یادآوری چند اصل مهم




عنوان داستان : فرشته ای در خانه !
نویسنده داستان : لطف الله ترنجی

گوشه اتاق اش نشسته بود به نقاشی هایی که بروی دیوار کشیده بود نگاه می کرد کناراش نشستم و پرسیدم:
《 برای من جایی روی دیوار نگذاشتی تا منم نقاشی بکشم ها》 مداد قرمز رنگی بدست ام داده به زیر پنجره اشاره کرد .خودم را به زیر پنجره رساندم . به مداد اشاره کردم و پرسیدم :
《 میشه خورشید را باهاش کشید ؟》 سر تکان داد مدادزرد رنگی از جامدای اش بیرون کشید و نزدیک من شد و مداد را بطرف من گرفت .گفتم:
《 خورشید زرده ؟》 مداد قرمزرا گرفت دایره ای قرمزکشید و بامداد زرد مشغول پرکردن دایره قرمز روی دیوار شد .
ناگهان ضربه ای به شیشه برخورد کرد ، شیشه شکست و پاره آجری همراه شیشه های خورد شده به وسط اتاق پرتاب شد . وحشت زده فرشته را به آغوش کشیدم و از جا بلند شده به بیرون چشم دوختم مرد میانسالی با لباسی مندرس روبروی پنجره آنطرف کوچه ایستاده بود و سیگار دود میکرد..
ازاتاق بیرون زد م قدم به سالن گذاشتم و فرشته را روی مبل راحتی رها کردم و با عصبانیت ازخانه بیرون زدم اثری از مرد غریبه نبود . به بالا و پائین کوچه نگاه کردم . شیطان را زیرلب لعنت کرده بداخل خانه برگشتم وگفتم :
《 چیزی نیست عزیزم ، هرکی بود رفت تو همینجا باش تا من اتاقت را مرتب کنم و تلفن بزنم عمو مهدی بیاد شیشه اتاقت رادرست کنه 》 فرشته سرتکان داد . تلوزیون را روشن کرده و کنترل را بدست اودادم وارد اتاق فرشته شدم . شیشه خودره ها جمع کرده . پاره آجر را برداشتم
از اتاق خارج شده وارد آشپزخانه شدم و خورده شیشه ها و پاره آجر را به سطل زباله انداختم . وارد سالن شدم .اثری از فرشته نبود . او را صدازدم :
《 فرشته ، فرشته بابا کجایی ؟》 به اتاق اش برگشتم . نبود هراسان وارد اتاق خودم شدم . روی تخت دراز کشیده بود و با عروسک اش ور میرفت نفس راحتی کشیدم . به سالن برگشته جارو برقی را برداشتم وارد اتاق فرشته شدم و مشغول جارو کشیدن بروی فرش شدم . کارم تمام شد
جارو را برداشته به سالن برگشتم . عروسک فرشته وسط سالن افتاده بود . جاروبرقی را سرجایش قرار دادم و به اتاقم
قدم گذاشتم فرشته نبود . اورا صدا زدم :
《 فرشته ، فرشته 》 وارد آشپزخانه شدم . فرشته چهارپایه کوچک پلاستیکی را زیر پایش گذاشته بود و قصدداشت لیوانی که دردست داشت را از آب پرکتد .نزدیک اش شدم و شیر آب را بازکردم اولیوان اش را از آب پرکرد . از چهارپایه پا ئین پرید.زانو زدم و گفتم :
《 بابا هروقت آب خواستی به من بگو روی چهارپایه نباید بری خطرناکه ، فهمیدی ؟》 دوان دوان از آشپزخانه بیرون زد وارد سالن شد چهارپایه رابرداشته پشت آبگرم کن جادادم . وارد سالن شدم .فرشته لیوان آب را بداخل گلدان نخل تزئینی سرازیر کرده بود . گفتم :
《 بابا اون آب نمیخواد پلاستیکه 》 برگشت و به برگ های نخل اشاره کرد و نزدیک ام شد و لیوان را بدستم داد و بااشاره به من فهماند گرسنه است . سرتکان دادم و گفتم :
《 شما بفرمائید بنشینید تا من برای شما یک چیزی بیارم نوش جان کنی تا باران بیاد 》 اورفت توی مبل راحتی نشست . وارد آشپزخانه شدم خودم را به یخچال رساندم بطری کوچک شیر و ظرف کیک را از یخچال بیرون کشیدم وارد سالن شدم . فرشته توی مبل نبود خودم را به میز کوچک کنار مبل رساندم بطری شیر و ظرف کیک را روی آن گذاشتم و گفتم :
《 کجایی بابا بیا برات شیر و کیک آوردم 》 چشمم به در باز سالن افتاد سراسیمه از سالن بیرون زده قدم بداخل حیاط گذاشتم . در حیاط باز بود زیرلب گفتم :
《 ای بابا ازدست این بچه 》 خودم را به درحیاط رساندم
فرشته در کوچه نبود بداخل خانه برگشتم و فریاد زدم :
《 فرشته ، فرشته ؟》 در دستشویی باز شد و فرشته در چارچوب در ظاهر شد . به من چشم دوخت به دست اش اشاره کرد . گفتم :
《 آفرین کاردرستی کردی قبل از خوردن چیزی باید دست ها راشست .بفرمائید شیرو کیک برات گذاشتم 》 اودر را پشت سراش بست و بطرف مبل راحتی رفت نشست و میز را بطرف خودش کشید . در ظرف کیک را برداشت . صدای تلفن همراهم بلند شد . خودم را به اتاقم رساندم گوشی را از روی میز برداشتم به صفحه آن چشم دوختم .لبخند برلبم نشست گوشی را به گوش چسباندم و گقتم :
《 سلام مادر حالت چطوره؟
خداراشکر ،
نه خونه ام، کی ؟
باشه قدمت روی چشم منتظرتیم ،
نه ممنون .باشه بیا ، خداحافظ 》 زیرلب گفتم :
《 یادم رفت به مهدی تلفن بزنم》 شماره مهدی را گرفتم
گوشی را برنداشت . دوباره شماره را گرفتم و منتظر شدم .
زیرلب گفتم
《 حتمادست اش بنده یا گوشی را باز تو ماشین جاگذاشته 》
گوشی بدست از اتاق بیرون زدم . شیشه شیر دست نخورده روی میز بود . کیک هم دست نخورده بود .
فرشته را صدا زدم . منتظر شدم . خبری ازاو نشد . چشمم به درباز سالن افتاد خودم را به راهرو رساندم بطرف در سالن راه افتادم . صدای برخورد چیزی بروی پله نگاه ام را به عقب کشید .توپ قرمز رنگی از پله ها بطرف پائین می آمد به بالای پله چشم دوختم کسی نبود توپ تا زیرپایم رسید پا بروی آن گذاشتم . در راهرو روپاشنه چرخید مادرم درچارچوب در ظاهر شد .سلام کردم علیک گرفت و به توپ زیرپایم نگاه کرد و پرسید :
《 توپ بازی میکنی مادر 》 وارد راهرو شد . گفتم :
《 نه مادر 》توپ را رها کردم و نزدیک اش شدم و پرسیدم :
《 فرشته تو حیاط بود ؟》 چادر از سربداشت و زنبیل اش را که پراز میوه های مختلف بود بدست من داد و پرسید :
《 فرشته !؟》گفتم :
《 فرشته دیگه مادر مگه چندتا فرشته داریم ؟》 خندید و گفت :
《 فرشته که تادلت بخوا د ، قرصاتو به موقع میخوری ؟》
راه افتاد بطرف در سالن به توپ قرمز رسید .ایستاد برگشت و گفت :
《 چرا مثل برق گرفته ها ایستادی ، ناسلامتی مهمونتم ها ، باران هنوز نیامده ؟》 گفتم :
《 نه ، ببخش مادر امروز اتفاق بدی افتاد ه یکی با آجرزد شیشه اتاق فرشته را شکست 》 خودم را به اورساندم ودر سالن را باز کرده و تعارف اش کردم وارد سالن شد . فرشته توی مبل نشسته بود و کیک می خورد . گفتم :
《 فرشته مادربزرگ ، سلام کن 》 مادرم بازویم را گرفت و گفت :
《 باز قرصاتو نخوردی ؟》 پرسیدم :
《 منظورت چیه 》 به فرشته نگاه کردم و بعد به او وگفتم :
《 نگاش کن 》 .به فرشته اشاره کردم . مادرم به فرشته چشم دوخت و پرسید :
《 این اینجا چیکار میکنه ؟》 گفتم :
《 یعنی چی مادر دخترمه دیگه ، نکنه باز قرصاتو نخوردی ؟》 مادرم بطرف فرشته رفت و من زنبیل بدست وارد آشپز خانه شدم . زنبیل میوه هارا در داخل ظرفشویی خالی کرده و شیر آب را باز کردم و با صدای بلند گفتم :
《 ماشین دیگه دوزار نمی ارزه چیزی ازش نمونده .راستی زنگ زدم به مهدی جواب نداد میخواستم بیاد شیشه اتاق فرشته را بندازه .خبری از ش داری؟》 جوابم را نداد. دوباره پرسیدم . جوابم را نداد . شیر آب را بستم وارد سالن شدم اثری از فرشته و مادرم نبود . شانه بالا انداختم و به اتاق فرشته وارد شدم . فرشته روی تخت خوابیده بود و مادرم کنارش روی صندلی نشسته آهسته لالایی میخواند .متوجه من شد و گفت :
《 هیس تازه خواب اش برد 》 به آشپزخانه برگشته مشغول شستن میو ه ها شدم .بعداز دقایقی کارم تمام شد
به داخل سالن برگشتم .مرد غریبه ای که از داخل کوچه باپاره آجر شیشه را شکسته بود توی مبل راحتی نشسته و سیگار دود می کرد دستانش کثیف و سیاه بود . موهای ژولیده ودرهمی داشت . چشمان ازحدقه بیرون زده اش را به من دوخت باعجله بطرفش رفته و کفتم :
《 بلند شو ببینم مبلو کثیف کردی کی گفته بیایی داخل مرتیکه ؟》 یقه اش را گرفتم و از جابلند اش کردم. زیر دستم زد و با کف دست محکم به سینه ام کوبید به عقب پرتاب شدم به دیوار برخورد کرد وروی زمین غلطیدم و از هوش رفتم .
صدای باران چشمم را باز کرد روبروی من ایستاده بود .سر تکان داد و گفت :
《 ۴ صبح شده نمی خوای بخوابی ؟》به دفترم نگاه کرد
:
《 چیزی هم که ننوشتی ، گفتم که خسته ای زود بیا بخواب .بلند شو ، صبح باید بریم سرخاک، بلند شو دیگه 》 به دفترم نگاه کردم بعد به تصویر درقاب بروی دیور و گفتم:
《 جای شون خالیه》 باران به تصویر در قاب نگاه کرد و
گفت:
《 تنها موندی، دوراز ما》 اشگ ازچشمان اش سرازیر شد و باسرعت ازاتاق بیرون زد . فرشته اززیر میزام بیرون آمد و چندبرگ دستمال کاغذی ازجعبه کشید و بدنبال فرشته دوید و ازاتاق خارج شد .
نقد این داستان از : آناهیتا آروان
آقای لطف‌الله ترنجی سلام
بسیار خوشحالم که بعد از مدتها اثر دیگری از شما می‌خوانم. شما یکی از قدیمی‌ترین و پرکارترین نویسنده‌های پایگاه نقد داستان هستید که باعث شادمانی است و از اعتمادتان سپاسگزارم، اما متأسفم بگویم که این اثر هم در پیرنگ و هم در پرداخت دچار مشکلات اساسی است. ساختار اصلا استخوان‌دار نیست. هنوز به جای گفت‌وگوهای پیش‌برندۀ داستانی مکالمه داریم و نثرهم هنوز سلامت و درخشش نثر داستانی را به دست نیاورده است. با توجه به آنچه تا امروز در نقد آثار شما به آن‌ها اشاره شده است، ترجیح می‌دهم از اشاره‌ به ضعف تک تک عناصر در این اثر بگذرم و از شما بخواهم یک بار دیگر و این بار با دقت و توجه و تمرکزبیشتری مبحث مربوط به پیرنگ و شخصیت‌پردازی و کشمکش و نثر را مرور کنید. طرح یا پیرنگ یا همان پیلوت، مجموعه‌ای است از روابط علت و معلولی مستحکم. طرح داستان می‌تواند شامل شیوۀ فکر کردن شخصیت و حرف زدن او و کنش‌هایش هم باشد. گاهی می‌شود با یک پرسش بسیار ساده به طرح داستانی رسید. کافی است بعد از خواندن داستان ازخودتان بپرسید خوب داستان دربارۀ چه بود؛ بنابراین طرح، یکی از نخستین عناصری است که پس از خواندن داستان می‌توان دربارۀ آن حرف زد. روشن است که طرح یا پیرنگ با محتوا متفاوت است. اگر بگویید داستان می‌خواهد فلان مفاهیم و یا بهمان حقایق را دربارۀ زندگی به ما بگوید آنوقت دربارۀ محتوا حرف می‌زنید. طرح داستانی، شبکۀ استدلالی مستحکمی است که حوادث داستان را شکل می‌دهد و در طرح داستان حوادثی می‌آیند که با یکدیگر رابطه دارند. اجازه بدهید تعریف معروف مورگان فوستر را در اینجا بیاورم که اگرچه تکراری است اما یکی از روشن‌ترین و قابل فهم‌ترین تعریف‌هایی است که در این زمینه ارائه شده. مورگان فوستر می‌گوید: «طرح، نقل حوادث است با تکیه بر موجبیت و روابط علت و معلول...» لطفا به این نکتۀ آخر توجه داشته باشید. می‌گوید حوادث مبتنی بر موجبیت است یعنی عامل یا عواملی که آن حادثه را ایجاد کرده‌اند و موجب به وجود آمدن آن حادثه شده‌اند و همین است که طرح را می‌سازد بعد مطلب را با مثال ساده‌ای که حالا تقریبا همه آن را می‌شناسند و به کار می‌برند ادامه می‌دهد و آن مثال چیست؟ می‌گوید: «سلطان مرد و سپس ملکه مرد» این داستان است اما «سلطان مرد و پس از چندی ملکه از فرط اندوه درگذشت» طرح است. در اینجا نیز توالی زمانی حفظ شده لیکن حس سببیت بر آن سایه افکنده است...» چرا؟ چون حالا معلوم شده که علت مرگ سلطان چه بوده است یعنی همان موجبیت که به آن اشاره شده بود. حالا معلوم است علت ایجاد حادثۀ مرگ سلطان چه بوده است. پس می‌بینیم که طرح داستانی یک مجموعۀ منظم و هدفدار است. این طرح چه آگاهانه باشد و چه ناخودآگاه و چه در چهارچوب فرمول و قانون و قاعده باشد و چه خوب باشد و چه بد باشد، در هر حال هدفمند است. تمامی اجزای طرح با یکدیگر در ارتباط هستند. حوادث و آدم‌ها بر یکدیگر اثر می‌گذارند و هر حادثه‌ای معلول حادثۀ قبل و علت حادثه یا حوادث بعدی است. نمی‌شود که در داستان حوادث فقط در کنار یکدیگر بیایند و هیچ ارتباطی با هم نداشته باشند. همۀ حوادث و ماجراها و آدم‌ها به نقطۀ تلاقی می‌رسند. حوادث داستان در طرح، برای رسیدن به هدفی مشخص با هم در ارتباط هستند و به همین دلیل در کنار هم می‌آیند و در واقع قرار است مخاطب را به جایی و به نقطه‌ای که هدف داستان است برسانند. داستان، نقطۀ سیبلی دارد که حوادث داستان خواننده را به سمت همان نقطه سیبل هدایت می‌کنند. در یک طرح خوب و موفق داستانی ویژگی‌هایی هم وجود دارد. به عنوان مثال در طرح، شک و انتظار وجود دارد. خواننده با خواندن داستان مدام از خودش می‌پرسد «بعدش چه خواهد شد؟ چه اتفاقی خواهد افتاد؟» و مدام به دنبال یافتن پاسخی برای این پرسش است. البته در داستان‌های پیچیده‌تر این پرسش‌ها هم پیچیده‌تر می‌شوند. معمولا با طرحِ یک معما و یا قرار دادن شخصیت اصلی داستان در نوعی بلاتکلیفی شک و انتظار مورد نظر ایجاد می‌شود. طرح داستانی خوب، شگفت‌انگیز هم هست یعنی عنصر شگفت‌انگیزی هم در خودش دارد در واقع زمانی که داستان غیرمنتظره می‌شود و از حدسیات و انتظارات خواننده فاصله می‌گیرد، چنین اتفاقی می‌افتد. در یک داستان خوب، طرح داستان با شخصیت‌ها و با مفاهیم کلی داستان و با همۀ جزییات و اجزاء در ارتباط است. خوب حالا پیرنگ این اثر چنین ویژگی‌هایی دارد؟ از نظر من اینطور نیست. معادلۀ سادۀ تعادل اولیه، عدم تعادل و تعادل ثانویه را که یادتان هست؟ ابتدا همه چیز خوب و خوش و آرام و بر وفق مراد است که به اصطلاح به آن تعادل اولیه می‌گویند اما این تعادل تا انتها ادامه نمی‌یابد چون اگر اینطور باشد اصلا داستانی اتفاق نخواهد افتاد. حادثه‌ای، اتفاقی، این تعادل را، این آرامش را بر هم خواهد زد که به اصطلاح به آن عدم تعادل می‌گویند و این عدم تعادل در تنۀ اصلی داستان اتفاق می‌افتد. در تنۀ اصلی است که روند خارج شدن از تعادل آغاز می‌شود و به بحرانی‌ترین نقطۀ خودش می‌رسد و اوج می‌گیرد و در نهایت به پایان می‌رسد. پس گره‌افکنی را داریم و بحران را و نقطۀ اوج را. گره‌افکنی در همان عدم تعادل است. آنجاست که گره یا گره‌ها ایجاد شده‌اند و تعادل زندگی آدم‌ها و در مجموع تعادل جهان داستان به هم خورده است. آنجاست که بی‌نظمی و آشفتگی ایجاد شده است. یک نکتۀ مهم این است که وقتی عدم‌تعادل ایجاد می‌شود، کشمکش هم به وجود می‌آید. تضاد است که در داستان حرکت ایجاد می‌کند. اگر همه با هم موافق باشند و همه عناصر در یک خط ایستاده باشند که اصلا داستان پیش نخواهد رفت و تحولی هم به وجود نخواهد آمد. اما چه کشمکشی خوب است؟ یا درست‌تر اینکه کشمکش خوب چه ویژگی‌هایی دارد؟ کشمکشی که جهشی نباشد کشمکش بهتری است. به این معنی که قرار نیست دو نفر را یکهو به جان هم بیندازیم. اگر علت و دلیل درستی برای طرح کشمکش‌ها نداشته باشیم، مخاطب نمی‌تواند با مشکلات و کشمکش‌های طرح شده ارتباط برقرار کند و در نهایت فقط و فقط مشاهده می‌کند در حالیکه نه تنها رابطۀ حسی با داستان برقرار نمی‌کند بلکه قادر به بررسی و هضم مسائل نیست. اگر آدم‌ها در داستان بدون هیچ منطق درست داستانی به جان هم بیفتند و در برابر یکدیگر قرار بگیرند، باورپذیری مخدوش می‌شود و خواننده نمی‌تواند ماجرا را باور کند. در عین حال کشمکش نباید حالت ساکن داشته باشد. اگر ماجرا یا درگیری پیش نرود خواننده تمایلی به پیگیری آخر و عاقبت ماجرا ندارد. اگر شخصیت داستان ارادۀ لازم برای رسیدن به اهدافش را نداشته باشد و اگر هدف اصلی جاذبۀ لازم نداشته باشد، کشمکش درجا می‌زند و حالت ساکن پیدا می‌کند. کشمکش خوب حالت صعودی دارد. رفته‌رفته بالا می‌گیرد و پیچیده‌تر و بحرانی‌تر می‌شود اما باز در صورتی که کم‌کم و در یک فرایند منطقی و باورپذیر حالت تصاعدی بافته باشد. نکتۀ دیگر اینکه دو طرف کشمکش لزوما از یکدیگر متنفر نیستند. حالا این دو طرف می‌تواند دو شخص باشد می‌تواند یک شخص باشد و یک گروه و ... توازن میان دو طرف کشمکش هم مهم است و همینطور حل شدنی بودن آن. کشمکش را جوری طراحی نکنید که به نظر برسد هرگز به نتیجه نخواهد رسید و گره‌ها هرگز گشوده نخواهند شد. بعد از گره‌افکنی‌ها، بحران نقطۀ دیگر تنۀ اصلی داستان است. وقتی گره‌افکنی‌ها ادامه پیدا می‌کنند و به اصطلاح در داستان جا می‌افتند و پیچیده‌تر می‌شوند، نقطۀ بحران است. بحران در خواننده انتظار ایجاد می‌کند. بعد از مرحلۀ گره‌افکنی و بحران، داستان به اوج می‌رسد. این سومین نقطۀ تنۀ اصلی داستان است. تقریبا تمامی آنچه پیش از این مرحله طراحی می‌شود مقدمه‌ای است یا کمکی است برای اینکه داستان به همین نقطۀ اوج برسد. تمامی خرده‌روایت‌ها و داستان‌های فرعی هم که در دل تنۀ اصلی طراحی می‌شوند، قرار است به شکلی منطقی و پرجاذبه داستان را به همین نقطه برسانند. نقطۀ اوج بالاترین نقطۀ بحران است؛ بنابراین اوج، نتیجۀ طبیعی و منطقی حوادث پیش‌تر است. آخرین مرحله کدام است؟ حل بحران یا نتیجه‌گیری یا گره‌گشایی. در اینجا تعادل دوباره به جهان داستان برمی‌گردد که به آن تعادل ثانویه می‌گویند؛ البته روشن است که این تعادل جنبۀ نسبی دارد قرار نیست پایان‌بندی حتما خوب و دلخواه باشد. آیا این اثر کشش و کشمکش خوبی دارد؟ کار دیگری که لازم است انجام بدهید استحکام روابط علی و معلولی و باورپذیری است. درست است که جهان داستان در واقع جهان ممکن شدن تمامی ناممکن‌هاست اما هر اتفاقی در داستان به روابط علی و معلولی قوی و به باورپذیری نیاز دارد. ؟ قرار است مردی را ببنیم که دچار بحران و اختلال روحی روانی شده است اما این پریشانی نه با استحکام و استدلال درست و نه به مدد صحنه‌پردازی‌های باورپذیر بلکه به دم‌دستی‌ترین و کلیشه‌ای‌ترین شکل ممکن بیان شده است. در داستان صحنه‌ها و کنش‌ها و گفت‌وگوها و جزییات و تصاویر داستانی هستند که قاب کلی اثر را شکل می‌دهند و تنۀ اصلی این اثر پر شده از کنش‌های غیر ضروری و اضافی مثل رفتن تا دم یخچال و بازکردن در یخچال و ...و اما نثر.؛ یادتان هست که گفتیم جز زبان نوشتاری و زبان گفتاری، زبان سومی هم داریم به اسم زبان معیار یا زبان تکیه‌گاه یا زبان صفر؟ این زبان، یک نوع زبان مرزی است. ریختی دارد که نه کاملا شبیه زبان گفتاری است و نه کاملا شبیه زبان نوشتاری. حالا لطفا به این ویژگی‌ها توجه کنید: در زبان معیار جمله ها کوتاه هستند و کلمه ها شکسته نیستند اما ساده و قابل فهم هستند و ممکن است ارکان جمله به‌هم‌ریخته باشند و به‌طورکلی آنچنان سلیس و ساده و روان و بی‌ادا و اصول است که به حرف زدن بسیار نزدیک است. اصطلاح «دستتان را به دهانتان نزدیک کنید» را شنیده‌اید؟ این اصطلاح می‌خواهد بگوید به همان سادگی که حرف می‌زنید، بنویسید. اگر بتوانید با چنین زبانی داستان بنویسید حتی ممکن است به نظر برسد دارید حرف می‌زنید؛ می‌خواهم بگویم تا این اندازه ساده و روان است. لطفا روی این موارد کار کنید و به مطالعه و تمرین ادامه بدهید. منتظر آثار فراوان شما هستیم. برایتان آرزوی موفقیت می‌کنم.

منتقد : آناهیتا آروان

متولد 1354- تحصیلات: کارشناسی زبان و ادبیات فارسی محض- کارشناسی ارشد پژوهش هنر- آغاز فعالیت : 1379



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت