بی‌منطقی سورئال نیست




عنوان داستان : متروکه
نویسنده داستان : محمدمهدی امجد

ماشینِ نقره‌ای سربالایی خیابانِ یک‌طرفه را به آهستگی طی می‌کرد که شاید به جایِ ترمز به دکه پیرمرد سیگار فروش خورد. پیرمرد از روی صندلی افتاد و چند بسته از سیگارهای پاکت سیاه از بالای دیکه روی زمین ریخت. زنِ کنارِ راننده دستش را روی دهانش گذاشت. شاید در لحظه برخورد آخی، آیی، وایی، چیزی گفته بود. از ماشین پیاده شد که به سمتِ پیرمرد برود اما راننده که زودتر پیاده شده بود مانع شد و با دست اشاره به کوچه باریکی داشت که کنارِ خانه متروکه و مخروبه‌ای بود.
پیرمرد عصای چوبی‌اش را تکیه کرده بود که بلند شود اما نمی‌توانست. زنِ جوانی تازه رسیده بود و زیرِ شانه‌های پیرمرد را گرفت تا بلند شود. راننده که متوجه شد زنش داخلِ کوچه نرفته است با کشیده‌ای مجابش کرد تا وارد کوچه شد.
پیرمرد دست از تلاش و تقلا برای بلند شدن برداشت و خود را روی زمین ولو کرد.
شب که راننده کوچه را پیاده طی می‌کرد تا به ماشین برسد پیرمرد عصازنان و لنگ لنگ دنبالش می‌رفت و حرف‌های نامفهومی می‌زد. راننده کلافه شده بود. به زنش نگاه کرد که توی ماشین منتظر بود. برگشت رو به پیرمرد ایستاد. پیرمرد خم شد دستِ راننده را ببوسد که پاش لیز خورد و با سر رفت توی شکمِ راننده و راننده هم تعادلش را از دست داد و با کمر به درِ چوبیِ نیمه‌بازِ خانه متروکه خورد. نتوانسته بود تعادل خودش را حفظ کند که با ماتحت محکم به زمینِ سنگیِ خانه نشسته بود. سریع بلند شد و یقه پیرمرد را که پشت‌بندِ او تو آمده بود را گرفت. پیرمرد گفت:
- می‌دونم از ما خوشت نمیاد... می‌دونم ما رو دوست نداری... ولی ما دوستت داریم...
کشیده‌ای توی صورتِ پیرمرد زد. از تاریکیِ مخروبه جوانِ بلند قدی یقه راننده گرفت و به دیوار چسباند. راننده با چشم‌های گرد شده جوان و پیرمرد را نگاه می‌کرد. پیرمرد با عصا توی سرِ جوان کوفت و جوان رو به روی پیرمرد روی زمین زانو زد. پیرمرد عصبانی بود و عصا توی دستش می‌لرزید:
- هزار بار گفتم وقتی با بچه‌هام حرف می‌زنم دخالت نکنید!
دسته عصا را کشید و چاقویی از میانه دسته و تنه عصا بیرون آمد. چاقو را در سینه جوان فروکرد و بعد دو سوتِ پشتِ سرِ هم زد و دو جوان در قد و قامتِ جوانِ در خون افتاده از انتهای خرابه‌ها پیدا شدند. با انگشت به جنازه اشاره کرد:
- جمعش کنید!
آنها هم جنازه خون‌آلود جوان را کشان کشان به انتهای تاریک خانه بردند.
راننده هنوز به دیوار چسبیده بود. انگار با میخ از سرشانه‌های لباس به دیوار وصلش کرده باشند. پیرمرد یقه پیراهن سفید و کت سیاه راننده را صاف کرد. دست روی سینه‌اش می‌کشید. همانطور که خاکِ لباسش را می‌تکاند و او را از دیوار جدا می‌کرد تا دمِ در بدرقه‌اش کند شمرده شمرده و با صدایی که از میان سینه‌اش بیرون می‌زد گفت:
- لطفا دست رو دخترم بلند نکن! ما همین یه بچه رو داریم و شما مثل چشم‌مون برامون عزیزی. ولی من یکی تحمل ندارم ببینم یا بفهمم کتک خورده. واقعا تحمل ندارم.
راننده به سمت ماشین می‌رفت و دختر درِ ماشین را باز کرده بود و با بادبزن کاغذی صورتش را باد می‌زد. پیرمرد چشمش که به دختر افتاد لبخندی زد و با دست برایش بوس فرستاد. لبخند دختر را که دید نفس عمیقی کشید و از جیب جلیقه زیتونی‌اش سیگاری درآورد و گوشه لبش گذاشت.
نقد این داستان از : علی علی‌بیگی
به نام خدا. سلام.
1. شما سعی کرده‌اید یک داستان سورئال بنویسد. داستان سورئال نیز همانند داستان‌های دیگر از قواعد پیروی می‌کند. قواعد درون داستان. در همین ابتدا پیشنهاد من این است که داستان «یقین خانم روح» از مرتضی کربلایی‌لو را بخوانید. وقتی ما سورئال می‌نویسیم اولین قدم این است که اتمسفر نیز سورئال باشد. ما اینجا اتمسفر چندانی نمی‌بینیم. داستان شما اتمسفر ندارد. یک دکه و یک کوچه باریک را به شکل گنگ می‌بینیم. شب نیز است. اما فقط همین. فاقد جزئیات است. از توصیف خبری نیست. فضا ساخته نمیشود. کتاب «پدرو پارامو» یا کتاب «آخرین انار دنیا» را بخوانید. پر از جزئیات هستند و یک لوکیشن سه بعدیِ زنده برای ما می‌سازند. به نظرم اولین قدم این است که لوکیشن‌تان را سورئال بسازید. «بوف کور» یا «سه قطره خون» «صادق هدایت» هم نمونه خوبی هستند. یک لوکیشن همیشه شب و دارای روح.
دوم این است که شخصیت‌هایتان خاص باشد. «ادوارد دست‌قیچی» نمونه خوبی است. یک شخصیت عجیب که مخاطب بی‌صبرانه دنبال کشفش هست. «مرد فیل‌نما» هم همین‌طور. این‌ها شخصیت‌های بسیار خوبی هستند تا بتوانیم به شخصیت‌های عجیب برسیم. (هرچند این دو مثال که زدم لزوماً در داستان سورئال خلق نشده‌اند.) البته نکته مهم‌اش این است که ما به درون این شخصیت‌ها برسیم و آنها را بشناسیم. الآن شخصیت‌های شما را ما از دور می‌شناسیم. سه شخصیت دارید: پدر و دختر و داماد (راننده) هیچ‌کدام را نمی‌شناسیم که هیچ حتی نمی‌فهمیم‌شان. با آنها فاصله داریم. جبهه می‌گیریم نسبت بهشان. اجازه ندادید ما درکشان کنیم. اجازه نداده‌اید علت کارهایشان را بفهمیم و شاید درکشان کنیم. چرا راننده به دکه پدرزنش می‌زند؟ چرا مانع می‌شود دختر پیرمرد به پیرمرد کمک کند؟ چرا پیرمرد آن جوان معترض را می‌کشد؟ ببینید بی‌جواب گذاشتن سوالات لزوماً دلیل بر سورئال بودن داستان نیست.
هرچند در مورد اینکه آیا شما داستان سورئال خلق کرده‌اید یا نه می‌توان بحث کرد. نیمه اول داستان‌تان رئال است. فقط یک سوال در ذهن مخاطب ایجاد می‌کند. چرا این راننده این کار را کرد؟ (که تا آخر هم بی‌جواب می‌ماند.) نیمه دوم کار به سورئال نزدیک‌تر می‌شود. به نظرم درنیامده است و غلط است. جواب و منطقی برای کارهای انجام شده یافت نمی‌شود.
2. بیایید طرح داستانی‌تان را باهم بررسی کنیم. داستان یک خطی شما چیست؟ مرد و زنی سوار بر ماشین‌اند و ظاهراً به عمد به یک دکه‌ای می‌زنند. داخل دکه پیرمردی است که با خوردن ماشین ولو می‌شود و وسایلش می‌ریزد. زن می‌خواهد به کمک پیرمرد برود ولی مرد مانع می‌شود. بعد داستان کات می‌خورد و شب می‌شود. راننده باز با پیرمرد درگیر می‌شود و پیرمرد در این بین یک جوان را می‌کشد! معلوم می‌شود راننده داماد پیرمرد است. این طرح دو خطی شماست. در واقع داستان شما چفت‌وبست لازم را ندارد. ارتباطات‌شان درست نیست. اگر راننده را به عنوان شخصیت اصلی داستان‌تان در نظر بگیریم (داستان با او شروع می‌شود.) او بی‌هدف است. هدف او در داستان چیست؟ می‌خواهد به کجا برسد؟ آیا خصومتی با پیرمرد دارد؟ معلوم نیست. شما اشاره‌ای به موضوع نکرده‌اید. آیا او بیمار است؟ (چون معمولاً در داستان‌های سورئال بیشتر از این حقه استفاده می‌شود که شخصیت اصلی بیمار است. بیمار روانی است و... ) در داستان شما این هم وجود ندارد. پس شخصیت اصلی شما کاملاً بی‌هدف است و منظور او از آمدن به آن کوچه و دیدار با پدرزنش و برگشتنش عبث است. ( باز پیشنهاد می‌کنم سه قطره خون و بوف کور را بخوانید.)
3. داستان شما یک مزیت بسیار قوی دارد. آن هم این است که تعلیق دارد. شما از همان جمله اول تعلیق را خلق کرده‌اید. راننده عمداً به دکه می‌زند. چیزی که همان لحظه به ذهن مخاطب خطور می‌کند این است که چرا؟ شما طرف مقابل را با زیرکی یک پیرمرد انتخاب کرده‌اید تا سوال را به صورت جدی در ذهن مخاطب ایجاد کنید: چرا باید با یک پیرمرد ناتوان این رفتار شود؟ این بسیار خوب است. اما تا آخر همین سوال ادامه دارد و ما به جواب نمی‌رسیم. مخاطب قطعاً از این شوخی‌ها خوشش نمی‌آید! باید مخاطب را قانع کنید. باید او راضی شود از متنی که خوانده است. من احساس رضایتی در مخاطب شما ندیدم! اما تعلیق‌هایتان خوب است.
در ادامه سوال دوم ایجاد می‌شود. سیلی محکمی به گوش زن نواخته می‌شود. چرا راننده اجازه نداد زنش به پیرمرد کمک کند؟ این سوال هم تا انتها وجود دارد. بعد سیلی محکمی به گوش پیرمرد خوابیده می‌شود! اینجا دیگر آخر خط است! مخاطب از خودش سوال میکند که نویسنده چطور می‌خواهد این همه اتفاق را جمع کند و جواب قانع‌کننده برایم دهد؟! و در نهایت مرگ یک جوان (که او هم معلوم نیست کیست؟) توسط پیرمرد با عصایی چاقو مانند! یا چاقویی عصا مانند! خب دیگر مخاطب مطمئن است که این سوال‌ها جوابی نخواهند داشت!
تعلیق‌های پی‌در‌پی‌تان خوب است و داستان را روان و زنده نگه داشته است. راکد نیست. اما جوابی نمی‌یابیم. علتی در کار نیست. انگار که این تعلیق‌ها فقط برای نگه داشتن مخاطب بوده است و بس!
4. هرچقدر شروع کارتان که خوب است و خوشم آمد باید بگویم پایان‌بندی کارتان اولاً شتاب‌زده است و ثانیاً نادرست است. شروع شما همان تعلیق را که گفتم دارد و زیبا است. اما پایان‎بندی‌تان درست نیست. عجله‌ای تمام کرده‌اید. کمی بسط می‌دادید بهتر بود. پایان‌بندی شما عنصر غافلگیری را دارد و این خوب است. هر پایان‌بندی بهتر است غافلگیری را داشته باشد. اما باید به لحاظ باورپذیری نیز منطقی باشد و مخاطب را قانع کند. این اتفاق در داستان شما نیافتاده است.
در پایان باید بگویم هرچه باشد شما توانسته‌اید داستان بنویسید و این ارزشمند است. داستانی که شروع و میانه و پایان دارد و پر از تعلیق است. مشخص است که شما قلم خوبی دارید و البته ذهن خلاق و داستان‌سازی دارید. حتماً تمرین بیشتری کنید. زیاد کتاب بخوانید. پیشنهاد می‌کنم فعلاً وارد دنیای سورئال نشوید. رئال بنویسید و مهارت پیدا کنید. بعداً می‌توانید دنیای سورئال را تجربه کنید. سعی کنید داستان درست بنویسید. کتاب‌هایی را که پیشنهاد کردم حتماً پیدا کنید و بخوانید. ذهن شما را تغییر خواهند داد. دید شما را عوض خواهند کرد. ضمناً کتابی هم در مورد قواعد داستان‌های سورئال و اصلاً منطق در دنیای سورئال بخوانید.
منتظر داستان‌های بعدی‌تان هستم. با احترام.

منتقد : علی علی‌بیگی

من متولد زمستان 66 ام. در یکی از روستاهای آذربایجان همیشه سرد و برفی. کارشناسی برق الکترونیک در تبریز تمام کردم؛ و در ادامه کارگردانی سینما خواندم. چند داستان کوتاه و فیلمنامه و نوشتن چند نقد و ساخت چندین فیلم کوتاه و فیلم مستند مرا از سال 86 تا به امروز رسانده‌اند. هنوز هم برای سایت ها و خبرگزاری‌ها مطلب، شعر و البته نقد می‌نویسم. داستان، بهانه من برای ادامه زندگی است.



دیدگاه ها - ۱
محمدمهدی امجد » 4 روز پیش
البته که داستانِ سورئال نبود و نیست اما از توضیحات شما سپاسگزارم

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت