از تجربه ارزشمندِ چرخش رواییِ سیصدوشصت‌درجه‌ای تا بازگشت به روند خاطره‌نویسی




عنوان داستان : شلوار صورتی
نویسنده داستان : هوشنگ عسگری

« شلوار صورتی »
صورتم سوزن سوزن می¬شد و دردی سوزنده وول خورد توی مغزم. توی گوشم صدای زنگ می¬آمد. با دستم که روی صورتم بود کمی آن را مالش دادم. نگاهم خیره مانده بود روی صورت آقای نصرت پناه. سرِکم مویش زیر آفتاب کم رمق صبحگاهی فروردین ماه برق می¬زد و قد کوتاهش را انگار کوتاه¬تر کرده بود. دهانش زیر سبیل پر پشتش باز و بسته می¬شد و من همچنان درگوشم صدای زنگ می¬آمد. نگاهی کوتاه به دور و برم انداختم. پسرها و دخترها که گروه گروه جمع بودند، به طرف ما نگاه می کردند. آنها هم مات دیده می¬شدند. انگار داخل چشمم شیشه مات گذاشته شده بود. فریادی گوشخراش همچنان از مقابل من بلند بود. نگاهم را از جمعیت دزدیدم و به صورت آقای نصرت پناه خیره شدم. همچنان دهانش باز و بسته می شد عین ماهی قرمز عید که از تُنگ افتاده باشد بیرون. کم کم صدایش را می¬شنیدم. سوزش صورت و صدای زنگ گوشم کمتر شده بود اما صورت او نیز برایم مات شده بود!
- کره خر! چی فکر کردی؟ فکر کردی چون اینجا دبیرستان مختلطه هر جور لباسی می تونی بپوشی ؟ چند دفعه بهت گفتم این شلوار صورتی را دیگه نپوش؟!
قطرات اشک توی چشم هایم با شنیدن کلمات چندبار و شلوار صورتی، خودشان را ول کردند روی گونه ام و به سمت پایین سوی دهانم سُر خوردند و هجوم آوردند به داخل دهانم. دهانم شور شده بود و من متوجه نشدم شوری بابت اشک است یا زخمی شدن لبم!
- آآآقاآآقا این که شلوار بنفشه ! اینو تازه مامانم از اصفهان برام آورده!
مادر که در اسفند ماه برای دیدار مادر بزرگ به اصفهان رفته بود. چندروز قبل از سال نو از اصفهان بازگشت. برای ما برگشت مادر قبل از تعطیلات سال نو لذتی دلپذیر داشت و وقتی سوغاتی ها و عیدی ها را داد دیگر در پوست خود نمی گنجیدیم و سهمیه من یک پیراهن گلدار و شلوار بنفش زیبایی بود که دردل و جان من نشست. برایم مهم نبود که ساعت تحویل سال در سحر است. من بیدار بودم و با پوشیدن لباس هایم منتظر تحویل سال نو. وقتی رادیو آغاز سال 2537 را اعلام کرد من بودم و لباس هایی که انگار مانند لامپ های نئون، مرا نمایش می داد. برادرها با حسرت و خواهرها با لذت مرا نگاه می کردند. بجز روز اول عید آنها را دیگر نپوشیدم . مادر گفت :
- امیرجون ! میگما ، پس چرا دیگه لباسا را نمی پوشی؟ نکنه ازشون خوشت نیومده ؟!
- نه مامان اتفاقا خیلی هم دوستشون دارم . اما میدونی چیه؟ میخواما روز اول بعد از تعطیلی که میرم دبیرستان اونا را بپوشم !
- مگه نباید فرم مدرسه را بپوشی . میدونی سختگیری می کنندا. یهو برت می¬گردونند .
- نه مامان معمولا روز اول عید را زیاد ایراد نمی گیرند.
توی ذهنم دور می¬زد که چطور شلوار و پیراهن را پوشیده ام و در دبیرستان مانور می¬دهم. دخترها و پسرها مرا بهم نشان می¬دهند ولی من فقط دلم می¬¬خواهد مقابل "سیما" خودم را نشان بدهم. تعطیلات عید در شهری خشک و بی امکانات و غریب به سرعت طی می¬شود اما انگار اینبار روزهایش را بسته بودند به سنگ یک تنی.
چهاردهم فروردین برخلاف سال های قبل که خیلی میل به مدرسه نداشتم با ذوقی سرشار لباس¬های عیدم را که شب قبل آماده کرده بودم پوشیدم. موهایم هم که بلند شده بود. باید حالتش می¬دادم. کمی کرم و آب را در دست¬هایم قاطی کردم آنها را به موهایم کشیدم. «چی شدم ؟!» جلوی آینه عقب و جلو می رفتم ، نیم رخ و تمام رخ ، نشسته ، ایستاده! با لبخند بی لبخند . کدام حالت به من بیشتر می آمد؟
- خودمونیم خوشتیپ بودم خوشتیپ تر هم شدم. یک دختر¬کَش به تمام معنا ! شلوار بنفش و پیراهن گلدار، چقدر هم به من میاد. حالا دیگه "سیما" هم باید قدر منو بدونه و اینقدر به من بی محلی نکنه. حالا آهای آینه بگو کی توی دبیرستان از همه خوشتیپ¬ تره من یا اون "فرخ" ریغو؟ بدبخت چلقوز حالا بدو موس موس "سیما" را بکن فکر کردی می¬تونی رقیب من بشی ؟ کله پوک زپرتی!
با صدای زنگ خانه، مادر گفت :
- - امیر کجایی؟ دوستت اومده. بجنب دیگه . دیرت می شه ها!
مادر نمی دانست که من امروز خودم بیش از همیشه عجله دارم. وسایلم را برداشتم و مقوای روزنامه دیواری را لوله کردم و از خانه زدم بیرون. محمدرضا بیرون منتظر بود. مثل همیشه معمولی! کت و شلوار و کراوات فرم را پوشیده بود . تا مرا دید بلند خندید:
- نامرد چه کردی؟ اووَه !
دست دادیم و همدیگر را بوسیدیم .
- پسر فکر کنم امروز دیگه اومدی کار را تموم کنی و مخ طرف را بزنی!
خندیدم و در دلم گفتم: « کاشکی بشه! » پرسیدم:
- تو چرا لباس عیدیت را نپوشیدی؟
- چی بگم . لباسام چنگی به دل نمی زد . فکر کردم لباس فرمها بهتره !
- خره! یه روزه دیگه! حداقل امروز را از این تکرار در می اومدی. پشیمون میشی ها.
چیزی نگفت و لبخندی زد. در بین راه گفت :
- میدونی امیر انگار اوضاع تهرون و چندتا شهر دیگه قارشمیش شده
- خوب به ما چه ربط داره؟ ما نه سر پیازیم و نه ته پیاز!
- اما میخوام یه چیز بگم کاش نارحت نشی!
- تو که با این حرفت مرا بیشتر دلواپس کردی . بنال ببینم موضوع چیه!
- بابام میگه با این اوضاع احتمالا دبیرستان مارا منحل می¬کنند.
- چی؟ نه بابا فکر نمی¬کنم اینطور بشه. غلط می¬کنند. اینکه فقط سه ساله باز شده! نگفت برا چی حالا؟
- برای اینکه دختر و پسر قاطیه!
فکرم را مشغول کرد. خودم هم زمزمه هایی شنیده بودم اما فکر نمی¬کردم جدی باشد . اما پدر محمدرضا در آموزش و پرورش بود و حتما خبرهایی داشت. نخواستم زیاد مسئله را جدی بگیرم. برای همین گفتم :
- بابا بی¬خیال حالا کی مرده کی زنده . برو حالشو ببر.
رضا نگاهی به مقوای لوله شده دست من انداخت و پرسید:
- این چیه دیگه دستت ؟
- روزنامه دیواری. میدونی که من هر سال باید حداقل یه دونه از این روزنامه ها درست کنم. بخصوص حالا که فهمیدم سیما هم تو خط شعر و شاعریه باید حتما خودم را یه جور دیگه هم نشون بدم.
- پسر! مگه دیونه¬ای؟ یادت رفته پارسال سر اون شکلکی که کشیده بودی آقای نصرت پناه چه الم¬شنگه¬ای سرت درآورد . الان هم لجت را داره
- میدونم . اما من با استاد امیرعضدی" معلم انشاء" هماهنگ کردم و میدمش به او
محمدرضا در حالی که سعی می¬کرد تن صدایش را پایین بیاورد گفت:
- اون که بدتر . میدونی که اونم تبعیدیه اینجا
- حالا یه کاریش¬می¬کنم
نزدیک دبیرستان شده بودیم و من دیگر زیاد متوجه حرف های محمدرضا نبودم. دخترها و پسرها همه نو نوار وارد دبیرستان می شدند. دلم می¬خواست جایی باشم که همه مرا ببینند . مقابل در کمی صبر کردم. نگاهی به تابلو انداختم " دبیرستان جامع ". دو سه سال گذشته یک طرف و امسال یک طرف. محمدرضا دستم را کشید:
- آهای خوشتیپ . چرا وایستادی ؟ بیا بریم . درضمن مواظب باش آقای نصرت پناه تو را نبینه . میدونی الکی به هرچی گیر میده. بخصوص که از تو هم بهونه داره ! ناظم مثل این دیگه نوبره...
وارد دبیرستان شدیم. حیاط شلوغ بود و دقایقی مانده بود تا زنگ بخورد و این فرصتی بود تا خودم را بیشتر نمایش بدهم. اطراف را نگاه می¬کردم و به دنبال "سیما" می¬گشتم امیدوار بودم آمده باشد. حیاط بزرگ و کلاس ها روی سکویی یک متری بود. فکر کردم بروم مقابل کلاس ها روی سکو بایستم تا بیشتر در چشم باشم. هنوز به سکو ها نرسیده بودم که محمدرضا گفت :
- امیر، امیر! آقای نصرت پناه داره میاد طرف ما .
برگشتم و به سمتی که او اشاره می¬کرد نگاه کردم . آقای نصرت پناه با همان قیافه عصبانی و چوب همیشگی در حالی که کت و شلوار زرشکی نویی تنش بود به سمت ما می آمد. گفتم :
- بی خیال حتما داره میاد ازمون تعریف کند . ما که کاری نکردیم که بخواهیم بترسیم.
به ما که نزدیک شد گفت :
- وایسا ببینم.
- بله آقا
نگاهی به سر و قامت من انداخت و دستش را بالا برد . انگار برای من حرکت و زمان کند شده و دست در آسمان ایستاده بود و من مبهوتِ دست او در آسمان مانده بودم که صدای دست او که بر صورت من نشست در گوش من پیچید.
- کره خر فکر کردی چون اینجا دبیرستان مختلطه هر جور لباسی می تونی بپوشی ؟ چند دفعه بهت گفتم این شلوار صورتی را دیگه نپوش؟!
- آآآقا اینکه صورتی نیست ! این بنفشه !
- پسر قرتی حالا دیگه مرا مسخره میکنی؟ می خوای پرونده ات را بزارم زیر بغلت و راهیت کنم لا دست ننه ات؟
اشک چشمهایم را پر کرده بود و صورت همه را تار و مبهم می¬دیدم. حس می¬کردم بدنم دارد آب می¬شود و از چشمانم می¬ریزد بیرون. وسایلم یک طرف افتاده بودند و روزنامه دیواریم طرف دیگر. قسمتی از آن پاره شده بود و زیر پای او در حال دست و پا زدن بود :
- آقا بخدا این شلوار را اولین باره که می پوشم . اینو مامانم از اصفهان برام عیدی آورده .
- بی خود بی خود . چرت نگو . میدوی میری خونه و هم شلوار و هم این پیرهن گل مگلی را عوض میکنی و مثه آدم میای مدرسه . بدو! فردا هم این موهاتو ماشین میکنی . فهمیدی ؟! گمشو برو...
کاری نمی¬توانستم بکنم محمد رضا به آرامی از ما دور شده بود. نگاهی به بقیه بچه ها انداختم. فرخ نامرد کت و شلوار و کراوات شیکی پوشیده بود و می¬خندید. سیما هم در روی سکو به دیوار تکیه داده و لبخند می¬زد و من نفهمیدم لبخند دلسوزی بود یا تمسخر. از مدرسه بیرون زدم . فرم مدرسه منتظرم بود...
( بهار 1400 – اصفهان ) (هوشنگ عسگری)
نقد این داستان از : کیوان سلحشوری‌مهر
عرض درود و ادب دارم، آقای هوشنگ عسگری
وقتی که از توأم شدن خلاقیت‌های فردیِ شخص نویسنده با قواعد ضروری داستان‌نویسی حرفه‌ای [و البته مبتنی بر ضرورت‌های روایی سوژه انتخابی] صحبت می‌‌شود؛ درواقع منظور بهره‌گیری هدفمند، سوژه‌یابانه، خلاقانه، ضرورت‌محور، منطبقانه و داستان‌پردازانۀ روایتی تعمیم‌پذیر، پرکشش [مبتنی بر «کنش»ها و «واکنش»های به دقت طراحی و مدیریت شده]، شناسایی و گزینش کاراکترهایی ضروری و «تأثیرگذار» [اعم از این که شخصیت‌های داستانی مورد نظر، رویکردی «مثبت» و یا «منفی» و حتی «بینابینی» داشته باشند و البته منطبق با «روند رفع نیازهای روایی سوژۀ ‌انتخابی»]، تشخیص و رفع نیازهای توصیفیِ ضروری، متصل‌کننده و پیشبرنده در متن، تعبیه و تنظیم احتمالیِ گفتگوهایی ضروری و به دقت تألیف شده [مطابق با قواعد دیالوگ‌نویسی حرفه‌ای و البته توأم با خلاقیت‌های فردی شخص نویسنده]، شیوۀ دقیق و خلاقانۀ چینش صحیح و برنامه‌ریزی شدۀ وقایع ضروری در بخش‌های تشکیل‌دهنده روایت [اعم از بخش‌های توصیفی و بخش‌های دیالوگ‌نویسی متن؛ آن هم به گونه‌ای که پس از اتمام روند تألیف، تنظیم و احتمالاً بازنویسی‌های ضروری و مکمل، دیگر امکان هیچ گونه چشم‌پوشی احتمالی و یا جابه‌جایی مکانیِ از یک بخش به بخش دیگر متن وجود نداشته باشد] و...، است.
همچنین مطابق با همین ویژگی‌های مطرح شده، طبعاً یکی از شیوه‌های خلاقانه و البته احاطه‌مندانۀ روایت‌پردازی حرفه‌ای که طبعاً به «نقشۀ روایت» برنامه‌ریزی و محاسبه شده‌تری نیاز دارد تا مخاطب مکاشفه‌گر حرفه‌ای را مطابق با نحوه «اطلاع‌رسانی ضروری رواییِ» به دقت تعبیه و چینش شده‌ای، به سمت شناخت هرچه دقیق‌تر، «نقطه‌به‌نقطه»‌تر و در نتیجه متصل‌کننده‌تر و پیشبرنده‌تر روایی سوق بدهد [یعنی ایجاد تأمل‌برانگیزیِ روایی و البته توأم با تأویل‌پذیری مکاشفه‌گرانۀ گام‌به‌گام در هنگام روایت‌پردازی تا مخاطب جستجوگر و اهل تأملِ حرفه‌ای، پس از مواجهۀ اولیه با «لایه‌های بیرونی متن»، به سمت درک و تحلیلِ بخش «درون‌متنی» و قابل کشف داستان سوق داده شود، روند به دقت چینش و تألیف شده‌ای که در نهایت منجر به دریافت تحلیلی و روایت‌شناسانۀ مخاطب مکاشفه‌گر از داده‌های روایی تعبیه شده در متن و در نتیجه ایجاد همسویی تحلیلیِ احتمالاً حداکثری با «نیت روایی» نویسنده اثر خواهد شد]، مبادرت آگاهانه و هوشمندانه شخص مؤلف به طراحی، تنظیم و تألیف روایتی است که از چرخش نسبتاً «سیصد و شصت درجه‌ای» برخوردار باشد، یعنی داستان به طرز آگاهانه و مدیریت شده‌ای با واقعه‌ای روایی شروع شود و سپس با استفاده خلاقانه از مصالح روایی مورد نیاز و البته با بهره‌گیری مؤثر از عناصر ضروری داستانی، زمان به قبل از وقوع واقعه برگشت داده شود تا با بسط واقعه‌پردازانه و شخصیت‌پردازانۀ دقیق، پازل‌گونه و پیشبرنده‌ای، مخاطب را به مرحله‌ای از شناخت و تحلیل منطبق روایی برساند که به دلایل شکل‌گیری «حادثۀ اصلی» روایت پی ببرد.
از سویی دیگر، لازم به ذکر است که برای طراحی و اجرای چنین نقشه روایت به دقت تعبیه و تنظیم شده‌ای، الزاماً قرار نیست که همیشه نقطۀ شروع و نقطۀ پایان داستان، با یکدیگر به صورت کاملاً واژه به واژه مطابقت داشته باشند، بلکه منظور اصلی، ایجاد مطابقت مفهومی، مابین نقطۀ شکل‌گیری واقعه و بخش پایانی اثر از طریقِ بازگشت چرخشی به نقطه اولیه، در انتهای روند روایت‌پردازی است، البته با این تفاوت که در پایان داستان، مخاطب در مورد روابط «علت و معلولی» مرتبط با نحوۀ شکل‌گیری واقعه از دیدگاۀ تأملی و تحلیل‌گرانۀ متفاوتی، نسبت به لحظۀ اولیه مواجهه‌اش با واقعه و کاراکترهای مرتبط اصلی، برخوردار خواهد شد؛ طبعاً مؤلف اثر در چنین شیوه‌ای از روایت‌پردازی، سعی خود را برای ایجاد جذابیت‌های داستانیِ پرکشش، شخصیت‌پردازانه، واقعه‌پردازانه و احتمالاً «رمزگونه» در هنگام تألیف داستانش به کار می‌گیرد تا روایتی جذب‌کننده، متفاوت و حتی‌الامکان منحصربه‌فرد و ماندگار را به مخاطب روایت‌شناس، تحلیل‌گر و البته سخت‌پسند اثر ارائه کند.
درواقع منظور از ارائۀ چنین توضیح مختصری، پرداختن به نحوه شکل‌گیری این متن ارسالی است که نگارندۀ گرامی اثر، به طرز البته هنوز بالقوه‌ای، چنین شیوۀ روایت‌پردازیِ نسبتاً سخت و پیچیده‌ای را [چون که در چینی شیوه‌ای از داستان‌نویسی، چنانچه که نحوۀ چینش مصالح روایی، به طرز کاملاً دقیق، پازگول‌گونه و متصل‌کننده‌ای انجام نشود و یا اتخاذ چنین تصمیمی، صرفاً به صورت شکلی و بدون در نظر گرفتن ضرورت روایی انجام شود و یا این که مصالح روایی چندان منطبق، مرتبط و مؤثری در متن تعبیه نشود، آن وقت است که متن از جذابیت رواییِ چندان پرکشش و جذب‌کننده‌ای برخوردار نخواهد شد] برای تألیف اثرش مد نظر قرار داده است، یعنی داستان را از لحظه مواجهۀ یک دانش‌آموز با ناظم مدرسه‌اش [که برخورد خشنی با او می‌کند] شروع می‌شود و سپس با بازگشت به چند روز قبل: «...، مادر که در اسفند‌ماه برای دیدار مادربزرگ به اصفهان رفته بود. چند روز قبل از سال نو از اصفهان بازگشت. برای ما برگشت مادر قبل از تعطیلات سال نو لذتی دلپذیر داشت و وقتی سوغاتی‌ها و عیدی‌ها را داد دیگر در پوست خود نمی‌گنجیدیم و سهمیه من یک پیراهن گل‌دار و شلوار بنفش زیبایی بود که..»، سعی در ارائه دلیل شکل‌گیری واقعۀ بخش ورودیه روایت دارد و پس از پرداختن به برخی از موارد [که چندان هم روایی و ضروری نیستند]، با یک چرخش دایره‌وار، دوباره به نقطۀ آغازین داستان برمی‌گردد: «...، نگاهی به سر و قامت من انداخت و دستش را بالا برد. انگار برای من حرکت و زمان کند شده و دست در آسمان ایستاده بود و من مبهوتِ دست او در آسمان مانده بودم که صدای دست او که بر صورت من نشست در گوش من پیچید....»؛ درواقع بایستی پذیرفت که به صورت کُلی، نقطه شروع حادثه و نقطه پایان، هر دو از مطابقت نسبتاً قابل قبولی برخوردار شده‌اند، ویژگی قابل توجهی که نشان‌ندهندۀ سعی نگارندۀ گرامی اثر در مدیریت متن و ایجاد اتصال در «سرنخ‌های» تعبیه شده دارد، عملکردی که به لحاظ تمرینی-کارگاهی از ارزش تجربی مهمی برخوردار است؛ گرچه متن مورد نظر، هنوز از کیفیت داستان‌پردازانۀ چندان منسجم، روایی، ضروری و تأمل‌برانگیزی برخوردار نشده است.
درواقع با توجه به نحوه شکل‌گیری این اثر ارسالی، بایستی پذیرفت که متن مورد نظر، هنوز مابین دو روند خاطره‌نویسی و داستان‌نویسی حرفه‌ای و قاعده‌مند، قرار گرفته است و نیاز به تعیین وضعیت مشخص‌تری دارد، چون که از یک سو، در هنگام تألیف شدنش، به چنین چرخش روایی نسبتاً سخت و قابل توجهی مبادرت شده است، اما از سویی دیگر، بنا به دلایلی هم، متن به سمت خاطره‌نویسی سوق داده شده است، موارد قابل توجهی مانند: 1- حضور صرفاً خاطره‌گویانۀ راوی اول‌شخص در متن [پس الزاماً مشکل متن، صرفاً «من‌گو» بودن راوی نیست، بلکه شیوۀ به‌کارگیری آن است] و چنین به نظر می‌رسد که احتمالاً با تغییر این «زاویه دید» به راوی «سوم‌شخص» تا حدی این مشکل برطرف شود؛ البته در صورتی که از نحوۀ تشخیص ضرورت‌مندی‌های روایی گرفته تا تعبیه و مدیریت مصالح روایی مرتبط و مکمل در متن هم، مطابق با این تغییر راوی از برنامه‌ریزی و روند اجرایی منطبق‌تر و مؤثرتری بهره‌مند شوند. 2- متن خودش را به طرز صرفاً خاطره‌گونه‌ای به یک تاریخ خاص وابسته کرده است: «...، وقتی رادیو آغاز سال 2537 را اعلام کرد ...» تا موجب منطقی شدن این بخش از متن شود: «...، پسرها و دخترها که گروه گروه جمع بودند...، فکر کردی چون اینجا دبیرستان مختلطه هر جور لباسی می‌تونی بپوشی..» و همچنین پرداختن به دلباختگی راوی به یکی از هم‌مدرسه‌‌ای‌هایش: «...، ولی من فقط دلم می‌خواهد مقابل "سیما" خودم را نشان بدهم...»؛ البته سوژه‌های عاشقانه هم که بدون شک از ویژگی‌های تعمیم‌پذیرانۀ داستان‌پردازانۀ حرفه‌ای و ماندگار برخوردار هستند، اما در صورتی که ظرفیت‌های روایی درونی‌شان به مرحله بالفعل روایت‌پردازانه‌ای برسند، طبعاً این نحوۀ پرداختن و چگونه متفاوت و منحصربه‌فرد نوشتن سوژه‌‌های عاشقانه است که موجب موفقیت و یا عدم‌موفقیت‌شان می‌شود [مانندِ کتاب «عشق سال‌های وبا»، اثر «گابریل گارسیا مارکز» که طبعاً مبادرت به خوانش مجدد و دقیق‌ترش، موجب می‌شود تا با شیوه جذب‌کننده، متفاوت و منحصربه‌فرد نوشتن این نویسنده چیره‌دست آشناتر شویم]. 3- کُل متن صرفاً در خدمتِ پرداختن به وجه‌تسمیۀ این اثر ارسالی «شلوار صورتی» قرار گرفته است که حداقل هنوز از وجه تألیفیِ چندان روایی و تعمیم‌پذیرانه‌ای برخوردار نشده است، اما به طور مشخص و مطابق با نحوۀ شکل‌گیری متن از وجه خاطره‌نویسانه‌‌ای برخوردار است؛ بنابراین دوستان نویسندۀ گرامی، همواره مراقب باشند تا خواسته یا ناخواسته، صرفاً با انتخاب یک اسم توجه‌برانگیز، کُل متن را بدون در نظر گرفتن ضرورت‌های رواییِ سوژه‌یابانه و صرفاً متکی به اسم انتخابی‌شان تألیف نکنند. 4- همچنین هنوز دلیل چنین تفاوت نظری مابین راوی و ناظم در مورد صورتی و یا بنفش بودن رنگ شلوار مورد بحث، آن هم به طرز روایت‌پردازانۀ مستدل و قابل قبولی، درون متن تعبیه نشده است. 5- از سویی دیگر، تقریباً تمامی گفتگوهای تعبیه شده، غیرضروری و صرفاً حجیم‌کننده متن هستند و احتمالاً در صورت مورد چشم‌پوشی قرار گرفتن، مؤلف گرامی به شناخت صحیح‌تر و مؤثرتری از نقاط هنوز پرداخته نشدۀ روایت می‌رسد تا روند بازنویسی و ترمیم رواییِ منطبق‌تر و مؤثرتری را برای متن در نظر بگیرد.
البته از سویی دیگر، بایستی پذیرفت که یکی از ویژگی‌های ارزشمند تألیفی این اثر ارسالی، سعی ارزشمند مؤلف گرامی در «نشان» دادن رخدادهای مودر نظرش، به شیوه‌ای جزءپردازانه و در بخش «بدنه توصیفی» متن است: «...، سرِ کم‌مویش زیر آفتاب کم‌رمق صبحگاهی فروردین ماه برق می‌زد و قد کوتاهش را انگار کوتاه‌تر کرده بود. دهانش زیر سبیل پر پشتش باز و بسته می‌شد و من همچنان در گوشم صدای زنگ می‌آمد...، آنها هم مات دیده می‌شدند...، همچنان دهانش باز و بسته می‌شد...، مقوای روزنامه دیواری را لوله کردم...، با همان قیافه عصبانی و چوب همیشگی در حالی که کت‌وشلوار زرشکی نویی تنش بود...، در روی سکو به دیوار تکیه داده...»؛ آفرین بر شما، لطفاً پس از تدقیق مجدد در ظرفیت‌های رواییِ سوژه انتخابی و گزینش مجدد و هرچه‌دقیق‌ترِ رخدادهایی ضروری و روایی، تمامی بخش‌های توصیفیِ متصل‌کننده و پیشبرنده روایت را با چنین رویکرد توصیفی مؤثری، ترمیم و تقویت کنید.
دوست نگارنده گرامی، امیدوارم که مطالب مطرح شده تقدیمی، مورد عنایت بزرگوارانه‌تان قرار گرفته باشند، مشتاقانه منتظر خوانش اثر جدیدتان هستم. با آرزوی موفقیت روزافزون و با سپاس و احترام بسیار

منتقد : کیوان سلحشوری‌مهر

کیوان سلحشوری مهر/ متولد تهران 1351 خورشیدی/شاعر،نویسنده،منتقد،مدرس 1- همراهی و همکاری با انجمن شعر و داستان حوزه هنری گیلان از سال 1370 به بعد. 2- مجری و عضو هیئت امنای داستان حوزه ی هنری گیلان از سال 1377 و برگزار‌کننده و عضو هیئت داوران مسابقه ...



دیدگاه ها - ۲
کیوان سلحشوری‌مهر » یکشنبه 18 مهر 1400
منتقد داستان
عرض درود و ادب مجدد دارم، جناب آقای هوشنگ عسگری فرهیخته و گرامی. بابت لطف بزرگوارانه‌ و توجه صبورانه‌تان، صمیمانه تشکر می‌کنم، بدون شک یکی از مزایای بسیار ارزشمندِ همکاری با «پایگاه نقد داستان»، همین افتخار آشنایی با دوستان بزرگوار و فرهیخته‌ای چون شما نویسنده خوش‌اندیشه و پرتلاش گرامی است ؛ همچنین درواقع در پاراگراف اول، بایستی عرض کنم که صرفاً مواردی ضروری و مؤثر در شکل‌گیری یک روند تألیفی خلاقانه و داستان‌پردازانه را به صورت کُلی و فهرست‌وار تقدیم حضور شریف‌تان کردم تا حتی‌الامکان در ادامه متن، شیوۀ به‌کارگیری هرچه‌صحیح‌تر و کاربردی‌تر برخی از آن‌ها مورد بررسی دقیق‌تری قرار بگیرد، مشتاقانه منتظر خوانش آثار جدیدتان هستم. با آرزوی موفقیت روزافزون و با سپاس و احترام بسیار
هوشنگ عسگری » یکشنبه 18 مهر 1400
سپاس فراوان برای شما و ممنون بابت خوانش و نقد و نظر خوبتان . گرچه بنظرم پاراگراف اول را آنقدر سنگین نوشتید که بنظرم باید برای درک بیشترش چند بار بخوانم اما بازهم تشکر دارم که متن نوشته مرا لایق این نقد و نظر دانستید . موفق و پایدار باشید

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت