نوشتن داستان رنجی است عظیم




عنوان داستان : نقشه گرگ های پیر !
نویسنده داستان : لطف الله ترنجی

جارو و خاک انداز را گوشه حیاط کنار سطل زباله گذاشت و بطرف حوض آب رفت .گفتم:
《 مشکوکم نرگس 》 دست بداخل حوض آب برد و مشتی آب به صورت اش پاشید و باگوشه چادر اش دست و صورت اش را خشک کرد و پرسید :
《 یعنی با آزادی تو دنبال چیزی هستند ؟》 گفتم :
《 شک ندارم ، مگه میشه اگر مجرمیم ، چرا منو آزاد کردند واگر بیگناهیم چرا من بیرونم محسن در حبس؟ شک ندارم یک برنامه ای چیدن 》
کنارم روی پله نشست و گفت :
《 خوشحالم که پیشم هستی حالا بهردلیلی که هست خدای محسن هم بزرگه 》سرروی زانو ی او گذاشتم و گفتم :
《 دلم برای عزیز تنگ شده نرگس تمام این دوماه هرشب خوابش را می دیدم که همین جا نشسته و سر من روزانوهاشه 》
گوشه چادراش راروی صورت من انداخت و گفت :
《 آفتاب تیزه ، دوباره صورتت پوست پوست میشه》 گفتم:
《هنوز این چادر بوی عزیز و میده 》 صدای زنگ در خانه بلند شد ، سراز زانوی نرگس برداشتم و گفتم :
《 خداکنه محسن باشه که ولش کردند 》 خودم را به در حیاط رساندم دررا باز کردم ، مرد بلند قد ی با کراوات قرمز و کت و شلواره طوسی در چارچوب در ایستاده بود. بادیدنم گفت :
《 سلام سرگرد فاضل 》 گفتم :
《 سلام من خیلی وقته سرگرد نیستم آقا 》 لبخند برلب نشاند و گفت :
《 من سرگرد حبیب هستم میشه همراه من تشریف ببارین تا باهم گپ کوتاهی داخل ماشین بزنیم ؟》 به نرگس که روی خودرا پوشانده بود نگاه کردم و گفتم :
《 تا نهارو بکشی آمدم 》 از خانه بیرون زدم ودر را بستم و گفتم :
《 بفرمائید سرگرد 》 شانه به شانه به سرکوچه رسیدیم او به ماشینی اشاره کرد که دو مرد قدبلند کت و شلواری درکناراش ایستاده بودند .پرسیدم :
《 بازداشتم ، من تازه صبح آزاد شدم!؟ 》 گفت :
《 خبرداریم شما آزاد شدین اما کار باشما تموم نشده بفرمائید 》 به ماشین رسیدیم ازهمکاران تنومند او یکی
پشت فرمان نشست و مرد دوم در قسمت عقب . به اشاره سرگرد حبیب در قسمت عقب سوار شدم و خودش در صندلی جلو نشست و به راننده گفت :
《 حرکت کن علایی》 علایی ماشین را به حرکت در آورد و پرسید :
《 اداره بریم قربان ؟》 سرگرد گفت :
《 خیر بریم کنار جاجرود با جناب فاضل یک چای ذغالی بخوریم و کمی گپ بزنیم 》 سرگرد به عقب برگشت و گفت :
《 راستش جناب تیمسار دستوردادن یک فرصت دوباره بشما بدهند ، اگر اوامرایشون را اطاعت کنین هم به سرکار برمی گردین و هم از شما و برادر تون رفع اتهام میشه هم معوقات این مدت بحساب تان واریز خواهد شد 》گفتم :
《 خود تیمسار بهتر از هرکسی میدونه که نه من نه محسن گناهی مرتکب نشدیم ، تماس با زن چینی در بار دالون دراز فقط یک پاپوش بوده برای چی خدا میدونه 》 سرگرد حبیب پوزخندی زد و گفت :
《 راستش من از پرونده شما بی خبرم ، فقط پیشنهادی دادن که باشما درمیان بگذارم 》 گفتم::
《 اگر قبول نکنم 》 مردی کنار من نشسته بود با پشت دست محکم به صورتم کوبید خون از دماغم بیرون پاشید بادو انگشت دماغم را گرفتم . سرگرد حبیب باعصبانیت ساختگی گفت :
《جعفری صندلی و ماشین را کثیف کردی خشونت لازم نیست 》 نگاه غضب آلودی به جعفری انداختم و گفتم :
《 مرد نیستم تلافی نکنم.》 جعفری گفت :
《 خوشحال میشم باتو دست وپنجه نرم کنم 》سرگرد حبیب گفت :
《 بسه جعفری ، سرگرد یک لقمه چپت میکنه قهرمان تیرانداز کلوپ شاهنشاهی را دست کم نگیر اونم یک تنگستونی رو 》
پرسیدم :
《 تیمسار از من چی میخواد ؟》 سرگرد به بیرون از ماشین چشم دوخت و گفت :
《 محرمانه است بهت میگم 》به رودخانه رسیدیم ماشین از کنار رودخانه به حرکت اش ادامه داد به یک باغ رسیدیم علایی ماشین را متوقف کرد . سرگرد گفت:
《 شما دوتا برین آتش و در آلاچیق مهیا کنین کتری را هم روی اجاق بگذارین منو سرگرد حرفامونو میزبم و میائیم》
علایی و جعفری از ماشین پیاده شده وارد باغ شدند و درباغ را باز گذاشتند .چشم بداخل باغ دوختم باغ بزرگی بود پراز درختان میوه و گلهای رز رنگارنگ پایه بلند، سرگرد گفت :
《 پیاده شو هوایی تازه کنیم دماغت را هم بشور . متاسفم این گوساله ها آدم بشو نیستن، زیر بوته ای های قلعه انددیگه 》 از ماشین پیاده شده خودم را به لب رودخانه رساندم وروی زانو نشستم و چند مشت آب به صورت ام پاشیدم و گفتم :
《 اگر دستور تیمسارو قبول کردم باید اجازه بدی جعفری را گوشمالی بدم 》 کنارم روی زانو نشست و گفت :
《 هرچند ارزشش را نداره که خونت را کثیف کنی اما باشه》 بلند خندید و از جابرخاست و گفت :
《 ماموریت مهمیه برای اداره ما خیلی خیلی مهمه 》 از جابلند شده خودم را به اورساندم .سیگاری آتش زد و حلقه های دود را از دهان بیرون فرستاد وگفت :
《 سفیر کبیر انگلیس هدف مااست باید اورا هدف قرار بدی فقط به اندازه یک ناخن زخمی بشه همین نه بیشتر فهمیدی ؟》 گفتم :
《 دلیلش را هم نباید بدونم حتما درسته ؟》 ته سیگاراش را زیر پاانداخت و گفت :
《 چه فرقی بحال منو تو داره . اونا به هدفی که دارن میرسن ، تو راحت میشی .سروان محسن آزاد میشه ،منم یک تشویقی میگیرم 》 گفتم :
《 هدف گرفتن اون مرتیکه عواقب بدی داره برای این مملکت 》 گفت :
《 تو نگران خودت باش اون گرگهای پیر میدون چیکار کنن
ما به دستور عمل میکنیم .بقیه اش با خودشونه 》 جعفری در چارچوب در باغ ظاهر شد و گفت :
《 قربان چای حاضره 》 سرگرد حبیب سرتکان داد و جعفری بداخل باغ برگشت .پرسیدم :
《 اگر جوابم منفی باشه چی ؟》 روبروی من قرار گرفت و گفت :
《 همینجا توباغ دفنت میکنم و محسن و آنقدر میگم شکنجه کنند تا اعتراف کنه با مائو ایست ها در ارتباط بودین . بلایی یر سر خواهر ت میارم که زنهای خیابانی هم دلشان برای او بسوزد .روشنه 》گفتم :
《 انگار چاره ای ندارم》 گفت :
《 من جای توبودم قبول میکردم این یک شانسه برات آدمایی مثل تو در ارتش کم نیستند اما تیمسار گفت که فاضل برای اثبات وفاداریش به حکومت و اثبات بیگناهیش نیاز به این شانس داره 》
گفتم :
《 این ایجاد یک بهانه است برای اعدام کلی زندونی مخالف تو حبس و تو تبعید و توخونه نشسته و امتیاز گرفتن انگلیسی ها به این بهانه شک ندارم نقشه خود اونااست مگه نه سرگرد؟ 》
بلند خندید و گفت :
《 تیمسار به من گفت که آدم باهوشی هستی و پی به ماجرا می بری ییشتر حرفات درسته اما کسی باتو کاری نداره سرگرد باورکن 》 گفتم :
《 باشه قبول میکنم اما قولت درمورد جعفری فراموش نشه》 سرگرد حبیب سلام نظامی داد و گفت :
《 هرگز جناب سرهنگ 》 دست اش را پائین آورد و گفت
:
《 قرار نبود لو بدم اما شد . درجه تازه شمارا پیشاپیش تبریک میگم قربان بفرمائید یک چای میل کنیم و من به تیمسار تلفن بزنم و موافقط شمارا اعلام کنم بفرمائید .》وارد باغ شده و با راهنمایی سرگرد حبیب وارد آلاچیق شدیم . آتش در وسط آلاچیق روشن بود وکتری روی آن قل می زد .جعفری و علایی از آلاچیق بیرون زدند و دور تراز ما ایستادند . گفتم :
《 من تا این جعفری را آدم نکنم چایی بهم نمی چسبه 》 سرگرد حبیب خندید و گفت :
《 باشه ، اونم بدش نمیاد باشما دست وپنجه نرم کنه 》 روبه جعفری کرد و گفت :
《 جعفری اسلحه ات را تحویل بده به علایی و با جناب سرهنگ مبارزه کن ببینم چند مرده حلاجی ، چیزی بارت هست یا فقط آدمای دربنددرا بلدی بزنی 》 جعفری به علایی نگاه کرد و علایی گفت :
《 فس فس نکن ، بده اسلحه رو نشنیدی جناب سرگرد چی گفت !؟》 جعفری به من نگاه کرد و اسلحه ازپرکمرش بیرون کشید و کت از تنش خارج کرده بدست علایی سپرد . از آلاچیق بیرون زدم .جعفری گارد گرفت و با مشت های گره کرده بطرف من آمد . بطرف اش یورش بردم و با دو ضربه پا اورا به روی زمین پرتاب کردم جعفری بی حرکت روی زمین ماند . سرگرد حبیب فریاد زد:
《 زنده باد جناب سرهنگ ، علایی بیا چایی را دم کن 》
علایی کت و اسلحه جعفری را در کنار جعفری گذاشت
وارد آلاچیق شد . چای خشک را در قوری ریخت . خودم را به آلاچیق رساندم . ناگهان بایک ضربه پا سرگرد را از الاچیق به بیرون پرتاب کردم .علایی تا بخودش آمد مشت من اورا به روی شعله آتش پرتاب کرد و فریادش به آسمان بلند شد:
《 سوختم ، چشمام 》 باتیزی دست ضربه محکم دیگری به پشت گردن علایی زدم که کف آلاچیق پرتاب شد و بی حرکت ماند .خودم را با سرعت به اسلحه جعفری رساندم سرگرد حبیب در حالی که تلو تلو میخورد دست به اسلحه برد اما قبل ار بیرون کشیدن اسلحه پیشانی اش را هدف گرفته شلیک کردم او بی صدا بروی زمین غلطید . زیرلب گفتم:
《 تا بفهمند باید دست نرگس را بگیر و بزنم بجاک جاده ، محسنم می سپارم بخدا 》 خودم را به جعفری رساندم . پیراهن اش را پاره کرده و به چند نوار تبدیل کردم و دست و دهان و پای جعفری و علایی رابستم . به جنازه سرگرد نگاهی انداختم و گفتم :
《 دنیارا از نقشه شوم اون گرگ های پیر باخبر میکنم سرگرد تا دیگه ازاین نقشه ها نکشند 》سوار ماشین شده از باغ بیرون زدم .
نقد این داستان از : خسرو باباخانی
آقای لطف‌الله ترنجی سلام. از حسن ظن‌تان به پایگاه نقد سپاسگزاریم. داستان‌تان با عنوان «نقشه گرگ‌های پیر» را خواندم. دست شما درد نکند. خداقوت.
این دومین داستانی است که از شما می‌خوانم.‌ قبلاً داستان «هیچ‌کس نمی‌بخشد» را خوانده بودم. متشکرم.‌این داستان هم مثل داستان قبلی شروع خویی دارد.‌ خیلی سریع عدم تعادل اتفاق می‌افتد و کشمکش آغاز می‌شود، دست مریزاد، اما داستان هر چه جلو می‌رود رفته رفته دچار افت می‌شود. پایان‌بندی ضعیف و غیر قابل قبول و باور لطمه جدی به داستان زده است. انگار داستانی فانتزی برای نوجوانان نوشتید با شخصیت سوپر من!
اشکال این‌جاست که شما سوژه‌ای انتخاب کردید در قواره زمان یا لااقل داستان بلند. بعد آمدید این سوژه را به زور ریخته‌اید در قالب داستان کوتاه. معلوم است سوژه امکان زندگی و رشد و بالندگی ندارد، معلوم است خفه می‌شود. چنین انتخابی به نویسنده‌ امکان نمی‌دهد شبکه استدلالی داستانش را با دقت و وسواسی و درست پی بریزد. پیرنگ اثر شما ضعیف است. سوال‌های زیادی بی‌پاسخ می‌ماند. مانند: چرا برای راوی و برادرش به قول نویسنده‌ پاپوش می‌دوزند؟ چرا مادامی که راوی در زندان است پیشنهادشان را نمی‌دهند؟ چرا راوی را برای این طرح انتخاب می‌کنند؟ چون تک‌تیرانداز ممتاز است؟ ده‌ها تک‌تیرانداز قهار در ارتش شاهنشاهی وجود داشت آنهم از نوع جان نثارش. چرا با راوی توی ماشین حرف نمی‌زند واجب بود تا جاجرود می‌رفتند؟ مشخص است نویسنده به زور آنها را یه آن باغ بزرگ و خلوت و امن دور از شهر هدایت می‌کند تا عملیات محیرالعقول راوی کمی ممکن باشد. چطور ممکن است با یک لا پیراهن رشته‌هایی برید برای بستن دست و پای دو آدم نظامی و هیکلی و ورزشکار. چرا راوی بدون خون و خونریزی در ظاهر نپذیرفت تا سر فرصت بیاید خانه و با خواهرش قرار کند و محسن را بسپارد به خدا؟! و...
داستان یعنی شبکه دقیق چرا و چون. چرا حسن نیامده سرکار؟ چون مریض است. چرا زهرا ناهار نخورد؟ چون روزه بود. چرا محسن با وجودی که مهمان داشت میوه نخرید؟ چون پول نداشت. می‌بینی برادر هنرمندم آدم باید حواسش به چه چیزهایی باشد؟ ضعف عمده دیگر شما نثر و زبان شماست. نثری غیر داستانی و گزارشی به این موارد لطفاً توجه کنید:
دست بداخل حوض آب برد
این ایجاد یک بهانه است برای اعدام کلی زندونی مخالف تو حبس و تو تبعید و توخونه نشسته و امتیاز گرفتن انگلیسی‌ها به این بهانه شک ندارم نقشه خود اونااست مگه نه سرگرد؟》
اسلحه ازپرکمرش بیرون کشید و کت از تنش خارج کرده بدست علایی سپرد
ناگهان بایک ضربه پا سرگرد را از الاچیق به بیرون پرتاب کردم .علایی تا به خودش آمد مشت من اورا به روی شعله آتش پرتاب کرد و فریادش به آسمان بلند شد:
باتیزی دست ضربه محکم دیگری به پشت گردن علایی زدم که کف آلاچیق پرتاب شد و بی حرکت ماند
پیراهن اش را پاره کرده و به چند نوار تبدیل کردم
آقای لطف‌الله بسیار عزیز داستان‌نویسی امری است بسیار جدی، سخت و‌ نفس‌گیر. اصلأ شوخی نیست‌.‌ محل تمرین و بازی به هر جهت نیست. یک نویسنده عمرش را، جوانی‌اش را، احساسش را، تجربه‌اش را، انرژی‌اش را و حتی سلامتی‌اش را برای نوشتن داستان‌هایش هزینه می‌کند. این طور نیست که بنشیند و بگوید خیلی خوب اول یک داستان بنویسم، بعد بروم حمام! نه برادرم. پیرش در می‌آید تا داستانی بنویسد که قابل خواندن باشد. برای این کار باید تجربه زیستی، تجربه مطالعاتی و تجربه نوشتاری داشته باشد. ‌یک نویسنده عمیق زندگی می‌کند. کم حرف می‌زند و بیشتر گوش می‌کند.‌ به جای نمایش خودش، به جای اینکه کاری کند که در معرض دید، قضاوت و تحسین بی‌فایده دیگران قرار گیرد، سعی می‌کند خود در سایه قرار بگیرد و دیگران را با دقت و مهربانی به تماشا بنشیند. این طوری انسان‌ها را بهتر و شفاف‌تر می‌شناسد و‌ با نحوه حرف زدن و رفتار کردن‌شان آشنا می‌شود. شخصیت مهم‌ترین عنصر داستانی است.‌ هیچ داستانی بدون شخصیت نوشته نمی‌شود. و این مسأله نیازمند تجربه زیستی است.‌ یک نویسنده بسیار مطالعه می‌کند. بیشتر اوقات فراغتش را صرف مطالعه داستان می‌کند. از طریق مطالعه بسیار زیاد، آرام آرام با ابزار و عناصر داستانی آشنا می‌شود. به شکل حسی و شهودی، زاویه دید، شخصیت‌پردازی، روایت، توصیف، صحنه، تعلیق، طرح، حادثه، کشمکش، گره‌افکنی، گره‌گشایی و... را می‌شناسد و می‌فهمد. یک نویسنده سرگرمی و خوش‌گذرانی الکی و استراحت را بر خود حرام می‌کند و هر روزه روز می‌نویسد.
دوست نازنینم جناب آقای ترنجی نویسندگی یک شغل تمام وقت است. کاملاً حرفه‌ای و تمام وقت، بی‌تعطیلی. ‌اگر واقعاً به نوشتن داستان علاقه دارید و دوست دارید داستان‌های خوب و قابل قبول بنویسید، باید به اصطلاح کمربندتان را محکم ببندید و یک یا علی مردانه بگویید. ‌یا علی گفتیم و عشق آغاز شد. دوست عزیز عشق با شیرینی شروع می‌شود، آدمیزاد ابتدا خیلی خوش به حالش می‌شود.‌ اما این فقط در باغ سبز است. خیلی زود دشواری‌ها و سختی‌ها شروع می‌شوند، به قول حضرت حافظ که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکل‌ها. باید هزینه‌ها پرداخت کنیم اگر هستیم بسم‌الله. ‌بیش از هر چیز باید سخت مطالعه کنیم. لازم است لااقل صد رمان خوب دنیا را بخوانیم . باید صدها داستان کوتاه بخوانیم. یک ساعتی را در شبانه روز انتخاب کنیم برای نوشتن. بی‌تعطیلی و بهانه. در محیط خانواده، فامیل، محل کار و اجتماع دل بسپاریم به مردم، ببینیم
چه جوری حرف می‌زنند، تکیه کلام‌هایشان چیست. حرف‌هایشان چه اشتراکات و افتراقاتی با هم دارد. به راه رفتن، غذا خوردن، لباس پوشیدن، آداب و معاشرت‌شان بسیار دقت کنیم. با وسواس زیاد.‌ تا حد امکان صحبت نکنیم، گوش بدهیم. اما اصلی‌ترین مشکل من با نوشته شما؛
مهمترین ایراد کار شما همان طور که قبلاً اشاره کردم نثر و زبان شماست. می‌دانید که اولین مواجهه خواننده با هر متن زبان و نثر آن متن است، اگر زبان اگر نثر جذاب نباشد، خواندنش راحت نباشد، مفهوم را منتقل نکند. خواننده به مطالعه ادامه نخواهد داد. ما نثر و زبانی داریم به نام زبان تکیه‌گاه یا معیار یا صفر. ما ابتدا به همه نویسندگان عزیز پیشنهاد موکد می‌کنیم تا از این زبان استفاده کنند. اما ویژگی‌های این زبان چیست در ادامه عرض خواهم کرد.
دوست من برای همه ما نوشتن بسیار سخت‌تر از حرف زدن است مثلا اگر من امروز به تماشای موزه رفته باشم وقتی به خانه برگردم اگر از من بخواهید درباره رفتن به موزه و بازدید تعریف کنم. خیلی راحت شروع به صحبت می‌کنم و جزء به جزء بازدیدم را تعریف می‌کنم. اما اگر از من بخواهید آنچه را که دیده‌ام بنویسم ماتم می‌گیرم. چرا؟ چون نوشتن برای من بسیار سخت‌تر از حرف زدن است؛ نه برای من تقریباً برای همه ما! علت میدانی چیست؟ علت این است که نوشتن را باید در دوران مدرسه به ما آموزش می‌دادند که متاسفانه ندادند. ما در دوران تحصیل سه کتاب عمده درسی ادبیاتی داشتیم. کتاب فارسی، کتاب فارسی بیشتر در مورد شعر و شعرا و تاریخ تولد و وفات و محل دفن و غیره بود. یک جای کتاب فارسی ما
ندیدیم بنشینند یک غزل را یک مثنوی را یک رباعی را قطعه قطعه کنند به اجزاء ساده و به ما آموزش بدهند که این گونه شعر را باید سرود. داستان در کتاب‌های فارسی ما بسیار غریب بود و اگر هم داستانی می‌آمد یک داستان نمونه می‌آمد بی‌آنکه توضیح داده شود زبانش چیست نثرش چیست. عدم تعادل‌اش کجاست؟ شخصیت اصلی کدام است. چه ویژگی‌هایی دارد پایان‌بندی چگونه است توصیف چیست صحنه چیست دیالوگ‌هایش کدام است و غیره. توضیح داده نشده بود. آموزش نداده بودند. کتاب دیگری داشتیم به نام دستور زبان فارسی این هم کلی اصطلاحات فنی داشت که ما فقط حفظ می‌کردیم برای دادن امتحان و گرفتن نمره قبولی و وقتی که کارمان با کتاب دستور زبان فارسی تمام می‌شد آن را کناری می‌گذاشتیم و محتوایش را فراموش می‌کردیم . درس بعدی انشا بود درس جذابی بود
اما متاسفانه آموزشی برای نوشتن انشا، برای ارتقاء نثر و زبان برای توصیف برای صحنه‌پردازی آموزش داده نمی‌شد. چرا؟ چون معلم‌های عزیزمان هم خودشان دوره ندیده بودند. زنگ انشا تبدیل شده بود به زنگ تفریح هر درسی را می‌خواستند جبرانی بگذارند از زنگ انشا می‌زدند و کلاس جبرانی را می‌گذاشتند! اینطوری شد که ما یاد نگرفتیم چگونه بنویسیم. که اگر یاد می‌گرفتیم نوشتن به اندازه حرف زدن برای ما راحت بود. دانشمندی بنام فردینان دوسوسور روی این موضوع تحقیق کرد که چرا برای عموم مردم نوشتن سخت‌تر از حرف زدن است؟! ایشان سال‌های زیادی را روی زبان کار کرد.
که چرا برای عموم مردم نوشتن سخت‌تر از حرف زدن است؟! ایشان سال‌های زیادی را روی زبان کار کرد گفت ما دو نوع زبان داریم زبان گفتاری، زبان نوشتاری. بزرگترین کشف ایشان کشف ویژگی‌های هر یک از این دو زبان بود ‌
ویژگی‌های زبان گفتاری: ۱ _جملات کوتاه هستند ۲_ کلمات ساده هستند ۳_ارکان جمله رعایت نمی‌شود ۴ _حشو و زوائد دارد ۵ _کلمات شکسته می‌شود.
اما ویژگی‌های زبان نوشتاری ۱ _جملات بلند هستند ۲ _حشو و زوائد ندارد ۳ _کلمات ساده نیستند ۴ _کلمات شکسته نمی‌شود ۵_ ارکان جمله رعایت می‌شود.
سوال مهم اینجاست برای نوشتن از کدام یک از این دو زبان استفاده کنیم؟ بیشتر انسان‌ها می‌گویند از زبان نوشتاری. و این دقیقاً همان اشتباهی است که مسئولین آموزش و پرورش ما مرتکب شدند! آقای دوسوسور گفت برای نوشتن باید ترکیبی از این دو زبان استفاده کنیم:
۱ _جملات کوتاه باشد ۲_ از کلمات ساده استفاده کنیم ۳ _کلمات را نشکنیم ۴ _ ملزم به رعایت ارکان جمله نباشیم ۵__حشو و زوائد نداشته باشیم.
همین کشف به ظاهر ساده انقلابی در در جهان نگارش به وجود آورد و باعث تاسیس دهها دانشگاه نویسندگی خلاق شد که بر سر در آن‌ها نوشته شده بود ما دست شما را را به دهان‌تان نزدیک می‌کنیم یعنی نوشتن را چنان برای شما آسان می‌کنیم انگار می‌خواهید حرف بزنید. برادرم جناب آقای لطف الله ترنجی عزیز لطف کن از این درس استفاده کن و متن‌هایی با این ویژگی‌ها بنویس. مثلاً همین داستانی که برای پایگاه ارسال کرده‌ای را با زبان و نثر معیار بنویسید بعد ببینید تغییری حاصل می‌شود؟ آثر بهتر شده است ما در پایگاه نقد منتظر آثار بهتری از شما هستیم. موفق باشید یا علی

منتقد : خسرو باباخانی




دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت