نویسنده شدن، نه مشکل‌ترین کار دنیاست نه ساده‌ترین‌اش




عنوان داستان : طبیعتی با ظاهر فریبنده
نویسنده داستان : فاطمه تمیمی

چشمانم به غیر از آبی دریا چیزی را نمی‌دیدند، بر روی ساحل نشسته و درحال خوردن انبه‌ بودم.
چند روز پیش همراه دوستانم سوار کشتی شدیم و قرار بر این بود که به کل دریا‌های کره زمین با همین کشتی سفر کنیم ولی طوفان شدیدی در انتظارمان بود؛ من مهارتی در شنا کردن نداشتم.
از کشتی به سمت دریا پرت شدم و من ماندم و یک دریا خروشان و عظیم.
نمی‌دانم چه مدت گذشت، ولی وقتی چشمانم را باز کردم؛ نور شدید آفتاب به چشمان برخورد کرد و خودم را در جزیره‌ای دور افتاده و پر از درختان موز و نارگیل یافتم.
روز‌های اول مقابل دریا بر روی شن‌ها می‌نشستم و فقط گریه‌ می‌کردم.
کم کم عادی شد و به علت گرسنگی شدید چرخی در جزیره زدم ولی با گیاهان مختلف علامت می‌گذاشتم تا راه برگشت به ساحل را فراموش نکنم.
به جز میوه چیز دیگری پیدا نکردم.
شب‌ها ساحل سرد می‌شد و من با برگ درختان موز برای خودم پتویی درست می‌کردم.
شب را با ترس و نگرانی سپری می‌کردم وبا خودم می‌گفتم در این جزیره‌ بزرگ حتما حیواناتی زندگی می‌کنند و مرا طعمه قرار داده‌اند و هر لحظه انتظار می‌کشند تا من را شکار کنند.
در این چند روز یاد گرفتم با ترس مقابله کنم. اوایل از دریا ترس داشتم ولی هر روز چند قدم به دریا نزدیک می‌شدم تا اینکه دو روز گذشته خودم را تا زانو در آب زلال دریا دیدم.
از خوردن میوه به عنوان غذای اصلی، پیش غذا و دسر در سه وعده روز خسته شدم ولی هیچ راهی نداشتم.
هر روز با صدای جیک جیک و صدای برخورد دریا به شن‌ها از خواب برمی‌خیزم.
شاید این‌طور بیدار شدن و شروع روز برای هر کسی فوق‌العاده باشد ولی برای من که تنوع طلب هستم؛ نه، لذت بخش نیست.
طبیعت این جزیره روحم را جلا داد؛ اما همه چیز تکراری شد.
از درختان طویل نارگیل گرفته تا ستاره‌های دریایی که صبح دریا آنها را در ساحل جا می‌گذارد.
اینجا همه چیز فراهم است و برای تعطیلات تابستان عالی است.
به دریا که با شدت آب‌هایش را به ساحل می‌کوبید خیره شدم.
همانطور خیره به دریا با خود گفتم: یعنی کسی می‌آید و مرا نجات می‌دهد؟
یعنی من تا آخر عمرم اینجا زندگی می‌کنم؟
یعنی‌های زیادی ذهنم را درگیر کردند.
به اطراف نگریستم. احساس کردم گیاهان نزدیک به درخت بزرگ نارگیل تکان می‌خورند و صدایی مانند صدای دوشی که با فشار باز می‌شود؛ می‌دهد.
ترسیدم، نکند مار افعی باشد؟
خدایا! قرار است بمیرم؟
صدای سسسس بیشتر شد و من ترسیده با هر صدای سسسس با دست و پاهایم عقب می‌رفتم. جان بلند شدن و فرار کردن را نداشتم.
صدا هر لحظه بیشتر می‌شد و این یعنی مار نزدیک می‌شود.
گیاهان تکان خوردند و چشمانم را بستم و منتظر جهیدن آن مار افعی بودم ولی هیچ اتفاقی نیافتد.
شاید می‌خواهد من چشمانم را باز کنم تا مرا یک لقمه چپ کند؟
چشمانم را به قدری باز کردم که بتوانم خطر را تشخیص بدهم اما در کمال تعجب خرگوشی با شاخ‌های گوزنی و زبان مار مانندی که هر ثانیه آن را از دهانش خارج می‌کرد دیدم.
شاید ماری، یک گوزن و یک خرگوش خورد و تبدیل به مار، خرگوشی و گوزنی شده شاید هم برعکس این اتفاق افتاده است.
نگاهم به چشمان خرگوش افتاد.
چشمانش برق می‌زدند مانند گربه‌ سیاه همسایه‌ چارلز.
آن زن‌، یک جادوگر حرفه‌ای بود.
چارلز چیز‌های ترسناکی از آن زن و گربه‌ سیاه رنگش گفته بود.
با یاد‌آوری حرف‌های چارلز به خود لرزیدم و با چشمان گرد شده به آن موجود ترکیبی زل زدم تا اگر حرکتی کرد با آن کم جانی‌ام فرار کنم.
چشمانش را طوری مظلوم کرد که ناخودآگاه خیره به چشمانش شدم و اصلا متوجه نشدم که خودش را به من نزدیک کرده بود تا دهانش را به سمت ساق پایم برد سریع عقب کشیدم.
انگار مرا با چشمانش هیپنوتیزم کرد.
عصبانی شد و با یک جهش خودش را به سمت من پرتاب کرد.
هاج و واج به خرگوشی نگاه کردم که خودش را در آغوشم پرتاب کرد و دستم را بر روی سرش گذاشت.
دوست دارد کسی آن را نوازش کند.
احتمالا در این جزیزه یک انسان هم یافته نمی‌شود.
پس به دست من برای نوازش احتیاج دارد.
صدایی از خودش در آورد و کم کم گیاهان تکان خوردند و حدوده دوازده تا خرگوش ترکیبی بیرون آمدند و به آغوش من حمله‌ور شدند.
همه به یک آغوش و یک نوازش نیاز داشتند.
آنها را آرام و با حوصله نوازش کردم. چه خوب است دیگر در این جزیره تنها نیستم. دوستانی پیدا کردم. البته دوستان ترکیبی.

ادامه دارد...
نقد این داستان از : یزدان سلحشور
خانم فاطمه تمیمی سلام.
وقتی کسی در سن 14 سالگی می‌نویسد و می‌خواهد داستان بنویسد، همین آغازگری در این سن، به نظرم ستودنی‌ست اما باقی‌اش خواندن و خواندن و خواندن است و یاد گرفتن شگردها و پیشروی به سمت شخصی کردن شگردها و البته کسب تجربه‌ی زیستی برای این که جهان شخصی نویسنده خلق شود. اولین پیشنهادم این است که با متون کوتاه شروع کنید یعنی روایاتی ننویسید که انتهایش با «ادامه دارد» همراه باشد. هر نویسنده‌ای باید یاد بگیرد که با کمترین کلمات، بیشترین «فضا» و «صحنه» را خلق کند و به مخاطبان‌اش «نشان دهد». آنچه که در «طبیعتی با ظاهر فریبنده» به سراغ‌اش رفته‌اید البته ایده‌هایی‌ست که در کل روند داستان‌نویسی جهان، بسیاری به سراغ‌اش رفته‌اند و آثار مشهوری هم بر اساس این ایده‌ها شکل گرفته‌اند. مثل ایده غرق شدن یک کشتی و تنها ماندن در یک جزیره که مشهورترین اثری که با چنین ایده‌ای می‌شناسیم «رابینسون کروزئه» دانیل دِفو است: «شرایط را کمی برای زندگی مهیا کردم و یک نرده نیز دور این غار کشیدم که از شر بسیاری از خطرها حداقل دور بمانم. بعد از آن سعی کردم کمی جزیره را بیش تر درک کنم و نخستین چیزی که توانست نگاه مرا به خودش جلب کند، طوطی‌هایی بودند که مدام از این شاخه به آن شاخه می‌پریدند. به هر حال این هم بخشی از زندگی جدیدی بود که من در آن بودم و باید از آن لذت می‌بردم. کمی که گذشت حس کردم که دیگر آن غار خانه و زندگی من شده است و باید از آن بیشترین استفاده را ببرم. برای همین هم که شده تصمیم گرفتم که چند وسیله برای خانه‌ام بسازم و کم کم سر و سامانی به خانه و زندگی‌ام بدهم. اول به سراغ گل رس رفتم. با گل رس می‌شد ظرف‌های بسیاری ساخت.» دومین ایده، ایده برخورد با یک جادوگر است که احتمالاً اولین اثر مشهوری که با این ایده در تاریخ ادبیات جهان می‌شناسیم «اودیسه» هومر است و بعدها در آثار گوناگون از جمله هزار و یک شب به سراغ‌اش رفتند و اوج‌اش را در آثار برادران گریم شاهدیم و بعد از آن در «ارباب حلقه‌ها»ی تالکین و «سرگذشت نارنیا» لوئیس که هفت جلد است و بیشتر با جلد اول‌اش مشهور است با نام «شیر، کمد، جلدوگر» که پیش از سال 57 به فارسی ترجمه و توسط کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان منتشر شد و کتاب خیلی محبوبی بود در نسلِ من. در دهه‌های اخیر هم همه‌ی جلدهایش ترجمه شدند که توصیه می‌کنم حتماً بخوانید: «صورت و دستش دیگر به خز نمی‌خورد؛ بلکه با چیزی سفت و خشن و حتی تیز تماس داشت. لوسی گفت: "خدایا درست مثل شاخه‌های درخت است!" و متوجه شد از روبه رویش نوری می‌تابد؛ نه از ته کمد که می‌بایست در فاصله‌ی چند سانتیمتری او باشد، بلکه از خیلی دورتر چیز سرد و نرمی روی او می‌ریخت و یک لحظه بعد فهمید که در میان جنگلی ایستاده و شب است؛ زیر پایش برف است و از هوا، دانه‌ی برف پایین می‌ریزد.» بعدها، ایده‌ی «جادوگر» بدل به یکی از مشهورترین آثار چند دهه‌ی اخیر جهان شد یعنی سری کتاب‌های هری پاتر که اغلبِ شخصیت‌هایش جادوگر بودند و جادوگرها، به دو گروه بد و خوب تقسیم می‌شدند. طبیعتاً خواندنِ هفت جلدی که رولینگ با این ایده نوشت [رمان‌ها هفت جلدند اما کتاب هشتمی هم هست که نمایشنامه است] برای کسانی که می‌خواهند وارد حوزه‌ی نوع ادبی «فانتزی» شوند، لازم است اما احتمالاً مهم‌ترین کتابی که در نوع ادبی برای بزرگسالان نوشته شده «مرشد و مارگریتا» بولگاکف است که رولینگ بسیار از آن تأثیر گرفته گرچه ابداً به این تأثیر معترف نبوده! «مرشد و مارگریتا» از آخرین شاهکارهای ادبیات روسیه است: «نه خیلی قدکوتاه بوده و نه خیلی گنده. طرف صرفاً قدبلند بوده، همین. دندانهایش هم دوجور روکش داشته: سمت چپ، روکش پلاتین و، سمت راست، روکش طلا. کت‌وشلوار اعیانی خاکستری به‌تن داشته و کفشهای وارداتیِ همرنگ لباس. قرتی‌گری هم کرده بوده و کلاه برۀ خاکستری‌اش را کجکی گذاشته بوده سرش، که یک گوشش را می‌پوشانده. عصایش را هم زده بوده زیر بغلش – عصایی با سر سیاه به‌شکل کلۀ سگ. فرد مذکور چهل را رد کرده بوده. دهان و لبش یک‌جورهایی درهم تابیده بوده. صورت شش تیغه. موی تیره. چشم راست، سیاه و، چشم چپ – بنا به دلایلی – سبز. ابروی تیره و یک ابرویش بالاتر از دیگری. خلاصه که یک خارجی.» حالا که به ادبیات نوع ادبی فانتزی رسیدیم که شما هم ظاهراً به آن علاقه دارید باید به مشهورترین و تأثیرگذارترین اثرِ این نوع ادبی برای کودکان و نوجوانان هم اشاره کنم که مشهورترین خرگوش ادبیات جهان را هم در خود دارد خرگوشی که برای شما جذاب بوده و در متن‌تان به سراغ‌اش رفته‌اید. این کتاب «آلیس در سرزمین عجایب» است از لوئیس کارول: «برای آلیس اتفاق فوق‌العاده‌ای نبود که خرگوشی زیر لب به خود بگوید: «وای، خدایا، خدایا، دیرم ‌شد!» (آلیس چون بعدها در این باره فکر کرد پذیرفت که بایستی از این اتفاق تعجب می‌کرد اما در آن لحظه به نظرش کاملاً طبیعی آمد). با این حال، هنگامی که خرگوش ساعتی از جلیقه‌اش بیرون آورد و به آن نگاه کرد و دوباره با عجله به راه افتاد، آلیس از جا جستی زد. زیرا ناگهان متوجه شد که تا آن وقت خرگوشی را ندیده بود که جلیقه داشته باشد و ساعتی از جیبش بیرون بیاورد.» عده‌ای معتقدند که ما نباید کتاب زیاد بخوانیم چون از این کتاب‌ها تأثیر می‌گیریم! بله تأثیر می‌گیریم و البته یاد هم می‌گیریم! خواندن کتاب‌ها، دو مرحله دارد: مرحله اول که یاد می‌گیریم آن‌ها با چه تکنیکی نوشته شده‌اند و مرحله دوم این که یاد می‌گیریم که چطور بنویسیم که در عینِ حفظ همان زیبایی‌ها، مثلِ آن‌ها نباشد! کار مشکلی‌ست؟ مطمئناً مشکل است! اما چه کاری در دنیا مشکل نیست؟ نویسنده شدن، نه مشکل‌ترین کار دنیاست نه ساده‌ترین‌اش. پیشنهاد می‌کنم به نزدیک‌ترین کتابخانه‌ی عمومی نهاد کتابخانه‌های کشور سری بزنید و «عناصر داستان» جمال میرصادقی را حتماً بخوانید. این کتاب به شکل پی دی اف هم در اینترنت در دسترس است. منتظر آثار تازه‌تان هستیم. پیروز باشید.

منتقد : یزدان سلحشور

یزدان سلحشور متولد 13 آذر 47 در رشت. شاعر، نویسنده، منتقد[ادبی-سینمایی]، مدرس، ویراستار، روزنامه‌نگار، داور دو دوره جایزه جلال آل‌احمد و دو دوره جشنواره شعر فجر و جوایز ادبی دیگر از جمله جایزه نیاوران



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت