داستان‌نویسی آموختنی است، بیاموزیم




عنوان داستان : زنگ توقف
نویسنده داستان : مهدیه نمازی

لحظه ای که تو دران هستی به سرعت می گذرد . و برایش اصلا مهم نیست که تو دوست داری بگذرد یا نه!...
وتونیز نمی توانی به او دستور بدهی بایست یا حرکت کن ..! وبگویی من این لحظه را دوست دارم پس اهسته و پاوچین ،پاورچین حرکت کن تاصدای پای ات مرا ازار ندهد یا من این زمان را دوست ندارم پس سریع و شتابان شتابان حرکت کن تا صدای پای ات را بشنوم وخاطرم اسوده شود....
زیرا او از توپیروی نمیکند و قبلا دستور صادرو تصویب شده است...
پس زیاد تلاش نکن ان عقربه های بلندو کوتاه ساعت را نگهداری .یا ساعت شنی را بارها و بارها برعکس کنی که شاید زمان متوقف شود وخودت را گول بزنی!.
ولی یک راه هست که زمان را یک لحظه متوقف کنی وسال های سال ان لحظه را داشته باشی..!!!
شاید الان داری به ماشین زمان فکر میکنی و جعبه ابزارت را اوردی و دست به اچار شدی.!!تا به گذشته یا اینده سفر کنی‌...
اما ماشین زمان فقط می تواند به گذشته و اینده سفر کند ونمی تواند لحظه ای را متوقف کند!
اما. من می توانم لحظه ای را که تو دوست داری برایت متوقف کنم .!! تنها کافیه دکمه ی بالای سرم را فشار دهی تامن تصویر را باچشمم ببینم. ان را تنظیم کنم.
وبا پلک زدنم ان لحظه ای که دوست داری را برایت هدیه اورم...
حال ان لحظه را داری ،پس ان را به دست خواهرم ، البوم عکس به امانت بگذار .
یا در قلب برادرم، تابلو بسپار ...
انها امانتدار خوبی هستند..!!!
به تو تبریک می گویم که توانستی بامن زمان را شکست بدهی و پیروز شوی و ان لحظه ای که دوست داری را برای همیشه داشته باشی...!!!!
نقد این داستان از : خسرو باباخانی
سرکار خانم مهدیه نمازی سلام.‌ از حسن ظن‌تان به پایگاه نقد سپاسگزاریم. داستان‌تان با عنوان «زنگ توقف» را خواندم. دست شما درد نکند. خداقوت.
دخترم سرکار خانم نمازی خوشبختانه شما استعداد خوبی دارید و از طرفی به داستان‌نویسی هم علاقه‌مند هستید.و مهم‌تر از همه بسیار بسیار جوان هم هستید. نیروی جوانی، استعداد و علاقه‌مندی قوی‌ترین موتور محرک است برای آموختن و برای خواندن و نوشتن. برای تجربه کردن. یقین دارم اگر ظرفیت کافی برای پذیرش انتقادات را داشته باشید، اگر عاشقانه عاشق داستان و داستان‌نویسی باشید، اگر استقامت بورزید و پشتکار آهنین داشته باشید، در آینده نه‌چندان دور صاحب اثر و نام خواهید شد. تأکید می‌کنم اگر استقامت بورزید خداوند در آیه سی سوره مبارکه فصلت می‌فرماید:
«إِنَّ الَّذِينَ قَالُوا رَبُّنَا اللَّهُ ثُمَّ اسْتَقَامُوا تَتَنَزَّلُ عَلَيْهِمُ الْمَلَائِكَةُ أَلَّا تَخَافُوا وَلَا تَحْزَنُوا وَأَبْشِرُوا بِالْجَنَّةِ الَّتِي كُنتُمْ تُوعَدُونَ.»
می‌فرمایید: «به راستی آنهایی که گفتند رب ما پروردگار ماست و در این راه استقامت ورزیدند بر آنها فرشتگانی نازل خواهد شد و به آنها می‌گویند نترسید و غمگین نباشید و سپس بهشت خداوند را به آنها بشارت می‌دهند.»
می‌گوید آنهایی که استقامت می‌ورزند، نمی‌گوید آنهایی که باهوش‌ترند، نمی‌گوید آنهایی که با سوادترند، نمی‌گوید آنهایی که جوان‌ترند، پیرترند پولدارترند، خوش‌تیپ‌ترند... بلکه می‌گوید استقامت می‌ورزند.
پس همه‌چیز بستگی به خودمان دارد. عوامل بیرونی در موفقیت ما نقش دارند، منکرش نیستم، اما اصل خود انسان است. خواست آدمیزاد، اراده آدمیزاد، رنجی که در این مسیر تحمل می‌کند، زحمتی که می‌کشد. استقامتی که به نمایش می‌گذارد. دخترم خاتم مهریه ، اینها تعیین‌کننده است. کائنات هیچ‌چیز به رایگان به هیچ‌کس نمی‌دهد. بها می‌گیرد. بهایش را پیشاپیش می‌گیرد. به زبان ساده‌تر: «بهشت را به بها می‌دهند نه بهانه.»
می‌گویند یک روی فردی به هنرمندی خطاط مراجعه می‌کند و می‌گوید لطفاً فلان جمله را برای من خطاطی کنید. خطاط در عرض ده‌دقیقه جمله را به زیباترین شکل می‌نویسد. فرد متقاضی خوشحال می‌شود و می‌گوید دست شما درد نکند استاد، حق الزحمه‌اش چقدر شد؟ مرد خطاط با آرامش می‌گوید فرض دویست‌هزارتومان! مرد متقاضی جا می‌خورد و با تعجب و اعتراض می‌گوید، دویست‌هزارتومان برای ده‌دقیقه؟! مرد خطاط با خونسردی و اطمینان می‌گوید: «سی‌سال و ده‌دقیقه»
وقتی‌ یک اثر هنری فوق‌العاده می‌بینیم، می‌شنویم یا می‌خوانیم، خلق‌الساعه، خلق نشده است. حاصل سال‌ها رنج و زحمت و خون دل خوردن است. یک‌بار بخت یارمان بود و چند دقیقه‌ای خدمت استاد «شفیعی کدکنی» رسیدیم.‌ موضوع بر می‌گردد به حدود بیست‌و‌پنج‌سال پیش. بحث رسیده بود به شعر بسیار معروف «کوچه» از فریدون مشیری. دکتر شفیعی کدکنی خطاب به حضار گفتند تصور نکنید آقای مشیری شب خوابید صبح ناگهان این غزل عاشقانه به ذهنش رسید و نشست به سرودن و نوشتن. فرمودند نخیر، این حاصل سی‌سال دود چراغ خوردن شاعر است و من خود از نزدیک شاهد تلاش بی‌وقفه و رنج عظیم شاعر بودم.
دختر عزیزم اینها را نگفتم که بترسانم یا ناامیدتان کنم. عرض کردم تا عزم‌تان را جزم کنید، کمربندتان را محکم ببندید، کفش آهنی بپوشید و آنگاه قدم در این مسیر صعب بگذارید.
در معرفی‌ات نوشته‌اید چهارده‌ساله هستید و انگاری دوسالی است به نوشتن داستان علاقه‌مند شده‌اید و شروع کردید به نوشتن داستان! بسیار بسیار‌ مبارک است و بسیار بسیار خوش اقبال بودید که با پایگاه نقد داستان آشنا شدید و موفق شدید داستانتان را به نظر گروهی از بهترین منتقدین داستانی این مملکت برسانی و نظرات کارشناسانه و دلسوزانه‌شان را اخذ کنی. اگر بدانی چه نعمتی نصیبتان شده است، سجده شکر به جا می‌آورید. اولین‌باری که امکان یافتم داستانم را در معرض نقد دیگران قرار دهم می‌دانی چند سالم بود؟ در سن سی‌و‌دو سالگی. تازه عزیزانی که به نقد داستان من نشسته بودند، عموماً هم تجربه من بودند! این را گفتم تا هم شما و هم دوستانی که با پایگاه کار می‌کنند و داستان می‌فرستند برای نقد و بررسی، بیش از پیش قدر بدانند و عمیقاً شاکر باشند.
نوشته شما در بهترین حالت قطعه ادبی است نه داستان. چرا؟ دختر هنرمندم اجازه بده به جای پرداخت مستقیم به متن شما و نمایش ضعف‌های آن و به اصطلاح دادن ماهی به شما. برویم سراغ ماهیگیری. اجاره می‌دهی؟ متشکرم
دخترم.
من مصمم یکی دو موضوع آموزش داستان‌نویسی طرح کنم. این‌طور به صواب نزدیک‌تر است. می‌دانم شما می‌دانید و بلد هستید. قصدم یادآوری است و دوستان بسیار نوقلمی که ممکن است خواننده نوشتار من و شما باشند.
سوال: آیا نوشتن داستان آموختنی است؟

مهدیه عزیز نظر شما چیست؟ به نظر شما هنر قابل آموزش است؟ یا به قولی موهبتی است الهی؟ در یونان باستان باور به اینکه هنر قابل آموزش است مطلقاً وجود نداشت. انسان‌ها با دیدن آثار هنری هنرمندان نخبه، همیشه می‌اندیشید که آیا ممکن است من هم بتوانم خالق آثار هنری مثل: «داستان»، «تابلوی نقاشی»، «شعر»، «نمایشنامه»، «مجسمه» و... باشم؟ با خواندن داستان‌های نویسندگانی مثل: چخوف، همینگوی، داستایوفسکی، چارلز دیکنز، گابریل گارسیا مارکز، تولستوی، ویرجینیا وولف، گلشیری، جلال آل‌احمد، صادق چوبک، گلی ترقی، رضا امیرخانی، بلقیس سلیمانی، محمود دولت‌آبادی، فرخنده آقایی، سیمین دانشور و... به خود می‌گویند آیا ممکن است من هم یک روز مثل این نویسندگان، داستان قوی و ماندگار بنویسم؟!
پاسخ در آن مقطع تاریخی این بود، خیر! چون باور بر این بود. از میان خدایان، «ممریوس» خداوند هنر، فقط برخی از انسان‌ها را برای این امر مقدس برمی‌گزیند. (مموری به معنای حافظه هم آمده است و رابطه معناداری با خدای هنر افسانه‌ای یونان باستان داشته است.) یعنی این خدای هنر بود که در حافظه برخی آدم‌ها کلمات را جاری می‌کرد. خلاقیت و سازندگی را بر مفر و جان و قلب آنها جاری می‌کرد. در سایه همین موهبت الهی بود که آنها قادر می‌شدند داستان بنویسند، شعر بسرایند، موسیقی بسازند، نقاشی بکشند، مجسمه خلق کنند. پس هیچ‌کس به خود اجاره نمی‌داد تا وقتی خداوند هنر انتخابش نکرده است پا در این مسیر مقدس بگذارد. سالهای طولانی این باور محکم و استوار باقی بود. جلوتر که آمدیم، به دوران افلاطونیان و نوافلاطونیان که رسیدیم؛ این برداشت کمی اصلاح شد، اما اصل باور باقی ماند. در این دوران گفته شد که خدایان متعدد وجود ندارد، ما خدای عشق و قدرت و باران و انتقام و آتش و زیبایی و آب و هنر و... نداریم ما فقط یک خدا داریم. همان خداست که بعضی از بندگان شایسته‌اش را بر می‌گزیند برای خلق آثار هنری. درست مثل گزینش پیامبران. طبق این نظریه هم هنر را نمی‌توان آموخت،
هنر برخلاف علم ریاضی و فیزیک و شیمی و نجوم قابل آموزش نیست. هنرمندان را تافته‌های جدا بافته‌ای می‌دانستند دست‌نیافتنی. هنوز هم که هنوز است برخی از نظریه‌پردازان و اهالی تئوری بر این نظریه باور دارند و به نظرش می‌پردازند. مثلاً یکی از همین نظریه‌پردازان مشهور کشورمان ‌در کتاب آموزشی معروف خود با عنوان «الفبای داستان نویسی»
درباره سه ویژگی اصلی داستان‌نویس تأکید می‌کند: ۱_داشتن هوش و ضریب هوشی بالا. ۲ _حساس بودن و داشتن شاخک‌های حسی قوی ۳ _استعداد ذاتی! به مورد سوم دقت بفرمایید. این همان تفکر حاکم در یونان قدیم است که پا به امروز هم گذاشته است.
این نظریه قرن‌ها حاکم بی‌رقیب بود، تا اینکه در قرن هجدهم یک زبان‌شناس سوئیسی به نام «فردینان دوسوسور» پس از سالها تحقیق و مطالعات مفصل و طولانی، نتیجه تحقیقات خود را مکتوب و منتشر کرد. همین مکتوب، سرآغاز تحولات عظیم و حیرت‌آور در حوزه زبان‌شناسی و هنر گردید.
برای همه ما نوشتن بسیار سخت‌تر از حرف زدن است. چرا؟ فرض کنید من از کسی که مثلاً بازار رفته و برگشته و خرید هم کرده است، خواهش کنم بازار رفتن و خرید کردن و برگشتنش را تعریف کند. او با کمال میل و راحتی شروع به تعریف می‌کند. حالا اگر از همان شخص خواهش کنم همان را که تعریف کرده بنویسد، ماتم می‌گیرد! چرا؟ چون نهاد آموزش و پرورش و نهاد آموزش عالی ما که وظیفه خطیر آموزش چگونه نوشتن را برعهده دارد، سال‌های سال است از این وظیفه مهم غفلت ورزیده است. این خسران عظیم باعث شده است برای ما نوشتن امر دشواری شود. تا آنجا که حاضریم ساعت‌ها حرف بزنیم، اما چند دقیقه ننویسیم.
فردینان دوسوسور با تحقیقاتش انقلابی را در دنیا به پا کرد که همه اهالی کتاب و قلم و همه کسانی که علاقه به نوشتن داشتند (مثل شما و من و خیلی‌های دیگر) را تحت‌تأثیر شدید قرار داد.
این زبان‌شناس نابغه ابتدا تعریفی از زبان ارائه کرد بسیار ساده، و در عین‌حال فراگیر.
«زبان؛ مجموعه‌ای است از نشانه‌ها که باعث ارتباط می‌شود.»
بعد گفت: «زبان دو شاخه دارد، زبان گفتار، زبان نوشتار»
تا اینجا انقلابی رخ نداده بود. کشفی اتفاق نیفتاده بود. ما هم می‌دانستیم که زبان دو شاخه دارد: گفتار و نوشتار. اما انقلاب از اینجا بعد رخ داد که باعث ابداع دانشکده‌های نویسندگی خلاق شد! آقای دوسوسور آمد و این دو زبان را تعریف کرد.
زبان گفتاری : ۱_جمله‌ها کوتاه است. ۲ _کلمات ساده هستند. ما در محاوره نمی‌گوییم مثلاً این ویو رو ملاحظه بفرمایید. ‌بلکه می‌گوییم این منظره رو ببین. به همین سادگی.. ۳ _ارکان جمله رعایت نمی‌شوند. مثلاً در زبان گفتاری ما نمی‌گوییم آیا با من می‌آیید به پارک برویم؟ بلکه می‌گوییم می‌آیی بریم پارک؟ ۴_در زبان گفتاری نشانه‌ها یا کلمات شکسته می‌شوند، مثلاً می‌گوییم خونه، شهرمون، مهربونی، شیش، هیجده، و... ۵_حشو و زوائد دارد، مثل: ا چیزه. کک مک. آش ماش. توک زبونم بودا.
اما ویژگی‌های زبان نوشتاری (مهدیه عزیز تا آخر یادداشت خوب دقت و توجه کن بعد قضاوت کن به کارت می آید یا نه)
۱_جمله‌ها معمولاً طولانی هستند.
۲_ممکن است از کلمات قلنبه سلمبه (غامض و پیچیده) استفاده شود مثل مستحضرید. مصدع اوقات شریف شدم. متمنی است. مستدعی است.
۳_ارکان جمله را رعایت می‌کنیم.
۴_حشو و زوائد نداریم.
۵_نشانه‌ها یا کلمات را نمی‌شکنیم.
سوال مهم: با کدام یک از زبان‌ها باید نویسندگی خلاق تدریس کرد؟ غالب آدم‌ها و مخاطبان خواهند گفت معلوم است زبان نوشتار. این همان اشتباه فاحشی است که سیستم آموزشی کشور ما مرتکب شد.
با تحقیقات دوسوسور محرز شد که «نویسندگی هم مثل همه مهارت‌ها قابل آموزش است.» یعنی هر چیزی که قابل رؤیت باشد، هر ساخته دست بشری، مثل میز، صندلی، مثل داستان، شعر، نقاشی و...‌ قابل آموزش است. وقتی من می‌توانم یک میز بسازم. وقتی‌ من می‌توانم داستانی بنویسم و ارائه دهم. حتماً باید بتوانم آن را به دیگران آموزش دهم. اگر نتوانم اشکال از من است. ابتدا باید محصول پیچیده را ساده کرد، بعد مرحله به مرحله آموخت.‌ مثلا برای ساختن میز، ورق نوپان را می‌آوریم جلوی چشم شاگردان اندازه می‌زنیم. بعد می‌بریم بعد با چسب و‌ میخ قطعات را بهم وصل می‌کنیم. آنگاه از شاگردان می‌خواهیم میز بسازند. دختر جوان هنرمندم بی‌شک میزهای اولیه ممکن است شکیل نباشند، محکم نباشند، استاندارد نباشند اما رفته رفته با کسب تجربه و مهارت میزهای بهتری خواهند ساخت. داستان هم همینطور است دختر جوان من. داستان‌هایی که در اوایل می‌نویسیم قابل مقایسه با داستان‌های مثلاً چخوف یا همینگوی نباشند، طبیعی هم هست. عدالت هم همین است. می‌دانی دوست جوان من این فاصله با چه پر می‌شود؟ بله، با پشتکار. با سخت‌کوشی، با تمرین و تمرین. با مطالعه و مطالعه و مطالعه. مرحله به
مرحله کردن، با ساده کردن هر مرحله و انجام آن در برابر شاگردان، آموزش داد. به این کشف در غرب «دایکوم» می‌گویند. که انقلابی در پی داشت. نکته آخر را بگویم. برگردیم به کشف دوسوسور، برای آموزش نویسندگی نه به زبان محاوره و نه زبان نوشتاری نیاز داریم! برای نویسندگی باید از زبانی بین این دو استفاده کرد به نام زبان معیار یا تکیه‌گاه.
اما ویژگی‌های زبان معیار:
۱_جمله‌ها کوتاه هستند. (برگرفته از زبان گفتاری)
۲_حشو و زوائد ندارد. (برگرفته از زبان نوشتاری)
۳_ارکان جمله رعایت نمی‌شوند. (برگرفته از زبان محاوره‌ای)
۴_کلمات تغییر شکل داده نمی‌شوند. (برگرفته از زبان نوشتاری)
5_از واژه‌ها و کلمات ساده استفاده می‌شود. (برگرفته از زبان محاوره‌ای)
این پنج قانون ساده دست ما را به دهان‌مان نزدیک می‌کند. یعنی نوشتن را مثل حرف زدن راحت می‌کند.
دختر هنرمندم، من خیال می‌کنم با این نوشتار به جای دادن ماهی به شما، سعی کردم ماهی‌گیری بیاموزم. تا چه در نظر آید و چه مقبول افتد؟!
امیدوارم با همت بلند و پشتکار مثال‌زدنی به نوشتن داستان ادامه دهید. ما منتظر آثار بعدی‌تان هستیم.
‌موفق باشید! یاعلی

منتقد : خسرو باباخانی




دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت