بدون «مهندسی مکان»، حتی داستانی که «مکان‌محور» هم نباشد، محکوم به شکست است




عنوان داستان : سورپرایز !
نویسنده داستان : لطف الله ترنجی

رستوران شلوغ بود میزی در پیاده روانتخاب کرد و نشست گارسون به سراغش آمد و او سفارش قهوه داد .روزنامه رابازکرد مشغول دیدن تیتر های روزنامه شد صدای زنگ تلفن اش بلند شد به صفحه تلفن چشم دوخت و دکمه بلوتوس را فشردو گفت :
《 بله 》 مردی باصدای دورگه و لرزان اش گفت :
《 گوش کن تو در تیرس من هستی؛ مغزت رانشانه رفتم
هرکاری گفتم انجام بده ، اشتباه کنی مغزت کف خیابان پاشیده شده فهمیدی؟》مرد وحشت زده پرسید:
《 شما کی هستین؟》 تماس گیرنده گفت:
《 حرف زیادی نزن هرچه میگویم بگو چشم و دستورم رااجراکن 》مرد گفت :
《اطاعت قربان 》 تماس گیرنده گفت:
《 روزنامه را روی میز پهن کن پول ؛ ساعت ، گردن آویز وحلقه ات را در وسط آن قراربده و کادو پیچ کن ، زودباش》 مرد بی درنگ
روزنامه را بروی میز پهن کرد .کیفش را بیرون کشید واسکناس های داخل کیف را بروی روزنامه گذاشت ، ساعت و انگشتراش را از دست اش بیرون آوردو گردن آویزرا هم ازگردن اش باز کرد و آنها رابروی اسکناس ها قرار داد و درروزنامه پیچید . تماس گیرنده گفت :
《 خوبه الان یکی میاد آنها را می برد نباید مانع او بشوی فهمیدی؟》 مرد بالکنت زبان گفت :
《 بله قربان 》 مرد به اطرافش چشم چرخاند .گارسون فنجان قهوه اورا آورد روی میز گذاشت و رفت .مردی بالباس مندرس لنگ لنگان نزدیک او شد و کلاه از سربرداشته ادای احترام کرد و بسته راازروی میز برداشت و کلاه اش را بر سراش گذاشت و ازاودور شد .
تماس گیرنده گفت :
《 حالا تا بیست بشمار و بعد شماره ای که من تماس گرفته ام را پاکن ؛ سراغ پلیس هم بری بامن طرفی ، یک ساعت دیگه میری به آپارتمانت تماس می گیرم فهمیدی ؟》مرد گفت :
《 بله قربان》 مرد از یک تا بیست را زیرلب شمارش کرد و گوشی را روبروی خودگرفت و شماره تماس گیرنده را پاک کرد . آهسته به عقب برگشت به ساختمانی که روبرویش قرارداشت چشم دوخت . روبرویش ساختمان بلندی نبود تنها یک رستوران بود که دربیرون و داخل آن پربود از مشتری هایی که مشغول نوشیدن قهوه یا خوردن چیزی بودند . شانه بالا انداخت وبادست لرزان فنجان قهوه اش را برداشت و یک کله سرکشید و ازجابرخاست سکه ای روی میز انداخت و حرکت کرده خودرا در میان عابران درحال عبور جاداد وزیرلب گفت :
《 آن مرد شماره منو از کجا آورده بود !؟ باید برم سراغ پلیس نه اون گفت پلیس بی پلیس》
به دور براش چشم چرخاند برسرعت قدمهای خودافزود . به پارک رسید نیمکتی انتخاب کرد و زیرلب گفت :
《 حتما دنبالم هست 》 به اطرافش چشم چرخاند بادیدن مردی که روزنامه درزیر بغل بطرف اش می آمد وحشت زده از جابرخاست و از پارک بیرون زد .از مرد رهگذری وقت را پرسید . زیرلب گفت :
《 یکساعت شده بایدبرم آپارتمانم یارو گفت تماس می گیرم 》 باقدم های سریع بطرف خانه اش حرکت کرد .
به آپارتمان اش رسید به چپ وراستش نگاهی انداخت و کلید ازجیب بیرون کشید و بداخل قفل فروبرد و قفل را بازکرد دوباره به راهرو نگاهی انداخت ودر را گشود .فریاد دوستان اش بلند شد . تولد ، تولدت مبارک . مات و مبهوت به دوستان اش و سالن پراز بادکنک و کاغذ های رنگی و کیک بزرگی که روی میز دروسط سالن بود نگاه کرد . بادیدن بسته روزنامه پیچ در کنار کیک فریاد زد :
《 احمق ها داشتم سکته میکردم 》در را بست .دوستان اش بازودربازوی هم انداخته دوراو حلقه زدند .
نقد این داستان از : یزدان سلحشور
آقای لطف‌الله ترنجی سلام.
گرفتنِ ایده از سینما یا ادبیات -برای نوشتن داستان- نه اشتباه است نه به خودیِ خود می‌تواند کیفیت اجرایی یک داستان را تحت تأثیر قرار دهد اگر به اندازه کافی در ایده اصلی تغییر ایجاد شود یا نویسنده به سمت پارودی حرکت کند که به نظر می‌رسد در متن شما این حرکت به سمت پارودی، با اضافه شدن پایانی غیرقابل انتظار و البته متأثر از برخی کمدی‌های تلویزیونی انگلیسی انجام شده است. مشهورترین فیلمی که با این ایده می‌شناسیم [البته در فیلم‌های زیادی مورد استفاده قرار گرفته که غیر از سینمای هالیوود، سینمای بالیوود، کره، ژاپن، روسیه، ترکیه یا حتی ایران را هم شامل می‌شود] «باجه تلفن» است به کارگردانی جوئل شوماخر و نویسندگی لری کوئن [نسل بنده و شما احتمالاً او را با نویسندگی برای سریال‌های مشهوری چون «ستوان کلمبو» و «فراری» باید بشناسیم]؛ که بازیگران مشهوری چون کالین فارل [بازیگر هم‌زمان محبوب برای آثار هنری و آثار گیشه‌پسند]، کیفر ساترلند [بازیگری که با بازی در سریال محبوب «24» از زیر سایه سنگین پدر بازیگرش دونالد ساترلند بیرون آمد] و فارست ویتاکر [برنده اسکار و بازیگر محبوب شاهکار جیم جارموش: گوست‌داگ] در آن حضور داشتند. کوئن -نویسنده این فیلم- این ایده را ابتدا در دهه‌ی 1960 به هیچکاک پیشنهاد داد اما هیچکاک به رغم استقبال از آن، با «باورپذیری» داستان مشکل داشت. کوئن دهه‌ها بعد در دهه 1990 با اضافه کردن ایده مکمل «تک‌تیرانداز» [که شما هم به طور کامل از آن استفاده کرده‌اید]، مشکل «باورپذیری» داستان را حل کرد. این فیلم در ایران، البته فیلم مهجوری نیست و محتملاً بیش از 5 بار به طور کامل و حدود 20 بار با صحنه‌های برگزیده‌اش در شبکه‌های مختلف تلویزیون ایران به نمایش درآمده، جدا از نمایش مکررش در شبکه‌های متفاوت ماهواره‌ای؛ شما البته مکان روایت را عوض کرده‌اید و دیگر با «باجه تلفن» روبرو نیستیم [تغییر درستی هم بوده چون «باجه تلفن» تقریباً به تاریخ پیوسته حتی در ایران] در عوض از مکانِ آشنای رستوران روباز استفاده کرده‌اید [که در ورژن‌های مختلف و سینمایی این ایده، مکرر مورد استفاده قرار گرفته]؛ تا اینجای کار، من به عنوان مخاطب خاص یا منتقد، مشکلی با متن شما ندارم اما مشکل از دو «غیاب» شروع می‌شود: «غیاب تجسم مکانی» و «غیاب بومی‌گرایی». شما در دو مرحله به سراغ «مکان» رفته‌اید که از قضا، در هر دو مرحله، ساخت و مهندسی مکان برای شکل‌گیری داستان، حیاتی بوده چون بار باورپذیری «وضعیت ثانویه» و «پایان‌بندی» بر دوش دو مکان رستوران و آپارتمان است که متأسفانه از انجام وظایف روایی خود ناتوان‌اند: «رستوران شلوغ بود میزی در پیاده روانتخاب کرد و نشست گارسون به سراغش آمد و او سفارش قهوه داد» و «گارسون فنجان قهوه اورا آورد روی میز گذاشت و رفت» و «آهسته به عقب برگشت به ساختمانی که روبرویش قرارداشت چشم دوخت . روبرویش ساختمان بلندی نبود تنها یک رستوران بود که دربیرون و داخل آن پربود از مشتری هایی که مشغول نوشیدن قهوه یا خوردن چیزی بودند» [این، همه‌ی آن چیزی‌ست که از رستوران می‌دانیم و تازه، «می‌دانیم» یعنی «نمی‌بینیم». خُب بر این اساس، چطور ممکن است که «وضعیت ثانویه» را باورپذیر و مجسم کرد؟ اگر بخواهم از همان فیلم «باجه تلفن» مثال بزنم، باید اشاره کنم به اینکه فیلمنامه‌نویس و کارگردان، قبل از ورود کالین فارل به باجه تلفن و گیر افتادن‌اش، «مکان» را ساخته‌اند و حتی بعد از گیر افتادن او هم، از تکمیل و مهندسی بیشتر مکان دست برنداشته‌اند.] یا: «با قدم‌های سریع به طرف خانه‌اش حرکت کرد. به آپارتمان‌اش رسید به چپ و راستش نگاهی انداخت و کلید از جیب بیرون کشید و به داخل قفل فروبرد و قفل را بازکرد دوباره به راهرو نگاهی انداخت و در را گشود. فریاد دوستان‌اش بلند شد. تولد، تولدت مبارک. مات و مبهوت به دوستان‌اش و سالن پر از بادکنک و کاغذهای رنگی و کیک بزرگی که روی میز در وسط سالن بود نگاه کرد . با دیدن بسته روزنامه‌پیچ در کنار کیک فریاد زد: «احمق‌ها داشتم سکته می‌کردم» در را بست» [از آپارتمان چه می‌بینیم؟ ساختمانی که آپارتمان در آن قرار دارد چند طبقه است؟ پلکان‌اش چه طوری‌ست؟ آسانسور دارد، ندارد؟ خودِ راهرو واقعاً چه طوری‌ست؟ داخلِ آپارتمان چه داریم؟ با یک کلمه «سالن» که آپارتمان ساخته نمی‌شود. می‌دانید، وقتی بنا را بر «ندیدن» می‌گذارید آن وقت دوستان هم، بدل می‌شوند به همان کلمه «دوستان» نه بیشتر. این طور کلی روایت کردن، مال «حکایت» است نه داستان مدرن.] پایان‌بندی متن شما، گرچه غافلگیری دارد اما روایت را در حدِ یک شوخی غافلگیرکننده کوچک می‌کند و وقتی متن تمام می‌شود و معما حل می‌شود تازه مخاطب از خودش می‌پرسد چرا باید آدمِ روایت، وجود تک‌تیراندازی را باور کند که فقط دو سه چیز کوچک را از او می‌خواهد؟ [ممکن است در متنی دیگر، تک‌تیراندازی باشد که همین چیزها را بخواهد اما مخاطب باور کند؛ چون نویسنده در روند روایت، ارزش آن‌ها را از چشم آدم روایت و تک‌تیرانداز نشان می‌دهد]: «تماس گیرنده گفت: «روزنامه را روی میز پهن کن پول؛ ساعت، گردن‌آویز وحلقه‌ات را در وسط آن قرار بده و کادوپیچ کن، زودباش» مرد بی‌درنگ روزنامه را به روی میز پهن کرد.کیفش را بیرون کشید و اسکناس‌های داخل کیف را به روی روزنامه گذاشت، ساعت و انگشترش را از دستش بیرون آورد و گردن‌آویز را هم ازگردن‌اش باز کرد و آن‌ها را به روی اسکناس‌ها قرار داد و در روزنامه پیچید» خُب، برسیم به «غیاب بومی‌گرایی» که بحثِ مهمی در داستان ایرانی‌‌ست. ما واقعاً شاهد عناصر بومی در این متن نیستیم درست است که اسم آدم روایت شما، جفری و ویلیام و هنری نیست اما کل موقعیت و اینکه طرفِ ما در داستان به این نتیجه می‌رسد که تک‌تیراندازی هست که با او تماس گرفته و به او می‌گوید «گوش کن تو در تیرس من هستی؛ مغزت را نشانه رفتم هرکاری گفتم انجام بده، اشتباه کنی مغزت کف خیابان پاشیده شده فهمیدی؟» نتیجه‌ی هماهنگی ذهن و جایگاه جغرافیایی آدم روایت با چنین پدیده‌ای‌ست. سؤال این است: «پس با این حساب باید نویسنده، بی‌خیالِ چنین ایده‌ای می‌شد؟» و جواب روشن این است: «اگر مقدمات‌اش چیده می‌شد و با «تیپ» -به جای «شخصیت»- سر و کار نداشتیم و صغرا و کبرای روایت در قالب داستان مدرن، چیده شده بود، این ایده می‌توانست در یکی از کافه‌های خیابان گاندی تهران هم بدل به داستانی ایرانی شود البته اگر...» به نظرم خوب است که شما در این روند چندساله‌ی نوشتن، سعی کرده‌اید کوتاه‌تر و روان‌تر بنویسید اما به نظرم، بسنده کردن شما به همین دو مورد، برای ارتقای کیفی آثارتان کافی نیست. چرایی کافی نبودن‌اش را هم، هم من هم دیگردوستان منتقد، به کرات نوشته‌اند. منتظر آثار تازه‌تان هستیم. پیروز باشید.

منتقد : یزدان سلحشور

یزدان سلحشور متولد 13 آذر 47 در رشت. شاعر، نویسنده، منتقد[ادبی-سینمایی]، مدرس، ویراستار، روزنامه‌نگار، داور دو دوره جایزه جلال آل‌احمد و دو دوره جشنواره شعر فجر و جوایز ادبی دیگر از جمله جایزه نیاوران



دیدگاه ها - ۱
لطف الله ترنجی » دوشنبه 26 مهر 1400
سلام حق با شمااست ممنون از شما پاینده باشید

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت