داستان هنوز آغاز نشده است.




عنوان داستان : کابوس
نویسنده داستان : رضا محمودصالحی

این داستان ویرایشی از داستان «جای خیس» می باشد.

نمی دانم چند طبقه را بالا آمده ام دیگر نفس هایم کم آورده اند، می ایستم دستم را روی زانوهایم می گذارم و نفس نفس می زنم، نگاهی به بالا می کنم چیزی نمانده فقط دو طبقه!!
من نمی دانم آخر ساختمانی به این درازی چرا باید آسانسورش خراب شود و کک کسی هم نگزد
چه باید کرد؟ باید این دو طبقه را هم بالا بروم و در حالی که تمام بدنم خیس عرق شده و از تاب و تب افتاده ام این دو طبقه را هم تمام می کنم
در باز است سلاله سلاله وارد مطب می شوم و یک راست سراغ خانم منشی که در گوشه مطلب پشت میز عسلی اش نشسته می روم:خانم ببخشید وقت داشتم
نگاهش را پایین می اندازد و به دفترش نگاهی می کند و سپس می پرسد:نام شریفتان
در حالی که هنوز نفسم جا نیامده است پاسخ می دهم:بهنام،بهنام صادقی
نگاهش را از من بر می دارد و رو به چند نفری که روی مبل های سبز آبی مطب نشسته اند می گوید:بفرمایید بشینید صدایتان می کنم
من هم رو برمی گردانم و سراغ مبل سبز آبی انتظار می روم و روی یکی از یک نفره هایش می نشینم
میز روبروی ام را نگاه می کنم، چند مجله قدیمی هست که عکس های سلبیرتی های همه جا هست سینما روی شان نقش بسته، یکی از آن ها را بر می دارم، چند صفحه ای اش را ورق می زنم تا شاید چیزی در خور خواندن پیدا کنم اما انگار پول گرفته باشند فقط مطالب بی خود و بی فایده چاپ کنن هیچ مطلب مفیدی را پیدا نمی کنم و مجله را روی میز پرت می کنم
احساس می کنم دستشویی لازم هستم، راه می افتم سمت دستشویی مطب که کنار در ورودی است،
بنا بر رسم معمول این مطب ها دستشویی خالی هیچ وقت گیرت نمی آید باید منتظر بمانی تا فرصت برسد
بعد از چند دقیقه این پا و آن پا کردن و دیت به کمر گرفتن و ساعت نگاه کردن مرد در حالی که کمربندش را محکم می کند بیرون می آید و با لبخند مصنوعی و سلامی خشک میدان را ترک می کند
من هم به سرعت دویدن آهوی که به دنبال او می دوند داخل دستشویی می روم و نفس عمیقی می کشم
چند لحظه بعد در حالی که دستشویی ام را هم را رفته ام و خودم را تمام برای یک جلسه سخت آماده کرده ام با صدای منشی مطب به خود می ایم:آقای صادقی، آقای صادقی
سرم را خیلی سریع بالا می آورم نگاهی به منشی می کنم و پاسخ می دهم:بله
دستش را سمت مطب دکتر می گیرد و می گوید:بفرمایید داخل
از جا بلند می شوم، پشت در می ایستم،با پشت دو انگشت دست چند باری به در می زنم تا صدای تق و تقش به گوش دکتر برسد و اجاره ورود را صادر کند
نهایتا موفق می شوم و جناب آقای دکتر بفرمایید می گوید و وارد می شوم
دست برسینه می گذارم و سلام می کنم
دکتر پایه می دهد، من همان ابتدا پرونده ام را تحویل دکتر می دهم و مقابلش این بار روی صندلی می نشینم
چند لحظه ای پرونده را می بیند و بعد پاسخ می دهد:چند تا دکتر رفتی
_هفت، هشتا
+همه هم همین سخن را گفته اند‌؟
به پرونده ای که مقابلش هست اشاره می کنم و می گویم می بینید که نظر مخالفی نیست
بعد مدتی مکث می کنم و سپس ادامه می دهم:چطور می پرسید؟ شما نظر دیگری دارید؟
سرش را آرام و رو به پایین تکانی می دهد و افی هم آرام و زیر لب می گوید و بعد ادامه می دهد:شرمنده ام، من هم نمی توانم تشخیص دهم این بیماری اصلا چیست اما
نمی گذارم سخنانش تمام شود پرونده ام را می گیرم و می گویم:اما و اگر ندارد دکتر، نمی شود دیگر باید حالا حالا جور این درد ها رو بکشیم
می دانستم که این دکتر هم مانند پزشکان قبلی همان حرف های تکراری می زند که اگ حرف جدیدی بود همان هفت، هشت های قبلی می گفتند یا حداقل به آن اشاره ای می کردند
گاهی اوقات با اینکه می دانی چاره ای جز بازنده بودن نداری دوست داری باز هم بجنگی و بجنگی و بجنگی اما یک جایی تقدیر دستشرا روی شانه ات می گذارد و می گوید:بی خیال نمی شوی؟بس است دیگر
نمی دانم برای اولین کی و کجا بود که احساس تشنگی کاذب کردم، با آنکه چندین لیوان آب خوردم اما کافی بود نیم ساعتی بگذرد و دوباره بخواهم چشمانم را روی هم بگذارم به ثانیه ای نمی کشید که دهانم خشک خشک می شد و مانند ماهی از تنگ بیرون افتاده طلب آب می کردم
همین شده بود که دیگر همیشه یک بطری خالی نوشابه خانوداه را نگه می داشتم و آن را تا دمش پر می کردم و بالای سرم می گذاشتم تا اگر لحظه ای احساس تشنگی کردم بنوشم
درد بدی است ولی اگر خودش به تنهایی بود حداقل یک اسمی داشت
درد دیگرم این بود که مثانه هایم پر تحرک شده بودند و زود به زود باید به دست شویی می رفتم و امانم بریده شده
الان هم همانم
از مطب دکتر بیرون آماده ام،به همین افکار خیابان ها را یکی پس از دیگری طی کردم و شاید صدبار بیشتر خودم را لعن و نفرین کردم
خسته ام، خسته ام، دیگر نمی کشم،به خانه می رسم، کلید را از جیب شلوارم در می آورم و داخل در می اندازم
آرام می پیچد و بعد از صدایی آرام در باز می شود
چند لحظه ای می ایستم، به آنکه بدانم می خواهم به کدام سمت بروم و چه کاری می خواهم بکنم
نه آنکه ندانم نه، می دانم که می دانم اما سرم تیر می کشد و چشمانم بلند نمی شود، سرخ سرخ اند
البته حق هم می دهم بعد از دو روز بی خوابی این قدر خوابم بیاید
حق هم می دهم
یک راست می روم سراغ اتاق خوابم و خودم را پرت می کنم روی تخت
چشمانم آرام آرام می رود که بسته شود که احساسی مانعم می شود
مثانه ام باز مثل همیشه مزاحم می شود
احساس می کنم باید بلند شوم و بروم سمت دستشویی اما خوب می دانم که با صرف جویی در خوردن آبی که من این چند مدت پیش گرفتم درست مانند همه دفعات قبلی هیچ خبری نیست
اما چه باید کرد؟ مگر شما زورتان به این موارد می رسد که من برسد؟
بلد می شوم و می روم و بعد از چنددقیقه چند قطره ای را پس می دهم و بلند می شوم و به سمت تختم بر می گردم و باز خودم را در آغوش تخت رها می کنم و چشمانم را می بندم
باز می رود که چشمانم سنگینم خواب‌شان ببرد که دوباره احساس می کنم چند قطره ای جمع شده و باز نیاز دارم بلند شوم و بروم دستشویی
دیگر. نمی توانم، حالش را هم ندارم، مانند جنازه افتاده ام روی تخت و مگر می توان جنازه ها را تکان داد که توقع تکان خوردن از من دارید؟
دهانم را کمی باز می کنم:آرام اوف طویلی می کشم و زیر لب می گویم :خدایا اگر پیرمرد صد ساله هم بودم درستش نبود این گونه حالم را بگیری
اشک چشمانم آرام و بی اراده جاری می شود و با همان اشک ها ادامه می دهم‌:خدایا چرا من جوان 20 ساله که تازه باید جوانی کنم و سلامتی را درک کنم شده ام معدن البلایا و الامراض؟
با خودم می گویم پاشو، پاشو مرد که این ها برای تو نه آب می شود و نه نان
چشمانم را نیمه باز نگه می دارم و دستانم را محکم روی تخت فشار می دهم تا هر جور که شده بلند شوم
بالاخره موفق هم می شوم، یا چشمان نیمه باز پف کرده، پاهایی که قدم ها را یکی در میان در خط همدیگر بر می دارد سمت دستشویی می روم و باز برای چند قطره لعنتی چند دقیقه ای علاف می شوم
موقع بازگشت کمی از خوابم پریده که البته به هیچ عنوان خوشحالم نمی کند بلکه برعکس ناراحت می. شوم
تمام دو روز گذشته را همین گونه سرپا بودم تا آمدم بخوابم درد مثانه ام حکم بیداری صادر کرد و نگذاشت چشم روی هم بگذارم
به هر حال هر چه بوده تمام شد الان باید دیگر به هر شکلی که شده بخوابم، شما چه نفهمید خوابی که نتوانی آن را بخوابی یعنی چه؟
آرام گام هایم را با همان ترکیب یکی به راست یکی به چپ یکی به دیوار ادامه می دهم تا باز به بالای سر تخت می رسم این بار آرام و زیز لب می گویم :هرچه شد دیگر از این جا تکان نمی خوری تا خوابت ببرد، فرقی هم نمی کند زمین به آسمان برود یا آسمان به زمین!! حرفم دیگر همین است
باریکلایی به خودم می گویم، دستانم را به هر دو طرف تمام باز می کنم و مانند پرندگان مهاجر روی تخت می افتم اما چند لحظه ای بیشتر لازم نیست تا بفهم باز چه قول و حرف ناشدنی ای به خودم دادم
دست بر تخت می گیریم تا بلند شوم و کمی هم از جایم تکان می خورم اما کم می آورم و دستانم را رها می کنم و باز می افتم روی تخت
باز هم سعی می کنم و این بار موفق می شوم و روی تخت می نشینم اما واقعا توانش را ندارم که بلندشوم باز بروم دستشویی
نگاهی به سمت چپم می کنم، کنار تخت روی میز بطری آب را که تا میانه آب دارد بر می دارم و همه اش را یک نفس بالا می روم تا بدانم اگر بخواهم به این بازی تکراری بها بدهم حالا حالا گیر این قصه هستم و با این کار مرگ خواب خود را رقم می زنم
چه کنم آدمم دیگر تا کجا و تا کی باید تحمل کنم؟
مگر آدمی چقدر می کشد؟
تا کجا به روی خودم نیاورم؟
طاقت تمام شده و بریده ام، بریدن به معنای حقیقی کلمه و نه تشبیه
همه این ها کم بود این سردی که بی خوابی باعث شده آن را تحمل کنم هم بهشان اضافه شده
انگار یه عده دارند با پتک پشت سر هم و بی لحظه ای درنگ روی سرم می کوبند
بغضم می ترکد و اشک چشمانم آرام آرام جاری می شود،دیگر سعی نمی کنم خودم را آرام کنم می این اشک آرام آرام به یکبار تبدیل می شود به یک هق هق بلند!
آرنج دستم را پیش می آورم و صورتم را با آن تمیز می کنم اما طولی نمی کشد که باز اشک چشمانم جای قبلی ها را روی صورتم پر می کنم، گویا باران ببارد، حال چشمانم دقیقا همان است یک باران تند پاییزی که برعکس باران های بهاری کوتاه سیل آسا می بارد و تا من را غرق نکند رهایم نمی کند
ناخواسته و بی اراده سخنی در میان این قطرات به هم پیوسته که تمام صورتم را خصوصا لبانم را تر کرده بر زبانم می آید:باید بخوابم
بعد به حال و به بیچارگی ام در میان گریه های تلخ لبخندی می زنم و باز تکرار می کنم:باید بخوابم، باید بخوابم، باید بخوابم
دستم را مشت می کند و محکم بر سینه و ران و هرجای این بدن که در مقابلش قرار می گیرد می زنم و باز با همان گریه سرازیر و صدای آلوده به بغض همان سخن قبلی را تکرار می کنم :بخوابم، باید بخوابم
تصمیمم را می گیرم، چشمانم را می بندم و دستانم را باز می کنم، یک خواب خوش را تصور می کنم و خودم را روی تخت می اندازم و بدنم را رها می کنم، آرام آرام احساس سبکی می کنم و زیر پایم خیس می شود چشمانم می رود که برود و دیگر خبری از هیچ هیاهویی نیست
خوابم می برد، یک خواب پر از سرسبزی و زیبایی، این اولین باری است که بعد از مدت ها کابوس نمی بینم
نقد این داستان از : سعید تشکری
با سلام خدمت نویسنده گرامی
ممنون که داستانتان را بازنویسی کردید و آن را برای نقد در اختیارم قرار دادید. بازنویسی سخت است و بسیاری از نویسندگان در آغاز راه و حتی بسیاری از نویسندگان با تجربه از آن فراری هستند، اما این تنها راه و بهترین راه است چه برای آموزش چه برای رسیدن به داستانی پخته. پیشنهاد می‌دهم این نوشته را مجدد بازنویسی کنید و آنچه را که امروز در این نقد با هم مرور می‌کنیم در آن پیاده کنید و دوباره آن را برای پایگاه بفرستید. حالا برویم سراغ نقد.

قاطع می‌گویم این یک داستان نیست. بلکه صرفا خاطره یک روزه‌ی بیماریست که برای تشخیص بیماری ناشناخته و دردناکش به دکتر مراجعه کرده است. آن هم خاطره روزی که هیچ اتفاقی در آن رقم نخورده است. برای تشخیص این فقدان بهتر است ابتدا طرح داستانتان را بنویسیم. (البته یادآور شوم نوشتن طرح یک گام پیش از نگارش داستان است اما برای تشخیص مشکلات داستان یک راه آسان بیرون کشیدن طرح از دل داستان است. در حقیقت با این کار پیچینگ انجام می دهیم. اضافات داستان را حذف می کنیم تا به هسته مرکزی داستان دست یابیم و چیزهایی مثل دیالوگ ها و توصیف ها تمرکزمان را در زمان تشخیص آسیب به خود معطوف نکند و مشکل را بهتر بشناسیم)

طرح داستان «جای خیس»:
مرد جوان بیست ساله ای دچار یک بیماری ناشناخته شده است. او مدام تشنه می شود آب بسیار می نوشد و مثانه و کلیه هایش بسیار پر کار شده اند. او برای تشخیص و درمان بیماری به پزشک های مختلف مراجعه کرده است اما هیچ کدام قادر به تشخیص بیماری نیستند. مرد چند روز است نخوابیده و خستگی بیش از بیماری کلافه‌اش کرده است. تصمیم می‌گیرد یک‌بار دیگر برای تشخیص بیماری به پزشک مراجعه کند. پزشک نیز در تشخیص بیماری و در نتیجه پیدا کردن درمان ناتوان است. مرد ناامید به خانه‌اش می‌رود و سعی می‌کند بخوابد، اما درد شروع می‌شود و دوباره با چالش تشنگی و تحریک مثانه مواجه می‌شود. مقاومت بی‌فایده است. آب میخورد و بعد هم به دستشویی می‌رود. دوباره دراز می‌کشد و تصمیم می‌گیرد تحت هیچ شرایطی از جایش تکان نخورد. تشنه می‌شود. با لجبازی تمام بطری آب را سر می‌کشد. دراز می‌کشد و دیگر به تحریک مثانه‌اش توجهی نمی‌کند. در حالی که روی تخت خود ادرار کرده می‌خوابد و بالاخره بعد از چند روز بی‌خوابی به خواب آرام و بی کابوسی دست می یابد.

این طرح داستان «جای خیس» است. آیا در آن حادثه‌ای وجود دارد؟ آیا مقاومت مرد و ادرار روی تخت می‌تواند یک حادثه قابل توجه برای داستان باشد؟ این طرح در حقیقت یک خاطره‌نویسی بی‌مصرف است، چرا که در خاطره‌نویسی نیز نویسنده صرفا روزهایی را می‌نویسد که در آن حادثه‌ای رخ داده است. آیا در داستان شما حادثه‌ای وجود دارد؟ خیر. ساده‌تر بگویم داستان شما هنوز آغاز نشده است. حادثه درست مثل صحنه یک نمایش است که در بستر آن نمایش اجرا می‌شود و درام پدید می‌آید. این درام با کمک لحن و زاویه دید مناسب و شخصیت‌پردازی به بار می‌نشیند و برای مخاطب لذت‌بخش می‌شود، اما داستانِ شما فاقد این بستر اولیه است. بنابراین امکان ساخت درام را نیز ندارید. در نتیجه لحن و زاویه دید و شخصیت‌پردازی هم اگر درست و قدرتمند باشد باز هم دردی را دوا نمی‌کند، بلکه آن را در فضایی خالی به کار گرفته‌اید و توان خود را به هدر داده‌اید. داستان، نمایشنامه و خاطره‌نویسی بدون حادثه و بدون درام یک نوشته بی‌سر و ته است. ببینید هر داستان کوتاه همان‌طور که یک قهرمان مرکزی دارد باید یک حادثه مرکزی داشته باشد تا موتور داستان حول این محور روشن شود و به‌واسطه شخصیت‌پردازی قهرمان، لحن و زاویه دید به حرکت در بیاید. داستان شما حادثه قدرتمندی برای روشن کردن موتور داستان ندارد. برای همین می‌گویم این نوشته یک داستان نیست و بهتر است بگویم یک داستان خاموش است و اگر حادثه‌ای در دل آن تعبیه کنید می‌توانید موتور را روشن کنید. زیرا شخصیت‌پردازی لحن و زاویه دید در این نوشته به‌عنوان چرخ‌های این ماشینِ داستانی بسیار خوب و قابل اعتماد هستند.

پس یکی از کمبودهای اساسی این داستان که در بازنویسی باید برطرف شود انتخاب یک حادثه است. آیا هر حادثه ای می تواند باشد؟ مثلا انفجار برج های دوقلوی آمریکا! حادثه بزرگیست اما چه ربطی به داستان دارد؟هیچ
پس انتخاب حادثه نمی تواند اولین قدم در بازنویسی داستانتان باشد. زیرا به محض یافتن حادثه آن وقت از خود می پرسید این حادثه به داستان و قهرمان چه ربطی دارد؟
به نظر من اولین قدم در بازنویسی داستانتان طراحی نمودار سفر قهرمان است. آیا با نمودار سفر قهرمان جوزف کمبل آشنا هستید؟ پیشنهاد می دهم در اینترنت نمودار را ببینید و مطالعه کنید و بر اساس آن برای قهرمان یک سفر طراحی کنید.
حالا برای طراحی این سفر چه کنیم؟
1- هدفی برای قهرمان در نظر بگیرید. (تشخیص بیماری و درمان بیماری)
2- در مسیر رسیدن به هدف یک یا چند مانع برای قهرمان بگذارید. این موانع بهتر است هم بیرونی باشد هم درونی. (موانع بیرونی مثل نبود درمان در ایران یا مثلا فقر یا ناتوانی پزشک ها در تشخیص بیماری. موانع درونی نقاط ضعف شخصیتی قهرمان می تواند باشد.) موانع بیرونی و درونی در حقیقت عنصر انتقاد آمیز داستان شماست. مانع بیرونی به نقد جامعه می پردازد و مانع درونی به نقد فرد.
3- حالا قهرمان سفرش را آغاز کرده است و در راه رسیدن به هدفش به راه افتاده است و به اولین امداد غیبی می رسد. این امداد غیبی می تواند دیدن یک بیمار شبیه خودش باشد میتواند دیدن کارت ویزیت یک پزشک مشهور باشد. می تواند ملاقات با یک پزشک در مترو باشد. می تواند جنبه دینی داشته باشد و در مراسم مذهبی با یک پزشک ملاقات کند.
4- حالا قهرمان در آستانه و آغاز تحول قرار گرفته است. مربی و یاریگر به کمکش می آیند. این ها در حقیقت متحدان قهرمان برای رسید به هدف هستند. این هدف باید به جهت رابطه علی معلولی برای مربی و یاریگر نیز جذاب باشد. مثلا پزشک در حال انجام یک تحقیق دانشگاهی و مقایسه بالینی دو داروی تایید شده روی نمونه هایی با علایم مشابه با قهرمان است. مثلا پزشکی که همسرش را به تازگی با همین عارضه از دست داده است و سفرش را طی کرده است و در تحولاتش به توکل و امید و تلاش در لحظات سخت زندگی رسیده است و حالا با قهرمان در سفر قهرمان همراه می شود تا او را به توکل و این امید برساند.
5- آزمون ها و وسوسه ها آغاز می شود. و قهرمان در آستانه سقوط قرار می گیرد. مثلا توکلش را از دست می دهد و خدا را ظالم می پندارد. یا پزشک را آدم بدکرداری می پندارد که از او یک موش آزمایشکاهی ساخته است. قهرمان می تواند در این پرتگاه سقوط کند و داستان همینجا تمام شود. می تواند نجات بیاید و داستان با تحول قهرمان ادامه یابد.
6- تحول اصلی قهرمان رخ داده است. مثلا با دیدن بیمارهای دیگر و بیماریهایی سخت تر از بیماری خود به آینده امیدوار می شود و امید به زندگی اش بر می گردد.
7- قهرمان کفاره دوران ناامیدی اش را باید بپردازد. این کفاره می تواند همان روزهایی باشد که قهرمان پیش از تحول طی کرده است. روزهایی که با ناامیدی بسیار سخت و دردناک گذشته است
8- در پایان سفر قهرمان می تواند همچنان بیمار باشد اما به امید و روحیه ای شکست ناپذیر رسیده باشد (شکست مانع درونی و برقرار ماندن مانع بیرونی)

به نظر من طراحی این سفر اولین قدم در بازنویسی داستان «جای خیس» است. حالا می توانید حادثه ای (آزمون و وسوسه ها - پرتگاه) متناسب با این سفر برای داستان بسازید.
امیدوارم از بازنویسی داستان ناامید نشوید و نسخه بهتری از این داستان را برای پایگاه نقد بفرستید. موفق باشید

منتقد : سعید تشکری

سعید تشکری نویسنده کارگردان و رمان‌نویس ایرانی متولد ۱۳۴۲ است. ورود او به عرصه هنر از سال 1348 با شرکت در کلاس های خلاق داستان نویسیِ کانون پرورش فکری کودک و نوجوان رقم خورد و در سال 1357به دانشکده هنرهای زیبا راه یافت و در رشته ادبیات نمایشی ...



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت