برای شروع خوب است




عنوان داستان : ماهیِ کوچولوی زرد
نویسنده داستان : علاءالدین طاهری سیمکانی

همین‌که معلم گفت: «خب بچه‌ها! براتون سال خوبی رو آرزو می‌کنم و امیدوارم سالی پر از موفقیت و شادی پیش رو داشته باشید! پیک نوروزی هم فراموش نشه!» ناگهان کلاس منفجر شد. سیل خروشان و پرهیاهوی دانش‌آموزان راه حیاط مدرسه را در پیش گرفت. سیلی که به جریانی بزرگتر پیوست و لحظه‌ای بعد، خیابان پر بود از صدای خنده و شوخی بچه‌ها که سر از پا نمی‌شناختند. باز هم تعطیلات نوروزی و باز هم دید و بازدیدها و شیرینی خوردن‌ها و عیدی گرفتن‌ها.
سفره هفت‌سین، تُنگ ماهی، آیینه، سبزه‌های تازه و شاداب، آجیل و شیرینی و سرانجام، لحظه تحویلسال نو. مادر که زیر لب قرآن می‌خواند و پدر که بالای سفره نشسته بود و به چیزی نامعلوم می‌اندیشید. دست‌های پینه‌بسته پدر خستگیش را فریاد می‌زد. شب‌ها خسته از کار روزانه به خانه برمی‌گشت. می‌کوشید تا آنجا که می‌شود دست خالی به خانه نیاید. مادر هم تلاش می‌کرد در نظافت و مرتب کردن خانه، پختن غذا و هرچه به نظرش وظیفه یک همسر و مادر مهربان و خانواده‌دوست بود کم نگذارد.
خانه آنها هم مانند بسیاری خانه‌های دیگر، هم روزهایی شیرین و خاطره‌انگیز را به یاد داشت، هم روزهایی تلخ و پر از التهاب. روزهای تحویل سال و دید و بازدیدهای نوروزی یکی از همان روزهای شیرین و خاطره‌انگیز بود. این دو سه سالی هم که باید به مدرسه می‌رفت، تمام پاییز و زمستان را به انتظار رسیدن نوروز به پایان می‌برد. پیک نوروزیش را همان اول، حتی پیش از تحویل سال نو انجام می‌داد تا تعطیلاتی بدون مزاحم داشته باشد.
باز هم به رسم هر نوروز، پس از شلیک توپ سال نو و تبریک و هیاهوی خانوادگی، نوبت به بازدید از خویشاوندان می‌رسید. خانه پدربزرگ و مادربزرگ، عموها، عمه‌ها، خاله‌ها و دایی‌ها همیشه دو سه روز اول را به خود اختصاص می‌دادند. یک مشت آجیل هدیه پدربزرگ بود و یکی‌دوتا تخم‌مرغ رنگی هم عیدی مادربزرگ. دیگر بزرگترها هم گاهی، چیزکی به رسم تبریک و تبرک در دست یا جیب کوچکترها می‌گذاشتند. بعد نوبت به همسایگان، دوستان و آشنایان می‌رسید.
آن شب نیز پدر و مادرش تصمیم داشتند به میهمانی یکی از آشنایانشان بروند. خواهر و برادرش در خانه ماندند، اما او لحظه‌شماری می‌کرد تا وقت رفتن به یکی از این میهمانی‌ها پیش آید. از یک سو برایش سرگرمی مهیجی بود، و از سوی دیگر، از چشیدن شیرینی‌ها و خوراکی‌هایی که در هر خانه شکل و رنگ و مزه‌ای متفاوت داشت بسیار لذت می‌برد. اگرچه شکمو نبود و زیاد نمی‌خورد، ولی تماشای شکل‌ها و رنگ‌های متنوع و چشیدن مزه‌های گوناگون را خیلی دوست داشت.
مثل همیشه، میهمانی با سلام و احوال‌پرسی و عیدْمبارکی و دیده‌بوسی آغاز شد و با پذیرایی و «چه خبرا؟» ادامه یافت. هرگز این را که بزرگترها اغلب، مکرر از یکدیگر می‌پرسیدند: «چه خبر؟» نتوانست بفهمد. مگر قرار بود با گذشتن چند دقیقه چه خبر تازه‌ای رخ دهد!؟. درهرصورت، او که از حرف‌های بزرگترها سر درنمی‌آورد، کنار پدر یا مادرش مؤَدّب می‌نشست و در دریایی پر از شکل و رنگ غوطه می‌خورد.
وقتی خانم میزبان ظرف آب‌نبات‌ها را جلویش گرفت و تعارف کرد، سرش را به سوی مادرش چرخاند و ملتمسانه اجازه خواست. پدرش آب‌نبات سبزرنگی را برداشت و درون بشقاب او گذاشت. نگاه پسرک به آب‌نبات‌ها خیره ماند. سبزش را پیشتر خورده بود و طعمش را می‌دانست. میزبان گفت: «بذارین هر کدومشو دوس داره خودش برداره.» مادر با تبسم گفت: «یه دونه هم خودت بردار عزیزم.» این تازه سرآغاز مشکل بود. از آن همه آب‌نبات‌های رنگارنگ، کدام را باید برمی‌داشت؟ سبز، نارنجی، قرمز، قهوه‌ای، زرد، صورتی یا سفید؟.
غرق رنگ‌ها بود که صدای مادرش او را به خود آورد: «زودتر بردار پسرم!، حاج‌خانوم خسته شدن.» صدایی دیگری را شنید: «اشکال نداره.» سرفه ساختگی پدرش زنگ هشداری بود که او را دست‌پاچه کرد. دستش را پیش برد و یک قرمزش را برداشت و با حسرت رنگ‌های دیگر را از نظر گذراند. سپس، با خجالت سرش را پایین انداخت و تشکر کرد. میزبان، ظرف آب‌نبات‌ها را همان‌جا رها کرد و با مهربانی گفت: «اگر بازم خواستی تعارف نکن.»
پسرک زیرچشمی آب‌نبات‌ها را ورانداز می‌کرد. نمی‌دانست چرا تنوعشان آن‌قدر به نظرش جالب می‌رسد. اگر می‌خواست دستش را پیش ببرد و یکی دیگر بردارد، سرزنش‌ها و تهدیدهای آخر شب انتظارش را می‌کشیدند. سرش را آرام بالا آورد و پدرش را نگریست. نگاه بازدارنده پدر فکر برداشتن یک آب‌نبات دیگر را در ذهنش سرکوب کرد. دوباره نگاهش بلعیدن رنگ‌ها را از سر گرفت. نه، این رنگ‌ها بودند که نگاهش را می‌بلعیدند. چشمانش را بست. آب‌نبات‌ها ماهیان رنگارنگی شدند و در حوضچه بلورینشان شناکنان این‌سو و آن‌سو رفتند.
لبخند ملایمی روی لبانش نقش بست. پلک‌هایش را با احتیاط گشود. ماهی زردی سرش را بالا آورده بود و سرک می‌کشید. کمی در کنار دوستانش سُر خورد. پنداری تحمل تنگنای آن حوضچه شلوغ کوچک را نداشت. به چشمان پسرک زل زد. نگاهشان درهم‌آمیخت. میهمان کوچولو سرش را به سوی پدر چرخاند. نه می‌توانست نگاه دل‌ربای ماهی را تاب آورد و نه نگاه تیز پدر را. چشم به بشقاب خودش دوخت تا به آن کشمکش پایان دهد.
دو ماهی قرمز و سبز روی ساحل جان داده بودند. این دوتا برای خودش بودند و کسی برای خوردنشان بازخواستش نمی‌کرد. آب‌نبات قرمز را آهسته در دهان گذاشت. ترشی ملایمی فضای دهانش را فرا گرفت؛ چیزی شبیه آلبالوی آمیخته با شکر. کوشید خودش را با همین سرگرم کند. با خودش اندیشید: «سبزها مزه نعنا دارند. نارنجی‌ها پرتقالی هستند. قرمزش هم که آلبالوییست. دوباره توجهش به حوض بلور جلب شد. از خودش پرسید: «این زرده چه مزه‌ای داره؟» ماهی کوچک بار دیگر مجال خودنمایی یافت.
دستان پسرک عرق کرده بود. قلبش به تندی می‌تپید. احساس می‌کرد همه اطرافیانش او را زیر نظر گرفته‌اند و منتظرند سر بزن‌گاه مچش را بگیرند. چشمانش را بست. همه جا را زرد می‌دید. دهانش پر شد از تکه‌های موز و طالبی. آب به گوشه لبانش دوید. پلک‌هایش را گشود. ماهی کوچولوی زرد با نگاهی ملتمسانه صیادش را فرا می‌خواند. صدایی در گوشش پیچید: «من مال خودتم. فقط باید دستتو جلو بیاری و منو بگیری.» دستش را پیش برد و آب‌نبات زرد را برداشت.
حالا دیگر آن ماهی دوست‌داشتنی در قلاب کوچک انگشتان او گرفتار شده بود. صیدش را در مشت فشرد. از این کامیابی کودکانه در پوست خود نمی‌گنجید. اما ناگهان، صدای صاف شدن گلویی عیشش را برهم زد. سرش را بالا آورد. کمان اخم پدرانه دلش را نشانه رفته بود. لبخند مهربان مادر همان‌قدر سرزنشش می‌کرد که ابروی درهم‌کشیده پدر. مشتش باز شد. ماهی بیرون پرید، روی فرش افتاد و همانجا جان داد.
خانم میزبان گفت: «چرا انداختیش؟ هرچندتا که می‌خوای بردار پسرم!.» بغض گلوی پسرک را درهم‌فشرد. قطره اشکی پشت پلک‌هایش لغزید. سرش را پایین انداخت و با افسوس به جنازه ماهی چشم دوخت. پدرش گفت: «همون که افتاد رو زمینو دیگه بردار.» پسرک بی‌میل دستش را دراز کرد و ماهی مرده را برداشت. نتوانست نگاه یخ‌زده صید ناکامش را تاب بیاورد. آب‌نبات را در دهان گذاشت. طعم تلخ پوست لیمو زبانش را گزید. کامش تلختر از آن بود که هزاران آب‌نبات هم بتواند شیرینش کند.
پس از بازگشت به خانه، پسرک بدون هیچ صحبتی به اتاق رفت و زیر پتویش مچاله شد. بغضش ترکید. جوی باریک اشک از زیر گوشش گذشت و بالشش را خیس کرد. تا صبح، ماهیان رنگارنگ غوطه‌ور در حوض بلورین دست از سرش برنداشتند. یکی یکی از جلوی چشمانش می‌گذشتند و به او لبخند می‌زدند. سال‌ها بعد، حتی وقتی بزرگ شد، هرگز نتوانست زردی دل‌ربای آن آب‌نبات را از یاد ببرد. هنوز هم گاهی در خواب، ماهی کوچولوی زردی را می‌بیند که به او التماس می‌کند نجاتش بدهد.
نقد این داستان از : خسرو باباخانی
آقای علاالدین طاهری سیمکانی سلام. از حسن ظن‌تان به پایگاه نقد سپاسگزاریم. داستان‌تان با عنوان «ماهی زرد کوچولو» را خواندم. دست شما درد نکند.‌ خداقوت. اثر شما بین مخاطب کودک و نوجوان سرگردان است.‌ نثر و زبان کاملآ نوجوانانه و حتی بزرگسالانه است، اما موضوع و محتوا کودکانه‌. زاویه دید مشکل جدی دارد؛ شما با زاویه دید دانای کل نامحدود شروع می‌کنید تا حدود اواسط کار، بعد یک دفعه زاویه دید را تغییر می‌دهید به دانای کل محدود. چرا؟
مهم‌ترین ضعف اثر شما انتخاب سوژه است و ویژگی‌های آن.‌
قبل از پرداختن به سوژه و ویژگی هایش اجازه بده مطلب مهمی را عرض کنم. ببین پسرم از نظر من هر کس که داستانی با نیت خیر می‌نویسد انسان محترمی است، انسان شریف و مقدسی است. فارغ از این که داستان قوی باشد یا ضعیف. می‌دانی چرا؟ چون نویسنده آگاهانه یا ناخودآگاه سعی دارد حسی را، تجربه‌ای را، آگاهی‌ای را، کشف و شهودی را به اشتراک بگذارد و این عمل قابل تقدیر و ستایشی است. من ار این منظر از شما متشکرم و به احترام‌تان برمی‌خیزم. اما بهتر نیست‌ این اشتراک‌گذاری در شکل و قالب زیبا و جذاب ارائه شود؟ حرفه‌ای نوشته شود؟ بی‌شک جواب‌تان مثبت است. دوست عزیز من برای نوشتن داستان خوب باید بسیار رنج و زحمت کشید.
برادرم, نویسندگی امر بسیار دشواری است. نوشتن یک داستان خوب، قوی و ماندگار، اگر نگویم غیر ممکن است، بسیار کار دشواری است. سال‌ها عرق‌ریزی و رنج لازم دارد. سال‌ها خون دل خوردن دارد. اینطور نیست که آدم بنشیند یک شبه، یک داستان ماندگار بنویسد. ممکن است از بین صدهزار قصه، یک داستان قوی در بیاید؛ اما تصادف است. آن هم البته دلایل خودش را دارد؛ اما از بین صدهزار، یک داستان خوب در آمدن به صورت اتفاقی، آنقدر نامحتمل است و آنقدر از نظر آماری قابل اغماض است که اصطلاحاً در علم ریاضی می‌گویند: به سمت صفر میل می‌کند، یعنی احتمال تکرار آن صفر است.
نویسندگی یعنی تجربه زیستی، نویسندگی یعنی تجربه مطالعاتی، نویسندگی یعنی تجربه نوشتاری. ترکیب این سه است که از کسی نویسنده می‌سازد. تازه در صورتی که «استعدادش را داشته باشد»
در کل کار بسیار پر زحمتی است.
نویسنده عشق‌بازی است. عشق‌بازی با کلمات، سوژه‌ها و طرح اولیه. نوشتن است و نوشتن، نوشتن در خلوت خود. رنج کشیدن است و رنج کشیدن ،کدام عشق است که به ثمر بنشیند؟ اتفاقاً عشق آنست که به ثمر ننشیند. پس نویسنده عشق‌بازی می‌کند با نوشته‌اش. اگر داستان خوبی از آب درآمد، اگر ماندگار شد، از آن مخاطبان است. خیلی زود داستان، دیگر مال ما نیست.
وقتی پشت ویترین نگاهش می‌کنیم، انگار به بچه مردم نگاه می‌کنیم. یاد جلال آل‌احمد بخیر. وقتی زن، بچه را سر راه می‌گذارد، موقع برگشتن می‌گوید: نگاه کردم به بچه ام اما انگار داشتم به بچه مردم نگاه می‌کردم نه بچه خودم! (داستان کوتاه بچه مردم از زنده‌‌یاد جلال آل‌احمد) حکایت داستان هم، همین است. بچه‌ای متولد می‌کنیم؛ اگر در نهایت زیبایی و کمال باشد، در نهایت از آن دیگران است. دوست هنرمندم بی‌تعارف شما استعداد نویسندگی دارید، اما باید داستانی را بشناسید و فرق آن را با خاطره و حکایت و قصه بدانید. برویم سراغ یکی از عناصر بسیار مهم داستان، یعنی سوزه یابی و پرداخت آن. من کلی عرض می کنم شما نعل به نعل با داستان تان با فکر اولیه (سوزه) آن مقابله کنید البته لطفاً.
فکر اولیه (سوژه) در مواجهه با یک حادثه بیرونی یا حتی حادثه ذهنی، که حس‌برانگیز باشد؛ به وجود می‌آید. نویسنده‌ در چنین لحظاتی نطفه‌ای در ذهنش شکل می‌بندد. كه به آن سوژه یا فکر اولیه می‌گویند. در عموم نویسنده‌ها ایده یا فکر اولیه از یک جمله خام بوجود می‌آید. مثلاً می‌شنود یا می‌خواند یا می‌بیند یا حتی در ذهنش فرض می‌کند؛ زنی برای شفای فرزند مریض‌اش نذر کرده هرشب جمعه هفت‌قبر را بشوید! فرض کنید ما این صحنه را ببینیم (مواجهه با یک حادثه بیرونی، یا تصور آن در ذهن‌مان) دیدن این صحنه حسی را در ما پدید می‌آورد. یک حس غرور، شادی، غم یا هر حس دیگر. این می‌شود نطفه‌ای در ذهن ما. در داستان شما فکر اولیه این بوده است: پسر بچه ای در دید و بازدید عید نوروز همراه خانواده اش به منزل آشنایی می رود. در حین پذیرایی‌ او محو رنگارنگی آبنبات ها می شود و آنها را ماهی های زنده داخل تنگ فرض می کند.. این خیال باعث برانگیخته شدن حس در نویسنده شده است. و فکر اولیه را در ذهن شما شکل داده است. این همان جمله خام است. آیا پیدا کردن فکر اولیه، همه وظیفه نویسنده است؟ خوب آیا کار تمام است؟ همین که سوژه را پیدا کردیم برویم سراغ نوشتن داستان؟ نخیر! حالا حالاها خیلی کار داریم. کارهای سخت و حرفه‌ای. اولین ویژگی یک فکر اولیه خوب، بهم‌زدن تعادل زندگی است. یعنی روال عادی، روزمره و تکراری زندگی را بهم بزند. چرا که نوشتن از زندگی یکنواخت بدون حادثه و کشمکش کسالت‌آور است. آیا فکر اولیه شما تعادل زندگی را بهم می‌زند؟! آیا این عدم تعادل به اندازه کافی انرژیک و جذاب است؟ آیا پتانسیل یک داستان کوتاه قوی را دارد؟ باید بگویم نه عدم تعادل دارد، اما پتانسیل لازم را اصلا ندارد!

اولین ویژگی فکر اولیه را ذکر کردیم. اما دومین ویژگی فکر اولیه این است که باید دارای عنصر انسانی باشد. ایده شما، سوژه شما این عنصر را دارد؟ یک شخصیت اصلی پسر بچه و دو سه شخصیت فرعی (خانواده خودش و میزبان ) آیا این‌ها تشخص یافته‌اند؟ برجسته شده‌اند؟ در ذهن ماندگار می‌مانند؟ دغدغه‌های‌شان عمیق و انسانی و مشترک است؟ باید بگویم متاسفانه چنین نشده است.
اما ویژگی سوم فکر اولیه یا سوژه، حس‌برانگیز بودن آن است. حالا بیایید نگاهی به فکر اولیه شما بیاندازیم. آیا این ایده حس‌برانگیز است؟
از نظر من نه. ممکن است برای نویسنده‌اش باشد، اما برای مخاطب نیست. درست مثل صندوق مادربزرگ که ممکن است برای من بسیار عزیز باشد، اما دلیلی ندارد شما هم دوستش داشته باشید و برایتان عزیز باشد. این شد سومین نقطه‌ضعف سوژه شما.
ویژگی چهارم یک فکر اولیه خوب این است که باید تأثیرگذار باشد. یعنی مخاطب تحت‌تأثیر عاطفی قرار بگیرد. غمگین شود، شاد شود، خشمگین، عصبانی، متأسف، امیدوار یا... شود. سوژه شما فاقد این ویژگی است.‌ چون هیچ اتفاق خاصی نیفتاده.‌هیچ خطری، حادثه‌ای شخصیت‌ها را تهدید نمی‌کند، یک آبنبات خوردن ساده است خواننده هیچ دغدغه و دلشوره و هیجان و علاقه‌ای برای سرنوشت شخصیت اصلی و آبنبات ها ندارد. چون همه چیر مشخص است و سرراست. دوست جوان و عزیز من ویژگی پنجم یک فکر اولیه قابل اعتنا، داشتن قابلیت گسترش است. ببینید یک سوژه خوب باید آنقدر ظرفیت و انرژی داشته باشد که بتوان آن را گسترش داد. بگذارید مثالی بزنم. فرض کنید سوژه‌ای انتخاب کردید به که در آن دختری عاشق استادش می‌شود آنهم عشق بی‌رقیب. آیا این سوژه انرژی و قابلیت گسترش دارد؟ جذاب آست؟ حتما نه. چون مانعی بر سر راه قصد دختر نیست. حالا فرض کنیم مثلاً سوژه‌ای انتخاب می‌کردی که راوی یک رقیب جدی دارد و می‌کوشد به هر قیمت رقیب را از سر راه بردارد ولو به قیمت حذف فیزیکی. حالا ببینید سوژه شما چقدر جان می‌گیرد و قابلیت گسترش دارد.‌ آخرین ویژگی یک ایده خوب را هم بگویم؟ ایده باید نو باشد. البته بگویم پیدا کردن یک سوژه نو اگر غیرممکن نباشد، بسیار بسیار‌ مشکل است. چرا که قرن‌هاست داستان نوشته می‌شود با انواع و اقسام سوژه‌ها. صحبت سر دو موضوع است. اول اینکه بهتر است برویم سراغ سوژه‌هایی که کمتر کار شده‌اند. دوم سعی کنیم از زاویه جدید آنی به سوژه‌ها نگاه کنیم.
فکر می‌کنم تا همین حد برای این جلسه کافی باشد. امیدوارم آنچه عرض شد مفید فایده‌ باشد. موفق باشید یاعلی

منتقد : خسرو باباخانی




دیدگاه ها - ۱
علاءالدین طاهری سیمکانی » شنبه 24 مهر 1400
با سلام! از جناب باباخانی بابت نقد مفید و مفصلشان بسیار سپاسگزارم. فقط عرض می‌کنم که ایده اولیه من پسرکی بود که در میهمانی دلش می‌خواهد یک آبنبات را بردارد، اما از سرزنش والدینش می‌ترسد. همین کشمکش درونی میان میل به آبنبات و ترس از سرزنش والدین ایده اولیه من بود و تشبیه آبنبات به ماهی در حین نوشتن پیش آمد. باز هم خیلی متشکرم.

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت