انسان پیچیده‌تر از این حرفهاست.




عنوان داستان : یک کیلو گیلاس چند؟
نویسنده داستان : مریم صفدری

تمام حواسش را داده بود تا موقع خالی کردن گیلاس‌ها از جعبه روی سینی له نشوند یا بیرون نریزند. اما باز هم دو دانه گیلاس سر خورد. اول افتاد روی پیراهنش و یک لکه‌ی حسابی به جا گذاشت و بعد زمین افتاد. می‌دانست دست به پیراهن بزند بدتر می‌شود. پس گذاشت تا شب مادر که خبره‌ی این کارهاست خودش تمیزش کند. اصغرآقا پشت دخل بود و جلویش را خریدارانِ منتظر حساب گرفته بودند و چیزی از هیکل گنده‌اش معلوم نبود. علی فقط هرازگاهی می‌توانست سر طاسش را که موقع گذاشتن و برداشتن کیسه‌ی میوه‌ها روی ترازو تکان می‌داد، ببیند.‌ گیلاس‌های افتاده را با احتیاط از زمین برداشت و در کارتن کناری انداخت. کارتن تقریبا تا نیمه پر بود از گیلاس‌هایی که خراب یا کمی له شده بودند و مردم برای مربا می‌بردند و کمی ارزان‌تر بودند. چوبک قیمت را که بزرگ با ماژیک قرمز خودش نوشته بود ۵۰۰۰۰ با یک ت کوچک کنارش را آهسته گذاشت لای گیلاس‌ها. کمرش را چپ و راست کرد. چند روزی بود که درد کمرش فقط شب‌ها سراغش نمی‌آمد و روز هم امانش را می‌برید، علی الخصوص موقع جابه‌جا کردن جعبه‌ها. می‌خواست برود سراغ خالی کردن زردآلوها که فریاد اصغرآقا بلند شد:
-آهای پسر! کمک کن خانم خریداشو بذاره تو ماشین.‌
علی رفت سمت دخل. با چشمش که حالا عادت داشت تخمین زد که حداقل بیست کیلویی میوه هست. تقریبا از تمام انواع میوه‌هایی که در مغازه بود خانم خرید کرده بود.
بی هیچ حرفی پاکت‌های میوه را در انگشتان لاغرش جا داد و پشت سر خانم راه افتاد.  خانم که با کفش‌های پاشنه بلند  به سختی روی سرامیک مغازه راه می‌رفت از بالای عینک، هیکل لاغر علی را برانداز کرد و گفت:
- مگه تو الان نباید مدرسه باشی؟!
علی که پرسیدن این سوال برایش کاملا عادی شده بود جواب داد:
- غیرحضوری می‌خونم.
زن درحالیکه داشت در ماشین را باز می‌کرد گفت:
- بذارشون رو صندلی عقب. احتیاط کن له نشن. حالا چندم هستی؟
علی درحالیکه داشت در ماشین را می‌بست بی‌اعتنا جواب داد:
- نهم
و برگشت سمت مغازه. خانم از داخل ماشین بلند گفت:
-بیا انعام بگیر
علی بدون اینکه برگردد گفت:
- وظیفم بود خانم.


از محله‌ای که سرکار می‌رفت تا محله‌ی خودشان با دوچرخه یک ساعت راه بود. آن هم ساعت ۱۱ شب که تقریبا ترافیکی نبود. اگر دوچرخه‌ی ارثی بابا بازی در نمی‌آورد تا به خانه برسد نیمه شب می‌شد. اما می‌دانست که مادرش بیدار مانده و غذا نخورده تا با هم بخورند. در حیاط را باز کرد و دوچرخه را برد داخل. آرام در را پشت سرش بست. نمی‌خواست‌ مائده را از خواب بیدار کند. اما به محض بستن در صدای خواهر را شنید که بدوبدو به استقبال برادر آمد:
- سلام داداش! برام گیلاس اوردی؟
مادر را پشت سر مائده دید که انگار با لحنش می‌خواست از او عذرخواهی کند:
- هرکاریش کردم نخوابید! دو ساعته نشسته روی پله توی حیاط تا براش گیلاس بیاری.
مادر این را در حالیکه می‌گفت که با نگاه به دستان خالی و دوچرخه خالی همه چیز را فهمیده بود. مادر رو کرد به مائده و گفت:
- عزیزم!‌‌ ‌داداش‌اینا امروز تو مغازه گیلاس نداشتن. فردا که اصغرآقا گیلاس اورد داداش برای تو هم میاره.
-نه! نه! من همین الان‌می‌خوام! دیشب هم برام نیاورد. اون یکی شب هم نیاورد.
مائده قصد آرام شدن نداشت. مادر بغلش کرد و برد داخل اتاق تا لااقل آن وقت شب صدا به گوش همسایه نرسد. علی پشت سر مائده و مادر وارد اتاق شد. احساس کرد کمرش خیلی بیشتر از بقیه‌ی شب‌ها درد می‌کند. گرمش هم بود. انگار از تو داشت می‌سوخت. مائده همچنان جیغ و داد می‌کرد. دکمه‌های پیراهن را باز کرد. ناگهان ‌مائده مثل برق گرفته‌ها از جا جهید. لکه‌ی روی پیراهن برادر را به مادر نشان داد و با فریاد گفت:
- داداش خودش گیلاس خورده، خودش خورده! چیزی درون علی منفجر شد. انگار کوه آتشفشانی در قلبش از صبح، یا از چند روز قبل فعال شده بود و حالا یکدفعه فوران کرد. داد زد:
- من گیلاس نخوردم. گیلاس مال ما بچه یتیما نیست! چرا نمی‌فهمی؟!
به سرعت خودش را به کنار حوض رساند. مواد مذاب درونش را بیرون ریخته بود. آرام شده بود. اما حالا خواهر و مادرش را سوزانده بود.
نفهمید چقدر گذشت. صدای مائده دیگر نمی‌آمد. حتما مادر موفق شده بود او را بخواباند. صدای قدم‌هایی را از پشت‌سر شنید. برگشت سمت مادر‌. می‌خواست عذرخواهی کند. بغض نگذاشت حرفی بزند. دستان مادر به سمتش دراز شد. سه تا اسکناس ده تومانی بود:
-‌ از پس‌اندازم هست. فردا اندازه‌ی همین گیلاس براش بیار.
می‌خواست بپرسد از آن چندرغاز حقوق چطور توانسته پس‌انداز کند اما باز هم نتوانست. مادر همانطور که از پله ها بالا می‌رفت فکری بود که فردا که نمی‌تواند قسط نانوا را بدهد با چه رویی برود و نان بخرد!

مثل هر روز ساعت ۸ جلوی در مغازه بود. تا دوچرخه را قفل و زنجیر کرد صدای قِرقِر نیسان اصغرآقا را شنید که با بار جدید رسیده بود. دستش را در جیب برد و سه تا اسکناس ده تومانی را لمس کرد. نگاهی به نیسان کرد. لبخند بزرگی روی صورت سبزه‌اش نشست. گیلاس‌های درشت در بالای جعبه‌ها به اوچشمک می زدند. فکر کرد که همین اول صبح تا
 تا بار تازه و گلچین را نبرده‌اند برای خودش نیم کیلو بکشد و کنار بگذارد. اصغرآقا کرکره را بالا کشیده بود و حالا باید علی جعبه‌ی میوه‌ها را داخل می‌برد. احساس کرد که دیگر کمرش درد نمی‌کند‌. جعبه ها را تند تند داخل برد. جارو و آفتابه را دست گرفت و مشغول شد. می‌خواست قبل از شلوغ شدن مغازه فرصت داشته باشد برای خودش گیلاس بکشد و کنار بگذارد.
همینطور که با دقت آب کف مغازه را با طی می‌گرفت با خودش فکر کرد انگار هوا خنک‌تر شده و دیگر از آن گرمای سوزنده‌ی مرداد خبری نیست.
دست‌هایش را شست. لیوان چای اصغرآقا را از آبچکان برداشت و رفت سراغ قوری و کتری.‌ اصغرآقا چای لیوانی غلیظ می‌خورد. لیوان را کنار ترازو گذاشت، جاییکه اصغرآقا نشسته بود و مشغول حساب و کتاب فاکتورهایش بود.
.
دستش را داخل جیبش کرد و سه تا اسکناس ده تومانی را درآورد. گذاشت روی ترازو:
-اصغرآقا اندازه‌ی ۳۰ تومن می‌خوام گیلاس بِکِشم برای خودم.
جوابی نشنید. بلندتر با اشاره به اسکناس‌های روی ترازو تکرار کرد:
-اصغرآقا می‌خوام نیم کیلو گیلاس بکشم برای خودم.
-چته؟! نمی‌بینی دارم حساب کتاب می‌کنم. اینا چیه گذاشتی اینجا؟
- ۳۰ تومن گیلاس می‌خوام.
- گیلاس کیلو ۷۰ تومن! ۳۰ تومن چقدر میشه مثلا؟!
حالا واجب نیست گیلاس بخوری بچه! برو هندونه بردار کیلو ده تومنه.
‌چیزی در درون علی انگار شکست، شاید قلبش بود! حاضر بود قسم بخورد که صدایش را هم شنیده بود! اما حتما اصغرآقا اشتباه می‌کرد:
- مگه کیلو ۵۰ تومن نبود گیلاس؟
- اون مال دیروز بود! امروز بار کیلویی خدا تومن رفته روش. میوه شده نرخ طلا. ثانیه‌ای یه قیمته زردآلو شده کیلو ۵۰. هلو کیلو ۴۰. میوه شده مال از ما بهترون. بچه‌های خود من سال تا سال گیلاس گیرشون نمیاد، حالا این یه وجب بچه ویار گیلاس کرده! برو اون تابلو قیمتا رو درست کن تا مشتری نیومده شر بشه!
چقدر هوا گرم شده بود!‌ یکهو کمرش چقدر درد گرفت.‌ نباید جعبه‌ها را اینقدر تند تند جابه‌جا میکرد.
احساس کرد بدنش شروع به لرزیدن کرده است .‌شاید گرسنه بود. اما صبحانه که خورده بود‌! فقط نمی‌دانست چرا مادر مثل هر روز نان تازه نگرفته بود. ایستادن فایده‌ای نداشت. پاهایش را به زور حرکت داد تا برود و تابلوی قیمت‌ها را درست کند.


تا شب چندباری موقع حمل جعبه‌ها سکندری خورده بود. از اصغرآقا به خاطر گیجی آن‌روزش حرف شنیده بود. نمی‌دانست چرا امروز اینطوری شده بود. شاید مربوط به کمردردش بود یا شاید به خاطر فکر رفتن به خانه بدون گیلاس که رهایش نمی‌کرد. کاش می‌شد یک ساعتی مرخصی بگیرد و دنبال میوه‌فروشی‌های دیگر برود تا اندازه‌ی پولش گیلاس بخرد، اما ۵ شنبه بود و مغازه حسابی شلوغ. می‌دانست که محال است نیم ساعت هم بتواند برود. به علاوه نزدیک‌ترین میوه‌فروشی به آنها مغازه‌ی آقای فریدونی بود که یک ربعی با دوچرخه فاصله داشت و البته همیشه بار آنجا گران‌تر از میوه‌های مغازه‌ی آنها بود.
خیلی فکر کرده بود چه کند که امشب دیگر دست خالی خانه نرود. دست‌آخر تصمیم گرفته بود که شب موقع رفتن از گیلاس‌های له شده‌ی کارتن بغلی نیم کیلو بردارد. اگر هم مائده پرسید گیلاس‌ها چرا له شده‌اند بگوید در مسیر، مشمای میوه از دوچرخه پایین افتاد. تنها چیزی که تسلایش داده بود همین فکر بود.
آخرین جعبه را داخل مغازه گذاشت. کرکره را تا نیمه پایین کشید. اصغرآقا مشغول حساب و کتاب دخلش بود:
- اصغرآقا! اگه کاری نداری من برم، فقط...
اصغرآقا ابروهای پهنش را در هم کشیده بود و پیشانی بلندش که به هیچ مویی ختم نمی‌شد چین عمیقی افتاده بود. سرش را بلند کرد و چشمان ریزش را ریزتر کرد  و به صورت علی خیره شد:
- صبر کن ببینم پسر! دخلم جور نمیاد. از فاکتور گیلاسا ۵ کیلو کمه! انگار آب شده رفته تو زمین. ما از این برنامه‌ها تو مغازه نداشتیم.
علی احساس کرد یکدفعه حالت تهوع گرفته و الان است که بالا بیاورد. پشت کمرش تیر کشید و سرمای عحیبی را در تمام بدنش حس کرد.
-چرا رنگت پرید بچه؟ صبح ‌که ویار گیلاس کرده بودی! کجا قایمشون کردی؟ ها؟! یا فروختی و دخلشو برای خودت ورداشتی؟! جیباتو خالی کن ببینم...

آرام آرام با دوچرخه از کنار اتوبان می‌آمد. یادش آمد مادرش همیشه این موقع ذکر صلوات می‌گیرد که سالم برسد خانه. قطره‌ی اشکِ گوشه‌ی چشمش را باد برد. ولی قطره بعدی تا روی چانه‌اش رد نم خود را به جا گذاشت. به خاطر خیسی صورتش باد گرم‌ مرداد، وسط اتوبان خنک بود. از فردا دیگر لازم نبود مادر صلوات بفرستد. دیگر شغلی نداشت. دستش را از فرمان دوچرخه برداشت و داخل جیبش کرد. سه تا اسکناس ده تومانی هنوز همانجا بود.
 نزدیک محله‌ی خودشان بود‌. دیگر گریه نمی‌کرد. باید قرمزی چشم و خیسی صورتش رفع می‌شد. هر چند می‌توانست بگوید چشمش از دود و آلودگی قرمز شده است. به راست پیچید. گوشه‌ی خیابان چشمش به یک وانت افتاد. نورِ سفیدِ لامپِ کم نوری که بالای وانت روشن بود داخلش را نشان می‌داد. میوه داشت!
معلوم بود دارد بساطش را جمع می‌کند که برود‌. سر دوچرخه را به سمت وانت کج کرد.‌ کورسویی در دلش روشن بود که شاید بتواند دست خالی خانه نرود.نزدیک که شد گوشه‌ی سمت چپ وانت، بالای کارتن سیب‌زمینی‌ها جعبه‌‌ی کوچکی چشمش را گرفت، گیلاس بود!
تند زدن ضربان قلبش آنقدر بود که خودش هم فهمید. سعی کرد با خونسردی بپرسد:
- سلام. عمو! گیلاس چند؟
مرد که رو به وانت مشغول جمع کردن میوه‌ها بود با صدای علی برگشت. نگاهی به سرتاپای علی کرد. پسری کم سن و سال با دوچرخه‌ای قدیمی با لباسی که کثیفی‌اش ‌کم وبیش نوع کار صاحبش را نشان می‌داد در مقابلش بود. پرسید:
- چقدر می‌خوای؟
علی دست در جیب کرد و سه تا ده تومانی را که حالا حسابی مچاله شده بود درآورد و رو به مرد گرفت:
- اندازه‌ی ۳۰ تومن
مرد با لبخندی بر لب جواب داد:
-کیلو ۳۰ تومن.
 علی دست برد و خوشه‌ای دوقلو از گیلاس‌ها را نزدیک صورتش کرد. اینا تک دانه‌ی مشهدن. یا داری ارزون می‌فروشی و ضرر می‌کنی، یا فکر کردی من گِدام!
صدای قهقهه‌ی مرد بلند شد:
 -پس همکار هم هستیم!!
- بودیم! اخراج شدم همین امشب. صاب‌کارم گفت گیلاس دزدیدم از مغازش.
مرد نایلون نویی را از زیر کارتن سمت راست بیرون کشید. دست برد در جعبه‌ی گیلاس‌ها و ریخت داخل نایلون:
- اگه گیلاس دزدیده بودی، یا جیبت پرپول‌تر بود یا این وقت شب دنبال گیلاس نمی‌گشتی! میای با من کار کنی؟ شاگردم برگشته دهاتشون. دست تنها شدم. کمک میخوام.
علی نگاهی به وانت مرد کرد. در همان تاریکی خط و خش‌های وانت و رنگ و رورفتگی‌اش معلوم بود. دستان مرد سیاه و ترک ترک بود. نه سیاهی به خاطر کثیفی، سیاهی‌ای که از یک عمر کار با کارتن و جعبه و میوه و خاک در کف دست مانده باشد، مثل یک جور رنگ یا حنا.
- اینقدر درمیاری که شاگرد بخوای بگیری؟!
- چقدر اونجا میگرفتی؟
- ماهی یه تومن
لبخند، روی صورت مرد خشک شد:
- بیگاری می‌کشیده ازت که! من دو تومن بهت میدم.
مرد دست راستش را سمت علی دراز کرد:
-فردا همین‌جا ۷ صبح.
دو مرد دستان همدیگر را محکم فشار دادند.

دیگر نیاز نبود مادر، دل نگران تسبیح دست بگیرد تا علی در تاریکی شب با دوچرخه سالم به خانه برسد. راهش خیلی نزدیک بود و زودتر رسیده بود‌. از پله‌ها که بالا رفت کفش مردانه‌ای جلوی در متعجبش کرد. کفش‌ها چندان هم برایش غریبه نبودند. چند ماهی بود که اصغرآقا همین یک جفت کفش را به پا می‌کرد. پاشنه‌ی کفش کاملا خوابیده بود و رنگ کفش از سیاهی به خاکستری تغییر کرده بود. یالّایی گفت. با دستان پر به سختی دستگیره‌ی در را چرخاند و داخل شد. استکان چای خالی جلوی اصغرآقا نشان می‌داد مدتی هست که روبه‌روی در، تکیه داده به پشتی نشسته است. ظرف میوه‌ای جلویش بود. علی با یک نگاه محتویات داخل ظرف میوه را تشخیص داد، موز، هلو، سیب، خیار  و چند دانه گیلاس روی همه‌ی میوه‌ها. گیلاس‌های خودشان را همان دیشب مائده تمام کرده بود. ‌پس اینها مرحمتیِ اصغرآقا بود. دوزاریش افتاد. پای منت‌کشی در میان بود که اصغرآقا حاضر شده بود حاتم‌بخشی کند.
 مائده برادر را که دید از کنار مادر بلند شد و دوان دوان سمت برادر آمد. نایلون‌های میوه هر دو دست علی را درگیر کرده بود‌. دخترک خنده‌کنان مشمای گیلاس را از دست برادر گرفت و رو به اصغرآقا گفت:
- گفتم که داداشم هر شب برام‌ گیلاس می‌خره.
اصغرآقا با دیدن دستان پر علی تکانی به خود داد و خنده‌ای به لب‌ها نشاند و رو به مادر گفت:
-پسرت مردی شده برای خودش مادر. خدا شاهده پشت سرش به همه گفتم دست پاک‌تر، چشم‌پاک‌تر از این بچه به عمرم ندیدم. شاگرد داشتم بیست و چهارساعته فکّش از لومبوندن جا نمی‌موند. موز کیلو خدا تومن رو همچین می‌کرد تو حلقش.. استغرالله! ولی این پسرت، شیر مادر حلالش. خیلی پاییدمش. بود و نبود و دید و ندید من براش یکیه. ندیدم تا جالا یه حبه انگور بذاره دهنش! بهت گفتم مادر، حالا تو روی خودش هم میگم. دیروز خودش هم دید، عصبانی بودم، حساب کتابا به هم ریخته بود. حرفی زدم. کج خلقی کردم.
سرش را به طرف علی برگرداند که حالا همانجا کنار در روی زانو نشسته بود. ادامه داد:
- امروز رفتم میدون، همون اول صبح حاج تقی گفت یه جعبه ۵ کیلویی گیلاس از بار دیروز جا مونده بوده. شاگرد بی حواسش جا گذاشته بوده. برای همین فاکتورا جور در نمی‌یومد. فردا منتظرتم. اینا رو هم اوردم نوبرانه برای مادر و خواهرت. خدا شاهده بچه‌های خودم هنوز گیلاس نخوردن.
علی بلند شد. نایلون گیلاس‌هایی را که خودش آورده بود را از کنار دیوار برداشت و رفت سمت اصغرآقا.
-من کار جدید گرفتم. اینا رو هم شما نوبرونه ببر برای بچه‌هات.
نقد این داستان از : علی چنگیزی
اسم داستان بد انتخاب شده است و به نظرم می‌شود اسم بهتری برای داستان انتخاب کرد.
داستان خیلی خوب شروع می‌شود و ما شخصیت اصلی داستان را پس از چند خطی می‌شناسیم. پسر باغیرتی که با سن کمش تن به کار داده است و... دیگر او مرد خانه است. محور قرار دادن گیلاس هم به‌عنوان چیزی که حالا به کالایی لوکس تبدیل شده است و تنها دست از ما بهتران به آن می‌رسد هم انتخاب هوشمندانه‌ای است که در داستان هم خوش نشسته است. چیزی که آرزوست، اما دست یافتن به آن کمی مشکل است،
اما آن چیزی که داستان را به گمانم از ان کیفیت ابتدای داستان می‌اندازد پایان‌بندی نه‌چندان هنرمندانه و کلیشه‌ای وشعاری انتهای داستان است کل داستان پر است از ناامیدی و فقر و چه و چه، اما آخر داستان یک‌دفعه انگار جهان سفید می‌شود و همه مشکلات حل می‌شود. اینگونه تمام شدن و پایان خوش به این داستان با این شروع نمی‌آید. علی به خصوص در اخر داستان انگار فرشته‌ای است... ضعف داستان در انتهای آن است. البته در کل داستان بدی نشده این را بگویم، اما اگر بخواهید داستان عمیق‌تری بنویسید باید بیشتر در مورد فقر، نداری، آروزهای دست‌نیافتنی (گیلاس در اینجا) مطالعه کنید و کمی بیشتر داستان به آن چیزی که واقعا رخ می‌دهد نزدیک باشد البته با دیدن جنبه‌های انسانی در داستان.
خلاصه اینکه این پایان خوش به کل داستان نمی‌آید. چه‌بسا وانتی اوضاعش بدتر از مغازه‌دار باشد و نه‌تنها به دنبال کارگری نیست بلکه غروب‌ها زاغ خانه‌ای را هم چوب می‌زند و شاید هم اصلا دستش کج باشد... می‌دانید آدم‌ها پیچیده‌تر از این حرف‌ها هستند. چه‌بسا علی که انعام را هم قبول نمی‌کرد، دستی در کیسه گیلاس‌ها برده. فروشنده نتوانسته ثابت کند. یا فروشنده با آن نگاه خشنش و سخت‌گیری‌اش دیده که علی دست در کیسه گیلاس‌ها کرده، اما چیزی نگفته و چشم‌پوشی کرده و حالا علی با وانتی آشنا شده که خودش زیاد در راه درستی نیست مثلا.
نیاز داری کمی پیچیده کنی ماجرا را. داستان و خرده داستان... نگاه به انسان، به‌مثابه موجوی به‌غایت پیچیده.

منتقد : علی چنگیزی

متولد 1356 در شهر آبادان



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت