داستان بخوانید.




عنوان داستان : درپناه او
نویسنده داستان : سمانه واعظی

این داستان ویرایشی از داستان «پاییزسرد» می باشد.

بسم الله الرحمن الرحیم
درپناه او
سمانه واعظی

به باران نرمی که برروی شیشه های ماشین می ریزد نگاه می کنم.
به تصویرخودم درآیینه که بیشترازسنم بنظرمی آید.به شوهرم وبه شانه های باریکش که درپشت فرمان خمیده شده اند. چشم می دوزم به بزرگراه ،تاچشم کارمی کندماشین است وماشین .هزاران آدم، باسرنوشت های متفاوت، درحال حرکتند.به سوی کجا؟وبرای چه؟
نگاهش می چرخدبه سمتم.باهمان نگاه نافذی که من عاشقش هستم.ومثل همیشه باچرب زبانی می پرسد؟الان بهتری؟
وقتیکه می گوید:بهتری ؟دوباره دلم آشوب می شود.
_شام رو کجابریم عزیزم؟بریم دربند؟
دخترم باخوشحالی فریادمی زند:آخ جون دربند.
ازروی صندلی برمی خیزدوعروسکش رابرروی آن می اندازدوازپشت صندلی دست درگردن پدرش می اندازد.
همسرم ازآیینه ی جلوی ماشین به دخترم چشمکی می زند.
_قربون عشل بابا بشم من.
دستش رابرروی شانه ام می گذارد.
_نگفتی شام چی میل داری ؟سلطان قلبم
باانگشتش برروی هواعکس قلب می کشد.
وبادخترم بلندمی خندند.
می خواهم درجوابش بخندم وشادی کنم .اما این دلشوره ی لعنتی چنگ انداخته درتمام بدنم.انگشتان دستم راانگاردرآب یخ فروکرده اند.
شام؟شام ونهاربرایم چه فرقی می کنه.که چه باشه؟اصلا خوردن برایم بی معناشده .وقتیکه قرارباشه....
حتی ازبه زبان آوردنش هم وحشت دارم.بی اختیاراشک برروی صورتم می دود.به سمت پنجره ی ماشین می چرخم ودورازنگاهش اشک هایم راپاک می کنم.
براستی اگراورانداشتم درطی این سالها چه می کردم؟باخنده هاوشوخ طبعی هایش جان دوباره می گیرم.
انگارکه گرگرفته باشم شیشه ی ماشین راپایین می کشم.هوای سردپاییزی تنم رامی لرزاند.بین گرماوسرما دست وپامی زنم.آسمان درمه غلیظی فرورفته است.توده های ابردرتن هم پیچیده اند.رودخانه ای ازماشین باچراغ های قرمزوزردشان درمسیرجاده درحال حرکتند.با دورشدنشان ازیکدیگر ،رنگ چراغ هایشان درهاله ای ازدودومه محووکمرنگ می شوند.
قطره های باران باسرعت ماشین ازکنارپنجره برصورتم کوبیده می شوند.دوباره چشم به آسمان می دوزم که همانند مادری مهربان مهرش راپهن کرده است.
برگه ی آزمایش رادردستم مچاله می کنم.
_حتما اشتباه شده.آره حتما اشتباه شده.
شوهرم تک سرفه ای میکند.
خانم من پنجره روببند.یخ زدیم.نگفتی عزیز.چی بخوریم؟
شیشه ی ماشین رابالامی کشم.صدایم راکمی صاف می کنم.
_قورمه سبزی
صدای اعتراض دخترم ، بلندمی شود.اما مامان جون ظهرقرمه سبزی داشتیم . همسرم چندسرفه ی پیاپی می کندوازآیینه جلوی ماشین به دخترم اشاره می کند.
_عیبی نداره،شمایک غذای دیگه سفارش بده
پشت میزغذاخوری می نشینم . چشمم که به ظرف خورشت می افتد.
درزمان غرق می شوم.
************
بالای پله ها درانتظارم ایستاده است. گذشت زمان را برروی موهایش می بینم. آنقدراهم که فکر می کردم شاد به نظر نمی رسد. دوست دارم به عوض این همه سال درآغوشش رهاشوم .اما خودم راکنترل می کنم ومثل یک کوه یخ ، صورتش را می بوسم وارد اتاقش می شوم خانه را با سلیقه چیده است بوی قورمه سبزی تمام فضای خانه راپرکرده است . آنطرف اتاق ،دخترش چشم به تلویریون دوخته است. با دیدن من از جا برمی خیزد و سلام می کند.درجوابش گوشه ی ابرویی بالامی کشم.
روی مبل می نشینم ،به پرده های فیروزه ای رنگ ،پذیرایی چشم می دوزم. چقدر خوش رنگ هستند و با رنگ مبل ها هم خوانی دارند.به خودم نهیب می زنم
_ چه اهمیتی داره که چه رنگی باشن؟
همیشه خوش سلیقه بود .نفسم تنگی می کند.گره ی روسری ام را بازمی کنم.انگارهوادرگوش هایم پیچیده وسنگین شده اند. از جایم برمی خیزم که با سینی چای جلویم می ایستد.
_نیامده می خوای بری ؟
قلبم ضربان می گیرد.صدادرگوشهایم قطع ووصل می شود .
_گفتی بیا اومدم.چه کارم داشتی؟
نگاهم درنگاهش گره می خورد.
_هیچ وقت خودت نمیای، وقتی هم که، با التماس می کشونمت بیای می خوای فرار کنی بری
خیره می شوم به گلهای روی قالی.
_می خوای منو ببینی که چی؟زندگیتو بکن فقط می خوای منو ببینی ؟مریم ورضا چی؟
اصلا ازوضعیت رضاخبرداری؟
رنگ ازصورتش می پرد.گره ی روسری اش رامحکم می کندوبریده بریده می گوید:مگه رضاچشه؟
لب هایم راجمع می کنم وسرم راهمانند پاندول ساعت به چپ وراست حرکت می دهم.
دستهایش رابه هم می مالد.
_نصف جونم کردی !چیزی بگو.
فقط نگاهش می کنم.نگاهش راازصورتم می کندوگوشه ی روسری اش رابه دورانگشتش می پیچد.
_چه کنم ؟به شماره ای که داده بودی، تماس می گیرم.
کسی گوشی رو جواب نمی ده می رم در خونه کسی در رو،روم باز نمی کنه تویم که فرار می کنی گناه من چیه ؟با مسبب اصلی خوب کنار اومدین همه ی کاسه وکوزه ها رو سر من شکستین.
خودت مادر شدی اینقده اذیتم نکن
روی مبل می نشینم.
_زندگی ات خوبه ،شوهر خوبی هم که داری ،بچه هاتم که خوبن ما رو می خوای برای چی؟
درسکوت تلخش جوابم رامی گیرم.
بغض عین تیغی درراه گلویم گیرمی کند.تک سرفه ای می کنم تا لعنتی راقورتش دهم.
نگاهم ، به گلهای قالی دوخته می شود.
گلهای صورتی رنگ قالی برروی رنگ سرمه ای جلوه ای چندبرابردارند.چایش راازداخل سینی برمی داردو برروی مبل جابجامی شود ودستش رابرروی دسته ی مبل تکیه گاه می کند وبادست دیگرش ،استکان چای رانگاه می داردوآرام آرام هورت می کشد.
چه صدای دلنشینی دارد!
_بابا راضی شد بعد اون همه دعوا یک خانه مستقل بگیره اما تو قبول نکردی!
استکان خالی رادردستانش می چرخاندوفقط سکوت می کندو
من درسکوتش، غرق می شوم .
زنگ دررامی زنم .دربازمی شود.فخری باچادررنگی نازکی روبرویم می ایستد.نگاهی به سبددستم می اندازد و گوشه ی ابرویش رابالا می کشد.
_امروزچه دیراومدی؟! فکرکردم نمیای غذابراشون سوپ گذاشتم.
سبدرادردستانم جابجامی کنم.
_ چقدربایدسوپ بخورن فخری خانم؟
دستش راکه بالا می گیردصدای جیرنگ جیرنگ النگوهایش دلم رابه آشوب می اندازد.
_چه می دونم ،برای آدم معلول سوپ ازهمه راحت تره ،بیکارم غذای دیگه بدم فرداپشت سرم حرف دربیاد،بگن خفشون کردی!
ازپله ها که بالامی روم صدای کوبیده شدن کفش هایم درراه پله ،می پیچد. داخل آشپزخانه می شوم ودوعددبشقاب وقاشق برمی دارم وخطاب به فخری می گویم :فقط خدارودرنظرداشته باش فخری خانم.
خداروشکرقدرت بلع غذارودارن.
شانه ای بالا می اندازدوازمن دور می شود. وباصدای بلندی می گوید:ازاین به بعدکه دیراومدی به پرستاری که براشون گرفتی ،بگوغذابراشون درست کنه .من حوصله ی تویکی روندارم.
دندانهایم رابرروی هم می سایم ومی گویم:چشم،چشم
دراتاق مریم ورضا را بازمی کنم .دخترم کنارمریم نشسته است وعروسکش رانشانش می دهد وسرگرم بازی با مریم است .مریم بادیدن من صدایش به اعتراض بلندمی شود:
_ بازچی شده ؟؟
چرادختراینقده خودتو ،درگیرما ،می کنی؟
زندگیتوبکن،بخدامااینجوری راحت تریم.
غذاراظرف می کنم ودریک سینی می گذارم .
_حیف حیف که باباراضی نمیشه وگرنه شمادوتارومی بردم خونه ی خودم
مریم راازروی تخت بلندمی کنم .پشتش چندبالش می گذارم .سینی غذارابرروی پایش می گذارم .
_کمکت کنم؟
لبخندی می زند.
_دستام که الحمدلله ناتوان نیستن.
صورتش رامی بوسم
_الحمدلله
به سمت تخت رضا می روم.مریم با صدایی آهسته می گوید:خوابه
ملافه راازروی صورتش عقب می کشم.
_چه خبره؟ظهرشده؟
مریم لقمه اش رامی بلعد.
_آرام بخش خورده
روی تخت مریم می نشینم.
_کی بازبهش آرام بخش داده؟
سینی غذاراجابجامی کند.
_ولش کن توروخدا،رضامی گه بیدارباشم که چی بشه؟
ازروی تخت مریم برمی خیزم.
_که چی بشه؟می خوادبااین قرصاخودش روبکشه؟والابه فکرمنم باشین ،منم حال خوشی ندارم ها!
مگه به پرستار سفارش نکردم که این قرصای لعنتی روازکنارش جمع کنه؟
مریم ،اشک حلقه زده در چشمهایش را پاک می کند.
_اون بیچاره تقصیری نداره هرروز ازصبح تاشب میادکارای مارومی کنه ،فخری هم که کلی کاربراش ردیف می کنه.رضا وقتیکه بیقرارمیشه وسروصدامی کنه،فخری به پرستار می گه :اون قوطی قرص روبهش بده دیگه،دکتربراش تجویزکرده
زینب ازدکترواردتره؟خودش سرزندگیشه چمی دونه من چی می کشم
لب هایم را بروی هم می فشارم .ودراتاق قدم می زنم.
_من چمی دونم؟رضاهمه ی زندگیمه ،مگه چندسالشه؟
************
دکترهمانطورکه سرش راپایین انداخته بود.ازبالای عینکش به من چشم می دوزد.
_چه نسبتی بابیماردارین؟
آب دهانم راقورت می دهم.
_خواهرشم
برگه ی آزمایش را برروی میزش می گذاردوبه سمتم هل می دهد.
_به خداتوکل کن.
بااصرارمی گویم :توروبخدا راستش روبگین.
عینکش راازروی چشم هایش برمی دارد.
_ بیماری تای ساکس ،یک بیماری ژنتیکی نادره .بیمارتون معلوله؟
دست هایم رابه شدت برهم می مالم.
_بله، دکترای قبلی ،گفته بودن که ام اسه.
باخودکارچندضربه، به میزش می زندوخیره می شودبه میزش.
_نه خانم متاسفانه ، این بیماری هم مغزوسلولهای عصبی رودرگیرمی کنه وبرروی عضلات تاثیرمیزاره که به ام اس خیلی شبیهه.اما ...
ازروی صندلی برمی خیزم وروبروی میزش می ایستم.
_اماچی؟من طاقتش رودارم راستش روبگین لطفا
بادست اشاره می کندتابرروی صندلی بنشینم.
_اماام اس مرگ نداره ولی متاسفانه این بیماری...
صدای مریم نامفهوم درگوشم قطع ووصل می شود.مثل همان بازی های دوران کودکی.یادش بخیر.من ومریم ورضا انگشت هایمان رادرگوشهایمان می کردیم وخارج می کردیم وبه صداهای اطرافی که قطع ووصل می شد.می خندیدیم.
احساس نفس تنگی شدیدی می کنم سرم کمی گیج می رود.قلبم به شدت برقفسه ی سینه ام می کوبد.عرقی سردبرروی صورتم می نشیند.
به دیواراتاق تکیه می دهم و آرام سرمی خورم وبرروی زمین می نشینم.
مریم فریادمی کشد:خدامرگم بده زینب زینب؟
خودش رابه سختی برروی تخت جابجامی کندوخطاب
به دخترم می گوید:خاله بدوقرصای مامانتوازتوکیفش بیار.من نمیتونم بیام پایین .
دخترم ، قرصم رازیرزبانم می گذارد. صدای مریم نامفهوم در گوشم می پیچد.
_خدامنوبکشه اگه دوباره بتوچیزی بگم دختر!
صدای آهسته وبی رمق رضا به گوشم می رسد .انگارکه ازدادوبیداهای مریم بیدارشده است.
_بسه ،شلوغش نکن بذارآروم باشه .
فخری ، کنار درایستاده است.مریم به اواشاره می کند تادورشود.غرغرکنان ازاتاق فاصله می گیرد.
صدایش برایم تکرارمی شود.
_این چه شانسی ازمن بودکه بیام زن این مردبشم و بچه های مریضشوجمع کنم
صدای فخری همراه بایک صدای بلندزنگ دار،درگوشم تمام می شود.
******
گوشه ی سالن دادگاه ایستاده ام .مادربرروی صندلی نشسته ،دست گچ گرفته شده اش ، باباندی ازگردنش آویزان است.عباس دراطراف مادرمی چرخد.مریم ورضا هم برروی صندلی کنارمادرنشسته اندومات ومبهوت مثل من به مردمی که درحال رفت وآمدهستندنگاه می کنند.گاهی صدای دادوفریادمی آید
عباس به من اشاره می کندکه برروی صندلی بنشینم.و به مریم می گوید:بزارزینب کنارت بشینه کوچولویه وپاهاش دردمی گیره.
همیشه این حرف داداش عباس آزارم می داد.من که خودم راهیچ وقت ،کوچک نمی دیدم وهمیشه به مریم می گفتم: شش سالمه ،سال دیگه هم میرم مدرسه.
مریم هم درجوابم می خندید
_خوبه هنوز شش سالته بچه، اگه مثل من یازده سالت بشه .فکرمی کنی حتما خیلی بزرگتری؟
بعدهم دنبال هم می دویدیم وهمدیگررامی زدیم.
پدرباسربازپرونده اش ، وارد داداگاه می شود.عبوس وژولیده .صدای خش خش کفش هایش را برکف راهروی دادگاه می شنوم. عباس هم پرونده ی مامان راازسربازدیگری می گیردوباقیافه ای جدی به او می گوید:توبه فکرخودت باش من حواسم به خواهروبرادرام هس.حتی شده طلاقتو بگیر
مریم ورضابااعتراض می گویند:نه مامان الکی می گه طلاق نگیرومریم می زندزیرگریه.من هم ازگریه های مریم گریه ام می گیرد وبه داداش عباس می گویم:طلاق چیه؟
مریم به پشتم می زند.
_ یعنی می خوان ازهم جدابشن وجدازندگی کنن.
شوری قطره های اشک دردهانم می پیچد.
_یعنی چه؟
رضا ،سبیل های کم رنگ پشت لب هایش رابادست هایش می کند.
_بسه دیگه ،خیلی حرف می زنی .
بعدهم به طرف عباس می رود وبامشت به سینه اش می کوبد.
_ فکرکردی چون بزرگترازهمه ی مایی می تونی بجای ماتصمیم بگیری؟؟
اشک حلقه شده درچشم های عباس برق می زند.
-توفقط سیزده سالته رضا،می خوای مامان زیردست وپاهای بابابمیره؟؟
رضا ،به دیواردادگاه لگد می زند.
_خودم هوای مامانودارم
عباس شانه ای بالامی اندازد
_بابابهش بدبین شده،چپ وراست بهش تهمت می زنه،مامان طاقتشونداره،می خوای دیوونش کنه
به دیواردادگاه تکیه می زند
_بابا خونه ی جدامی گیره برای ما
عباس دکمه ی آستین پیراهنش رامی بندد.
_مامان قبول نمی کنه.
رضا پشتش رابه دیوارسرمی دهدوبرروی پاهایش می نشیند.
_آخه چرا؟؟
عباس ،دکمه ی آستین دیگرش راهم می بندد.
_توهنوزبچه ای؟؟
رضا بادی به غبغب می اندازد.
_بچه خودتی!حرف دهن توبفهم.
عباس برروی زمین دادگاه می نشیند.
_وقتی میگم بچه ای بدت میاد.خونه ی جدایعنی بابامی تونه یک زن دیگه هم، بگیره
من که ازحرف های دوتاییشون گیج می شوم . می زنم زیرگریه.
**********
حس می کنم صورتم خیس می شود.صدای دخترم رامی شنوم که می گوید:مامان جون ،مامان خوبی؟؟
مقداری آب برروی صورتم می پاشد ودوباره صدایم می زند.چشمانم رابه سختی بازمی کنم.
صدای مریم راازدورمی شنوم که می گویدزینب جان ،زینب جان
پدر، بالای سرم نشسته است وبایک مجله، صورتم رابادمی زند.وقتی چشمهای بازم رامی بیند،می گوید:خوبی؟درجوابش فقط بغض راه گلویم رامی بلعم.
_شوهرم کجاس؟؟
زیرسرم راکمی بلندمی کندوچندقورت آب درحلقم می ریزد.
_داره میادبهش زنگ زدیم
به صورتش ،نگاه می کنم ابروهایی کم پشت که تک دانه موهای سفیددرلابلای آن خودنمایی می کنند.
باچشم هایی درشت که برق نگاهش همیشه برایم غریبه بودند.این اولین باری است که او رانگران می بینم.بعدازجداشدن ازمامان ،همیشه نگاهش راازمن ومریم ورضا می دزدید.یا خودش راسرگرم درست کردن ماشینش می کرد ویا برروی مبل،روبروی تلویزیون می نشست وتظاهرمی کرد که سرگرم تماشای فیلم است. بعدازطلاق ،درنگاهش بارها می خواندم که ازغرزدن های فخری خسته شده است.اما کاراز کارگذشته بود.کاش موهای پدرزودترسفید می شدند.نمی دانم چراجرات نمی کندبه فخری هم گیربدهد؟
شایدهم فلج شدن رضا ومریم پخته اش کرده است.ویا هم عباس..
صدای زنگ خانه ،پدرراازجایش بلندمی کند.
مریم موهای خرمایی رنگش رادرزیرروسری می پوشاند.دخترم چادررنگی مریم رابرروی سرش می کشد.چادررنگی صورتی برروی صورت سفید مریم می نشیند.
مریم شباهت زیادی به مامان دارد.چشمانی درشت ومشکی باابروهایی کمانی ،لب هایی کوچک وقرمز،همانندیک فرشته ی زیبا ومعصوم.
*********
مادرهنوزسکوت کرده است.
_چرا مامان؟ چرا قبول نکردی خونه ی مستقل بگیره ؟ توکه می دونستی وصلتتون فامیلیه
می دونی اضطراب این زندگی با بچه هات چه کرد؟
بی قرارمی شوم وازروی مبل برمی خیزم.
_ فقط دعا کن مامان جواب آزمایش رضا اشتباه شده باشه.رضا دیگه نه.یعنی من دیگه طاقتش روندارم.
قطره های باران برروی شیشه ی بخارگرفته ی اتاق می نشیند.
_با طلاق ، فقط خودتونجات دادی .
استکانش راباشدت،
برروی میزعسلی کنارمبل می گذارد .
_آره،آره ،همه ی تقصیرا از منه،من مادر بدی بودم ،باباتون خیلی خوب بود؟
برروی مبل کناری اش می نشینم.دست هایش رادردستم می گیرم.
_مامان گذشته ها رو من نمی دونم راست می گی سختی کشیدی اما سرنوشت ما برات مهم نبود؟ داغ عباس بسمون نبود؟مگه عباس چندسالش بود؟اوج جوونی وغرورش.
باشنیدن اسم عباس فریادی می زند
_عباس به من گفت:طلاق بگیر
بعدهم گوله گوله اشک می ریزد.
رنگ ازصورتش می پرد.دست هایش یخ می شوند.
دخترش باعجله می دودویک لیوان آب می آوردوباعصبانیت فریادمی کشد:گناه کرده دوستون داره ،گذشته هارویادآوریش می کنی که چی؟
می خوای بگی:جوونی ناراحتی قلبی گرفتی؟فکرکردی مامان خیلی سالمه؟
که می جزونیش
*********
شوهرم ،باقاشق به کناربشقاب خورشت می زندومی گوید:قورمه سبزی اش واقعا خوشمزه است.باز که توفکری غذاتوبخور
لحظه ای نگاهش می کنم ودوباره نگاهم قفل می شودبه بشقاب خورشت.
دست هایم رابرروی صورتم می گذارم ودرجواب دخترش فقط اشک می ریزم.
بادست های لرزانش ،اشکهای روی صورتش راپاک می کندوبه دخترش اشاره می کندتاازمادورشود.دستش رابرروی سرم می کشد.سردی دستانش را به خوبی حس می کنم.
_گریه نکن مادر ،فکر کردی من از وضعیت شما ناراحت نیستم اگه زندگیمم بهشت باشه غصه شما ها پیرم کرده چکار کنم کاری بود که شد
کاش من صبرم بیشتر بود کاش این همه لطفی که بابات در حق این زنش می کنه برای من می کرد.
ازلابلای انگشتهای دستم نگاهش می کنم .هنوزهم گونه های قرمزبرروی صورت سفیدش خودنمایی می کند.اما قامت بلندوچهارشانه اش کمی شکسته شده است .ازسن شصت سال پیرتربنظرمی آید.
فخری برعکس مامان چهره ی تیره واستخوانی دارد.باچشمانی ریزکه خوب توانسته است پدررادربندواسیرکند.که حتی بدون اجازه اش جرات آب خوردن هم ندارد.
_زود ازدواج کردی شاید یکسال صبر می کردی بابا سر عقل می اومد
دستم رادردست هایش می گیردونوازش می دهد.انگارکمی گرم ترشده اند.
_جایی نداشتم سر بار برادرم بودم به محض خاطر خواه شدنه دوست داییت، دیدم بهترین موقعیته که سایه سنگینمو از روی زندگیشون کم کنم
پدرت هم که قبل ازطلاق ،مادرش رو توفامیل وآشنادنبال زن گرفتن راه انداخته بود.
دستم راازلابلای دست هایش بیرون می کشم.

_آره از آخر هم یک پیر دختر از روستا گرفت اما بعد از ازدواج تو
یقه ی لباس آبی رنگش رامرتب می کند.حتما شوهرش برای سالگردازدواجشان ، هدیه داده است .
_چه فایده یکبار هم نیومد دنبالم ،مردی که اینقدر دهن بین باشه فایده ای نداره.
ازروی مبل برمی خیزم.
_چرا تو به خاطر ما بابا را ندید نگرفتی؟
اگه تو بودی توی پانزده سالگی شوهر نمی کردم .اون هم با پانزده سال اختلاف سنی ،می دونی وقیکه فهمیدم وضع مالیش خوبه راضی شدم چرا؟..
فخری هم ازخدا می خواس من ازسرش بازشم
رضا و مریم رو هم قصد داشت. بزاره آسایشگاه ،التماسش کردم که بعد ازدواج خونه روبروی اونا بگیرمو و کارای رضا و مریم رو به عهده بگیرم .همسرم مردانگی کردو درخواستمو قبول کرد که هیچ،گفت یک کارگربگیر براشون پولش با من ،تو فقط هر روز برو ازشون دلجویی کن .
چقدرشب عروسیم دوست داشتم توبجای فخری سفره ی عقدم رومی چیدی
زندگی داغون شما منو از ازدواج می ترسوند از این طرف می دیدم نه تو خونه ی بابام جا دارم نه مادری که مثل کوه پشتم باشه .ازدواج تنها راه فرارم بود.
صدای تق تق کفش هایم درسالن رستوران می پیچد.باران شدت گرفته است.برروی صندلی ماشین مچاله می شوم.به برف پاکن ماشین چشم می دوزم که باسرعت زیاد ،بالا وپایین می رود.
نگاهم به آسمان می چرخد.وباخودم شعرنسرین توکلی رازمزمه می کنم:
خداوندا،خدایم باش
دراین بی تابی دنیا
برایم همچوگهواره
برایم همچویک لالایی مادر
برایم اولین وآخرین پشت وپناهم باش.
نقد این داستان از : علی چنگیزی
اول اینکه راوی اول‌شخص کور خودش است. راوی اول‌شخص محاسن زیادی دارد، صمیمی‌تر است، اما محدودیت‌هایی هم دارد.
پس: «به تصویر خودم در ایینه که بیشتر از سنم به نظر می آید.» با این روای اشتباه و خطاست. من به تصویر خودم در اینه نگاه کنم (من یعنی من و شما) خودم را پیرتر و جوان تر از خودم حس می‌کنم؟
نوشته‌اید: «به شوهرم و به شانه های باریکش که در پشت فرمان خمیده شده اند.» خب؟ فعل این جمله کجاست؟ جمله اصلا فعل ندارد.
حالا بقیه ماجرا
«هزاران آدم با سرنوشت های متفاوت، در حال حرکتند. به سوی کجا؟ و برای چه؟»
داستان جای این‌گونه فلسفه‌بافی‌ها و پرسش‌های سطحی نیست. ببخشید از واژه سطحی استفاده کردم. بر خلاف اینکه به نظر می‌آید به کار بردن اینجور جملات بر عمق داستان می‌افزاید غالبا به‌خصوص در این متن عکس آن عمل می‌کند و داستان را سطحی می‌کند. اگر از این‌جور پرسش‌ها دارید باید در کل داستان نمود داشته باشد. یعنی آدم این بیهوده زیستن را در داستان حس کند و ببیند. صرفا با گفتن یک جمله نیست که درواقع معنای خاصی هم ندارد.
در ادامه به دیالوگ‌های این متن می‌رسیم. تکرار مکررات است اگر باز بگویم که دیالوگ گفتن از واضحات نیست. یعنی چه؟
یعنی دیالوگ‌هایی از این جنس
«سلام.»
«سلام.»
«حالت چطوره؟»
«خوبم. تو چطوری؟»
اینگونه دیالوگ نوشتن به کار داستان نمی‌آید. حالا دیالوگ‌های شما را نگاه کنیم و ببینیم شبیه این نوع دیالوگ نوشتن که من در بالا آوردم هست یا نیست.
«شام رو کجا بریم عزیزم؟ بریم دربند؟»
... «آخ جون دربند.»
....
«قربون عشل بابا بشم من.
«نگفتی شام چی میل داری سلطان قلبم.»
ووو
ببینید که بی‌شباهت به نوع دیالوگی که من نوشتم نیست.
توضیح واضحات است یا از مسائلی می‌گوید که اصلا برای خواننده مهم نیست. ما تقریبا یک‌سوم داستان را تا اینجای کار خوانده‌ایم، اما به هیچ نتیجه‌ای نرسیده‌ایم و این یعنی ضرب آهنگ داستان هم مسئله دارد و کشش ندارد. یعنی مسئله داستان برای خواننده تبیین نشده که خواننده آن را پی‌گیری کند.
توضیح واضحات نه در دیالوگ‌ها بلکه در متن داستان هم هست.
«می خواهم در جوابش بخندم و شادی کنم.»
معلوم است که خندیدن همان شادی کردن است.
بعدتر
«شام؟ شام و نهار برایم چه فرقی می کنه؟ که چه باشه؟ اصلا خوردن برایم بی‌معنا شده وقتی که قرار باشه؟»
اولا این جمله‌ها شبیه دیالوگ نوشته شده‌اند، اما گویا دیالوگ نیستند. مجددا آن حالت فلسفی سطحی را دارند و پر هستند از صفت که قطعا به کار بردنش نابجاست. «دلشوره لعنتی»، «خوردن بی معنا شده» «وحشت دارم.» «بی اختیار اشک بر روی صورتم می دود.»
تمام ایرادهایی که در بالا گفتم در کل متن ساری و جاری است.
متاسفانه باید بگویم که داستان خوبی از آب در نیامده است در واقع انگار اصلا داستانی ندارد که خوب یا بد آن را بشود تشخیص داد.
توصیه‌ام به شما مطالعه داستان خوب است و توجه به نوع دیالوگ‌نویسی، توجه به راوی، توجه به نوع ورود به داستان. و در نهایت قصه‌گویی.

منتقد : علی چنگیزی

متولد 1356 در شهر آبادان



دیدگاه ها - ۱
سمانه واعظی » یکشنبه 02 آبان 1400
سلام عیدتون مبارک باراوی سوم شخص نوشته بشه چطوره؟؟

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت