«چوبِ هری پاتر ِ» مخاطب، با خواندن و نخواندنِ داستان شما عمل می‌کند!




عنوان داستان : طبیعتی با ظاهر فریبنده
نویسنده داستان : فاطمه تمیمی

بعد از گذشته پنج سال

بر روی شن‌های گرم خوابیده بودم و به آسمان آفتابی با ابروهای به هم پیوسته خیره شده بودم.
پِنی، همان خرگوش ترکیبی در آغوشم خوابیده بود.
تنها دوست من در این جزیره.
چند سال در این جزیره گذشت هیچکس مفقود شدن مرا جدی نگرفت و من تحمیل شدم به این طبیعتی با ظاهر فریبنده.
وقتی پنی و دوستانش مرا به اعماق جنگل بردند متوجه شدم که جزیره بسیار زیبا و ناب است و هیچکسی از زیبایی این جزیره اطلاعی ندارد.
پنی مرا به یک دریاچه‌ قرمز رنگ برد و وقتی دستم را درون دریاچه قرار دادم. دستم را تا چند روز نمی‌توانستم تکان بدهم، مثل هر شب کنار ساحل خوابیدم و وقتی صبح از خواب بلند شدم دست راستم تا آرنج پر از طلا و جواهرات گران قیمت بود.
فکر می‌کردم خواب زده شدم ولی همه‌ چیز واقعی بود.
بعد از آن، هر روز به سمت آن دریاچه‌ قرمز رنگ می‌رفتم و دست‌ها و پاهایم را درون آن قرار می‌دادم.
با اینکه دردناک بود ولی صبحش جواهرات زیادی را می‌دیدم.
جزیره مثل قبل کسل کننده نبود، هر روز همراه با پنی در جزیره گشت و گذاری می‌کنم و چیز‌های جدیدی در مورد جزیره فهمیدم.
قدرت‌های متفاوت، درخت‌های بلند و کوتاه و به شکل مکعب و...
اصلا طبیعتی خارق‌العاده و شگفت‌انگیز.
هر روز بیشتر از روز قبل به جزیره و طبیعت فریبنده‌اش وابسته می‌شد و چیز‌هایی به چشم دیدم که باورپذیر نیستند.
همه جانوران از گیاهی انرژی‌زا که پشت درخت عجیبی مخفی شده است، تغذیه می‌کنند.
امروز هم مانند روز‌های قبل با سنگ‌ها بر روی ساحل کمک نوشتم و بعد از گذشت پنج سال هنوز امیدوار هستم، یک نفر به کمکم بیاید و مرا از این جزیره‌ی عجیب و غریب نجات دهد.

مانند همیشه هیچ خبری از هلی کوپتر، جنگنده و هیچ چیز دیگری نبود.
من هم یک شهروند هستم حتما تا الان خبر مفقود شدنم در همه‌ کشور پیچیده است.
خورشید مانند همیشه زیبایی‌اش را مخفی کرد و ماه را جایگزین خودش کرد.
باز هم یک شب دیگر دستانم پنی را بغل کردند و پتو را که از برگ مخملی درختان عجیب درست کردم؛ بر روی خودم و پنی انداختم و خیره به آسمان شب پلک‌هایم را بستم.


ادامه دارد...
نقد این داستان از : یزدان سلحشور
خانم فاطمه تمیمی سلام.
در متن پیشین نوشته بودم: «اولین پیشنهادم این است که با متون کوتاه شروع کنید یعنی روایاتی ننویسید که انتهایش با «ادامه دارد» همراه باشد. هر نویسنده‌ای باید یاد بگیرد که با کمترین کلمات، بیشترین «فضا» و «صحنه» را خلق کند و به مخاطبان‌اش نشان دهد.» ظاهراً همین اولین پیشنهادم، نشنیده ماند! حالا با ادامه متن قبل روبروییم که تازه یک «ادامه دارد» دیگر هم دارد! خُب به این شکل نمی‌شود پیش رفت که منتقد یک چیزی بنویسد و نگارنده هم یک چیزی بخواند اما کار خودش را بکند! درست است که می‌گویند بعضی دکترها به محض اینکه وارد مطب‌شان می‌شوی، مریضی آدم را خوب می‌کنند اما حتی همان دکترها هم نسخه می‌نویسند و باید نسخه‌هاشان را به داروخانه برد و دارو خرید و مصرف کرد. در بخش پیغام برای منتقد نوشته‌اید: «با توجه به نقد شما باید بگم این داستان مقدمه‌ای برای داستان دیگریست و اینکه خیلی متفاوت تر از هری پاتر و عالیس در سرزمین عجایب است. این داستان به جادو و جادوگری اشاره نمی‌کند وموضوع چیز دیگری است.» نکته اول اینکه، باشد قبول! منتقد با متن شما کار دارد نه با حدس و گمان و پیش‌بینی. من به محورهای متن اول اشاره کردم و سعی کردم به کمک این محورها، نشانی کتاب و مطالعه را هم بدهم که بتوانید با خواندن‌شان، در کارتان پیشرفت کنید. هیچ چیز بیشتر از خواندن، نه فقط به نگارنده جوان که حتی به نگارنده پیری مثل من هم کمک نمی‌کند. نکته دوم این است که آن «عالیس» در سرزمین عجایب، مال تبلیغ تلویزیونی مارک «عالیس» است که فروشنده می‌گوید «استوایی‌شو بدم، ساده‌شو بدم، قهوه‌شو بدم؟!» خریدار هم می‌گوید «همه‌شو بده!» رمانی که من از آن اسم بردم و خواندن‌اش هم برای شما خیلی ضروری‌ست «آلیس در سرزمن عجایب» است. در متن فعلی شما که پیشنهاد می‌کنم کار بعدی را با «ادامه‌اش» ارسال نکنید [چون پایگاه نقد داستان به «داستان کوتاه» اختصاص دارد نه داستان بلندِ ادامه‌دار] شما همچنان با مشکلاتی که هر نوآمده‌ای درگیرش است، دست و پنجه نرم می‌کنید که بزرگ‌ترین‌اش نامشخص بودن «مکان روایی»ست. وقتی می‌گوییم «نامشخص بودن» یعنی «قابل دیدن» نیست و این «وظیفه نگارنده متن» است که «قابل دیدن‌اش» کند با کلمات و توصیف جزء به جزء. مثال‌اش دریاچه قرمز است: «وقتی پنی و دوستانش مرا به اعماق جنگل بردند متوجه شدم که جزیره بسیار زیبا و ناب است و هیچکسی از زیبایی این جزیره اطلاعی ندارد. پنی مرا به یک دریاچه‌ قرمز رنگ برد و وقتی دستم را درون دریاچه قرار دادم. دستم را تا چند روز نمی‌توانستم تکان بدهم، مثل هر شب کنار ساحل خوابیدم و وقتی صبح از خواب بلند شدم دست راستم تا آرنج پر از طلا و جواهرات گران قیمت بود.» [یک. جزیره ممکن است «زیبا» باشد اما کلمه‌ی «ناب» نه تنها اضافه است، به کار بردنش برای جزیره اشتباه است. دو. راوی چطور متوجه شده که «هیچکسی از زیبایی این جزیره اطلاعی ندارد»؟ نگارنده نباید درباره چیزهایی در متن بنویسد که قبلاً در متن، اطلاعات‌اش نیامده یا توسط خودش «باورپذیر» نشده. فرض کنید من به شما بگویم «تو دنیا غول وجود داره!» اولین سؤال این است که «چه طوری فهمیدی؟!» حالا اگر بگویم «دیشب بیدار شدم یه غول روی کاناپه نشسته بود و داشت باقیِ قرمه‌سبزی شامو توی یکی از همون بشقابای گل‌گلی که پارسال برام کادو آورده بودن می‌خورد و زیرِ لب غر می‌زد که گوشت‌اش کمه! باور کن که تو دنیا غول وجود داره!» سؤال شما مثل غول چراغ جادو ناپدید می‌شود چون من قبل از حکم دادن، با «جزئیات»، صحنه را نشان داده‌ام. سه. «دریاچه قرمزرنگ» از نظر دستور زبان فارسی، «مکان» است اما از لحاظ داستانی «مکان» نیست چون در متن شما با جزئیات کافی، ساخته و مهندسی نشده. چهار. وقتی راوی می‌گوید «دستم را درون دریاچه قرار دادم» منظورش چیست؟ یعنی دستش را کنده و گذاشته توی دریاچه؟ فکر نکنم منظور شما این بوده باشد! منظور شما این بوده که دست چپ یا راستش را توی آب برده یا توی آب دریاچه زده است. حتی در این صورت هم، باز مخاطب متن نخواهد فهمید که دست چپ یا راست راوی، تا میزان توی آب رفته؛ تا آرنج رفته یا تا مچ دست یا فقط انگشت به آب زده؟ سخت شد؟ تیتز متن قبلی چه بود؟ یادتان هست؟ «نویسنده شدن، نه مشکل‌ترین کار دنیاست نه ساده‌ترین‌اش» پنج. درست است که داستان نوشتن یک تخصص کاملاً جدا مثلاً آموزش زبان و ادبیات فارسی‌ست اما داستان در دلِ «زبان» شکل می‌گیرد بنابراین باید نویسنده بر «زبان» مسلط باشد و فارسی را هم اشتباه ننویسد. (مختصِ فارسی هم نیست. شما به هر زبانی که بخواهید بنویسید باید آن را درست بنویسید و بر زبان مسلط باشید. داستان نوشتن، از یک نظر با «حرف زدن» فرقی ندارد؛ این هم، حرف زدن با مخاطب است. اگر شما به کسی بگویید «از جات بلند شو!» اما منظورتان این باشد که «آبلیمو رو بده من!» آن هم ممکن است بگوید «صندلی، فنرش خرابه!» و منظورش این باشد که «آبلیمو نداریم!» وقتی زبان را درست به کار نگیریم، باید آماده عکس‌العمل غیرقابل انتظار مخاطب باشیم که معمولاً در مورد مخاطبانِ داستان، کمی هم خشن است! یعنی ممکن است با چوبِ هری پاتر، نویسنده را غیب کنند! چوبِ هری پاتر مخاطب، با خواندن و نخواندنِ داستان شما عمل می‌کند!)] مشکل دیده نشدن دریاچه قرمز، در جاهای دیگر متن هم هست، این بار من نمی‌نویسم خودتان با همان دلایلی که گفتم سراغ‌شان بروید: «همه جانوران از گیاهی انرژی‌زا که پشت درخت عجیبی مخفی شده است، تغذیه می‌کنند. امروز هم مانند روز‌های قبل با سنگ‌ها بر روی ساحل کمک نوشتم و بعد از گذشت پنج سال هنوز امیدوار هستم، یک نفر به کمکم بیاید و مرا از این جزیره‌ی عجیب و غریب نجات دهد. مانند همیشه هیچ خبری از هلی کوپتر، جنگنده و هیچ چیز دیگری نبود. من هم یک شهروند هستم حتما تا الان خبر مفقود شدنم در همه‌ کشور پیچیده است.» پیشنهاد قبلی‌ام واقعاً جدی بود بنابراین دوباره تکرار‌اش می‌کنم اما شما دوباره نشنوید صدباره بشنوید! «پیشنهاد می‌کنم به نزدیک‌ترین کتابخانه‌ی عمومی نهاد کتابخانه‌های کشور سری بزنید و «عناصر داستان» جمال میرصادقی را حتماً بخوانید.» این کتاب به شکل پی دی اف هم در اینترنت در دسترس است. منتظر آثار تازه‌تان هستیم. پیروز باشید.

منتقد : یزدان سلحشور

یزدان سلحشور متولد 13 آذر 47 در رشت. شاعر، نویسنده، منتقد[ادبی-سینمایی]، مدرس، ویراستار، روزنامه‌نگار، داور دو دوره جایزه جلال آل‌احمد و دو دوره جشنواره شعر فجر و جوایز ادبی دیگر از جمله جایزه نیاوران



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت