مرز باریک میان داستان فمینیستی و داستان انسانی.



عنوان داستان : رودربایستی ساده

شنبه روزی در اوایل پاییز 1974 با شورلت آبی مدل 66 در جاده‌ای راندیم که یک سر آن جایی بود که باید خانه صدایش می‌زدم. جایی که در نامه‌های مختصرم، خطابم به آن "غرب" بود درست مثل یک ضمیر جدید یا اسمی من درآوردی از سرزمینی بی‌نام: "در غرب نیم متر برف باریده" یا "غربی‌ها خوراک را با روغن حیوانی می‌پزند".
شش ساعت بی‌وقفه در لابه‌لای کوه‌ها و جاده‌های دو طرفه باریک راندیم. او با احتیاط درگردنه‌های باریک دنده عوض می‌کرد و هر بار اصرار داشت شورلت زیادی برای این گردنهها پت و پهن است. دلمه‌های مادرم را توی ماشین خوردیم. کم پیش میآمد چیزی بخواهد. با این حال گاهی یک لیوان چای کدر دستش می‌دادم و می‌پرسیدم خسته است یا نه. هر دو خسته بودیم و باورمان نمی‌شد همین چند ساعت قبل ساعت‌ها روی کف‌پوش‌های براق باشگاه رقصیده باشیم و حداقل با دوجین آدم روبوسی کرده ‌باشیم. باریکه نور پاییزی اریب روی ساعد و ران‌هایمان میتابید و بدنهایمان را بی حالتر می‌کرد.
بوی ناآشنای گاز اولین خصوصیتی بود که با ورودم به شهر از آن شناختم. خصیصه‌ای که خیلی زود فهمیدم گذرا نیست و جزیی جدا نشدنی از آن است. هر لحظه و همه‌جا و تا همیشه لابه لای خاطراتم. منگ و سبک به خیابان‌هایی که برای آن وقت از روز زیادی ساکت بود زل زدم و به سبزیِ غالبی که خودش را از توی جاده نشان داده بود. خاور جهیزیه‌ام جلوی خانه پارک شده‌بود. کارگرها و راننده کنار دیوار چمباتمه زده بودند و از انگشت‌هایشان نخ‌های باریک سیگار آویزان بود. ما را که دیدند ته سیگارهایشان را روی زمین با نوک گالش‌هایشان خاموش کردند. از صندلی جلو ماشین که مرتب کنار جدول پارک شده بود به تکه‌های جدید زندگی ام نگاه می‌کردم. او گاه‌گاهی نگاه تشویق‌آمیزی به من می‌انداخت و من به او زل می‌زدم که جای هردوی ما سلیقه به خرج می‌داد و دغدغه‌هایی را رفع و رجوع می‌کرد که لابد انتظار داشت من هم به جای بی‌اعتنایی‌ در آن سهیم باشم.
وقتی پول کارگرها را حساب می‌کرد غروب شده بود. فاصله‌ای که ختم شد به چرت‌های نیم بند من و سه بار خوشامدگویی همسایه‌ها به او به همراه یک وعده سرویس چای که در استکان‌های دم دستی برای کارگرها آورده بودند. گاهگاه می‌شنیدم به زن‌های همسایه که سراغم را می‌گرفتند آدرسم را می‌داد که:" توی ماشین خوابیده" و پشت‌بندش توجیه‌شان می‌کردکه:" هر چه باشد راه کم طولانی نبوده." و من نمیفهمیدم در نگاه انها بهت بود یا همدردی یا سرزنش. خاور و کارگرها رفتند و زن‌ها از کوچه به خانه‌هایشان کشیده شدند. ماشین را همان جا در خیابان قفل زدیم چون حیاط پر از وسیله بود. بی نقص و مفصل. خانه جدید من صدمتری ‌انگلیسی‌ساز چندسال ساختی بود در یکی از بلوک‌های شرقی شهرک‌ سازمانی شرکت نفت در کرمانشاه. با سه اتاق و یک هال و شیروانی و حیاطی با دو متر باغچه سیمانی. خانه‌های آجر قرمز سراسر یک شکل با پرچین‌هایی که هنوز جا داشت پرپشت شود. کانال‌های آلومینیومی دهانه گشادِ لبه‌ی شیروانی‌ها را نگاه کردم که وصل می‌شدند به ناودان‌های بلند با لکه‌های زرد زنگار. از اتاقی به اتاق دیگر رفتم. دنبالم ‌آمد و مثل دلال‌های مسکن از خوبی‌های خانه گفت از لوله‌های آبِ توکار که امکان نداشت در زمستان نشتی بدهد از رنگ گل بهی پلاستیکی دیوار که قابل شستشو بود. دکورهای تو دیواری را برایم با سرویس نقره‌ای که از اصفهان خریده بودم توصیف کرد و در نهایت لابه‌لای سکوت‌های من دستش را سراند روی دستم توی جیب دامنم که خیاط ارمنی‌مان با برش کلوش دوخته بود. حرارت دستش را از روی آستر ساتن جیبم حس می‌کردم که بازیگوشی خاصی نداشت.
ما نشناخته زن وشوهر شدیم. او یک روز عصر در یک مراسم ختم فهمیده بود که میخواهد من زنش باشم. ولی او برای من خاطره ای درست نکرده بود که در دیدار اولمان زنده‌اش کنم برای همین بار اولی که با هم حرف زدیم هرچه نشانه داد چیزی یادم نیامد. بعد از خاستگاری رسمی حلقه دست کردم. یک شب با او توی پیست رقصیدم که گفته باشم نامزدم کردم. آدم‌ها صورتم را بوسیدند و تبریک گفتند. خاستگارهای قبلی دست دخترهای دیگر را گرفتند دست‌هایی که خیلی زود با حلقه طلا پر می‌شد. مادر پدرم از وصلت راضی بودند. سرو سامان دادن بچه‌ها وظیفه‌ای بود که باید به آن عمل می‌کردند. داماد فارغ التحصیل ممتاز دانشگاه ملی بود با کاری پرتضمین و خانواده‌ای که با ما آشنایی دوری داشتند. من هم نظر تازه‌ای نداشتم. این هم کاری بود که در سن و سال من انتظار انجامش می‌رفت، برای همین زن و شوهر شدیم.
برنامه عروسی از قبل چیده شده بود. با قناد و آشپز وعده کردند. خیاطمان را کشاندند تا تهران. انتخاب حلقه و گوشواره‌های طلا از بین سینی‌های روکش‌دار مخمل تا مدتها خطیرترین وظیفه‌ام شد. من هم انتخاب کردم یک سرویس برای مراسم عقد، انگشتر برلیان برای نامزدی و ساعت برای شگون. یک فصل نامزد بودیم. از آخر بهار تا آخر تابستان. کفش‌های پاشنه باریک ورنی پوشیدم با دامن‌های میدی لنین. مادرم از ظاهر ساده‌ام شکایت داشت:"دبیرستان تمام شده باید ظاهر یک زن جوان را بگیری." یک روز در کشوی لباس‌هایم زیرپوش مادام پیدا می‌شد یک روز جوراب ساقه بلند پارازین و همین قدر ساده رونوشتی بی‌شیله پیله از زنانگی‌ام می‌نوشت. با امیر سر از خیابان‌های پردرخت تجریش در می‌آوردیم و به اصرار او تا شرکت ناسیونال میدان ولیعهد می‌راندیم. هوا که تاریک می‌شد یادش می‌انداختم مرا به خانه برساند. جلوی در دستپاچه من را می‌بوسید و منتظر نگاهم می‌کرد. من به جای او به انعکاس برش‌هایی از صورتش زل می‌زدم که زیر نور لامپ شهرداری کوچه روی شیشه ماشین افتاده بود. برجستگی گونه‌اش، لاله گوشش یا بوریِ نوک مژه‌هایش. وانمود می‌کردم دارم این پا و آن پا می‌کنم نمایش می‌دادم که ناگزیرم. اما نه ناگزیر بودم نه دلتنگ. دست آخر خداحافظی می‌کردم و پیاده می‌شدم. می‌دانستم تا لحظه‌ای که کلید را در سوراخ در بچرخانم و پشتش غیب شوم با نگاهش دنبالم می‌کند. شاید منتظر بود لحظه آخر برایش دست تکان دهم یا لبخند بزنم اما من هیچ وقت این کار را نمی‌کردم. لحظه بسته شدن در از آزادی‌ام سر از پا نمی‌شناختم. دوباره به قلمروی آمده بودم که تنها مال خودم بود. از خودم بیزار بودم که پا به پای تغییراتی که به سرعت در حال رخ دادن بود پیش نمی‌رفتم فکر می‌کردم بی‌استعدادم. احساسی داشتم میان گناه یا دلزدگی احساساتی که تقریبا همیشه در میان تشخیصشان تنها بودم. به اوحسودی‌ام می‌شد که خونسرد با همه چیز کنار آمده بود که بی‌دردسر به چیزی که خواسته بود رسیده بود به این که می‌دیدم زندگی جدیدش را بی‌ادا لابه‌لای آن بخش از زندگی از پیش داشته‌اش وارد می‌کرد و به قدرت تطبیقی که در او می‌دیدم و در خودم سراغ نداشتم. در شرح روایت‌های هر روزه او کم‌کم به زندگی‌اش معرفی شدم حالا می‌دانستم او عاشق کلیسای سرکیس در خیابان زند است یا هر ماه ویترین گردِ سری جدید دوربین‌های نمایندگی کانن. بر عکس من که خاطره‌گوی قابلی نبودم او در میان نقل خاطراتش از کلاس‌های دانشگاه می‌گفت. یک روز مجموعه سنگ‌هایش را نشانم داد و همان روزها بود که فهمیدم برای انجام یک ماموریت کاری برای شرکت نفت پنج سال اول زندگیمان در غرب خواهد بود. یک بار وقتی در جواب یکی از سوال‌هایش به خاطره‌ای مشترک از یک مهمانی خانوادگی رسیدیم، ردی از پیروزی را در صدایش پیدا کردم که حیرت زده‌ام کرد. شایدخیال میکرد گذشته مشترک ما را نزدیک تر میکرد. خیلی زود اتاقم پر شد از صفحه‌های موسیقی که او هر بار برایم از صفحه فروشی آرتونیان می‌خرید. حالا می‌دیدم لابه‌لای کتاب‌های جلد شومیز نیمه خوانده‌ام کاتالوگ‌های براق پلوپز توشیبا جاخوش کرده یا ادرس لوکس فروشی. رد و اثری از سرگرمی‌های جدیدم. با مادرم یا خاله‌زاده‌ها پارچه‌فروشی‌های بازار را به دنبال نیم متر ژرژت یا پنجاه دانه منجق یاسی بالا و پایین می‌کردیم. در آن روزها این تدارکات راحت‌ترین شیوه توجیه خودم بود که من هم همان اندازه ذوق و شوق دارم که هزاران نو عروس دیگر هر چند که از شباهت روزمرگی‌ام به اتفاقات پیش و پا افتاده که روزی قسم می‌خوردم جزیی از زندگی من نخواهد بود حیرت می‌کردم و منتظر بودم عادت جای همه‌چیز را پر کند.
چند ساعت بعد از عروسی قبل از روشن شدن روز عازم غرب بودیم. بعد از مراسم از او جدا شدم ولی می‌دانستم تا چند ساعت دیگر دوباره او را می‌بینم و بعد با خودم فکر کردم این بار برای همیشه. لباس عروسی را کندم سنجاق موهایم را یکی یکی باز کردم. کفش‌های سفید جلو بازم را که می‌دانستم هیچ وقت دوباره پا نمی‌کنم توی کیسه‌ای پیچیدم و کنار قوطی سنجاق‌ها گوشه چمدان چرمی‌ام چپاندم. جلوی آینه ته مانده آرایشم را پاک کردم. آخرین شب تهران را در میان نگاه دخترخاله‌ها که برای کمک همراهی‌ام کرده بودند و خیال می‌کردند نو عروسِ بی داماد نیاز به دلسوزی دارد با جمع کردن خرده ریزه‌های به جا مانده و بستن آخرین ساک‌های بسته نشده گذراندم.
اقامتم در خانه جدید شروع شد. صبح‌ها از اتاقم که هنوز با او تقسیم نکرده بودم صدایش را می‌شنیدم که روزش را شروع می‌کرد، که به شوهر نینا همسایه دیوار به دیوارمان می‌گفت ماشین تازگی‌ها بازی در می‌آورد تا روشن شود. روی تختم به صدای مبهمی از اجرای برنامه صبحگاهی مدرسه‌ای در آن حوالی گوش می‌دادم و سعی می‌کردم حدس بزنم مال کدام دوره است بعد از دو روز گوش دادن مطمئن شدم دبستان بود. از میان چادرهای برزنتی و پلاستیک‌های پرصدایی که روی اثاثیه‌ی کپه شده‌ی توی حیاط انداخته بودیم کارتن کتاب‌هایم را بیرون کشیدم در حقیقت تنها اثاثیه‌ای که جابه‌جا کردم همان کارتن کتاب‌ها بود با دم قاشق چسب‌های پهن لبه‌شان را بریدم و تا کمر کنار دیوار اتاق روی هم چیدم. در آن یک هفته با مواد غذایی مختصری که مادرم برایم توی یخدان سفری گذاشته بود خوراک‌های ساده می‌پختم. او شب که برمی‌گشت به اسکناس‌های دست نخورده روی تاقچه نگاه می‌کرد و از این که هنوز خانه را مثل سمساری می‌دید جا می‌خورد. اما هنوز رابطه ما صمیمیت انتقاد و گله را نداشت. در عوض هر شب گوشه‌ای از کار را پی می‌گرفت. فرش‌ها را پهن میکرد. لوسترها را با دریل به سقف آویزان میکرد و سیم‌های گوریده‌ی زرد و سیاه برق را توی سوراخ سقف پنهان میکرد. برای حمام لامپ تازه خرید و هر شب لیستی می‌نوشت از وسایلی که هنوز کم بود. چسب برق، چوب لباسی، طناب رخت. کار چندان سرعتی نداشت و این با توجه به نبود او در ساعت‌های زیادی از روز در خانه جای تعجب نداشت.
یک هفته گذشت. یک روز صبح زنگ خانه را زدند. توجه نکردم. ما منتظر کسی نبودیم. اما دست بردار نبود. دسته آخر کلافه شدم.کفش‌های ورنی‌ام را که او روی یک تکه روزنامه دمر پشت در خوابانده بود پا کردم. با پیراهن خانگی و موهای نامرتبم روی هم رفته ترکیب مضحکی بود. پشت در زن جوانی بود شاید فقط سه چهار سال از من مسن‌تر با ظاهری شتابان و آرایشی که مناسب مهمانی‌های عصر بود تا ملاقات‌های توی کوچه. دیدم که داشت یک تکه نخ آویزان به آستینش را با دندان می‌کشید من را که دید دست کشید:" کجایی دختر؟ گفتم مردی."
از لحن بی ملاحظه‌اش جا خوردم سعی کردم لبخند بزنم:" ببخشید شما؟"
نگاهش چندین بار چرخید روی صورتم "ساچی ام همسایه روبه رو. هر روز شوهرت را می‌بینم اما خودت را نه. بددل است بیرون نمی‌آیی؟"
" نه خودم بیرون نمی‌آیم مال اینجا نیستم."
از جوابم خجالت کشیدم. از روی شانه‌ام زل زد به انبوه وسایل وسط حیاط. "کشتی‌هاتون غرق شده؟" و خندید. من هم خندیدم. تنها چیزی که به ذهنم آمد.
" یک هفته دیگر باران شروع می‌شود. شما هنوز چیزی از سرمای اینجا نمی‌دانید. اینجا پاییز زیاد باران می‌گیرد." و بعد با دندان نخ گوشه آستینش را کند. لبه آستینش کمی صورتی شد. هنوز به صورتم زل زده بود. نخ را بین دو انگشت گرد کرد و انداخت روی زمین. با نگاهش چرخ دیگری توی حیاط زد:" من ساکن شماره 9 ام همین بلوک خودتان. بهت که گفتم همسایه روبه رو. می‌بینی همین روبه رو. " و این بار منتظر تایید به من زل زد: " بله متوجه شدم." ساچی انگار که تکلیف را روشن کرده باشد ادامه داد: " من می‌گویم اول پرده‌ها را بزن. تازه عروسی؟" و بلافاصله ادامه داد:" می‌دانستم."و دوباره ارزیابانه نگاهم کرد. "ابرها سنگین بشود چهار متر لاستیک چیزی را نگه نمیدارد. جمع کنید. کاری داشتی من همین رو به رو‌ ام." و بازویم را فشار داد. فشار دستش بیشتر از چیزی بود که انتظار داشتم. پشت بندش گفت:" خب من باید بروم. اول اداره پست بعد هم چند جای دیگر باید زود برگردم شاید خبری شود. کاری نداری؟" و جواب نشنیده کمی شلخته و ناهماهنگ دور شد. به او نگفتم لهجه‌اش حواسم را پرت می‌کند، از او نخواستم اسمش را یک بار دیگر تکرار کند شاید اشتباه شنیده باشم. در عوض به آن جمله‌های خیلی ساده فکر کردم. آن توصیه های پیش و پا افتاده از یک غریبه. نظراتی در مورد جزییاتی از زندگی ام. جزییاتی کمابیش غلط. غلط هایی که اصلاحشان نکرده بودم.
توی آینه روشویی موهایم را شانه کردم از ساکم پیراهن جدیدی در آوردم که اتو لازم داشت با این‌حال پوشیدمش امیدوار بودم ژاکت همه چیز را بپوشاند. سنجاق سرم را پیدا نمی‌کردم کلافه با دستمال گردن از پشت جمعشان کردم. به ظاهرم توی شیشه در زل زدم به خط تای مشخص روی پیراهنم و به موهایم که شستن می‌خواست. اسکناس‌های روی تاقچه را برداشتم که کنار کلیدهای خانه بود. امیر شب دوم داده بود برایم بسازند. روی پیاده‌روی سیمانی پا گذاشتم. به شیارهای بینشان نگاه کردم . کنار بعضی‌هایشان با حروف انگلیسی و عدد چیزهایی نوشته بودند. بعدها امیر گفت علامت‌های ساخت و ساز معمارها بودند. در همان گشت اول دستم آمد ایستگاه خط اتوبوس اختصاصی از شهرک به مرکز شهر کمی بالاتر از میدان غربی خانه است. فهمیدم اگر سنگک بخواهم دو بلوک پیاده‌روی دارم توی شهرک نه دکه روزنامه بود نه صفحه فروشی. این‌ها مایحتاج غیر ضروری بود که تنها راه خریدش رفتن تا مرکز شهر بود. جایی که خیلی زود برایم لفظ راحت‌تر "شهر" را گرفت. امیر در ازای این هفت روز هرروز مقداری پول به پول‌ها اضافه کرده بود. برای خودم تفسیرش نکردم. شاید این هم عادتی بود که در مورد او باید کم‌کم یاد می‌گرفتم. عادت به جزییات جدید. به دارایی های جدید. هرچند نه مثل چیزی که به دست آورده باشم. بیشتر برایم مثل چیزهایی بودند شبیه به دست، شبیه به چشم، مثل آنچه با آن به دنیا آمده‌ام. مثل یک خصوصیت اخلاقی، مثل یک احتمال به وقوع پیوسته، مثل یک سرنوشت. و همین قدر بی زحمت. با پول‌ها یک مرغ کامل خریدم، پیاز وکاهو و یک شیشه آبغوره.
از امیر نه توقع تشکر داشتم نه تشویق دلم می‌خواست به روی هم نیاوریم. دوست داشتم این طور فرض کنم که تغییرات جدید حاصل یک رودربایسی ساده بود. انتخابی که نه اوکه یک زن دیگر ناخواسته باعثش شده بود. همان عصر از امیر خواستم دنبال پرده فروشی بگردیم. اولین خواسته رسمی‌ام از او همان بود. مخالفت نکرد میز چرخ خیاطی را کشاند تا پای پنجره. جای نردبان از آن بالا رفت و با متر فلزی قد پرده را اندازه زد. پرده‌ها را بدون وسواس خریدم. توی اولین مغازه. آویزانشان کردیم. کمدها را پر کردیم از وسیله. تابلوها رفتند روی دیوار. یخچالم را پرکردم از بسته‌های ده تکه‌ی بره‌ی بی‌استخوان یا لوبیای بخار پز. صاحب خانه‌ای شدم که ترکیبی بود از سلیقه مادرم به همراه خطاهای عمدی که ضروریات شوهرم باعثش بود.
دو ماه بعد در بیست و چهارم دسامبر زمانی که دیگر حتی باوجود آفتاب نفس‌هایمان روی شیشه‌ها بخار می‌انداخت تولد بیست و یک سالگی‌ام را جشن گرفتیم. درست دو روز قبل از رسیدن نامه تبریک مادرم که رویش را ضربدری با دو تکه نوار چسب پهن چسبانده بود. نامه را همان پستچی‌ای از تهران به دستم رساند که بسته ایرج شوهر ساچی را از آمریکا. حالا می‌دانستم اسم واقعی‌اش شهناز است. با این‌که در روایت‌های او همیشه اثری از شوهر بود اما در واقعیت او همیشه تنها بود. ایرج برای یک دوره دوساله از طرف ارتش رفته بود آمریکا و هنوز یکسال دیگر از تحصیلش باقی‌مانده بود. " ما اصلا با هم زندگی نکردیم. وقتی عقد کردیم او رفت. با هم فامیلیم."
او برایم جای همه چیز را پر کرد. نظم جدید زندگی‌ام شد. ان بخش از زندگی‌ام که تنها مال خودم بود حسی که احتمالا امیر با کارش داشت. به بویش خو گرفتم. مثل بوی شهر. بویی داشت شبیه مخلوط چوب سوخته و آلبالو. خانه‌اش را پذیرفتم. آنجا سیگار کشیدن آزاد بود کم کم بوی کاغذ و سیگار توی کتابهایم یکی شد. او مجلات مد را ورق میزد و من کتاب میخواندم. او روی روزنامه های امیر الگوهای ساده بوردا را تمرین میکرد و با اصرار برایم خط چشم میکشید و من برایش چای نعنا دم میکردم در اشپزخانه اش که در هر فصلی گرفتار نوعی چسبانکی بخورهای معطر بود. ساچی یک بار جلوی آفتاب ‌نشست و عکس ایرج را نشانم داد عکس تصویر مرد خیلی جوانی بود با موهای مشکی براق و پلیوری سفید و شلوار قرمز دمپا گشاد. پشت سرش مجسمه بزرگی از یک عقاب بود که مثل مرد به دوربین زل زده بود. زندگی اش برایم حسرت برانگیز بود. با خودم فکر میکردم من تا به حال تااین اندازه با ولع منتظر کسی نبودم. به عکس توی دستم نگاه کردم به پشت عکس که با خودکار آبی و خط سرهم نوشته بود: the Midwest
برعکس من که همه چیز در ذهنم پیچیده میشد و آینده نگرانم میکرد برای او زندگی زمان حال بود و تا حدی خیال بافی برای آینده. بعد از چندین ماه معاشرت هرروزه آنچه بینمان رشد کرده بود ترکیبی بود از بوی کاغذ، نور و حسی رونده، خودرو و بی‌آزار. برای من تظاهر عجیبی داشت شاید چیزی مثل عَشَقه. از او یاد گرفتم آسان بگیرم و بیشتر زندگی کنم. من ذاتا کلی گو بودم و بی حوصله و همیشه دو دل. او عجول بود و بر عکس من هیچ وقت کاری را نیمه رها نمیکرد. بعدها به او گفتم که روز اول آشناییمان واقعا کشتی ام غرق شده بود خندید و گفت اصلا فکرش را نمیکرده. سال بعد ایرج برگشت. ساچی و ایرج ایرانگرد شدند چندسال جنوب چند سال مشهد هرجا که ارتش تعیین می‌کرد. شورلت 66 جای خودش را به پیکانی سفید رنگ داد با همان پیکان در روز افتتاح موزه هنرهای معاصر در 1977 راهی تهران شدیم. همان موقع‌ها بود که نام اندی وارهول برای اولین بار به گوشمان خورد. من برای بار دوم باردار بودم اولی را یک روز صبح تنها بعد از چهل و پنج روز از زمانی که فهمیدم باردارم از دست داده بودم. این من بودم که در میان بهت و نگاه‌های هراسان امیر به او دلداری دادم و مطمئنش کردم هنوز شانس‌های زیادی داریم و ازین که دیدم موجود شکل نگرفته درونم چه قدرتی دارد حیرت کردم. فرزند اولم از بارداری دوم در تهران به دنیا آمد. جایی که بعد از اقامت پنج ساله در غرب دوباره به آن برگشتیم.
از ساچی زندگی ام را به یاد دارم و عادتی که سالها بعد در صبحگاهی در بهار2001 بعد از سالها فاصله و بی‌خبری در مراسم خاکسپاری‌اش به یاد آوردم عادتی که برای همیشه با من ماند. ساچی همه تاریخ‌ها را به میلادی برمی‌گرداند برای او همه چیز نسبتی از سپتامبر 1973 بود. پاییزی که ایرج به آمریکا رفته بود. و من با خودم فکر میکردم چه شروع غم انگیزی ولی ظاهرا او اهمیتی نمیداد چیزی که من در او بیشتر از همه دوست داشتم همین آزاد بودن از حساسیت ها بود. در آن صبح من هم به رسم ساچی مبدایی پیدا کردم و یاد گرفتم همه‌ی تاریخ‌ها را به نسبت آن بسنجم. درست مثل مبدایی حاصل از یک رودربایستی ساده که سالها قبل با تردید پذیرفته بودم.
نقد این داستان از : سعید تشکری
با سلام خدمت نویسنده گرامی
داستان‌های خوب امکان گفت‌وگو درباره داستان را فراهم می‌کند و داستانِ خوبِ «رودربایستی ساده» نیز از همین قانون پیروی می‌کند. برای نقد این داستان بهتر است ابتدا درباره پیدایش نوع خاصی از ادبیات داستانی در اروپا و ورودش به ایران گفت‌وگو کنیم.
یک داستان کوتاه می‌تواند برشی ناب از زندگی باشد، رسیدن به این برش ناب با یک تقطیع بسیار خوش‌پرداز از زندگی ممکن است. مثلا یک‌نفر در خیابان سوار تاکسی می‌شود و می‌خواهد در خیابانی دیگر پیاده شود. اگر داستان به اتفاقات رخ داده در همین مسیر طی شده از نقطه الف به نقطه ب بپردازد یک تاکسی نوشت اتفاق افتاده است. در این داستان اگر راننده بدچشم باشد و به هر زن راننده‌ای که می‌رسد فحش بدهد، در حقیقت نویسنده یک نگاه فمینیستی به راننده دارد و نوعی داستانِ زویا پیرزادی می‌شود، اما اگر در همین داستان در یک تقاطع ماشینی عبور کند که راننده آن زن است و راننده ترمز بزند و از پشت ماشین دیگری به آن بزند و راننده از ماشین پیاده شود و راننده دیگر بگوید برای یک زن ایستادی خاک بر سرت اینجا یک تنفس عالی بدون نگاه فمینیستی شکل گرفته است و دیگر با یک داستان زویا پیرزادی روبه رو نیستیم. در حقیقت داستان اگر مردها را در دو گروه قرار بدهد، اولی آن‌هایی که نگاهی با کلیشه جنسیتی ندارند و دومی آن‌هایی که مرد سالارند در فضای خود دموکراسی را حاکم کرده است وقتی فضای داستان چنین باشد امکان نقدِ ظلم فراهم می‌شود و می‌توان گفت یک داستان تقطیع‌وار شکل گرفته است و دیگر صرفا یکسری توصیفات نیست. داستان‌هایی به سبک داستان‌های زویا پیرزاد از نوع اول است. نگاهی فمینیستی مردستیز و زن سالار که تنها با ظلم حاکم بر زن در جامعه ستیز دارد. یعنی سوار تاکسی می‌شود و از نگاه راوی یا قهرمان آدم‌ها دو گروه هستند مردها و زن‌ها. مردهای ستم‌کار و زنان ستمکش. این همان نگاه ساده نوشت به زندگی است که نمی‌توان به آن داستان گفت زیرا یک جانبه‌گرایی در آن اتفاق افتاده است و دموکراسی در فضای داستان حاکم نیست و صرفا به ترویج نگاه زن‌سالار می‌پردازد که در مقابل مرد سالاری قرار می‌گیرد و هر دو آنها برای دموکراسی در داستان و جامعه مخرب است، اما یک داستان خوب داستانی است که نویسنده از این جنبه و نگاه دست بردارد. حالا اینکه یک نویسنده توانایی دارد و همه اینها را خوب توصیف می‌کند خوب می‌گوید بحث توانایی‌های نویسنده است و ربطی به این ندارد که آن داستان داستان خوبی است. بین توانمندی و استفاده هوشمندانه از بضاعت یک داستان تفاوت است. حالا ببینیم این ماجرا یعنی ادبیات فمینیستی از کجا شروع شده است. بعد از اینکه جریان فمینیستی در ادبیات اروپا شکل می‌گیرد ظاهرا یک نوع ساده نوشتن و زنانه‌نویسی شکل می‌گیرد که با فاصله زمانی به فضای ادبی و جامعه ایران وارد می‌شود. ببینید یک‌سری داستان‌ها توسط مردان نوشته می‌شود و در آن به نقد مردانی با ویژگی‌هایی مثل خشونت، حسادت، میخوارگی و بی‌بند و باری می‌پردازد که خانواده را دوست ندارند ولی در داستان روی نقش زن به شکل ویژه زوم نمی‌شود و زن را مظلوم مطلق نشان نمی‌دهد. برای همین تبدیل به داستان‌های مردستیز نمی‌شوند، اما بسیاری از نویسندگان زن وقتی داستان‌هایی با همین محتوا می‌نویسند چیزهایی به آنها اضافه می‌کنند که تبدیل به داستان‌های مردستیز و فمینیستی می‌شود. ستم به زنان و تمرکز بر زن بدون اینکه برای مرد حقی قا‌یل شود. منظورم نفی نگاه فمینیستی نیست، حرفم این است که در جامعه‌ای اگر به زن ظلم شود قطعا به مرد هم ظلم می‌شود. چون آن جامعه ظلم‌پذیر و ظلم‌خیز شده است. تنها تفاوت در شکل و فرم ظلم و خشونت است. مثلا در فرهنگ قبیله‌ای جنوب که سرنوشت زن حذف از چرخه اقتصاد و در نتیجه از دست رفتن استقلال مالی اوست، سرنوشت مرد کار سخت و بسیار است. این مرد جنوبی وقتی به خواستگاری می‌رود نمی‌تواند بگوید یک زن کارمند می‌خواهد و محکوم است به تنهایی چرخ اقتصادی خانواده را به چرخش در بیاورد. یا مثلا اگر مرد جنوب بگوید یک بچه بیشتر نمی‌خواهد یا اصلا بچه نمی‌خواهد همان قبیله‌ای که زن را محکوم به زاد و ولد بسیار می‌کند به مرد برچسب ناتوانی می‌زند. پس قبیله‌گرایی در جنوب هم در حق مرد ظلم می‌کند هم زن. تنها فرم این ظلم متفاوت است. مرد در جامعه تحت ظلم قرار می‌گیرد و چون در جامعه امکان پاسخگویی به ظلم را ندارد ممکن است در چهارچوب خانواده نیز به زن ظلم کند یا بالعکس. تشویق ادبیات فمینیستی توسط جشنواره‌های ادبی سبب پنهان ماندن دلایل و ابعاد دیگر ظلم می‌شود. یکی از این ابعاد پنهان ظلم زنان به زنان است. نمونه‌اش زنانی هستند که در جنوب رییس قبیله هستند و به زنان ظلم می‌کنند. اینها چرا در داستان نمی‌آید چرا احمد محمود که یک مرد است این ظلم را در داستان می‌آورد ولی چرا ما این کار را نمی‌کنیم؟ چون غرق شده‌ایم. در حرمسرای ناصرالدین‌شاه هزاران زن بوده‌اند چرا ما هیچ‌وقت در مقام مقایسه مادر ناصرالدین‌شاه را نقد نمی‌کنیم درحالی‌که او به زنان بسیاری در حرمسرا ظلم می‌کند. اینها جنبه‌های غایب در ادبیات داستانی است. دلیل این غیبت، عملکرد یکسویه‌ی نویسندگان است که توسط جشنواره‌های ادبی معتبر حمایت و تایید می‌شود و به این جای خالی دامن می‌زند. نویسندگانِ اینگونه آثار که منتخب بسیاری از جشنواره‌ها هستند در حقیقت با نثر و لحن خود ما را فریب می‌دهند و جشنواره‌ها نیز اسیر این خطا می‌شوند و در مطرح کردن این نوع نویسندگان و در نتیجه معرفی شخصیت‌های داستانی زن‌سالار و مردستیزشان نقش اساسی دارند. ما به غلط این نویسندگان را ویرجینیا وولف ایرانی می‌پنداریم. و به پشتوانه همین تایید و تشویق تبدیل به الگوهای ادبیات داستانی ما می‌شوند. نمونه بارزش منیرو روانی‌پور است که به غلط گمان می‌کنیم نگاه اجتماعی دارند درحالی‌که اصلا اینگونه نیست. این نگرانی اجتماعی یکسویه است و طبیعتا بعد از مدتی کارکرد خود را از دست می‌دهد.
تمام حرفم این است که داستان بیش از آنکه مردسالار یا زن‌سالار باشد موظف است انسانی باشد. نمایشنامه «مرگ دلخراش بسی اسمیت» مصداق موفقی برای این تعادل است. نمایشنامه روایت سرنوشت یک خواننده زن مشهور است که یک شب بیمار می‌شود و به بیمارستان می‌رود، اما چون رنگین‌پوست است هیچ بیمارستانی او را نمی‌پذیرد و می‌میرد. این نمیشنامه کاملا انسانی است، اما اگر از شخصیت داستان رنگین‌پوست بودن را بگیریم به یک داستان فمینیستی می‌رسیم.
همه اینها را گفتم که در نهایت به داستان شما برسیم. شما موفق شده‌اید در عین داشتن نثر و لحن زنانه‌ی خوبی که من را به یاد آثار زویا پیرزاد انداخت، از پس این چالش (مردستیزی) بربیایید که بسیاری از نویسندگان زن در جامعه ایرانی به آن مبتلا شده‌اند. در این موفقیت، قهرمان داستان به تنهایی موفق نمی‌شود، بلکه دوستش ساچی ما را به تعادل می‌رساند. در داستان با دو ازدواج روبه رو هستیم. اولی ازدواج قهرمان و امیر است که قهرمان بی‌نظر و تنها براساس عرف و خواسته جامعه ازدواج می‌کند و دومی ازدواج ساچی و ایرج، زن و شوهری که یکدیگر را انتخاب کرده‌اند و با وجود دوری به دلیل تحصیلات در فرنگ سرانجام بعد از دو سال به یکدیگر باز می‌گردند. هیچ کدام از این دو زندگی بر دیگری برتری مطلق ندارد. نسبی‌ست. نسبیت اساس هنر مدرن است. هر دو ازدواج با دوام است، اما اولی با نوعی تعارف و تکلف همراه هست و دومی با آگاهی و صمیمت. در حقیقت شما در داستان دخالت نکرده‌اید، قضاوت و انتخاب را به مخاطب سپرده‌اید. این بسیار خوب است.
اما می‌توانستید اندکی از توصیفات کم کنید و بیشتر روی شخصیت‌پردازی متمرکز شوید. زیرا نثر و لحن استعداد نویسنده است و شخصیت‌پردازی اثبات‌کننده بلوغ نویسنده. آن وقت است که مخاطب خود را در این دو راهی قرار می‌دهد و با جسارت بیشتری دست به انتخاب می‌زد. ازدواج براساس توصیه یا انتخاب براساس شناخت و آگاهی فردی.
درباره سوالی که در انتها مطرح کردید باید بگویم آنچه نوشته‌اید نه پلات رمان است و نه داستان بلند. یک داستان کوتاه است که به دلیل توصیفات بسیار تناور شده است.
پیشنهادم همچنان به قوت خود پابرجاست. این نثر و لحن خوب را در خدمت شخصیت‌پردازی قرار بدهید و مراقب باشید برای مبارزه با ستم (مردسالاری) ستمکار (زن‌سالار) نشوید.
آرزوی موفقیت شما را دارم.

منتقد : سعید تشکری

سعید تشکری نویسنده کارگردان و رمان‌نویس ایرانی متولد ۱۳۴۲ است. ورود او به عرصه هنر از سال 1348 با شرکت در کلاس های خلاق داستان نویسیِ کانون پرورش فکری کودک و نوجوان رقم خورد و در سال 1357به دانشکده هنرهای زیبا راه یافت و در رشته ادبیات نمایشی ...



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت