مسئله این صداها آدم را دیوانه می‌‌‌کند. وقتی به گوش هرکس می‌رسید آرامش را می‌برید. دوباره همه چی مثل سابق شد، بیچاره شده بود اسباب خنده بچه‌ها، چند بار یادآورش شدم نگذارد دریده‌تر شوند که جواب داده بود ((ای آقا بچه باید بچگی کنه تا بزرگ بشه)) گیر افتاده بود از رفتارش، از لرز توی صدایش می‌‌‌دیدم. حالا کار سن‌دارها مگر بهتر بود؟ توی هر گپ و گفتی لیچار بارش می‌کردند. هزار جور ایراد می‌چسباندند به لاک پیشانی‌اش. نباید تا اینجا خودش را می‌کشاند. از این مردم هرچه بگویی بر می‌آید. باز توی مخم گیر کرده. آخر با کدام سنگ، با کدام چوب و چه وقت آواره‌اش کردند؟ اصلاً شاید کار مردی را یکسره کردند که دیگر هیچ اثری نه از خودش نه از دو طفلش مانده. مگر کسی حرفی می‌زند! از هرکی که بپرسی یک جواب شسته رفته توی جیبش نشانده. به خیالم از خاطر همین پیدا نشدن گرازها باشد که دهانشان بسته مانده. ولی صدایشان هنوز می‌‌‌آید حالا رفته‌اند یا نه!
ووشه: خوشه
لاکتاب: لعنتی
کَل گپ: به زبان گیلکی حرف الکی یا حرف به شوخی.
بیجار: شالیزار
مالرو: راه باریک چهارپایان یا افراد پیاده
داس کُل: داس کُند، داسی که تیز نیست
قفیس: پنجاه و چهار متر مربع زمین.
خلیک: نوعی بیل کشاورزی در زبان گیلکی
واشک: دلیجه. یک پرنده شکاری
بهار بُرهید: سرمای یک یا دو ماه اول بهار
اول تا آخر کسی را کشیدن: در زبان گیلکی کنایه از مرده تا زنده کسی را ناسزا گفتن
نقد این داستان از : سعید تشکری
با سلام خدمت نویسنده گرامی
دو اتفاق مبارک در این داستان رقم خورده است. اول اینکه در اقلیمی مشخص روایت شده است. دوم اینکه نویسنده اقلیمی را انتخاب کرده که نسبت به آن آشنایی دارد.
هر دو اثبات می‌کند که ما با نویسنده‌ای هوشمند روبه رو هستیم، زیرا درک صحیحی از داستان‌های موفق ۵ دهه اخیر ادبیات داستانی ایران دارد و این راز را دریافته است که موفق‌ترین نمونه‌های داستانی در ابن نیم‌قرن ادبیات اقلیمی بوده است نه ادبیات آپارتمانی داستان‌هایی مثل سووشون و گیله‌مرد.
همچنین اقلیمی را انتخاب کرده است که نسبت به آن شناخت و آشنایی کامل دارد. انتخاب خوبیست، اما مراقبت می‌خواهد و همین عدم مراقبت به بنیان داستان آسیب وارد کرده است.
از شما یک سوال می‌پرسم. آیا داستانتان را برای خواننده‌ای که با این گویش آشنا نیست خوانده‌اید؟
من داستانتان را برای یکی از دوستان کتاب‌خوان خواندم و نظرش را پرسیدم. جوابش یک جمله بود «هوای شمال داشت اما داستان را نفهمیدم»
هوای شمال داشتن یعنی لحن داستان به خوبی اقلیم را منعکس کرده است و این لحن آنقدر خوب است که با وجود نامفهوم بودن داستان خود را به مخاطب عرضه می‌کند، اما چرا داستان را نمی‌فهمیم؟ کلمات و واژگان محلی. خودتان هم این مسئله را می‌دانید برای همین در انتهای داستان یک فرهنگ لغت کوچک پیوست کرده‌اید، اما آیا مخاطبِ امروز که داستان کوتاه می‌خواند تمایلی به خواندن دوباره داستان با رجوع به فرهنگ لغت دارد؟ این با نفس و ذات داستان کوتاه در تناقض است زیرا داستان کوتاه ماحصل دنیای مدرن و سرعت است. جهانی پر شتاب که مخاطب در آن فرصتی برای خواندن رمان‌های چند جلدی ندارد و ناگزیر برای اغنای ادب دوستی‌اش به داستان کوتاه پناهنده شده است. حالا شما با افزودن فرهنگ لغت از این شتاب جامانده‌اید مخاطب هم جا می‌ماند و به خواندنش ادامه نمی‌دهد. حتی اگر ادامه بدهد و داستان را بخواند نامتان را در لیست سیاه می‌نویسد و دوباره به داستان‌های شما مراجعه نمی‌کند. پس در زمان نوشتن داستان اقلیمی به ساده فهم بودن آن برای اکثریت جامعه فکر کنید و از خودتان بپرسید آیا مخاطب شما در مشهد یا خوزستان حرفتان را بی‌آنکه به فرهنگ لغت مراجعه کند می‌فهمد؟
گمان نکنید این نقص فقط در نویسندگان تازه‌کار وجود دارد. ناداستان‌های اقلیمی بسیاری داریم که به همین دلیل مورد استقبال مخاطب قرار نگرفته است. نه فقط در داستان که در شعر هم چنین موضوعی نمایان می‌شود. مثال بارزش اشعار باباطاهر است.
زیرا گویش آن‌ها مختص یک منطقه است و مردم مناطق دیگر قادر به درک آن نیستند و به همین دلیل از محبوبیت چندانی برخوردار نیستند. این حتی در سال‌های دورتر وجود داشته است، به‌عنوان مثال باباطاهر، که اشعار محلی را سروده است، به اندازه سعدی و حافظ مشهور نیست. در حقیقت گویش محلی امکان جهان‌شمول بودن را از اشعارش گرفته است.
حالا برویم سراغ شناخت ادبیات اقلیمی تا در داستان‌های بعدی با دانش کامل‌تری به سراغ نوشتن بروید. نه صرفا ذوقی.
اقلیم در معنای عامه، به آب و هوای جغرافیایی یک منطقه گفته می‌شود، اما تعریف اقلیم در ادبیات داستانی صرفا مختص به آب و هوا نیست، و این تنها یکی از پارامترهای موثر بر این‌گونه ادبیات داستانی است، مارتین گری تعریف نسبتا کاملی از ادبیات اقلیمی دارد و در جایی می‌گوید: «ادبیات اقلیمی، ادبیاتی است که تأکیدش بر جغرافیا، آداب و رسوم و گفتار محل خاصی است و درباره آن محل، بیشتر توضیح جدی می‌دهد تا اطلاعات پیش‌زمینه‌ای صرف» به این پارامترها می‌توان پوشش، فولکلور و حتی شیوه‌های تفکر و احسـاس مـردم یـک منطقه را به‌عنوان عناصر داستانی متمایزکننده و مشخص‌کننده یک اقلیم خـاص اضافه کرد و این خصوصیات بـه‌عنـوان پایه و اساس داستان کارکرد دارد، به مفهوم دیگر می‌توان گفت داستان اقلیمی، گونه‌ای از علم مردم‌شناسی را با زبان و جهان داستان ارائه می‌دهد. از مهم‌ترین رمان‌های اقلیمی روستایی، رمان «دختر رعیت» نوشته م.ا به‌­آذین در دهه 30 است. «گیله‌مرد» نوشته بزرگ علوی و «چرا دریا طوفانی شده بود» نوشته صادق چوبک نمونه‌های موفق دیگر هستند. اما «اهمیت داستان اقلیمی در چیست؟» ببینید اگر ما اقلیم را در داستان حذف کنیم، در حقیقت کارکرد مردم‌شناسی ادبیات داستانی را انکار کرده‌ایم. اگر اقلیم در داستان‌ها وارد نشود، آنچه می‌ماند مشتی تیتر تکراری است. برای روشن‌تر شدن مسئله بیایید به یک تیتر بپردازیم. انقلاب مشروطه. خوب ما تا کی قرار است داستان‌های مشروطه در تبریز یا تهران را بخوانیم؟ آیا مشروطه در مشهد روایتی دیگر نداشته است؟ آیا همه جا رویداد مثل تبریز و تهران بوده است؟ قطعا این طور نیست و اینجاست که ورود اقلیم به ادبیات داستانی یک تیتر تکراری و مُرده را احیا می‌کند و روایتی فراموش شده از یک منطقه جغرافیایی خاص را احیا می‌کند، و این کارکرد ادبیات است و نویسنده را به کشفی مقدس و لذتی مقدس می‌رساند و مخاطب در این اکتشاف و لذت شریک می‌شود و دیگر با شهرش غریبه نیست. بنابراین کارکرد دیگر ادبیات داستانی اقلیمی، معرفی آن اقلیم است، چه به ساکنین آن اقلیم چه به آن‌ها که در این اقلیم امکان زیست نداشته‌اند. اقلیمی که شما انتخاب کرده‌اید اقلیم شمال است. حالا بهتر است روی همین اقلیم با هم تمرکز کنیم. اقلیم شمال در داستان‌ها، گستره‌ای دارد از گیلان و مازندران تا گرگان و بندر ترکمن، اما سهم گیلان بیشتر است. ویژگی اقلیمی مشترک در این حوزه، جنگل‌های انبوه، کوه‌ها و رودهای پر آب، هوای مه‌آلود و مرطوب بارانی، دریاها و تالاب‌ها با ماهیگیران و شکارچیانش، شالیزارها و مزارع چای و توتون با زنان شـالیکار و دهقان‌های ‌اندوه‌زده و رنج کشیده، فضـای کلـی داستان‌های این اقلیم است. نمونه آن داستان کوتاه «گیله‌مرد» اثر درخشان بزرگ علوی است. علاوه‌بر این، نهضت جنگل، به‌عنوان بخشی از تاریخ سیاسی اجتماعی این اقلیم، در ادبیاتش بازتاب گسترده‌ای دارد، این بازتاب گاه در قالب آوازهـای زنی شالیکار در سـتایش میرزا کوچک خان و یارانش است و گاه در خاطرات مرد قهوه‌خانه‌نشینِ داستان نمود پیدا می‌کند. خـاطراتی از حضور در نبردهای جنگلی‌ها.
نویسندگان این حوزه، محمود طیاری، ابراهیم رهبر، اکبـر رادی، حسـن حسـام، محسـن حسام، هادی جامعی، مجید دانش آراسته، فرامرز طالبی، کاظم ‌سـادات‌اشـکوری، سـید‌حسـین میرکاظمی، محمود اعتمادزاده در رمان «دختر رعیت»، نیما یوشیج در رمـان «مرقـد آقا»، بزرگ علوی در داستان کوتاه «گیله‌مرد»، شاپور قریب در داسـتان کوتاه «گراز» از مجموعه داستان گنبد حلبی، و نادر ابراهیمی در داسـتان‌هـای کوتـاه «آنهـا بـرای چـه بـر می‌گردند» از مجموعه افسانه باران، «صدا که می‌پیچـد»، «مـردی کـه آفتـاب مـی‌بخشـید» و «بـاد بادآورده‌‌ها را نمی‌برد» هر سه از مجموعه هزار پای سیاه و قصه‌های صحرا و رمان آتش بدون دود.
در میان این نویسندگان نادر ابراهیمی فضایی متفاوت بـا دیگـر نویسـندگان شـمالی رسم کرده‌اند؛ ابراهیمـی اغلب شیفته و مسحور افسانه‌ها، آیین‌ها، روایات و سنت‌های قوم ترکمن اسـت و زندگیِ سراسر عشق و خشونت و تعصابت قبیله‌ها را با نگاهی ستودنی می‌نویسد. میرکاظمی هم در داستان‌های اقلیمی خود به دنبال زنده کردن قهرمانی‌های فراموش شده قـوم تـرکمن است و نگاهی آکنده از خشم و نفرت نسبت به ورود تمدن شهری به روستاهای این اقلیم دارد، و مداوم در پی نشان دادن هویت از دست رفته قوم ترکمن در تقابل با تمدن شهری است. این نگاه اقلیمی میرکاظمی، در مجموعـه داسـتا‌ن‌هـای «آلامان»، «گندم شورا»، «قصه‌هایی از ترکمن صحرا» و رمان «یورت» منعکس شده است. اقلیم ترکمن صحرا در این داستان‌ها چنان جای پای محکم و پررنگی دارد که حتی در صور خیال و تشبیهات به کار رفته، عناصـر زنـدگی مـردم ترکمــن حضوری آشکار و غیرقابل انکار دارد. بنابراین غلط نیست اگر ادبیات داستانی اقلیم ترکمن صحرا را، به‌عنوان زیرشاخه‌ای از مکتب شمال و مستقل از اقلیم گیلان، در نظر بگیریم. اقلیمی که در زمینه ادبیات داستانی پیشینه سترگی دارد و پیشنهاد می‌دهم از این گنجینه ملی خود را بی‌بهره نکنید. نادر ابراهیمی، ابراهیم رهبر، مجید دانش‌آراسته از جمله نویسندگانی هستند که جغرافیای داستان‌هایشان اقلیم شمال است. بخوانید و ببینید آیا داستان‌ها در میان انبوه کلمات و مثل‌های محلی مدفون مانده است؟
امیدوارم در داستان‌های بعدی داستان اقلیمیِ ملی بنویسید و نه محلی.

منتقد : سعید تشکری

سعید تشکری نویسنده کارگردان و رمان‌نویس ایرانی متولد ۱۳۴۲ است. ورود او به عرصه هنر از سال 1348 با شرکت در کلاس های خلاق داستان نویسیِ کانون پرورش فکری کودک و نوجوان رقم خورد و در سال 1357به دانشکده هنرهای زیبا راه یافت و در رشته ادبیات نمایشی ...



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت