جزئیات، مثل نمک است زیادش کنی شور می‌شود کم‌اش کنی، بی‌نمک می‌شود!




عنوان داستان : آخرین پرده‌ی تاریکی
نویسنده داستان : فاطمه محبی زاده

آسمان همیشه این قدر جذاب بوده، یا فقط مرده‌ها می‌توانند همه چیز را تا این حد زیبا ببینند؟ هیچ وقت به اندازه‌ی حالا، نفهمیده بودم که موقعیت خود آدم، چه قدر روی چه طور دیدن مسائل، تاثیر می‌گذارد. حسی را که در این لحظه دارم، نمی‌دانم چه طور توضیح دهم که بفهمی. طوری حالم خوب است که به یاد ندارم هیچ زمانی در این بیست و هفت سال، بوده باشم. قفسه‌ی سینه‌ام سنگین شده. توی سرم را هم انگار با سرب پر کرده‌اند. یادت هست هر وقت که می‌گفتم سرم سنگین است، چه جوابی می‌دادی؟ همیشه می‌گفتی که خوب می‌شوم اما نشدم. حالا وزنش از همه‌ی آن وقت‌ها هم بیشتر شده ولی خیلی احساس سرزندگی دارم، کاملا جدی می‌گویم. البته خودم هم می‌دانم که این تناقضِ به سبکیِ پر بودن در عین پر و لبریز بودن، قابل باور نیست ولی جز این، نمی‌دانم چه طور باید توصیفش کنم که به احساس واقعی‌ام نزدیک باشد.
حالی را که الان داری، یک جورهایی می‌توانم حدس بزنم. مجسم می‌کنم که پنهان شده‌ای پشت گوشی و داری توی پیجت یک چیزهایی می‌نویسی. مثلا برای طرفدارهای همیشگی‌ات می‌نویسی که همسرِ عزیزتر از جانت، دیگر در این دنیا نیست، که ترکت کرده و حالا چه طور باید این زندگی نکبت را ادامه دهی؟ بعد هم پستت، کلی کامنت و لایک می‌گیرد. همه خیال می‌کنند داری اوقاتی طاقت فرسا را می‌گذرانی و دلداری‌ات می‌دهند. چند وقتی از فضای مجازی فاصله می‌گیری و دور از چشم همه، با آن زن خوش می‌گذرانی. احتمالا همین حالا، دوتا فنجان چای آورده، معشوقه‌ی عزیزت. دوتایی دارید کیف این آرامش بعد از خلاصی از من را می‌برید نه؟ شاید داری موهایش را می‌بافی و یکی از آن شعرهایت را برایش می‌خوانی، همان شعرهایی که فقط آن اوایل، برای من هم می‌خواندی. از همان‌هایی که بعدها، از من دریغ‌شان کردی ولی پیش همه‌ی طرفدارهایت جار زدی که مخاطب‌شان من بوده ام. راستی آقای شاعر، گفتن آن همه دروغ، حال خودت را بد نمی‌کرد؟
حالا تقریبا ده سانتی‌متر آب، بالای تنم را پر کرده. دیدن همزمان دنیا از زیر و روی آب، حال عجیبی دارد. نور ماه، انگار چند برابر شده. از اینجا، چندتا ستاره‌ی خیلی دور هم می‌بینم و حجم غیر قابل حدسی از آب را. چشم‌هایم کم‌کم دارد همه چیز را تار می‌بیند. بر عکس همیشه، آب نمی‌تواند پلک‌هایم را روی هم بگذارد. به گمانم این حالی را که الان دارم، می‌توانم به عنوان مصداق " آب از سرم گذشته " بدانم. گرچه واقعا فکرش را هم نمی‌کردم این قدر دوست داشتنی باشد. انگار از پشت شیشه‌ای ضد گلوله و مقاوم، هیاهو و دست و پا زدن مسخره‌ی بقیه را تماشا کنی و دیگر هیچ چیز، حتی یک سر سوزن هم، ته دلت را خالی نکند.
هنوز از چهار سال پیش چیزی یادت هست؟ مثلا آن موقعی که با ناامیدی نگاهت کردم و گفتم:"ببخشید شما تونستید زحل رو ببینید؟" تلسکوپ را برایم تنظیم کردی و من آن قدر هیجان زده بودم که یادم رفت تشکر کنم. بعدها یک شب گفتی:"مژگان، اون شب اول آشنایی‌مون دلم می‌خواست تا خود صبح به جای زحل و مریخ، نگاهامو واسه تو خرج کنم" و من آن قدر ذوق زده شده بودم که به رویت نیاوردم چه قدر جمله‌ات لوس بود و شاعرها، بعضی اوقات گند ابراز علاقه را در می‌آورند. شاید حالا از همان جملات، به معشوقه‌ات می‌گویی. شاید هم از زندگی با من، دستگیرت شده که این چیزها برای آدم نان و آب نمی‌شود و زده‌ای توی یک سبک دیگر. با این حال، بعید می‌دانم آدم‌های زبان باز و دورو، هیچ وقت به چنین درکی برسند. همیشه احساس زرنگی دارند و از این که دیگران را فریب می‌دهند، خود را چند پله بالاتر از بقیه می‌بینند. معمولا هم طرف مقابل‌شان، آدم‌های صاف و ساده‌ای هستند که از شدت تحمل، کارد به استخوان‌شان می رسد.
یک بار گفتی که بدجور درباره‌ی سیاهچاله‌ها کنجکاوی. گفتی احتمالا عمر ما اصلا به فهمیدن کامل این چیزها قد ندهد. درست هم حدس زدی. حالا می‌فهمم که تنها راه فهمیدنش، کنده شدن از جسم سنگینم بود. این را دارم در حالی می‌گویم که مطمئنم تا مدتی دیگر، می‌توانم همه‌ی سیاهچاله‌ها را ببینم. تصورش را بکن، حتی شاید بشود سر راه، مریخ و زحل را هم زیر پاهایم ببینم آن هم با کیفیت فول اچ دی. آن وقت، احتمالا حتی بیشتر از حالا، به کوری و بی‌خبری این بیست و هفت سال زنده بودنم پی می‌برم. می‌دانی... عمق آن همه بی‌خبری را سه ماه پیش بود که دقیقا فهمیدم؛ عکسش توی لپ تاپ بود بین فایل‌های بی‌ربط؛ با آن موهای خرمایی و چشم‌های کشیده‌اش. هیچ چیزش شبیه من نبود. حتی شبیه آن تیپ‌های مورد علاقه‌ات هم نبود ولی قیافه‌اش، یک جذابیت خاصی داشت که حتی از توی عکس هم آدم را می‌گرفت. بعد از دیدنش، کاملا خودم را زدم به کوری. بدجوری ترسیده بودم. از تصور روزی که به خاطرش ترکم کنی، پاهایم روی زمین بند نمی‌شد. همه‌ی فایل‌ها را بستم و پخش شدم روی کاناپه. آن وقت تصمیم گرفتم کاری را انجام دهم که در طول آن چهار سال زندگی مشترک، هیچ وقت به خودم اجازه‌اش را نداده بودم. باید چه کار می‌کردم؟ همه‌ی ارزش‌های ذهنی‌ام وارونه شده بود. اعتمادی که بیشتر از چشم‌هایم به تو داشتم، مثل ستون‌های یک برج بیست طبقه، یکی یکی داشت فرو می‌ریخت. همان شب وقتی مطمئن شدم که خوابت عمیق شده، ریسک کردم و با اثر انگشتت، قفل گوشی‌ات را باز کردم. بعدها خیلی از خودم پرسیدم که از کار آن شبم پشیمان شدم یا نه. هنوز هم نمی‌دانم. اگر بازنکرده بودم، هنوز زیر یک سقف بودیم. لااقل هنوز قانونی همسر بودیم و هیچ کس هم تا آخر دنیا باخبر نمی‌شد داریم چه بلایی سر هم می‌آوریم. ولی ته تهش چه؟ خوشبختی‌های دروغین، بالاخره یک جایی گریبان آدم را می‌گیرند. درست همان جایی که فکر می‌کنی می‌توانی با تظاهر به شاد بودن، خودت و بقیه را فریب دهی، قیافه‌ات می‌شود شبیه جوکر و وصله بودن لبخند‌هایت برای همه‌ی دنیا معلوم می‌شود. من نمی‌خواستم آخر و عاقبتم مثل جوکر شود. همه‌ی پیام‌های رد و بدل شده بین‌تان را خواندم و رنگی را که جلوی من به صورتت زده بودی، قطره‌قطره ریخت کنار پاهای لرزانم. نگاهت که کردم، بی‌رنگ شده بودی. دوستم، معصومه، همیشه به من می‌گفت که مهارت خاصی در رنگی دیدن آدم‌ها دارم. برای همین هم، دنیایم زیادی رنگارنگ است، زیادی فانتزی. البته می‌دانم معصومه می‌خواست مودبانه حالی‌ام کند که زیادی ساده‌لوح و ابله‌ام. می‌گفت باید بگذاری هر کسی، به همان رنگی که هست بماند تا وقتی رنگش ریخت، تمام تصورات تو را با خودش پایین نکشد. اما مگر من تو را رنگ کرده بودم؟ خودت کردی. همان طور که حالا هم برای زن جدید زندگی‌ات، رنگی جدید داری.
بی‌خیال...دیگر برای این جور فکرها خیلی دیر شده. یاد قیافه‌ی این لحظات آخرت می‌افتم و خنده‌ام می‌گیرد. بدجور ترسیده بودی که دستت برای طرفدارهایت رو شود. پاشنه‌های پاهایم که روی زمین کشیده می‌شد، فهمیدم که چقدر هول برت داشته. فکر نمی‌کنم تا به امشب، نفس‌های بریده‌ات را از روی ترسی عمیق، شنیده باشم. برایت عجیب است اگر بگویم امشب از تمام زندگی‌ام شجاع‌تر بودم؟ حتی ارتفاع هم نتوانست وحشتم را تحریک کند. چند بار هم صدایت زدم. گفتم نمی‌دانی دارم چه چیزهایی می‌بینم، که وقتی می‌توانی در آنِ واحد، همه جا را از زوایای مختلف ببینی، چه کیفی دارد. مطمئنم صدایم را نشنیدی. شاید داشتی به این فکر می‌کردی که دقیقا چه قدر آرسنیک ریخته بودی توی شامی که به خوردم دادی. شاید هم غرور برت داشته بود که چه راحت دم به تله‌ات داده‌ام و باورت نمی‌شد که به این سادگی شرم را کنده‌ای. همیشه از بازنده بودن متنفر بودی. برای همین وقتی گفتم تا آخرش می‌روم تا همه بفهمند که با چه جور شاعری طرف‌اند، نتوانستی تحمل کنی برگ برنده را، من داشته باشم. خصوصا وقتی فهمیدی زبان خوش و قربان صدقه‌های همیشگی‌ات، دیگر روی من کارساز نیست. فکر می‌کنی چیز دیگری را از قلم انداخته باشم؟ دیگر کسی نیست که حرف‌های آخرم را بشنود؛ فقط دلم می‌خواهد یک بار دیگر، جزئیات زندگی بیست و هفت ساله ام را دوره کنم و بروم؛ محو شوم. می‌خواهم تا قبل از فردا که اعلام کنند جنازه‌ای در آب سد لتیان پیدا شده و بیرونم بکشند، پایان قصه‌ام، معلوم شده باشد. هر چه را بود و نبوده، زیر همین آب می‌گذارم‌؛ تا همین حالا هم زیادی روی شانه‌ام سنگینی می‌کرد.تو چه طور؟ با آن همه راز، مطمئنی می‌توانی هویت جدیدت را دوام بیاوری؟
نقد این داستان از : یزدان سلحشور
خانم فاطمه محبی‌زاده سلام.
از زبان مردگان نوشتن، گرچه می‌تواند دستِ نویسنده را برای رسیدن به ایده‌های کلان و خرده‌ایده‌های روایی، باز بگذارد اما یک مشکل اساسی دارد آن هم این است سخن گفتن مرده، جزو قوانین رایج طبیعت نیست! یا اگر بخواهیم داستانی‌تر به قضیه نگاه کنیم بحث «انگیزه روایت» زیرِ سؤال می‌رود و مهم‌تر از آن، موقعی‌ست که «من‌راوی» با روایت مرده تلفیق شود که کار، بسیار دشوار می‌شود و سختی کار وقتی بیشتر می‌شود که منطقِ روایی درونِ متن، نه «متافزیکی» که منطبق با «باورپذیری دنیای واقعی» باشد. شما در «آخرین پرده‌ی تاریکی» به این سمت حرکت کرده‌اید و من بارها در متن شما به این نتیجه رسیدم که احتمالاً راوی، نمرده یا از لبه‌ی مرگ برگشته است که دارد با این دقت و مو به مو به ماجراهای خودش و شوهرش می‌پردازد اما هر بار، شما با افزودن یک گزاره تازه، مخاطب را مطمئن می‌کنید که راوی، نه تنها مرده که اوضاع جسدش هم اصلاً خوب نیست! مثل: «حتی ارتفاع هم نتوانست وحشتم را تحریک کند. چند بار هم صدایت زدم. گفتم نمی‌دانی دارم چه چیزهایی می‌بینم، که وقتی می‌توانی در آنِ واحد، همه جا را از زوایای مختلف ببینی، چه کیفی دارد. مطمئنم صدایم را نشنیدی. شاید داشتی به این فکر می‌کردی که دقیقا چه قدر آرسنیک ریخته بودی توی شامی که به خوردم دادی. شاید هم غرور برت داشته بود که چه راحت دم به تله‌ات داده‌ام و باورت نمی‌شد که به این سادگی شرم را کنده‌ای. همیشه از بازنده بودن متنفر بودی.» [درست است که در آثار آگاتا کریستی آرسنیک حضوری مداوم دارد اما در حال حاضر تا آنجایی که اطلاعات عمومی جنایی به ما می‌گوید ماده محبوبی برای قاتلینی نیست که بناست قتل‌شان مخفی بماند! شهرت آرسنیک از تقریباً اواسط قرن نوزدهم و علاقه‌ی هم‌زمان قاتلان و نویسندگان داستان‌های پلیسی به آن، باعث شد که سریعاً در مرکز توجه پزشکی قانونی قرار بگیرد و در حال حاضر، به نظر می‌رسد اگر قاتلی کسی را با شلیک یک گلوله از کلت 45 به قتل برساند، مرگش از نظر پزشکی قانونی، طبیعی‌تر از قتل با آرسنیک باشد! یعنی ممکن است پزشکی قانونی به این نتیجه برسد که مقتول از شدت گرسنگی گلوله را خورده اما اینکه خودش با میل خودش آرسنیک را خورده باشد، محل تردید است! (نکته: در طول تاریخ، انواع مختلفی سموم برای کشتار مورد استفاده قرار گرفته‌اند، از جمله آنها آرسنیک، شابیزَک (بلادونا)، شوکران زهرآلود، استریکنین و کورار است. تا اوایل قرن نوزدهم، هیچ روش دقیقی برای تعیین اینکه آیا یک ماده شیمیایی خاص وجود نداشت و مسمومیت‌ها به ندرت به خاطر جنایات آنها مجازات شد. در سال ۱۸۳۶، یکی از اولین کمک‌های عمده به شیمی جرم‌شناسی توسط جیمز مارش شیمیدان انگلیسی معرفی شد. او آزمایش مارش را برای تشخیص آرسنیک ایجاد کرد که بعداً در یک محاکمه قتل موفقیت‌آمیز بود. در این زمان نیز سم‌شناسی قانونی به عنوان یک میدان مشخص شناخته شد.) از همه‌ی این‌ها گذشته، اگر به متونی که قتل در آن‌ها با آرسنیک بوده، توجه کرده باشید برای مخفی ماندن طعم آرسنیک، آن را با مواد غذایی خاصی همراه می‌کنند که با یک اشاره کلی به «شام»، نمی‌توان متن را باورپذیر کرد.] یا: «دیگر کسی نیست که حرف‌های آخرم را بشنود؛ فقط دلم می‌خواهد یک بار دیگر، جزئیات زندگی بیست و هفت ساله ام را دوره کنم و بروم؛ محو شوم. می‌خواهم تا قبل از فردا که اعلام کنند جنازه‌ای در آب سد لتیان پیدا شده و بیرونم بکشند، پایان قصه‌ام، معلوم شده باشد. هر چه را بود و نبوده، زیر همین آب می‌گذارم‌؛ تا همین حالا هم زیادی روی شانه‌ام سنگینی می‌کرد.» [به گمانم انداختن جسد کسی که مسموم‌اش کرده‌ایم در آب سدی که احتمالاً نزدیک ویلای خودمان یا محل رفت و آمدمان باشد، کمی از عقل به دور است! این طور که از متن شما برمی‌آید ما در آن با یکی همان شوهرهای قاتل باهوشی طرفیم که قبلاً در داستان‌های سری پوآرو یا مارپل، افتخار آشنایی با آنها را داشتیم بنابراین چقدر احتمال دارد که پلیس به این نتیجه برسد که مقتول سری به سد لتیان در حوالی لواسان زده تا شنا کند یا حتی خودکشی؟ برای اینکه مطمئن شوم که آمار و ارقام هم چنین می‌گویند یا نه، یک جستجوی ساده در گوگل کافی بود. در دو سال اخیر، فقط دو مورد یافت شد که بر اثر غرق شدگی بود و هیچ کدام هم خانم نبودند.] برگردیم به بحث اصلی، که شما سنگ تمام گذاشته‌اید که راوی، مرده است و دیگر حتی مثل «همسر اورفه» به زندگی برنمی‌گردد؛ [افسانه اورفه یا اورفئوس از زیباترین و تأثیرگذارترین افسانه‌های یونان باستان است که در قرن بیستم، در آثار داستانی مدرن و همچنین سینما و تلویزیون بارها به کار گرفته شده. به طور مختصر اگر بخواهیم به آن بپردازیم، باید بگوییم که او در نواختن چنگ استاد بود، ‌چنان‌که می‌توانست جانوران وحشی و درختان و سنگ‌ها را به دنبال خود به حرکت در بیاورد. او با ائورودیکه ازدواج کرد. ائورودیکه هنگامی که در حال فرار از دست آریستائوس بود، براثر مارگزیدگی مرد و روانه جهان زیرین (جهان مردگان) شد. اورفئوس در جهان زیرین توانست پرسفون را با صدای چنگ مجذوب کند و اجازه خروج ائورودیکه را از هادس بگیرد، به شرط آن‌که تا لحظه خروج از آن‌جا به ائورودیکه نگاه نکند. اورفئوس در آخرین لحظه تحمل از دست داد و به صورت همسرش نگاه کرد و او را برای همیشه از دست داد.] خُب، پس در این صورت، فقط یک گزینه برای منطقی کردن روایت‌تان داشتید که به سراغ‌اش هم نرفتید. کدام گزینه؟ گزینه‌ای که آلیس سبالد در رمان مشهورش با نام «استخوان‌های دوست‌داشتنی» به سراغ‌اش رفت. در این رمان هم، مثل داستان شما، یک مقتولِ سابق را داریم که راوی‌ست اما از آنجایی که راوی، تکلیف‌اش را با ما روشن می‌کند که با یک داستان کم و بیش متافیزیکی روبروییم [نه لزوماً فانتزی! چون این دو با هم فرق دارند] ما باور می‌کنیم که راوی، هم انگیزه‌ی روایت‌اش مشخص است هم انگیزه‌ی حضورش در دنیایی که قاتل‌اش بدون مجازات، راست راست دارد در آن می‌چرخد: «نام خانوادگی من مثل اسم یک نوع ماهی به اسم سالمون بود و اسم کوچکم سوزی. چهارده ساله بودم، زمانی که در شش دسامبر 1973 به قتل رسیدم... در 6 دسامبر 1973 برف می بارید و من که از مدرسه به خانه بازمی گشتم، تصمیم گرفتم برای زودتر رسیدن میانبر بزنم و از مزرعه‌ی ذرت عبور کنم. هوا نسبتا تاریک بود، زیرا زمستان بود و روزها کوتاه تر شده بود... آقای هاروی گفت: "از من نترسی‌ها" البته در مزرعه ی ذرت در تاریکی، من هول شدم و از ترس پریدم. بعد از آنکه مُردم، اندیشیدم که بوی ملایم ادکلنی هم در هوا پیچیده بود.» حالا اصلِ موضوع چیست؟ اصلِ موضوع این است که در داستان، هر کاری می‌توان کرد به شرطِ آنکه، در خودِ متن، صغرا و کبرایش چیده شود نه فقط اینکه دلیلِ ساده‌ای داشته باشیم بلکه باید آن دلیل یا دلایل، تبدیل به «صحنه» و «روایت» و «توصیف» شوند با جزئیات. جزئیات واقعاً مهم‌اند مثل همان جزئیات شامی که راوی شما با آرسنیک خورده! مشکل عمومی نگارندگان جوان در مورد آوردن جزئیات در داستان این است که هم کار را دشوار می‌یابند و هم تصورشان این است که حضور جزئیات، متن را ملال‌آور و طولانی می‌کند. خُب، باید با شیوه‌ی توصیف و پرداختن به جزئیات در داستان قرن بیستم آشنا باشند. جزئیات، مثل نمک است زیادش کنی شور می‌شود کم‌اش کنی، بی‌نمک می‌شود! توصیه‌ام این است که دو کتاب را حتماً بخوانید: «عناصر داستان» جمال میرصادقی و «داستان و نقد داستان» احمد گلشیری را. هر دو کتاب در کتابخانه‌های نهاد کتابخانه‌های عمومی کشور در دسترس‌اند. منتظر آثار تازه‌تان هستیم. پیروز باشید.

منتقد : یزدان سلحشور

یزدان سلحشور متولد 13 آذر 47 در رشت. شاعر، نویسنده، منتقد[ادبی-سینمایی]، مدرس، ویراستار، روزنامه‌نگار، داور دو دوره جایزه جلال آل‌احمد و دو دوره جشنواره شعر فجر و جوایز ادبی دیگر از جمله جایزه نیاوران



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت