بیشتر بخوانید




عنوان داستان : متوازی الاضلاع
نویسنده داستان : امیر طاهرزاده

به داخل ویترین مغازه لوکس فروشی خیره شده بود. داشت به اجناس قیمتی نگاه می کرد. با دقت هم این کار را انجام می داد. وقتی نگاه کردنش تمام شد، راه افتاد. چند قدم جلو رفت و مقابل مغازه گاوصندوق فروشی ایستاد. این یکی مغازه ویترین نداشت. فقط پشت شیشه اش با حروف بزرگ و قرمز نوشته شده بود، انواع گاوصندوق.
مرد به داخل مغازه نگاه کرد. مشتری نداشت. یک فروشنده تک و تنها آن ته روی صندلی نشسته بود. مرد نگاهش را از داخل مغازه بیرون آورد و سپس راهش را گرفت و رفت. سر راهش مغازه های دیگری هم بود ولی دیگر نایستاد و مستقیم به طرف ایستگاه مترو حرکت کرد.
مرد موهایش جو گندمی بود. دور و بر شصت سالی داشت. یک بارانی طوسی به تن کرده بود. پیراهن و شلوار اتوکشیده و تمیزی به تن داشت. کفش هایش واکس خورده بود. با وقار بنظر می رسید. صاف راه می رفت و قدم‌هایش را محکم برمی داشت.
وارد ایستگاه مترو شد. کارت زد و با پله برقی پایین رفت. پشت خط زرد منتظر آمدن مترو ایستاده بود. به آدم‌هایی که آنجا حضور داشتند نگاه می کرد اما بیشتر حواسش به داخل تونل بود تا ببیند مترو کی وارد ایستگاه می شود.
کمی بعد مترو آمد. مرد محترمانه کنار ایستاد تا ابتدا مسافران داخل پیاده شوند و بعد خودش سوار شد. مترو راه افتاد. جا برای نشستن بود ولی مرد جلوی مانیتوری که اغلب فیلم های تبلیغاتی پخش می کرد ایستاد و چیزی که داشت از مانیتور پخش می شد را نگاه کرد. تصاویر مربوط به یک موسسه خیریه بود که داشت نشان می داد پول-هایی که این موسسه دریافت می کند، خرج چه چیزهایی می شود. با دست چپش دستگیره مترو را گرفته بود. ویدیوی موسسه خیریه تمام شد و تبلیغ یک بانک خصوصی پخش شد. تبلیغ بانک که تمام شد، مترو به ایستگاه بعد رسید و توقف کرد.
مرد به طرف صندلی خالی‌ای رفت و روی آن نشست. مترو راه افتاد. مرد زیر لب شعری را آرام برای خودش خواند:
«دشت هايي چه فراخ‌
كوه هايي چه بلند
در گلستانه چه بوي علفي مي آمد
من در اين آبادي‌، پي چيزي مي گشتم
پي خوابي شايد
پي نوري‌، ريگي‌، لبخندي‌»
پیرزنی دستفروش که لیف های دست بافت می فروخت، صدایش نزدیک شد. پیرزن کیسه بزرگی را به دست گرفته بود و دو تا لیف هم از آن درآورده و به مسافران مترو نشان می داد و با صدای نسبتا ضعیفی، داشت از لیف-هایش تعریف می کرد تا شاید کسی پیدا شود و از او خرید کند. اما کسی به پیرزن توجه‌ای نکرد. پیرزن همینطور جلو می‌رفت. مرد داشت با ترحم به او نگاه می‌کرد. پیرزن از جلوی مرد رد شد. مرد دوباره با خودش زمزمه کرد:
«دشت هايي چه فراخ‌
كوه هايي چه بلند
در گلستانه چه بوي علفي مي آمد
من در اين آبادي‌، پي چيزي مي گشتم
پي خوابي شايد
پي نوري‌، ريگي‌، لبخندي‌»
صدای پیرزن همینطور داشت دور می شد. مرد به مسافرها نگاه کرد. مترو به ایستگاه رسید. تعداد مسافرانی که در ایستگاه پیاده شدند از مسافرانی که تازه وارد مترو شدند خیلی کمتر بود. مترو کمی دچار ازدحام شد.
صدای پسربچه‌ای نزدیک شد که داشت لواشک می فروخت. پسر بچه داد می زد و می گفت: «خانما و آقایون. این بسته های لواشک صد عددی، فقط پونزده هزار تومن. تا شیش ماه هم تاریخ مصرف داره. ده تومن ارزون تر از بیرون.»
پسر داد می زد و جلو می آمد. ولی کسی از او خرید نمی کرد. مرد به پسربچه نگاه کرد. نگاهش حاکی از دلسوزی بود. پسربچه که متوجه نگاه مرد شد، رو به او کرد و گفت: «آقا لواشک نمی خوای. لواشکای بسته بندی. فقط پونزده تومن. ده تومن از بیرون ارزون تره.»
مرد چیزی نگفت اما پسربچه یک بسته به او داد. مرد بسته را گرفت و وراندازش کرد. بعد دست کرد تو جیبش و سه تا اسکناس پنج هزار تومانی به پسر داد. پسربچه رفت. مسافرها را کنار می زد و جلو می‌رفت. از بس که داد زده بود، صدایش گرفته بود.
مرد بسته لواشک را باز کرد. به مسافرهای بغل دستی¬اش تعارف کرد. به مسافرهایی که جلویش ایستاده بودند هم تعارف کرد. کسی لواشک برنداشت. مرد بسته لواشک را در جیب داخل بارانی‌اش گذاشت.
مترو به ایستگاه بعد رسید. مسافران کمی را پیاده و مسافران زیادی را سوار کرد. ازدحام داخل مترو بیشتر شد. مرد به دستانش نگاه کرد. داشت می لرزید. دستش را مشت کرد و گذاشت تو جیب بارانی‌اش. به آدم ها نگاه کرد. زیر لب با خودش زمزمه کرد:
«قايقي خواهم ساخت
خواهم انداخت به آب
دور خواهم شد از اين خاک غريب
كه در آن هيچ كسی نيست كه در بيشه‌ی عشق
قهرمانان را بيدار كند»
کمی فکر کرد. انگار داشت بقیه شعر را به خاطر می آورد. ادامه داد و زیرلب زمزمه کرد:
«قايق از تور تهی
و دل از آرزوي مرواريد
همچنان خواهم راند»
خط آخر را دوباره برای خودش زمزمه کرد:
«همچنان خواهم راند.»
مترو در ایستگاه توقف کرد تا مسافران جدیدی را سوار کند. به جز دو سه نفر کسی پیاده نشد اما جمعیت زیادی سوار شدند. تازه خیلی های دیگر نتوانستند سوار شوند و منتظر متروی بعدی ماندند.
دیگر جای سوزن انداختن در مترو نبود. مسافران به شکل ناجوری به هم چسبیده بودند. صدای دستفروشی از انتهای واگن مترو شنیده می شد. دستفروش همانجا مانده بود و جلوتر نمی توانست بیاید.
در این بین، مرد خیلی موقر سرجایش نشسته بود. دیگر با خودش چیزی زمزمه نمی کرد. سپس به بغل دستی-اش که مرد میانسالی بود، نگاه کرد و بی مقدمه گفت: «دیشب خواب عجیبی دیدم.»
شخص بغل دستی از حرف مرد جا خورد. مرد پی حرفش را گرفت و گفت: «دیشب خواب دیدم یه نفر خودش رو از بالای ساختمون پرت کرده پایین. خیلی دلخراش بود. خون ریخته بود تو پیاده رو. به جز من کسی به جسد نگاه نمی کرد. همه بی توجه از کنارش رد می شدند. یدفعه مردی اومد و از من آدرس جایی رو پرسید. طرف یه شمشیر رفته بود تو کمرش و از شکمش در اومده بود. نه خونی ازش می رفت، نه دردی داشت. بعد بهش آدرس رو دادم و رفت... عجب خوابی! وقتی بهش فکر می‌کنم موهای تنم سیخ میشه. خیلی واقعی بود.»
شخص بغل دستی نمی دانست چه بگوید. حسابی از حرف بی مقدمه مرد شوکه شده بود. احساس کرد مرد حال خوشی ندارد یا از آن آدم های وراج است. قیافه¬اش را جوری کرد که معلوم بود از حرف های مرد خوشش نیامده و حوصله او را ندارد. بعد نگاهش را به طرف دیگر چرخاند تا نگاهش با مرد تلاقی نکند.
مرد هم دیگر چیزی نگفت. سکوت کرده بود و سرش را پایین انداخته بود. مترو در ایستگاه توقف کرد. کسی پیاده نشد. از ازدحامی که داخل مترو بود، کسی هم نتوانست سوار شود. در بسته شد و مترو مجددا حرکت کرد.
از شلوغی کسی نمی توانست تکان بخورد. همه به هم چسبیده بودند. مرد داشت به چیزی فکر می کرد. زیر لب با خودش به آرامی گفت: «متوازی الاضلاع.»
صدایش آرام بود و جز خودش کسی چیزی نشنید. مرد دوباره این واژه را تکرار کرد. این بار کمی به صدایش قوت داد. بار سوم با صدایی بلندتر، جوری که سه چهار نفری که اطرافش بودند صدایش را شنیدند گفت: «متوازی الاضلاع.»
کسانی که صدایش را شنیدند به مرد نگاه کردند. چهره‌شان جوری شده بود که انگار توقع همچین چیزی را نداشتند. حتی یکی¬شان فکر کرد اشتباه شنیده و وقتی مرد کلمه را دوباره با قاطعیت تکرار کرد، متوجه شد اشتباه نکرده. شخص بغل دستی که پیش‌تر خواب مرد را شنیده بود، بیشتر از بقیه متعجب شده بود. انگاری حسی از اطمینان به او دست داده بود که مرد یک چیزیش است و حالت عادی ندارد.
مرد با صدایی بلند داد زد: «متوازی الاضلاع.»
مسافرانی که صدای مرد را شنیدند، به طرف او برگشتند. کسانی هم که صدا را شنیده و نمی توانستند صاحب صدا را ببینند، از مسافران دیگر قضیه را جویا شدند. مرد دست بردار نبود. بدون اینکه به چهره کسی نگاه کند، چشمانش را پایین انداخته بود و با صدایی بلند داد می زد: «متوازی الاضلاع.»
هر بار که این کلمه را تکرار می کرد، صدایش هم بیشتر می شد. حواس تمام مسافران واگن را به خود جلب کرده بود. حالا همه کسانی که در آن واگن حضور داشتند، می دانستند مرد عجیبی آنجاست که بی دلیل واژه نامتعارفی را با صدای بلند داد می زند. همه از این اتفاق متعجب شده بودند و وقتی صاحب صدا را می دیدند، بیشتر جا می‌خوردند، چون انتظار نداشتند کسی که همچین رفتاری را از خودش نشان می دهد، ظاهری موجه و موقری داشته باشد. برایشان عجیب بود که مرد با این ظاهر آراسته و متشخص، مثل دیوانه ها از خود بی خود شده و رفتاری مسخره از خودش نشان می دهد.
در واگن مترو مسافران با هم پچ پچ می کردند که قضیه این متوازی الاضلاع چیست. این مرد این کلمه را از کجایش درآورده. مسافران جدیدی هم که سوار مترو می شدند، سریعا حواسشان می رفت به سمت مرد و ماجرا را از مسافران قبلی می پرسیدند. مرد هم هر چند لحظه یک بار داد می زد و می گفت: «متوازی الاضلاع.»
اکثرا داشتند با تمسخر به مرد نگاه می کردند و می خندیدند، و بعضی دیگر شروع کردند با موبایلشان از مرد فیلم گرفتن. مرد صدایش رفته رفته نوعی اعتراض به خود گرفت. انگار لحنش معترضانه شده بود. بدون کوچک ترین توجه به تمام کسانی که به او نگاه می کردند، داد می‌زد و می گفت: «متوازی الاضلاع.»
کسی به مرد چیزی نمی گفت. کسی نمی پرسید چرا این طور می کنی. این متوازی الاضلاع دیگر چه حرفی است؟ فقط نگاهش می کردند. باورشان نمی شد مردی با این وجنات، اینگونه خُل شده باشد.
مترو به ایستگاهی رسید که مرد از آن باید پیاده می شد. از لحظه توقف مترو تا لحظه پیاده شدن دیگر چیزی نگفت. تنها وقتی که از جایش بلند شد که بیرون برود، زیر لب با خودش شعری را با حرص زمزمه کرد:
«دشت هايي چه فراخ‌
كوه هايي چه بلند
در گلستانه چه بوي علفي مي آمد
من در اين آبادي‌، پي چيزي مي گشتم»
سپس با نگاه هایی تمسخرآمیز که او را دنبال می کردند، از مترو پیاده شد. وقتی مترو به حرکت افتاد، مسافران درباره مرد با هم پچ پچ کردند و پشت سرش شروع کردند به حرف زدن.
مرد از ایستگاه مترو بیرون آمد. خورشید غروب کرده بود. مرد دست در جیب بارانی‌اش کرد و راه افتاد. با متانت خاصی که داشت، قدم زنان همینطور می رفت و چیزی را زیر لب برای خودش زمزمه می کرد. صدایش آنقدر آرام بود که جز خودش کسی صدایش را نمی شنید و متوجه نمی شد که چه می گوید.
مرد وارد شهرک مسکونی شد. داخل شهرک دوازده برج قرار داشت و هر برج از پانصد و پنجاه واحد مسکونی تشکیل می شد.
مرد وارد برج شماره نهم شد. سکوت سنگینی فضا را در برگرفته بود. صدایی از هیچ واحدی نمی آمد. مرد به داخل آسانسور رفت و دکمه طبقه یازدهم را فشار داد. آسانسور تا رسیدن به مقصد موسیقی آرامی پخش کرد. مرد دست کرد در جیب داخل بارانی‌اش و آن بسته لواشک را درآورد و نگاهی به آن انداخت. سپس آن را داخل جیبش گذاشت. آسانسور در طبقه یازدهم ایستاد. در لحظه ای که درِ آسانسور داشت باز می شد، مرد زیر لب زمزمه کرد:
«همچنان خواهم خواند
همچنان خواهم راند»
در باز شد و مرد از آسانسور بیرون آمد. به جلوی واحدی رفت. کلیدش را درآورد و درِ خانه را باز کرد. به داخل رفت و در را بست. سپس، از داخل خانه، صدای قفل شدن در شنیده شد.

... فروردین ۱۴۰۰
نقد این داستان از : علی چنگیزی
این متن داستان کوتاه نیست. اصلا داستان نیست، تنها شما ماجرایی را تعریف کرده‌اید. مثل اینکه دو دوست یا دو همکار ماجرایی را برای هم تعریف کنند.
داستان باید اتفاق بیافتد. کم کم و نم نم. شما انگار یک طرح نوشته‌اید که کمی هم شبیه فیلم‌نامه است، اما داستان نیست.
من ایراد اصلی شما را مطالعه می‌دانم. باید بسیار بسیار بسیار بیشتر داستان بخوانید. در ماجرای این داستان غرق نشوید، تنها به ساختارها و ساخت داستان و... توجه کنید.
جز اینها همین متن هم به‌قدری کند و بدون حادثه و تعلیق دنبال می‌شود که خواننده را وا نمی‌دارد به دنبال کردن. متن کشداری شده است با توضیحات و توصیفاتی خشک و بعضا غیر ضروری.
وارد ایستگاه مترو شد. کارت زد و با پله برقی پایین رفت.
خب؟ این را که همه می‌دانند. داستان و به‌خصوص داستان کوتاه که نباید محل توضیح واضحات باشد. همه می‌دانیم که وقتی یک نفر وارد ایستگاه مترو می‌شود چه فرایندی را باید طی کند.
انگار شما توصیف کنید که یک‌نفر چطور رایانه‌اش را روشن می‌کند. بعد از این هم اوضاع بهتر نمی‌شود.
کمی بعد مترو آمد مرد محترمانه کنار ایستاد تا ابتدا مسافران داخل پیاده شوند و بعد خودش سوار شود...
نه، این داستان نیست و نیازی هم به این توضیح واضحات نداریم. این توضیح واضحات تا انتها ادامه دارد. در باز شد و مرد از آسانسور بیرون آمد. به جلوی واحدی رفت. کلیدش را درآورد و درِ خانه را باز کرد. به داخل رفت و در را بست. سپس، از داخل خانه، صدای قفل شدن در شنیده شد.

قطعا و قطعا بیش از آنکه بنویسید، بخوانید. مهم است. ضمن اینکه این متن مسئله ندارد. داستان یعنی مسئله. یا اگر دارد مسئله قابل اعتنایی نیست. شخصیت‌پردازی در این داستان ندیدم. تقریبا در همه رکن‌ها این متن ضعف دارد، ضعف‌های اساسی.
باز توصیه می‌کنم بیشتر و بیشتر مطالعه کنید داستان بخوانید. وقت برای نوشتن هست، مطالعه کنید.

منتقد : علی چنگیزی

متولد 1356 در شهر آبادان



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت