شخصیت چگونه خلق می‌شود؟




عنوان داستان : اولین بار
نویسنده داستان : مهدیه پوراسمعیل

هیچ وقت از خواندن شعر و ادبیات لذت نمی‌برد. همیشه می‌گفت این‌ها خاله زنک بازی‌اند. پارسال همین موقع‌ها بود که با دوستش سپیده رفته بودند به یک مراسم شب شعر. آن هم به خواهش سپیده که تنها نباشد. همینطور که سرش را گذاشته بود روی آرنج، سر میز خوابش برده بود. افشین دل به مژه‌های بلند و انگشتان ظریفش داده بود. بعدش هم به هزار زور و ضرب شماره‌اش را از سپیده گرفته بود.

آن عصر دلگیر پاییز، برای اولین بار از پشت تلفن همراه نوای آرام و لحن غم‌گرفته‌‌ی افشین را چنین شنیده بود؛
«بود که بار دگر بشنوم صدای تو را ؟
ببینم آن رخ زیبای دلگشای تو را ؟»

تداعی خاطرات یک سال گذشته، سرگرمی هر روزش شده بود.
تِق تِقِ کوبیده شدن چرخ قطار به ریل، نجاتش می‌دهد. وگرنه آن اشک‌های ناخوانده‌ی بی‌وقت کار دستش می‌داد.
همانطور که مثلا دارد به حرف‌های همسفرانش گوش می‌دهد در دلش می‌گوید؛« نمی‌دونم چرا من باید میفتادم تو کوپه‌ی اینا!!! بدشانسیم باید همه‌جا خودشو نشون بده. حالا باید تا خودِ مشهد به افاضاتِ استاد حاتمى و رستم‌پور گوش بدم و سرمو به نشانه‌ی تایید تکون بدم. لبخند هم که نزنم تکلیف نمراتم معلومه...»

اولین بار بود که می‌رفت مشهد. آخر به اعتقاد پدرش اینها تظاهرات و چیزی شبیه به خرافات هستند. همان‌روز که از انجمن علمی دانشکده نامش برای سفر مشهد درآمد، با شادی از بابا اجازه‌ خواست اما او بازهم مخالف بود.
فرزانه برای اولین بار حرف پدر را زمین انداخته بود و بدون اجازه‌ی پدر کاری می‌کرد. آخر مامان همیشه می‌گفت:« حرم امام رضا انگار خود بهشته، آدم انقدر حالش خوبه که هرچی درد و مصیبت داره فراموش می‌کنه.»
فرزانه می‌خواست آن بهشت زمینی را ببیند. دیگر مهم نبود که پس از بازگشت چه بر سرش خواهد آمد. شبی که تصمیمش را گرفته بود با افشین صحبت کرد و گفت؛« فردا میرم زیارت امام رضا. تا وقتی برمیگردم لطفا باهام تماس نگیر.مامان می‌گه اگه این ازدواج به صلاحتون باشه دل بابا هاتون هم نرم می‌شه»

وزش سرد باد پاییزی تنش را لرزاند. با هزار آداب و مقدمه‌ی ساختگی، از استادهای هم‌کوپه‌ای‌اش اجازه گرفت که پنجره را ببندد.

پرتکاپو بود و حامی سرسخت محیط زیست. افشین هم دلباخته‌ی همین تهور و بی‌پروایی‌اش بود. در اکیپی که پدرش هم عموما همراهی‌اش می‌کرد‌ برای کمک پاکبانی به گردشگاه‌ها می‌رفتند.
دوشنبه‌ی هفته‌ی گذشته افشین ‌هم با پدرش آمده بودند تا پدرها باهم آشنا بشوند. پدر افشین بی‌مقدمه موضوع را مطرح کرده بود و با مخالفت شدید پدر فرزانه مواجه شده بود. و این شروع مخالفت پدرها با وصلتشان بود.

فرزانه کله شق بود، اما پدر تنها کسی بود که از آن حساب می‌برد. و حالا ترس از بازگشت و اشتیاق سفر در دلش آمیخته بود.
هیچ وقت فکر نمی‌کرد تا این حد دل به آن پسر احساساتی و اهل شعر و هنر بسپارد. قد بلند و سر و زبان چربش هم نتوانسته بود پدر را متقاعد کند. زیرا خانواده‌ی ثروتمندی نداشت. با آن‌که خانواده‌اش محترم و بافرهنگ بودند.

کتاب شعری که هفته‌ی پیش افشین داده بود را باز کرد. هنوز هم از شعر و این چیزها بدش می‌آمد. به غیر از وقت‌هایی که افشین ژست هنرمندی می‌گرفت و برایش غزل‌های عاشقانه می‌خواند.
چشمانش سنگین شد و نفهمید کی خوابش برده، که یک‌هو با صدای دوستش مهین از جا پرید؛«پاشو دختر رسیدیم مشهد هاااا»

خواب هنوز از سرش نپریده بود و تا هتل تلو تلو خوران راه می‌رفت. با فاصله‌ی دو متری از در ورودی، پسری بهش چشمک زد و روزنامه را جلوی صورتش گرفت. خواب از سر فرزانه پرید و زیر لب گفت؛« این دیگه اینجا چیکار می‌کنه؟ از کجا فهمیده ما میایم تو این هتل؟ حتما سپیده راپورت داده بهش»
بی‌توجه به پیام‌های ممتد و تماس‌های مکرر سرش را زیر دوش آب گرم گرفت. مامان همیشه می‌گفت:« برای اولین بار که چشمت میفته به گنبد طلای آقا ،ناخودآگاه گریه‌ات می‌گیره و هرچی ازش بخوای بهت می‌ده»
دسته جمعی راهی حرم شدند و در مسیر، فرزانه سرش را بلند نمی‌کرد که مبادا افشین را ببیند. چشم از همه چیز شسته بود تا فقط آن بهشت زمینی را ببیند.

همه‌اش از دوستانش می‌شنید که:« به به! می‌خوان از سمت باب‌الرضا ببرنمون. بهترین ورودی حرم. » سرش را اصلا بلند نمی‌کرد و به مهین سپرده بود هروقت رسیدند به او خبر بدهد.

با تنه‌ی محکم مهین بی‌اختیار سرش را بلند کرد و گنبد و‌گلدسته‌ها قاب نگاهش را پر کرد. قبلا این صحنه را از تلوزیون دیده بود اما استشمام عطر فضا برایش تازگی داشت. همه داشتند اشک می‌ریختند اما فرزانه گریه‌اش نمی‌گرفت . یک لحظه صورتش سرخ شد و ترس از سرزنش دیگران در جانش دوید؛«الان همه می‌گن این دختر چقدر بی‌احساسه.»
وارد صحن که شدند، بادقت به هرطرف می‌نگریست. هر قدمی که به سمت ضریح برمی‌داشت ضربان قلبش شدت می‌گرفت.
نگاهش که به ضریح گره خورد، تمام تنش را گرمایی خاص فرا گرفت. گرمایی که نه پالتوی خز می‌توانست به تنش بدهد نه بخاری و رادیات.
گرمایی که غصه‌ها را در خودش ذوب می‌کرد.

مهین می‌گفت افشین هر روز از دور فرزانه را می‌پاید. اما فرزانه آرام‌تر از همیشه بود. بی‌توجه‌تر از همیشه به تمام عالم.

روز آخر ، زیارت کرده بود و هوای حرم آرامش عجیبی به جانش بخشیده بود. یک ساعتی تا بازگشتشان باقی بود. تصمیم گرفت این لحظات آخر کار دیگری بکند. شروع کرد به جمع کردن زباله‌هایی که گاه روی زمین میدید. دستکش‌اش را پوشید و نایلونی به دست گرفت. دستمال کاغذی، مشمای کفش، لنگه جوراب و.... . یک لحظه چشمش به افشین افتاد که لبخند می‌زد و با یک مرد میانسال در حال صحبت بود. آن مرد با موهای جوگندمی حس آشنایی برایش داشت. نزدیک‌تر شد.
فرزانه خود را در آغوش پدر انداخت.
نقد این داستان از : علی علی‌بیگی
با نام و یاد خدا و با سلام خدمت شما دوست عزیز. داستان شما یک داستان مذهبی است. این اولین و مهم‌ترین چیزی است که وقتی وارد داستان شما می‌شویم، به چشم می‌آید. ابتدا باید عرض کنم که شما یک داستان نوشته‌اید. یک داستان با چند ایراد. اما خب نمی‌شود گفت این نوشته یک داستان نیست. شما سعی کرده‌اید یک داستان بنویسید و موفق هم شده‌اید. و این یک موفقیت است. اما این داستان ایرادهایی دارد که عرض خواهم کرد. خب. اولین چیزی که ما از داستان شما می‌فهمیم این است که یک داستان مذهبی است. ما با یک داستان مذهبی طرفیم. وقتی که شما یک تم مذهبی را برای داستان‌تان انتخاب کرده‌اید باید به مراتب بیش از یک داستان معمولی مراقب باشید. اولاً نباید شعار بدهید. هر جمله‌ای که می‌نویسید باید مواظب باشید برای مخاطب ایجاد شعار نکند. چون داستان‌های مذهبی بشدت در معرض شعارند. اگر کمی مراقب نباشید مخاطب علیه‌اش جبهه می‌گیرد. برای این کار رمان‌های «رضا امیرخانی» و «احمد دهقان» و «مرتضی کربلایی‌لو» را بخوانید. ما با فضای مذهبی در این داستان‌ها طرفیم که دور از شعارند. کتاب «روی ماه خداوند را ببوس» نوشته «مصطفی مستور» هم بسیار نمونه عالی از این نوع داستان‌هاست. یک داستان مذهبی ولی به دور از شعار.
داستان شما الآن شعاری است. دیالوگ‌هایتان و روایت‌تان شعاری است. باید از آن دوری کنید. باید از دیدگاه دیگران نیز داستان‌تان را ببینید. من اگر بخواهم کمی موشکافانه‌تر بگویم: ببینید هم شخصیت پدر فرزانه شعاری است و هم خود فرزانه. در صورتی که شاید شما خیال کنید این‌ها دو اعتقاد رودرروی هم دارند و قطعاً اگر فرزانه شعاری باشد، پدر آن را خنثی خواهد کرد. در صورتی که اینطور نیست. دقت کنید که ما نباید نه از این‌ور بام بیافتیم و نه از آن‌ور بام. هر دو مورد شعاری‌اند. انگار داوری به اشتباه یک پنالتی برای تیمی گرفته است. الآن که متوجه شده اشتباه کرده است حال بی‌دلیل برای تیم مقابل نیز یک پنالتی می‌گیرد! پس دقت کنید که تعادل را برای شخصیت‌هایتان رعایت کنید.
برای فرار از شعار باید شما متوسل به وجوه مشترک انسان‌ها شوید. از اخلاق و انسانیت سخن بگویید. ما اگر بخواهیم زندگانی یک شهید یا یک مداح یا یک روحانی را به تصویر بکشیم، در وهله اول شاید به نظر شعاری برسد. که البته همین‌طور هم هست. و اگر مراقب نباشیم بشدت شعاری خواهد شد و مخاطب پس خواهد زد. اما اگر از وجه انسانی به قضیه نگاه کنیم از این شعار دور خواهیم شد. فیلم «دو پاپ» یا فیلم «طلا و مس» یا فیلم «مارمولک» و یا «لیلی با من است» نمونه‌های بسیار موفقی هستند که از این شعار دورند. حتماً این‌ها را ببینید و از این‌ها درس بگیرید.
مورد بعد این است که در داستان شما رابطه‌ها اصلاً درنیامده است. ما نه رابطه افشین و فرزانه را می‌فهمیم و نه رابطه فرزانه و پدر را و نه رابطه فرزانه و مادر را. این برمی‌گردد به شخصیت‌پردازی اشتباه شما. شخصیت‌پردازی بسیار مهم است. کتاب «بیست‌ودو گام نویسندگی» نوشته «جان تروبی» را حتماً بخوانید. برای ساخت یک شخصیت ابتدا باید شما تمامی ابعاد او را به نمایش بگذارید. البته دقت کنید که نباید داستان را متوقف کنید و فقط از شخصیت بگویید که مثلاً او در موقع عصبانیت اینگونه است یا در موقع خوشحالی اینطور است. یا کودکی‌اش اینگونه است و یا آرزوهایش فلان است. اینها باید در دلِ اتفاقات گنجانده شوند.
مثلاً در صحنه‌ای عصبانی شود و ما عصبانیتش را ببینیم. در صحنه‌ای یاد کودکی‌اش بیافتد و خاطره‌ای را از کودکی‌اش تعریف کند. یا در جایی از آرزوهایش برای فرزندش بگوید. این اولین و دم‌دستی‌ترین کار برای همه شخصیت‌های داستان است. اما در ادامه کار مهمی است که باید انجام دهید. و آن این است که از ساختار خارج شوید. مثلاً فردی همیشه آرام است و شخصیت آرامی دارد ولی در جایی عصبانی شود. یا مثلاً شخصی کم حرف است ولی در جایی طغیان می‌کند و... برای مثال من سیب را مثال می‌زنم. یک سیب در حالت عادی یک سیب است. مثل همه سیب‌های دنیا. و هیچ فرقی با بقیه ندارد. اما تصور کنید که همین سیب به جای یک چوب که در بالای سیب وجود دارد دو چوب داشته باشد. این دیگر یک سیب معمولی نیست و سیب خاص است. متفاوت است. الآن دیگر مورد توجه همه است. اگر چند وجه تمایز دیگر داشته باشد دیگر از سیب بودن درمی‌آید و بی‌ارزش می‌شود. مثلاً تصور کنید رنگش سیاه باشد و مثل هندوانه کلی هسته داشته باشد و طعمش مثل موز باشد! این دیگر سیب نیست! یک میوه قروقاطی است. شخصیت نیز دقیقاً همین است. ما اول باید یک تیپ خوب بیآفرینیم و سپس یک یا دو تفاوت خاص برایش خلق کنیم که تبدیل به شخصیت شود. اگر این تمایزها بیش از اندازه باشد دیگر شخصیت نخواهد شد. این مرز را همیشه رعایت کنید.
در مورد شخصیت، من کتاب «سوران سرد» نوشته «جواد افهمی» را پیشنهاد می‌کنم بسیار شخصیت‌های خوبی خلق کرده است. حتماً بخوانید. کتاب «بیروت 75» نوشته «غاده السمان» هم بسیار شخصیت‌های درستی دارد. حتماً رمان خواندن را در برنامه روزانه خود قرار دهید. هر روز حداقل بیست صفحه رمان بخوانید.
در مورد پایان‌بندی کارتان نیز باید بگویم که خیلی بد است. هم غیرقابل‌باور است و هم شعاری است و از کار بیرون زده است. شما باید همه رفتارهای شخصیت‌ها را باورپذیر نشان دهید. پدر آنطور که راوی می‌گوید معترض است و عصبانی و هیچ اعتقادی به زیارت ندارد. اما در پایان داستان با کمال تعجب می‌بینیم که او خودش را به مشهد رسانده و فرزانه را در آغوش می‌گیرد! از آن عجیب‌تر افشین است که خودش را به طور مخفیانه به مشهد رسانده است و از همه جالب‌تر این است که رابطه پدر و افشین خوب شده است و همه چیز دارد به طور معجره‌آسایی درست می‌شود و به نفع افسانه تمام می‌شود! این‌ها خیلی غیرواقعی‌اند. ابر و باد و مه و خورشید و فلک دست به دست هم داده‌اند تا افسانه خوشبخت شود! باید اینها را تعدیل کنید.
شما استعداد خوبی برای نوشتن دارید. حتماً تا می‌توانید رمان و داستان‌کوتاه بخوانید. ضمناً به کلاس نویسندگی بروید و مهندسی داستان بیاموزید. منتظر داستان‌های بعدی‌تان هستم. موفق و سربلند باشید.

منتقد : علی علی‌بیگی

من متولد زمستان 66 ام. در یکی از روستاهای آذربایجان همیشه سرد و برفی. کارشناسی برق الکترونیک در تبریز تمام کردم؛ و در ادامه کارگردانی سینما خواندم. چند داستان کوتاه و فیلمنامه و نوشتن چند نقد و ساخت چندین فیلم کوتاه و فیلم مستند مرا از سال 86 تا به امروز رسانده‌اند. هنوز هم برای سایت ها و خبرگزاری‌ها مطلب، شعر و البته نقد می‌نویسم. داستان، بهانه من برای ادامه زندگی است.



دیدگاه ها - ۱
مهدیه پوراسمعیل » دوشنبه 19 مهر 1400
عرض سلام و ادب. خیلی ممنونم از نکات جامع و ارزنده‌ای که فرمودید. حتما در مورد مسائلی که فرمودید بیش از پیش دقت و توجه می‌کنم.

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت