«کشف یخ» را از مارکز بیاموزیم!



عنوان داستان : خرده شیشه

یکی از روزهای گرم تابستان بود . پیرمرد در حالی که روزنامه ای را بالای سرش گرفته بود از سلمانی بیرون آمد و به سمت ماشین اش رفت . اما همینکه به آن نزدیک شد صدای عجیبی شنید . نگاهی به زمین انداخت و خرده شیشه هایی را زیر پایش دید . ولی به یاد آورد که هنگام پارک کردن ماشین خرده شیشه ای آنجا نبود .
در همین فکر بود که چشم اش به پنجره عقب ماشین افتاد . پنجره شکسته بود و تکه پارچه ای به آن گیر کرده بود . پیرمرد حدس میزد که از ماشین اش سرقت شده باشد . او خودش را سرزنش میکرد که چرا فراموش کرده بود دزد گیر را درست کند .
با اضطراب شروع به گشتن ماشین کرد .اما هیچ وسیله ای از ماشین کم نشده بود . پیر مرد با عصبانیت فریاد زد : کدوم عوضی این بلا رو سر ماشینم آورده !
پسر جوانی به پیرمرد نزدیک شد و گفت : کار من بوده آقا !
پیره مرد با دیدن پسر یقه او را گرفت و گفت : با ماشین صاحب مرده من چیکار داشتی ! دنبال چی بودی !
پسر جوان با دیدن مردمی که با داد و بیداد پیرمرد دور او جمع شده بودند عصبانی شد . خودش را از دست پیر مرد آزاد کرد و از بین مردم رد شد و پا به فرار گزاشت .
پیرمرد در حالی که به دنبال پسر میدوید، فریاد زد : یکی اون دزد بی شرف رو بگیره !
پسر جوان وارد پارک کنار خیابان شد . اما وقتی که برگشت تا پشت سرش را نگاه کند ، پایش پیچ خورد و زیر درختی به زمین افتاد .
پیر مرد به سرعت خود را به او رساند . پایش را بالا برد تا لگد محکمی به پسر بزند اما سگی که به درخت بسته شد بود جلوی او را گرفت . سگ با صدای ضعیفی پارس میکرد و سرش روی پای پیرمرد میکشید .
پیرمرد از تعجب سر جایش خشک اش زده بود . پسر جوان از روی زمین بلند شد و نفس زنان گفت : سگتون ... تو ماشین داشت خفه میشد !
نقد این داستان از : یزدان سلحشور
نگارنده گرامی سلام.
داستان، بر محور عناصرش شکل می‌گیرد: شخصیت، وضعیت، مکان و زمان. هر آدمی یا جانداری که وارد روایت می‌شود شخصیت نیست، باید بدل به شخصیت شود. هر اتفاقی که در متن می‌افتد وضعیت نیست باید بدل به وضعیت شود. هر اشاره‌ای به مکان و زمان دستورِ زبانی، به معنای ورود به حیطه مکان و زمان روایی نیست. داستان مدرن، بر اساس جزئیات شکل می‌گیرد. بدون جزئیات و تجسم جزئیات، ما داستانی نخواهیم داشت. به عنوان شروع، جملاتی از «صد سال تنهایی» مارکز را با ترجمه بهمن فرزانه بخوانیم: «سال‌ها سال بعد، هنگامی که سرهنگ آئورلیانو بوئندیا در مقابل سربازانی که قرار بود تیربارانش کنند ایستاده بود٬ بعدازظهر دوردستی را به یاد آورد که پدرش او را به کشف یخ برده بود. در آن زمان دهکده‌ی ماکوندو تنها بیست خانه‌ی کاهگلی و نئین داشت. خانه‌ها در ساحل رودخانه بنا شده بود. آب رودخانه زلال بود و از روی سنگ‌های سفید و بزرگی، شبیه به جانوران ماقبل تاریخ می‌گذشت. جهان چنان تازه بود که بسیاری چیزها هنوز اسمی نداشتند و برای نامیدن‌شان می‌بایست با انگشت به آن‌ها اشاره کنی...» [اولین بار که این رمان را حدود 37 سال قبل خواندم، هی برمی‌گشتم و دوباره این بخش را می‌خواندم و می‌خواستم مطمئن شوم که آن «یخ»، واقعاً «یخ» است! و از خودم می‌پرسیدم مگر می‌شود کسی به کشف یخ برود؟!] اما در مورد کار شما: «خرده‌شیشه» روایت روانی دارد یعنی نقالی‌اش خوب است اما بیشتر شبیه «حکایت» است تا «داستان» چون به جای «شخصیت»، با «تیپ» سر و کار داریم و مکان و زمان دستورزبانی دارد اما مکان و زمان روایی و مهندسی‌شده و مجسم‌شده، ندارد. در منطقِ روایی‌اش هم مشکلاتی به چشم می‌خورد: یک. پیرمرد، بعد از آنکه پسر جوان فرار می‌کند به دنبالش «نمی‌رود»، بلکه «می‌دود» آن هم با سرعت! پیرمرد، در این متن «تیپ» است یعنی وجه شخصی‌شده و متمایزشده‌ای نسبت به باقی پیرمردها ندارد بنابراین مخاطب با همان ارزیابی‌ای به سراغ این «تیپ» می‌رود که از باقیِ کسانی که ذیلِ نام «پیرمرد» می‌شناسد و چون روند دویدن هم نه «جزءنگاری» شده و نه مسافت مشخص است، باورپذیری صحنه دچار مشکل می‌شود. به این بخش توجه کنید: «پسر جوان با دیدن مردمی که با داد و بیداد پیرمرد دور او جمع شده بودند عصبانی شد. خودش را از دست پیرمرد آزاد کرد و از بین مردم رد شد و پا به فرار گذاشت. پیرمرد در حالی که به دنبال پسر می‌دوید، فریاد زد: یکی اون دزد بی‌شرف رو بگیره! پسر جوان وارد پارک کنار خیابان شد. اما وقتی که برگشت تا پشت سرش را نگاه کند، پایش پیچ خورد و زیر درختی به زمین افتاد . پیرمرد به سرعت خود را به او رساند» [به وضوح می‌توان در این پاراگراف، عیوبِ «تیپ‌گرایی» و ساخته نشدن «شخصیت» را دید. اگر پیرمرد و پسر جوان بدل به شخصیت شده بودند، نگارنده متن این فرصت را داشت تا پیرمرد و پسر جوانی را مجسم کند که اولی به رغم پیرمرد بودن، نفسِ دویدن هم داشته باشد و دومی هم به رغم جوانی، دست و پا چلفتی‌ باشد!] دو. پیچ خوردن مچ پای پسر جوان و افتادنش، بنا به آنچه که در متن آمده، اتفاقی بوده نه برنامه‌ریزی شده؛ تا اینجا درست! پس وقتی «پیش‌آمد» بوده چرا باید دقیقاً همان‌جایی اتفاق افتاده باشد که پسرِ جوان، سگ را بسته؟! به این بخش توجه کنید: «پایش را بالا برد تا لگد محکمی به پسر بزند اما سگی که به درخت بسته شده بود جلوی او را گرفت. سگ با صدای ضعیفی پارس می‌کرد و سرش روی پای پیرمرد می‌کشید. پیرمرد از تعجب سر جایش خشک‌اش زده بود. پسر جوان از روی زمین بلند شد و نفس‌زنان گفت: سگتون ... تو ماشین داشت خفه می‌شد!» [نکته اول اینکه، سگ به عنوان یک «اسم عام» در متن آمده یعنی حتی در حد «تیپ» تعریف نشده چون حتی نمی‌دانیم چه نوع سگی‌ست. نکته دوم این است که این مخاطب است که نمی‌داند پیرمرد سگی داشته در ماشین‌اش که بعد از خرد شدن شیشه ناپدید شده، پیرمرد که خودش می‌داند سگی داشته و دنبال سگش است! پس چرا باید از تعجب سرِ جایش خشک‌اش بزند؟ نکته سوم این است که به رغم غافلگیری پایانی، وقتی دوباره به متن نگاه می‌کنیم متوجه می‌شویم که پسر جوان، نیازی نبوده که سگ را از ماشین دور کند! مخاطب، سریع به این نتیجه می‌رسد که کلِ روایت، فقط برای غافلگیری او طراحی شده و چون منطقِ متن، زیرِ سؤال می‌رود، کلِ روایت «باورپذیری» خود را از دست می‌دهد؛ امری که اگر نباشد، داستانی هم نخواهد بود. «باورپذیری» و «منطق روایت» -هر دو- حتی در حکایات قدیمی هم دیده می‌شوند گرچه حد و حدودشان در اندازه‌های «باورپذیری» و «منطق روایت» در داستان مدرن نیست.] حالا برسیم به «نادیده‌ها» یعنی چیزهایی که در متن شما دیده نمی‌شوند فقط از آن‌ها نام می‌برید یا به آن‌ها اشاره می‌کنید:
یکی از روزهای گرم تابستان: کدام روز گرم تابستان؟ چه روزی بوده واقعاً؟ چه ساعتی بوده؟ گرم بوده یا داغ بوده؟ اوایل تابستان بوده یا اواسط آن یا اواخر آن؟
پیرمرد: این پیرمرد، چه شکلی بوده؟ چاق بوده، لاغر بوده، بلندقد بوده، کوتاه‌قد بوده، موهایش سفید بوده، رنگ‌کرده بوده، سبیل داشته، ریش داشته یا پاک‌تراش کرده بوده، موهایش کامل بوده یا طاسی داشته؟ [شاید طاسی داشته اما با کلاه‌گیس، آن را می‌پوشانده؟! نخندید! این‌ها چیزهایی‌ست که در داستان به سراغ‌شان می‌رویم یا باید برویم.]
سلمانی: هیچ تصویری از سلمانی نداریم. نه از داخل‌اش نه از بیرون‌اش نه از پیرایشگرش، نه از مکان تقریبی‌اش. هیچ، هیچ، هیچ. فقط یک کلمه است؛ یک اسم است یعنی اگر جایش داروخانه یا سبزی‌فروشی یا هایپرمارکت یا هر چیز دیگری بود، فرقی نمی‌کرد. حتی اگر می‌نوشتید که از بستنی‌فروشی درآمد و در حالی که بستنی قیفی‌اش را لیس می‌زد به پسربچه‌ی 3 ساله‌ای که چشمش به بستنی او بود، گفت: «بستنی می‌خوای؟ نمیدم بهت!» احتمالاً، کارکرد روایی بیشتر و بهتری داشت!
ماشین: تنها چیزی که از این ماشین می‌دانیم این است که لااقل ماشین چمن‌زنی نیست! یعنی اتومبیل است اما چیزی بیشتر از این، نه می‌دانیم و نه می‌بینیم؛ در حالی که «ماشین»، محل وقوع «وضعیت ثانویه» در متن است و در روایت شما، نقش قابل توجهی باید داشته باشد که ندارد.
مکان پارک کردن ماشین: باز هم مکان، غایب است آن هم مکانی به این مهمی. [راستی، ابداً متوجه نشدم منظور از صدای عجیبی شنید، چه بوده؟ اگر صدای خرده‌شیشه‌ها را زیر کفش‌هایش شنیده، باید به آن اشاره کافی و روشن می‌شد و با «همین که به آن نزدیک شد صدای عجیبی شنید» ذهن مخاطب جای دیگری می‌رود که مسیر روایت را به ناکجا می‌کشاند.]
پسر جوان: نه می‌بینیمش، نه از ظاهر و لباس‌اش اطلاعی داریم نه از حدودِ سنی‌اش، و نه... ونه... و نه... جای کار بسیار دارد در متن شما. باید مجسم و دیده شود حتماً.
پارک کنار خیابان: نه پارک را می‌بینیم نه خیابان را. چیزی را که مخاطب نمی‌بیند چطور باید قبول کند؟
سگ: آخرین حلقه از زنجیره «نادیده»های روایتِ شما. کوچک است، بزرگ است، چه نوعی‌ست و...؟
منتظر آثار تازه‌تان هستیم اما توصیه می‌کنم حتماً دو کتاب «عناصر داستان» جمال میرصادقی و «داستان و نقد داستان» احمد گلشیری را بخوانید. هر دو، در کتابخانه‌های نهاد کتابخانه‌های عمومی کشور در دسترس‌اند. پیروز باشید.

منتقد : یزدان سلحشور

یزدان سلحشور متولد 13 آذر 47 در رشت. شاعر، نویسنده، منتقد[ادبی-سینمایی]، مدرس، ویراستار، روزنامه‌نگار، داور دو دوره جایزه جلال آل‌احمد و دو دوره جشنواره شعر فجر و جوایز ادبی دیگر از جمله جایزه نیاوران



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت