به‌روزرسانی یک ضرب‌المثل در داستان.




عنوان داستان : حیات
نویسنده داستان : کوثر نیک نیا

چادرم را روی سرم‌مرتب می‌کنم و دانیال را در بغل می‌گیرم.
خداراشکر خواب است و حداقل تا رسیدن به مطب از دست نق‌نق هایش راحتم!
آرام در خانه را قفل می‌کنم و سوار آسانسور می‌شوم. نگاهی به صورت خوابیده‌یِ پسرم می‌اندازم، در مواقعی که خواب است، آدم دلش می‌خواهد یک گاز محکم از صورتش بگیرد؛ ولی وای از وقتی که بیدار شود، زندگی برای آدم نمی‌گذارد.
با باز شدن درب آسانسور وارد پارکینگ می‌شوم.
به سختی درب عقب را باز می‌کنم و دانیال را رویش می‌خوابانم.
سوار ماشین می‌شوم و تا رسیدن به مطب بدون هیچگونه سر و صدایی رانندگی می‌کنم؛ هرازگاهی هم نگاهی به صورت دانیال می‌اندازم که نکند بیدار شده باشد.
زنگ را می‌فشارم. منشی در را برایم باز می‌کند.
- سلام خانم دکتر!

با سر به دانیال اشاره می‌کنم و آرام سلام را زمزمه می‌کنم.
درحال مرتب کردن میزم هستم که صدای گریه دانیال مرا به زندگی دیگری بعد از بیدار شدن او دعوت می‌کند‌.
سعی می‌کنم روی اعصابم مسلط باشم و با لبخندی به استقبالش بروم:
- بیدار شدی مامان؟

میان گریه داد می‌زند: بابا کو؟؟ امروز قرار بود منو ببره شهربازی!

نفس عمیقی می‌کشم . باز معلوم نیست حسین چه قولی به پسرش داده که اول صبحی دانیال انقدر بی‌تابی می‌کند.

- بیا مامان جان؛ صبحونه‌ات رو بخور بابا هم میاد.
به طرف کیفم می‌روم و بیسکویت خرمایی را از آن بیرون می‌کشم. باز می‌کنم و به دستش می‌دهم.
برای لحظه ای ساکت می‌شود و مشغول خوردن بیسکویتش‌ می‌شود.
اولین بیمار داخل می‌آید و سلام می‌کند.
سلامش را جواب می‌دهم.
روی صندلی می‌نشیند و همزمان با ذوق می‌گوید:
- وای خانوم دکتر پسرتونه؟

- بله؛
- وای ماشالا چه آرومه!
در دل به حرفش پوزخند می‌زنم و جدی می‌گویم:
- جلسه اولتونه‌ که مراجعه می‌کنید؟

- بله خانم دکتر؛ والا من دو ساله ازدواج کردم، من فکر می‌کنم دیگه وقتشه که بچه دار بشیم ولی همسرم میگه نه!

سری تکان می‌دهم و دهانم را باز می‌کنم که جوابش را بدهم که دوباره صدای جیغ دانیال چهارستون بدنم را می‌لرزاند.
از کیفم ماشینش را بر می‌دارم و نشانش می‌دهم:
- خب . حالا آقا دانیال بیاد ماشین بازی کنه! قان قان قان!

اما مگر با اینها راضی می‌شود؟ دستش را محکم روی ماشین می‌زند و آن را از روی صندلی به پایین می‌اندازد.
نگاهی به بیمار می‌اندازم و با چشمانم از او عذرخواهی می‌کنم.
نگاهی به زیر صندلی می‌کنم، چرخ های ماشین در آمده و به قول حسین اِسقاتی شده!

دانیال را در بغلم می‌گیرم و کمی‌ تکانش می‌دهم، آنقدر دست هایش را روی صورتم زد و مقنعه ام را تکان داد تا بالاخره با ورود پرستو به داخل اتاق، از دستش برای چند دقیقه راحت شدم.

تند تند توضیحات را به خانمِ بیمار دادم .
تلفنم را بر می‌دارم و مثل همیشه غرغرهایم‌ را سر حسین خالی می‌کنم.
اما او که سرش شلوغ است و کارش سنگین، نمی‌تواند بیاید و دانیال را ببرد.
در اتاق را باز می‌کنم و دانیال را از پرستو می‌گیرم.
مرا که می‌بیند، دوباره جیغ و داد هایش را از سر می گیرد.
در را می‌بندم و او را روی صندلی می‌نشانم.
می‌خواهم بی تفاوت باشم و بگذارم آنقدر گریه کند تا خودش خسته شود. برای همین‌ دفترم را باز می‌کنم و پاسخ مشکلات مریض های قبلی ام را رویش می‌نویسم. هنوز چند خطی ننوشته بودم که دیگر نتوانستم خودم را کنترل کنم.
از جایم به سرعت بلند شدم و با صدای بلند فریاد میزنم : ساکت شو دیگهههه!!! خستم کردی!

ماشینِ پلاستیکی دیگری که توی کیفم بود را در می‌آورم و به طرفش می‌گیرم.
- با همین بازی میکنی صداتم‌ در نمیاد !

با صدای داد و فریادهایم‌، صدای دانیال هم بالا می گیرد و با باز شدن در اتاق، پرستو و بیمارهای منتظرِ نوبت، با تعجب به من نگاه می‌کنند.
از شدت عصبانیت نفس نفس می‌زنم و مدام پلک هایم می‌پرد.
لابد بیمارها پیش خودشان دارند می‌گویند این خانم روانپزشک خودش به روان‌پزشکی نیاز دارد !!
برایم مهم نیست..
جلو می‌روم و در اتاق را محکم می‌بندم.
تلفنم روی میز می‌لرزد؛ بی توجه به صدای گوش‌خراش دانیال به طرف میز می‌روم.
موبایلم را بر میدارم.حسین است؛ تماس را وصل می‌کنم.
چیزی نمی‌گویم.
- الو؟؟ مریم؟ صدامو میشنوی؟
- سلام
- سلامم. این صدای زمینه؛ صدای گل پسرمه؟
با شنیدن این حرف دوباره آتشفشانم‌ فوران می‌کند.
- گل پسر؟؟؟ هه! بگو خل پسر! بخدا دلم میخواد یا خودم بمیرم یا....

می‌پرد وسط حرفم: خدانکنه عه! دو دیقه آروم باشی؛ دارم‌ میام .

- نمیتونستی زودتر بیای؟؟ منو از دست این بچهء‌ ....الله‌اکبررر‌

تماس را قطع می‌کنم و به دانیال نگاه می‌کنم . ساکت و متعجب به چشمانم زُل زده. حرصم می‌گیرد.
بلند می‌گویم : به من نگاه نکن بچه!

این را که میگویم، با صدای بلند شروع به خندیدن می‌کند.
انگار‌ احساس کرده که پدرش دارد میاید دنبالش! نگاهی به دانیال می‌کنم. باید اعتراف کنم به حسین حسودی ام می‌شود!

#حیات
#کاف_نون
نقد این داستان از : سعید تشکری
با سلام خدمت نویسنده گرامی.
از اینکه داستان خود را در اختیار پایگاه نقد داستان گذاشته‌اید سپاسگزارم. همین ابتدای کار بگویم یک منتقد در زمان نقد یک داستان نه به سن نویسنده توجهی دارد و نه سابقه نوشتنش. یک داستان بد، بد است حالا می‌خواهد نویسنده‌اش مشهور باشد و با سابقه یا می‌خواهد خام باشد و در آغاز راه. بنابراین من نه سن و سال شما را در نظر می‌گیرم نه سابقه نویسندگی‌تان را. اما یک خبر خوب برای شما دارم. داستان خوبی نوشته‌اید. آنقدر خوب که مشتاق شدم داستان دیگری را که پیش از این نوشته‌اید و در پایگاه بارگذاری کرده‌اید بخوانم. با این وجود همین داستان خوب می‌تواند در بازنویسی بهتر شود و به قول معروف هنوز جا برای کار دارد.



یکی از نقاط قوت داستان شروع زود هنگام داستان است. مخاطب را اسیر مشتی توصیفات بی‌فایده نکرده‌اید و رفته‌اید سراغ اصل داستان و در این آستانه (شروع داستان) به خوبی اَکت (حرکت) را چاشنی یک توصیفِ بسیار کوتاه و موجز کرده‌اید (توصیف قهرمان و محیط یکی از عناصر داستانی است) و موفق شده‌اید قهرمان را به مخاطب معرفی کنید.

«چادرم را روی سرم‌ مرتب می‌کنم و دانیال را در بغل می‌گیرم. خداراشکر خواب است و حداقل تا رسیدن به مطب از دست نق‌نق هایش راحتم!»

قهرمان زنی جوان صاحب پسربچه و چادری است. می‌دانید مدل اشتباه چطور بود؟ اگر مثلا می‌نوشتید: «زن با چادری که روی سر داشت جلوی آینه قدی ورودی خانه‌اش ایستاد و نگاهی به پسربچه‌اش انداخت که هنوز خواب بود. دانیال را آرام در آغوش گرفت و خوشحال از اینکه هنوز خواب است به مطب رفت»

می‌بینید چطور ریتم داستان می‌تواند اُفت کند؟ و شما این ریتم تند را در آغاز داستان به خوبی برای مخاطب ساخته‌اید. آیا به تفاوت لحن میان این دو روایت دقت کرده‌اید؟ در روایت شما، مخاطب با زنی عصبی مواجه است اما در روایت دومی، مخاطب با زنی فاقد هر نوع حس روبه رو می‌شود. دلیل این فقدان، لحن خشک و سرد روایت دوم است. به همین دلیل می‌گویم نقطه‌قوت دیگر داستانِ شما لحن است. (لحن یکی دیگر از عناصر داستانی محسوب می‌شود)


در ادامه داستان می‌نویسید «آرام در خانه را قفل می‌کنم و سوار آسانسور می‌شوم. نگاهی به صورت خوابیده‌یِ پسرم می‌اندازم، در مواقعی که خواب است...» ببینید بعضی کلمات وزن داستانی ندارد و مخاطب را از فضای داستانی بیرون می‌کند. مثل کلمه «در مواقعی که» پیشنهاد می‌دهم برای تشخیص این کلمات و حذف آن از داستان، بعد از نوشتن، یکبار داستان را با صدای بلند برای خودتان بخوانید. اگر بتوانید صدایتان را ضبط کنید و چندبار آن را بشنوید به‌راحتی می‌توانید وجود این کلمات غیر داستانی را حس کنید و از داستان حذفشان کنید. مثلا می‌توانستید این‌طور بنویسید: «نگاهی به صورت خوابیده‌یِ پسرم می‌اندازم، دلم می‌خواهد یک گاز محکم از صورتش بگیرم؛ ولی وای از وقتی که بیدار شود، زندگی برای آدم نمی‌گذارد.» این نوع کلمات در قسمت‌های دیگر داستان دیده می‌شود. کلماتی که به عنصر لحن در داستان آسیب وارد کرده است. مثلا کلمه «درب» به جای آن می‌توانید از کلمه «در» استفاده کنید. کمی جلوتر می‌رویم و به کلمه دیگری برمی‌خوریم «همزمان». آنجا که می‌نویسید «روی صندلی می‌نشیند و همزمان با ذوق می‌گوید:...» به نظر من این کلمه بیش از آنکه به فضای داستان متعلق باشد برای دستور صحنه نمایشنامه‌ها کاربرد دارد. اینکه از نوشتن «گفت»‌های خالی اجتناب می‌کنید و برای گوینده‌ی دیالوگ یک اَکت (مثلا نشستن و ذوق زدن) در نظر می‌گیرد بسیار خوب است، اما می توانستید کلمه همزمان را حذف کنید و بنویسید: «روی صندلی می‌نشیند و با ذوق می‌گوید:..» ببینید نه تنها معنی جمله آسیب ندید بلکه جمله به فضای داستانی برگشت.


مشکل دیگری که در داستان به چشم می‌آید استفاده از اَکتِ نامتناسب با آنچه منظور قهرمان است. مثلا یکجا می‌نویسید: «نگاهی به بیمار می‌اندازم و با چشمانم از او عذرخواهی می‌کنم.» چشم‌ها چطور می‌توانند عذرخواهی کنند؟ با حالتی که به خود می‌گیرند؟ یادتان باشد مخاطب همه داستان را با همه جزییاتش تصور می‌کند و تصور چشم‌هایی که عذرخواه هستند بیش از هر چیز مضحک و خنده‌آور است. اگر شَک دارید پیشنهاد می‌دهم روبه روی آینه بایستید و ببینید آیا می‌توانید با حالت چشم‌هایتان از خودتان عذرخواهی کنید؟ چرا قهرمان را مجبور می‌کنید با صورتش شکلک در بیاورد و به‌واسطه این شکلک از بیمار عذرخواهی کند؟ در حالی که می‌تواند به سادگی با زبانش عذرخواهی کند. مثلا بنویسید: «نگاهی به بیمار می‌اندازم و از او عذرخواهی می‌کنم».
من این اتفاق را یکی از آسیب‌های عمیقِ استفاده از شکلک‌ها و ایموجی‌ها در رسانه‌های اجتماعی می‌دانم. وقتی استفاده از شکلک‌ها جای نوشتن و گفت‌وگو را به آسانی مسدود می‌کند و تنوع این ایموجی‌ها تا حدی است که به راحتی می‌توانید بدون هیچ نوع مکالمه و نوشتن یک روز کامل را با دوستانتان سپری کنید، طبیعی است که در داستان نیز از همین شکلک‌ها به جای گفتمان استفاده کنید. برای تمرین و ترک این عادتِ مخرب در نویسندگی، پیشنهاد می‌دهم ایموجی‌ها و شکلک‌ها را در رسانه‌های اجتماعی ترک کنید و به جای استفاده از آن‌ها بنویسید.
در نهایت باید بگویم داستانتان اگرچه بی‌نقص نیست، اما به خوبی ضرب‌المثلی را به داستان تبدیل کرده است «کوزه گر از کوزه شکسته آب می‌خورد» در حقیقت موفق شده‌اید یک کهن‌الگو و مثل قدیمی را به روزرسانی کنید و آنچه به عنوان نقص در داستان‌تان مرور کردیم، در بازنویسی به راحتی برطرف می‌شوند.
برایتان آرزوی موفقیت دارم.

منتقد : سعید تشکری

سعید تشکری نویسنده کارگردان و رمان‌نویس ایرانی متولد ۱۳۴۲ است. ورود او به عرصه هنر از سال 1348 با شرکت در کلاس های خلاق داستان نویسیِ کانون پرورش فکری کودک و نوجوان رقم خورد و در سال 1357به دانشکده هنرهای زیبا راه یافت و در رشته ادبیات نمایشی ...



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت