یک گام به جلو




عنوان داستان : صدای فرو ریختن و شکستن را در سینه اش شنیده بود
نویسنده داستان : حمید نیسی

این داستان ویرایشی از داستان «حس مبهم» می باشد.

پشت میز ناهارخوری نشسته و به طرح های رومیزی خیره شده، گلی در وسط با طرح های ترنج اطرافش که هر برگگل رز به دور ترنج ها پیچیده شده اند و گل های بیشتری را به اطراف پخش کرده اند. دستش را روی قسمت تراشیده شده ی پشت سرش می کشد و به محل بخیه شده که می رسد درد را احساس می کند. در این فکر است چرا لحظه ی افتادن و بیهوش شدنش را به خاطر نمی آورد و تنها به یاد دارد که دست دخترش لیلا را گرفته بود و می خواست برگرداندش داخل خانه.
آن روز از صبح ابری سیاه آسمان را پوشانده بود و هوا فلاکت خانواده ی سلیمانی را با ابرهای سیاه متراکمش به سخره گرفته بود. حامد تازه نماز قضای صبح را تمام کرده بود، پشت میز ناهارخوری روبروی لیلا نشسته و با چشم های بسته دعا می خواند و تسبیح می گرداند. با خودش تصمیم گرفته بود هیچ جا به غیر خانه ی خودش نماز نخواند. لیلا با بلوز آستین حلقه ای و شلوارک چهار زانو روی صندلی نشسته و با چهره ای بی رنگ و رو و با نگاهی تهدیدآمیز به پدرش خیره شده بود که انگار دست رویش بلند کرده. حامد تا چشم هایش را باز کرد لیلا خودش را با موبایلش مشغول کرد و به چشم های پدرش نگاه نمی کرد چون هر بار حامد نگاهش می کرد برق گزنده ای یک لحظه توی چشم لیلا می زد و خاموش می شد. حامد تسبیح را کنار گذاشت ، از فرط خستگی و بیخوابی پلک هایش روی هم می رفتند و آنها را باز می کرد تا روی صندلی خوابش نبرد، بعد از سه سال بیکاری دو سه هفته ای بود که کاری دست و پا کرده و به صورت شیفتی کار می کرد و از کارهای فصلی راحت شده بود، شب قبل هم شبکار بود و صبح ساعت 9 برگشته، به لیلا که سرش توی موبایلش بود نگاه می کرد و تعجب کرده بود که پشت میز ناهارخوری روبرویش نشسته، همیشه دلش می خواست ذهن لیلا را می خواند اما هر بار به دیواری از جنس تهی برمی خورد. چند ماهی بود که لیلا هر موقع حامد خانه بود برای خودش از روی اجاق غذا می کشید و می برد به اتاق خودش. حامد پیش خودش فکر می کرد او و لیلا چقدر از هم دور شده اند و یاد گرفته اند دم پر هم نیایند. سابق این جوری نبودند و حالاها باید خیلی زور می زد تا حرفی با لیلا بزند اما عاقبت خسته شده بود و یاد گرفته بود دیگر به این سکوت ها توجه نکند چون هر بار هم که هایده خانه نبود و آنها تنها بودند لیلا در اتاقش بود و حامد در هال.
هایده هم مدام بین آشپزخانه و میز ناهارخوری در حال رفت و آمد بود، یک بار برای آنها چای آورد، بعد پنیر و کره و عسل را و آخر سر نان را گذاشت روی میز و برگشت، پوست های پیاز را با دست جمع کرد و انداخت توی سطل آشغال، در شیشه ای قابلمه ی گوشت را کج گذاشت جوری که بخار از گوشه اش خارج شود، چاقو و تخته گوشت را گذاشت داخل سینک زیر شیر ظرفشویی تا خیس بخورند. حامد سرش را برگرداند طرف آشپزخانه:
"مگه خودت نمی خوری؟"
هایده با حوله ای که داشت دستاش را خشک می کرد آمد داخل هال:
"نه، سیرم اما میام پبشتون"
حوله را پرت کرد روی کابینت و در کنار حامد نشست. لیلا چشم های سیاهش را که هنوز مثل بچگی اش از هم دور بودند رو به مادرش کرد و آرام با حرکت دادن لب هایش گفت :
"بهش بگو"
هایده با چشم های روشن و ریزش علامت می داد چیزی فعلا نگوید اما لیلا انگشتانش را دور گلوی خودش حلقه کرد و باز با حرکت لبانش گفت:
"با نگو نگو خفه ام کردی"
شب قبل هایده داخل آشپزخانه گوجه فرنگی ها را روی تخته قاچ می کرد و آنها را می ریخت توی بشقاب، کمی از سوپ روی اجاق چشید و بعد شعله ی زیر آن را خاموش کرد، لیلا روبرویش ایستاده بود:
"مامان، خیلی سختمه هم دنبال کار باشم و هم فکر دانشگاهم باشم"
هایده پوست گوجه ها را جدا می کرد:
"چه کار میشه کرد ، وضعیت بابات رو که می بینی"
"چه آرزوهایی که نداشتم اما حالا همه چیز برام آرزو شده"
" من هم آرزوهای زیادی داشتم اما دیگه گذاشتمشون کنار"
"تو می تونی اما من نمی تونم "
حامد مشغول شیرین کردن چایی اش بود و سرش که جلویش ریخته و سعی می کرد با بقیه ی موهای جو گندمی اش طاسی اش را بپوشاند، پایین می رفت و برمی گرداندش بالا دید لیلا گلوی خودش را گرفته و چشمانش انگار از حدقه زده اند بیرون:
"چته بابا؟چی شده؟"
لیلا رو به مادرش کرد:
"چرا بهش نمیگی؟"
حامد رویش را به طرف هایده برگرداند:
"چی رو باید بگی؟"
"هیچی، چیزی نیست، تو صبحونت رو بخور بعدا بهت میگم"
هایده زمانی که حرف می زد چشم هایش را تنگ می کرد، انگار می خواست نگاهش را روی یک چیزی دور متمرکز کند، عادتش بود. لیلا پاهایش را از روی صندلی پایین آورد و با دستش کمی محکم زد رو میز و گفت:
"باشه خودم میگم"
و رو به پدرش کرد ولی نمی توانست به چشمان حامد نگاه کند، به مادرش گفته بود:
"بابا وقتی نگاهم می کنه مثل پیچ گوشتی بزرگیه که آروم آروم به تخته پیچم میکنه"
"بابا ، من پول میخوام، تو ثبت نام دانشگاه موندم"
حامد در حالی که انتهای گلویش درد می کرد به لیلا خیره شد ، چشم هایش از بیخوابی می سوخت انگار که صابون تویش رفته باشد، زیر لب زمزمه کرد:
"استغفرالله، باز شروع شد"
نمی خواست جر و بحث راه بیندازد و از کارهایی بگوید که برایش کرده تا به بیست سالگی رسیده چون لیلا همیشه حرف توی حرف می آورد، از آرزوهایش می گفت و تفاوتی که با بقیه دوستانش دارد، انگار می خواست پدرش را عصبی کند و خونش را به جوش بیاورد، جوری که حامد حرف بزند، نه حرف های معمولی و آن وقت لیلا خودش زنجموره کند و خانه را روی سرش بگذارد. اما حامد تجربه اش کرده بود. سکوت سنگینی بین آنها برقرار شد و چند دقیقه ای طول کشید.
حامد به هایده نگاه کرد، چهره اش رنگ پریده بود، هم هراسان بود و هم آرامش بخش، می خواست این بحث را فرو بنشاند، دستش را گذاشت روی دست شوهرش، رگ های دستش ورم کرده بودند و چروک شدن آن را حامد می دید، برای لحظه ای به دستان خودش و هایده خیره شد، هر دو در سن پنجاه و پنج سالگی بودند اما پیری زود به سراغشان آمده بود. هایده به چشمان خواب آلود حامد نگاه کرد :
"تو خسته ای ، صبحونه که خوردی برو بخواب خودم درستش می کنم"
اما لیلا پریشان بود و تمام فکر فکر و ذکرش این بود که از پدرش جواب بگیرد ولی حامد انگشتانش را دور لیوان چای حلقه کرده و فقط به او زل زده بود. لیلا بلند شد ، صندلیش افتاد روی زمین، دهانش را باز کرد که حرفی بزند اما همانطور که به پایین چهره ی پدرش خیره شده بود به نظر رسید فکری از ذهنش گذشت، چیزی نگفت و رفت داخل اتاقش.
هایده لقمه ای نان و پنیر پیچاند و به طرف شوهرش گرفت:
"نمی خوام"
لقمه را روی میز گذاشت و بلند شد ایستاد:
"راس میگه، بقیه ی دوستاش ثبت نام کردن"
"تو میگی چه کار کنم، تازه شروع به کار کردم نمی تونم درخواست وام بدم"
هایده رفت داخل آشپزخانه و شعله ی زیر قابلمه را کم کرد و بعد رفت داخل اتاق لیلا، حامد هم داخل اتاق خواب روی تخت دراز کشید تا بخوابد. چند دقیقه ای از خوابیدنش نگذشته بود با صدای لیلا که همچون جیغ و فریاد بود طوری از خواب بیدار شد که گویی تختخوابش واژگون شده:
"من الان پول می خوام، نمی تونم، نمی تونم تا دو ماه دیگه که حقوق بهش میدن صبر کنم"
حامد روی تخت نشست و انگشت هایش را برد لای موهای کم پشتش و سرش را تکان داد ، انگار می خواست افکاری را از خودش دور کند . صدای پا کوبیدن لیلا و بسته شدن در اتاقش را شنید، از اتاق خواب بیرون رفت، لیلا سراسیمه با شالی که روی سرش می کشید و مانتویی که دکمه هایش را نبسته بود در هال را باز کرد و رفت داخل کوچه، پدر و مادرش هم به دنبالش، حامد به او رسید و دستش را گرفت:
"بیا بریم داخل عزیزم، درست نیست جلوی در و همسایه"
"من نمیام، شما برید داخل"
همسایه ها جمع شدند و حامد با دیدن آنها هری دلش ریخت و صدای فرو ریختن و شکستن را در سینه اش شنیده بود.
یک هفته از آن اتفاق می گذرد، حامد از پشت میز بلند می شود و در اتاق خواب کنار پنجره روی تخت دراز می کشد، باد در میان درختان اطراف خانه می پیچد ، ماه پیدا است منتها یک عالمه ابر هم در آسمان وجود دارد، خانه در سکوت کامل است، هایده و لیلا رفته اند بازار، می خواهد بخوابد ولی می ترسد در تاریکی چشم هایش را ببندد، بعد از آن حادثه چنین حالی دامنگیرش شده، گاهی از شب ها بیدار می ماند و نیایش هایش ورد زبانش می آمد و بر آن می شد برای تک تک کسانی که به عمرش شناخته فاتحه بخواند اما هر کاری می کرد آیات فاتحه یادش نمی آمد، هر چه به ذهنش فشار می آورد یادش نمی آمد که نمی آمد. دور و برش را چشم می گرداند، به کتابخانه اش که نیمه کاره مانده، می خواست کارهایی بکند و نقشه هایی هم داشت اما به خاطر نمی آورد، حس مبهمی دارد، بغض راه گلویش را گرفته و چشمانش خیس شده اند.
نقد این داستان از : قاسمعلی فراست
سلام به دوست نازنینم جناب نیسی دوست‌داشتنی. خوشحالم که افتخار دارم دوباره با شما ارتباط برقرار می‌کنم. داستان با آنچه پیش از این لطف کرده بودی، یک گام به جلوست و این مایه خوشحالی و امیدوارکننده است. دم شما گرم و درودها نثار آن عزیز ارجمند. منتها برای پخته‌تر شدن داستان، پبشنهادهایی دارم که اگر موافق باشید به عرض می‌رسانم.
ابتدا با اسم داستان شروع کنیم. اسم، اسم جذابی نیست. هم طولانی است و هم اصولاً داستانی نیست. شاید حتی اسم قبلی با این که خیلی اسم خوبی نبود، از اسم کنونی بهتر باشد. اسم باید هم جذاب باشد، هم به‌یادماندنی و هم دربرگیرنده جان و مایه داستان. حالا انتخاب با جناب‌عالی،
در یادداشت پیشین عرض شده بود که دختر سیاه سیاه تصویر نشود. و اگر قرار است این‌قدر برای خواسته‌اش یک دنده و مصر باشد، دست‌کم ببینیم که قبلاً هم صبر کرده، اما همچنان به خواسته‌اش نرسیده و حالا اگر این‌قدر قد و یک‌دنده شده بخاطر فشاری است که به او وارد شده. در حال حاضر شخصیت او سیاه سیاه پرداخت شده و اصولاً در داستان، آدم‌ها سیاه و سفید نشان داده می‌شوند.
شخصیت مادر نسبتا خوب است، اما شاید بشود تاثیر بیشتری در داستان داشته باشد. نوعی واسطه‌گری بین دختر و پدر.
موضوع بعدی نثر و زبان داستان است. به نظر می‌رسد زبان، هنوز زبان پخته و به‌سامانی نشده و شما می‌توانید به این مهم دست یابید. برای مثال نمونه‌ای از ضعف زبانی را به عرض می‌رسانم.
نوشته آید «نگاهش..... روی میز سکته کرده» یا جایی دیگر آورده آید: «صدای فروریختن و شکستن را در سینه اش شنیده بود» نگاه روی میز سکته نمی‌کند توصیف. نگاه یا با خیرگی می‌آید یا با زدن یا گره خوردن یا ثابت ماندن یا......ولی سکنه تعبیر دقیقی نیست.یا در مثال بعدی اصولاً صدای فروریختن و شکستن در سینه شنیده نمی‌شود.
برخی توضیح و توصیف‌ها، نامفهوم شده‌اند. مثلا نوشته‌ای «هربار به دیواری از جنس تهی برمی‌خورد!» این یعنی چی؟! بله. می‌شود منظور را حدس زد، اما داستان جای حدس زدن نیست. جای تصویر است. آن هم تصویری هنرمندانه، رسا، جذاب و گویا.
جاهایی از اثر، سست است. مثلا این‌جا: «و با دستش کمی محکم زد رو میز و گفت....» این نوع نوشته با نوع گفتار شفاهی (آن هم از جنس عامیانه‌اش) تفاوتی ندارد. در صورتی که ادبیات ورای گفتار شفاهی و محاوره است.
جاهایی از داستان، زمان قاطی شده. مثلا پاراگراف آخر اثر. ابتدا زمان حال است، بعد تبدیل به گذشته می‌شود و سپس به حال بر می‌گردد. این تبدیل زمانی، مسلما آگانه و خواسته نبوده و از سر بی‌توجهی صورت گرفته.
در مجموع اثر فعلی، به نسبت داستان پیشین بهتر است و نیسی عزیز می‌تواند داستان را مطلوب‌تر از این هم بیافریند.
درود و دست‌مریزاد

منتقد : قاسمعلی فراست

متولد گلپایگان، تحصیل‌کرده دانشکده هنرهای زیبای دانشگاه تهران و مدرس داستان‌نویسی در همین دانشکده، مدیر سابق گروه ادب و هنر تلویزیون و ادبیات داستانی ارشاد.



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت