خواننده از آن‌چه در ذهن شما بوده، بی‌خبر است




عنوان داستان : بیروت مادر مادام
نویسنده داستان : سامان سلیمی

هوا تاریک روشن بود بوی قهوه از خانه اهالی محل بلند شده بود و فقط از خانه من بوی چای بهاره ایرانی می آمد پنجره رو به کوچه را باز کردم و سیگارم را روشن کردم آدم های بیروت مثل آدم های تهران مثل آدم های توکیو مثل آدم های دهلی و نیویورک سر ساعت با لباس کار از خانه می‌زدند بیرون تقریبا از ساعت نه صبح فقط من در کوچه می ماندم و مادام و چند زن لبنانی خانه دار که مثل مادر های ایرانی بچه های کوچکشان را در کوچه کنترل می‌کردند
در خونه رو باز کردم و اومدم نشستم روی پله پای در سیگارم رو روشن کردم و چشمام رو بستم صدای ام کلثوم از رادیوی زهوار در رفته ی همسایه روبرویی می‌پیچید توی کوچه های شرجی بیروت و خودش رو میکوبید تو گوش من یه فنجون چایی دستم بود و سیگاری که داشتم با هر پک مزه مزه اش میکردم
مادام مثل همیشه با پیرهن زنونه بلند و یه سربند لچکی زنونه در خونه اش رو باز کرد و نشست روبروی من
انگشت های کشیده رو توی جیب لباسش برد و یه بسته سیگار سفید از توی جیبش در آورد
سرش رو بالا آورد و من و که دید چشماش برق زد، ما واسه زنده موندن می‌جنگیم شما واسه مردن همینه که با ما فرغ دارید اما قبول میکنم چیزی از جذابیت شما ایرانی ها کم نمیکنه
رو به مادام کردم و گفتم شما فالانژ بودی؟
آره اما اگه میخوای درباره اون ژنرال بپرسی وقتمو نگیر
سرمو تکون دادم عکس مادرم و از جیبم آوردم بیرون،
بهش دادم یه نگاه کرد و گفت اوه پس دنبال این می‌گردی یادم هست تو پادگان جبل آمل با ما بود نبودی ببینی تو درگیری فجیره چه مانوری میداد با تیر بار
نگاهم کرد از اون نگاهایی که انگار صد ساله ندیدتم بهم تو پسرشی از چشات معلومه
دنبالشی؟
آره
چند وقته ندیدیش ؟
از بچگی
نمی دونستم بچه داره یادم هست خیانت کرد رفت سمت امل آخرین بار تو نبعه دنبالش بودن میگفتن شوهر ایرانی کرده
سیگارش تموم شد بدون اجازه فنجون چای منو برداشت و ازش چشید ، شاید میخواست مزه دهنش عوض بشه
دوباره شروع کرد کاش اینجا ها نمیومدی کاش نمی‌شناختمت
بلند شد که بره تو خونه بهش گفتم تو نبعه چی شد؟
چیزی نگفت به دیوار تکیه داد و خوابید انگار هزار سال خوابیده بدن سردش تو کوچه موند شاید مثل بدن مادرم تو مدرسه نبعه شاید مثل آخرین جرعه چای بهاره
جرات نکردم بهش دست بزنم بچه ها از کوچه رفته بودن انگار کوچه اندرونی خونه پدریم بود تو تهران اورژانس اومد و تنها کارش بیرون کشیدن لاشه کپسول سیانوری بود که نفهمیدم کی گذاشته تو دهنش
نقد این داستان از : نازنین جودت
آقای سامان سلیمی، سلام. داستان «بیروت، مادر، مادام» موضوع جالبی دارد. موضوعی که کمتر به آن پرداخته شده و اگر اشکالات متن را برطرف کنید پتانسیل داستان خوب شدن را دارد.
متن زبان و نثر ساده و به‌دور از پیچیدگی‌های زبانی دارد که این به داستان خوش نشسته و انتخاب درستی بوده اما بهتر است داستان را از این حالت محاوره‌ای خارج کنید. می‌دانم که راوی اول شخص است و قصد داشته‌اید با این روش صمیمیتی در زبان مرد جوان داستان ایجاد کنید تا خواننده با او بیشتر احساس نزدیکی کند، اما این نوع نوشتن از ادبیت داستان کم می‌کند.
خال سیاه داستان شما چیست؟ موضوع اصلی و گره‌ای که راوی قصد باز کردنش را دارد چیست؟ مرد جوانی به بیروت رفته تا در مورد مادر مبارزش اطلاعاتی به دست آورد. این چیزی است که راوی به قصد کشف‌اش به بیروت سفر کرده و خال سیاه داستان شماست که اتفاقا موضوع خوب و درگیر کننده‌ای است. اما در حد طرح می‌ماند و خواننده بعد از داستان با خودش می‌گوید: «چی شد؟» برمی‌گردد و داستان را دوباره می‌خواند و اطلاعات بیشتری دستگیرش نمی‌شود. این متن می‌طلبد که طولانی‌تر باشد، دیالوگ بیشتری بین مادام و مرد برقرار شود تا خواننده پاسخ سوالاتش را از میان حرف‌های آن‌ها بیابد.
راوی طوری روایت را آغاز می‌کند که خواننده مطمئن می شود مدت زیادی است در بیروت و در نزدیکی خانه‌ی مادام ساکن شده. مادام هم او را می‌شناسد و می‌داند که ایرانی است. جمله‌ی توهین‌آمیزی هم به راوی می‌گوید که راوی جوابی نمی‌دهد و بعد عکس مادرش را نشانِ مادام می‌دهد. این مدتی که ساکن آن محله بوده و با مادام آشنا شده، در مورد مادرش سوالی نکرده؟ دنبال اطلاعاتی نبوده؟ اگر هم چنین بوده باید این را با خواننده در میان بگذارد و بگوید امروز اولین بار است که قصد کرده عکس مادرش را به مادام نشان دهد و بگوید که پسر کیست. شما که چهار سال است داستان می‌نویسید باید قابلیت‌های راوی اول شخص را بدانید و از آن‌ها در جهتِ دادنِ اطلاعات لازم به خواننده استفاده کنید.
شاید کسی که داستان را می‌خواند در مورد فالانژ، حزب دست‌راستی تندرو در کشور لبنان، چیزی نداند. اگر مفهوم این کلمه را از دست بدهد بخش مهمی از داستان را از دست داده. می‌توانستید در گفتگوی بین مادام و مرد اشاره ای به این مسئله بکنید. در دیالوگ‌هایی که بین آن‌ها رد و بدل می‌شود شما فرصت دارید تا اطلاعات لازم را به خواننده بدهید و داستان را پیش ببرید. اما از این کار سر باز می‌زنید و بی دلیل گفتگوی بین آن‌ها را نیمه‌کاره می‌گذارید و زن داستان را با سیانور می‌کشید. چرا؟ چرا مادام باید یکباره و ناگهانی تصمیم به چنین کاری بگیرد؟ شاید در کشتن مادرِ مرد جوان دست داشته. چون در جایی اشاره می‌کند که مادرِ مرد خیانت کرده. این را با خواننده در میان بگذارید. خواننده از آن‌چه در ذهن شما بوده، بی‌خبر است. داده‌ی پنهان داستان را از روی نشانه‌هایی که به او می‌دهید کشف می‌کند. اگر مادام مادر مرد را کشته، باید در متن نشانه‌ای باشد تا وقتی مادام خودش را می‌کشد، خواننده مرگش را باور کند. باور کند مادام به جای این که به مرد اعتراف کند یا مجبور شود به او اطلاعات بیشتری بدهد، خودش به استقبال مرگ می‌رود. شاید هم چون مبارز بوده ترجیح می‌دهد خودکشی کند تا به دست پسر یک مبارز خیانت‌کار کشته شود.
این داستان فکر اولیه‌ی خوبی دارد. حیف است که با این کاستی‌ها و اشکالات باقی بماند. داستان را بازنویسی کنید. البته این متن به چیزی بیشتر از بازنویسی نیاز دارد. روی فکر اولیه تمرکز و تامل کنید. طرح شما با دیالوگ‌های بین مرد و مادام پیش می‌رود. دیالوگ‌ها مهم‌ترین بخش داستان شما هستند. شریان اصلی داستان هستند. وقت بیشتری صرف کنید. اطمینان دارم که در بازنویسی می‌توانید به ایده‌های خوبی برسید که پیرنگ داستان را مستحکم کنند.
و نکته آخر در مورد اسم داستان. بین کلمات ویرگول بگذارید تا خواننده آن‌ها را با کسره به هم وصل نکند: «بیروت، مادر، مادام»
بخوانید و بنویسید و باز هم برای ما داستان بفرستید که مشتاق خواندن هستیم.

منتقد : نازنین جودت

متولد 1352 شمیران. فارغ التحصیل مترجمی زبان انگلیسی، مقطع کارشناسی. بیش از 14 سال است که نوشتن را جدی دنبال میکنم.



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.