بازی با روشنایی و تاریکی




عنوان داستان : در راهرو چراغی روشن بود
نویسنده داستان : مجید شفائی نیان

از این داستان ویرایش جدیدی تحت عنوان «در راهرو چراغی روشن بود.» منتشر شده است.

مرد کنار تیر چراغ ایستاد.چمدانش را به سطون تکیه داد.فضای اطراف در نظرش تنگ و مبهم می آمد.در میانه راه چند فرعی که انتهایشان معلوم نیست او را سر در گم کرده بود.در نور ضعیف ِ چراغ خیره ماند،شدت باران برایش آشکار شد.بعد نگاهش به تابلوی کوچک آویزان از دیوار افتاد،مقصد را یافت.از میان جوب،کنار دیوار،سمت راست را گرفت و خود را به درب باریک انتهای اولین کوچه رساند.در زد،فقط یک بار..زنی در را باز کرد،زن پیر بود.چیزی نگفتند،مرد وارد خانه شد.داخل راهرو ایستاد و چند اتاق تو در تو مقابل دیدگانش او را مردد کرد.در راهرو چراغی روشن بود.لحظه ای برگشت،پیرزن در را عقب سرش بست،مرد بالاخره وارد اتاق کوچک شد.اولین اتاق در ابتدای راهرو،زنی روبه روی گنجه ایستاده بود.مرد،چمدانش را زمین گذاشت و نزدیک رفت.ــ حظور پیرزن همه جای خانه تصور میشد ــ زن به چمدان نگاه کرد.مرد دستانش را باز کرد و بازوان او را فشرد.شانه اش داغ بود،مرد را پس زد.
زن گفت:«اینجا خیلی دلگیره،بریم توی حیاط،میشه بریم.»
مرد،«همینجا بهتره.»کلاهش را برداشت و به میخ بلندی که از دیوار بیرون زده،آویخت.
زن:«تا دیر وقت نمیای.»به شلوار مرد نگاه کرد،سفید بود.جای لکی را نمی یافت.تنها نمی از چند قطره ی باران.
مرد،«اینجا بقیه هم هستن،تنها نیستی،نکنه کسی رو پس میزنی.؟»
«هرکی بخواد میاد تو،اون پیرزنه در رو واسه ی همه باز می کنه.نمیشه کسی رو پس بزنم.فقط گفتم اینجا دلگیره..»
«حالا طول میکشه،کم کم عادت می کنی.»
«عادت نمی کنم.»
«چرا میکنی،جای قبلت بهتر از اینجا نبود.»
«نه نبود.،اما نمی خوام به جایی عادت کنم..خودم خوب می دونم چی می خوام.»
مرد،روی راحتی سبز کهنه نشست،در آن فرو رفت.نگاهش به جلو افتاد،گنجه ای خالی که تقریبآ نصف دیوار را گرفته،از چوب تیره بود با دو در ِآینه کاری، وسط درها فرورفتگی طاقچه مانندی بود.توی فرو رفتگی دو شمعدان نقره ایست که جای شمع در آنها خالی بود.مرد،لبه ی راحتی نشست،پاهایش به زحمت به زمین چسبیدند.مانند هر شب کارش را شروع کرد،زن از آینه به میز و مرد نگاه می کرد.مرد گفت:«دست کم اینجا کسی خود کشی نمی کنه.»زن،پلک زد..چشمانش رو به تصویر درهمش در آینه باز شدند.از روی بی ارادگی گفت:«دیگه نمی کشم..نمی خوام بکشم.»بعد کنار پنجره رفت،پرده را کنار زد.به حیاط نگاه کرد.حیاط ِ کوچک ِ تاریک. کفش های پیر زن پشت درب ِ اتاقش افتاده اند.زن ادامه داد:«هر جا میرم،انگار یه آدم رذلم همرام میاد که همه چیز رو برام سخت کنه.دلم می خواد کلکش رو بکنم،اما بی فایدس،این یکی هم که انگار نمی خواد بمیره،از همه شون رذل تره.»
مرد همه چیز را روی میز رها کرده بود،سرش را در سینک می شست،گفت:«برای من هم آسون نیست..اما تو خیال می کنی آسونه.»
«اصلآ نمی خوام خیال کنم.»
«حالت خوب نیست؟»
«اینجا یه جوریه.»
«تو تازه واردی.»
«حتی قدیمی هاشم یه جورین،همه چیز تلخه،مزه ی دارو میده،دست و پاشون بوی سرم و الکل میده.»
مرد،سرش را با لباس زیر زن خشک می کرد، بعد دست گذاشت رو دامن کوتاهش.،چشمان زن مشکی بودند.روی لب بالایش نیز خالی زیبا و به نسبت سفیدی صورت،قهوه ای داشت.موهای مشکی زاقش را دمب اسبی بسته و همراه ابروهای پهن کمرنگ،لبهای قنچه و گونه های فرورفته،همگی در چهره ای افسرده نقش بسته اند.دست مرد را پس نزد،دست روی دستش گذاشت،به نرمی و لطات،سرتاسر اندام ورزیده اش را،دست می کشید.مرد جذاب بود.چشمانش در نور مهتابی اتاق سبز تر از همیشه بنظر می آمد.و موهای لخت نم دارش به صورتش پاشیده بود.
زن،«وقتش نیست.»
مرد،«وقتش رو من میگم..»
مژه های زن غرق ِ ریمل بودند.بدنبال اشاره به سطل زباله ی کوچک ِ گوشه ی اتاق،آرام پلک زد..«مثله اینکه حواست نیست.»سطل پر بود.
مرد،«روزه شلوغی بوده.»
«هر روز شلوغه.»
«باید راضی باشی.»
«نمی دونم باید باشم یانه؟»
مرد،پرسید:«ازشون راضی نیستی،از پیرزنه راضی نیستی؟»
«از خودم راضی نیستم.،حتی آخرین بار رفتم قرص بگیرم خودمو بکشم،که باز اونو دیدم.»
«مگه قرار بود کسه دیگه ای رو ببینی؟،بهت گفتم نباید بری.»
«یه مدت بود ندیده بودمش،بدجوری احساس پوچی می کردم..این دفعه که برم اگه ببینمش،شاید واقعیت رو بهش بگم.»
مرد بانگرانی پرسید:«بهت شک کرده؟»
«نه،.نمیدونم..فکر نکنم.»
«یه فروشنده ی بی پدرو مادر توی دارو خونه بودن،هیچ بد نیست..بهتر از اینه که بفهمه یه حرومزادس که مادر داره.»بعد از مکث طولانی،.مجددآ گفت:«اصلآ همه چیز بهتر از حرومزاده بون ِ..اگه حقیقت رو بهش بگی،اونوقت اونه که خودش رو میکشه.»
زن،«خدا منو می بخشه؟کمکم می کنه؟»به شمعدانی ها نگاه کرد،به جای خالی شمع ها خیره شد.
مرد،«چرا اینارو به من میگی؟می خوای واسه من درد سر درست کنی..من تو بحر ِ زندگی هیچکس نمی رم..تو بحر ِ زندگی تو هم نمی خوام برم.»
«خدا منو نمی بخشه.»
«اگه بری پیشش و حقیقت رو بگی،اونوقت خدا فقط نگات می کنه.»
زن بی قراری داشت،چراغ راهرو هنوز روشن بود.پرده را رها کرد،پرده صاف ایستاد.
مرد،«باید داروهاتو بخوری..گفتم که اینجا شلوغه،..اینجا بهتره.»
زن به در نگاه کرد،کسی پشت در است،این را حس کرد.
زن،«دیگه نمی خوام دارو بخورم.همه چیز عوض شده،حس می کنم پیر شدم.درست نمی فهمم که زنده ام یانه؟»چراغ راهرو خاموش شد.زن به مرد نگاه کرد که حواسش به حرکات پیرزن نیست.فرصت نشد فکر کند حواسش کجاست.ادامه داد،«هیچ جا بهتر نیست.تابیام عادت کنم حسابی پیر شدم.»مرد در حالت خواب به زن بی توجه بود.چشمانش زیر پلکهای بهم چسبیده اینطرف و آنطرف می رفتند.
زن،«پیرزنه توی راهرو عه..»مرد ساکت بود.
زن گفت،«فکر کنم داشت گوش میداد.ممکنه بره بگه.اصلآ شاید در رو یکدفعه باز کنه بیاد تو.»
مرد،«خودش میدونه نباید در رو باز کنه،اونوقت همه چیز تمومه.به حرف های ما هم گوش نمیداد،غذای دوقلو هارو برده،اون مسافر اتاق آخری هم کارش بد نیست.»
زن گفت:«میفهمی چی می گم؟گفتم تابیام عادت کنم پیر میشم.»
مرد،«باز شروع نکن.»
«نمی فهمم تو از چی میترسی؟»
صدای رعد و برق بلند شد و تکاپوی ابرها آسمان را در هم می فشرد.باران تازه جان گرفته بود و به پنجره میزد.مرد بیاد لحظات پیش افتاد که زیر تیر چراغ ایستاده بود و بارش باران را در پرتو نور میدید که ضعیف بود اما در حال حاظر احتمال میداد که نتواند برگردد.مضطرب شد.زن از پیش ترس و اضطراب به سراغش آمده بود و گاه قطرات باران را،ناخن های زمخت پیرزن حس میکرد که به پنجره می کوبد.باخود به زمزمه گفت:،(احتمالآ همه چیز را شنیده.)بعد فکر کرد که اصلآ شاید بابت باران کفش هایش را به داخل برده.،اما چراغ راهرو را چه کسی خاموش کرده بود.؟
زن دست سردی را روی پاهایش مزاحم حس نمی کرد.،حتی نوازش گونه هایش را..در اسارت آغوش مرد گفت،«چرا اونشب منتظر نموندی؟»
مرد زن را پس زد،دهانش تلخ بود.،«هنوز بهش فکر میکنی؟»
«چند دقیقه بیشتر طولش ندادم،چرا نموندی؟،..نگذاشتم حتی سیگارت به نصف برسه.»
«تو نگذاشتی یا طرف زیادی هول بود.؟..دلیلی نداشت بمونم.»
«مذخرف میگی،باورم نمیشه به صداقتم شک داری.،من هیچ کاری رو زیادی طولش نمی دم.اما تو اصلآ فکر من نیستی.»
مرد عقب نشست،«شاید بهتر بود طولش میدادی،..کافیه بزار خوش باشیم.»بعد هردو ساکت شدند و کنار یکدیگر پهلو گرفتند. مرد،نفس های عمیقش را به گوش زن می رساند و چشمانش پرزهای طلایی رنگ لاله ی گوش او را دور میزد و به کبودی گردن می رسید.آرام در گوشش زمزمه کرد،«حالا نمی خواد ساکت بشی،اونوقت ترجیح میدم چراغ رو خاموش کنم..تو اینو میخوای.؟»زن بخودش لرزید.کوتاه و سریع،مرد شانه اش را با سرانگشت لمس می کرد.کم کم لبهای بهم چسبیده اش به حالت لبخند،اندکی شکاف خورد.زن گفت:«میشه بریم توی حیاط ؟ روز تاشب در این اتاق رو قفل می کنن.»
مرد،«حیاط هم یک در داره،..تازه در اون آهنیه ..بیرونم که بری همینه...»
زن«نه،!اون بیرون پر از آدمه.»
مرد،«همون آدم ها هم پول میدن تا یک ساعت بیان اینجا،،ور دل تو..می خوان یک ساعت از همه چیز و همه کس دور باشن.»مرد بلند شد،مجدد گفت:«باید به بقیه هم سر بزنم.»بعد طرف گنجه رفت،دست دراز کرد و کشوی کوچک را بیرون کشید و دسته ی پول را برداشت.کمی بالا و پایین کرد.برگشت و چشمکی زد.زن مجدد اضطراب و ترس را حس کرد،هم از آینه و هم از رو به رو به پس و پشت مرد،هم زمان خیره بود و بشدت خودش را می خورد.بیاد پدر نداشته اش افتاده بود و از اینکه غریبه ها گاهی تا این حد شبیه او هستند،عصبی شد.با لحنی جدی تر.پرسید:«چرا اول اومدی پیش من؟»
مرد،«عجب احمقی هستی.»
«می تونستی بری اتاق دوقلوها،اونا بیشتر گلوت رو تر می کردن.اون زن ِ اتاق آخری هم کارش بد نیست..»
«دهنت رو ببند،من هر کار بخوام می کنم.»
زن بلند شد.چراغ را خاموش کرد.ناگهان در ظلمت و تاریکی اتاق، چراغ راهرو در اندک فاصله ی زمانی روشن شد.حال تنها دست گیره ی در اندکی رنگ روشن داشت.مرد به آن خیره شد.؛«دیوونه شدی؟»
زن،«می خوام بخوابم،نمی خوام چیزی رو ببینم...نمی خوام رفتنت رو ببینم.»
زن تا مجدد فکر کند چه بگوید،مرد خواست بحث را عوض کند.اما زن نگذاشت ذهن مرد از موضوع خیلی دور شود،ـــ بیاد لحظه ای که بعد از میهمانی شبانه از مرد خواسته بود پشت در منتظرش بماند اما برگشت و دید که او رفته ــ گفت:«دیگه هیچوقت تنهام نزار» مرد کلاهش را از آویز دیوار جداکرد..
زن،«باید قول بدی.»
مرد،«نه،قول نمیدم»کلاه را سرش گذاشت.
زن،به چمدان نگاه کرد.«پیشم بمون،از هیچ مردی این رو نخواستم.بابت هیچ پولی این رو نخواستم.»
مرد،«موضوع همینه،..انتخاب،..این لعنتی هیچوقت به عهده ی خودم نبوده.همیشه با اونیه که پول بیشتری میده.»
بارش باران خانه ی متروک را دست خوش جریانی می کرد،که برای صاحب خانه همه اش نتیجتآ ترس و نگرانی بود.خانه گویی راه افتاده بود و حرکت می کرد.لوله آب باران داشت از جاکنده میشد.حیاط پربود از اشیاء شناور،جارو و خاک انداز،تشت قرمز و لگن نیمه پر..زن باید با تمام قدرت و درنهایت استیصال تلاش کند تا این جریان را از مسیر رفتن خارج کند.مرد با اسرار و به طمع باقیمانده ی پس انداز زن،خود را به زحمت تا اینجا کشانده.
مرد،«حالا چطور برم راه آهن؟»
زن،«مجبور نیستی بری،چند وقت پیشم بمون،بعدش باهم میریم.،یه جایی میریم.»
«نمی تونم بمونم.این همسایه ها باعث شدن اینجا قیافه ی روسپی خونه بخودش بگیره،گفتنش برای تو آسونه.این خونه جای موندن یه مرد نیست.»
زن،«آره،اون پیرزن هم کاری کرده اینجا مثل ِ زندان باشه.با کارم مشکلی ندارم،مشکلم قفل بودن اون درب آهنیه لعنتی ِ،به اندازه ی کافی اسیر آغوش غریبه ها هستم.می خوام باقیشو واس خودم باشم.می فهمی چی می گم،؟اگه بری زنده نمی مونم.»
مرد،«من هم اگه نرم زنده نمی مونم.»
زن اندکی در تاریکی قدم برداشت،دستش اولین چیزی را که لمس کرد،گرفت و فشرد،گفت:«اما من قول میدم هیچوقت تنهات نزارم، قول میدم،قول میدم..قول میدم.»
مرد پابند هیچ چیز نمی شد.مردانی را که بوی پول به جایی بکشاند،حتم زنی هم پای بندشان می کند.اما این پول با ناشی گری و قبل از پای بندی کامل،به او پرداخت شده بود..پیرزن پشت در بود.خواست در را باز کند،شک داشت که قفل باشد.دست گیره بدست آنرا فشرد و به آرامی در را به هدف باز شدن هول داد.صدایی در سرش نجوا کرد،؛(نکنه می خوای در رو باز کنی؟...)مردد شد،کمی مکث کرد،صداهایی از اتاق همچنان در حد کوتاهی از شنوایی و درک عمیقش،به گوش های تیزش می رسیدند و هر بار سعی داشت تصویر مبهم مرد را با صدای واظحی که از اتاق بیرون می آمد مطابقت بدهد،اما هرگز موفق نبود.زن را خیلی خیلی خوبتر می شناخت،از خودش هم بیشتر حال ِ او را در این لحظات درک می کرد.اما باز تصویری شکل نمی گرفت.با خودگفت:(حتی با باز شدن درب اتاق،باز نمی تواند چیزی ببیند،چراغ خاموش است.)با رفتن مرد نیز همه چیز تمام می شد.از خود پرسید:(اگر در را باز کنم چه؟..).پیرزن در همین افکار،غرق بود که ناگهان درب اتاق به نیمه باز شد.از کدام طرف اقدام به باز کردن در شده بود.؟،مرد نمی دانست،پیرزن نیز شک داشت که دست گیره را تا به آخر تابانده باشد.زبانه ی در از شکاف طاقش،بیرون جهیده بود.کسی باید اقدام کرده باشد.! اما چه کسی اول؟،..درب ِ نیمه باز اتاق،شکاف میان دنیای نور و تصویر و دنیای صداهای مبهم بود.روشنایی ِ کمی از راهرو به فضای اتاق درز کرد،دست گیره و دست پیرزن هردو یکدیگر را محکم گرفته بودند،شبیه دست زن در دست بی روح ِ مرد یکدیگر را رها نمی کردند.پیرزن نیز میدانست که نمی تواند آن را رها کند،اما میدانست که می تواند در را بیشتر باز کند.کم کم با پیش روی پیرزن،روی درب چوبی سفید،سایه ای بزرگ و بزرگتر میشد که سایه ی سر بود.سری بزرگ با موهای پریشان نیمه ی شب،ابتدا بینی دراز،بعد تمام سر به داخل اتاق آمد.نور بیشتری روی اسباب و اثاثیه ی داخل اتاق پهن گشت.پیرزن هربار صدایی را می توانست بشنود،اما نمی توانست باور کند که به راستی شنیده است.تنها چیزی که فعلآ مشاهده می کرد،سایه ی بزرگ سرش بود در فضای درهمه اتاق. می دانست که حواس پرت است،فراموش کار نیز بود.اما در تاریکی جلو رفت و دستش را به درستی روی کلید چسباند،لمس کنان آنرا فشرد.چراغ چشمکی زد و اتاق کاملآ روشن شد.حال همه چیز واظح است.راحتی چرم سبز،گنجه ی چوبی با دو درب کوچک آینه دار،سینک کوچک دست شور،سطل زباله ی کوچک،سطح هموار آینه راهم غباری ناهموار پوشانده.دست روی آن بالا کشید،تصویرش در آینه واظح شد.از سایه ی وحشت انگیز سرش دیگر خبری نبود.خال لب بالایش نیز اندکی از شر چین و چروک ها افتادگی و درشتی داشت.از آینه به میز نگاه کرد،مردی روی راحتی سبز و دستی هم روی میز دراز نبود.روی تمام اثاث،پارچه های سفید بلند،پهن شده بود.چهره اش خشک شد،نمی توانست اخم کند.نباید در را باز می کرد.همه چیز داشت دور سرش می چرخید،سقف داشت همه چیز را به دور سرش می چرخاند.با هر دو دست سرش را محکم گرفت و فشرد.به سکوت طاقتش نیامد.بلند از روی خشم و انزجار فریاد کشید،«هنوز به اینجا عادت نکردم.هیچوقت هم عادت نمی کنم.».دست فرو برد به عقب نشینی طاقچه مانند گنجه،یکی از شمعدانی ها را برداشت.ناگهان تصویرش در آینه،بگونه ای که به گوشش آشنا نبود،به لحن یک غریبه گفت:«عجب احمقی هستی.»لحن یک مرد بود؟ یا یک زن؟ شمعدان و دستش هردو میلرزیدند.به تصویرش در آینه نگاه کرد،اما بعد از پلک زدنی،چیزی در آینه نبود.شمعدان نقره ای را محکم به آینه کوبید،تصویر وهم انگیزش یک آن،تکه تکه شد.حال چهره اش هم در آینه ی شکسته و هم روی زمین پهن گشته بود.دختر کوچکی بیرون از اتاق،در راهرو،از سر وحشت مادرش را صدا زد.پیرزن شمعدان به دست،لحظه ای بخود آمد.صدای قدم هایی شتابان می آمد،کم کم به اتاق نزدیک می شد،زنی غریبه و میانسال به درب اتاق رسید،پیرزن رادید که شبیه هرشب آشفته است.سطل آشغال کوچکی که پشت در بود را برداشت و به طرف پیرزن پرت کرد،زن بشدت نگران بود و از سر ترس،چشمانش پلک نمی خوردند،می خواست پیرزن دیوانه را بکشد.با فریادخطاب به دختر کوچکش که گریه سرداده،گفت: «نترس،چیزی نیست..»بعد به پیرزن نگاه کرد که اکنون حالت چند لحظه ی پیشش را نداشت،گویی با چشمان باز و به آرامی یک گاو هندی،بخواب رفته باشد.زن مجدد گفت:«چرا گورت رو از اینجا گم نمی کنی،اون مرد برای همیشه رفته.پسرشم باخودش برده.بهتره همه چیز رو فراموش کنی.»
پیرزن به حالت غمنگیزی گفت،:«اون پسر منم بود.»
زن غریبه: «انگار نمی تونم باهات کنار بیام،یک بار دیگه وارد این خونه بشی،با پلیس تماس می گیرم..».
نقد این داستان از : نازنین جودت
آقای مجید شفائی عزیز، سلام. داستان‌نویسی کار دشواری است و راهی است که گاهی پیچ و خم‌هایش تازه کارها را خسته می‌کند و از ادامه‌ی راه پشیمان می‌شوند. اگر از اول راه بخواهید این‌قدر ناامید باشید، به جایی نمی‌رسید. باید مصمم، صبور و با جدیت نوشتن را دنبال کنید. با توجه به این‌که فقط یک‌سال است به نوشتن روی آورده‌اید، متنی که فرستادید داستان است و این اتفاق خوبی است. گاهی پیش می‌آید که متنی از دوستی به دستمان می‌رسد که نوشته پنج سال است داستان می‌نویسد و هنوز متن تبدیل به داستان نشده. اما «در راهرو چراغی روشن بود» داستان است گر چه اشکالاتی دارد که می‌توانید با برطرف‌کردن‌شان در بازنویسی به داستان بهتر و موفق‌تری برسید.
داستان حکایت پیرزنی است که به دنبال گذشته‌هایش به خانه‌ای می‌رود که روزی آن‌جا ساکن بوده. به دنبال پسرش و مردی که دوستش داشته. پیرزنی که در گذشته مانده و نمی‌تواند باور کند که مرد و پسرش او را ترک کرده‌اند. اما داستان شما سر راست و خطی روایت نمی‌شود و همین جذابیتِ آن را دو چندان کرده. خواننده از آغاز با مرد و زن جوانی آشنا می‌شود که شغل زن از آسیب‌های اجتماعی است و از میان دیالوگ‌هایی که با مرد دارند به خواننده اطلاعات لازم داده می‌شود. این‌که زن پسری دارد و نمی‌تواند به او بگوید که مادرش است. این‌که از شغلی که دارد رنج می‌برد و مرد هم کمکی به او نمی‌کند. در حقیقت این‌ها گذشته‌ی پیرزن هستند که با ورود پنهانی‌اش به خانه‌ای که روزی در آن خودفروشی می‌کرده، جان می‌گیرند و او را درگیر روزهای از دست رفته می‌کنند. خیلی خوب است که سعی کرده‌اید با پیچشی در روایت تعلیق ایجاد کنید و خواننده را تا پایان داستان بکشانید و در سطرهای پایانی متوجه شود که اصل قضیه چه بوده اما در این راه کمی لغزش داشته‌اید. این پیرزنِ داستان است که دارد گذشته را به خاطر می‌آورد، پس هر آنچه را که در گذشته به چشم دیده یا برایش اتفاق افتاده باید گفته شود. شما با انتخاب زاویه دید دانای کل که به عبارتی خدای متن است و از گذشته و حال و آینده خبر دارد سعی داشته‌اید که بخش‌هایی هم که پیرزن در گذشته آن‌ها را ندیده، مثل سکانس شروع که مرد در خیابان است و دنبال خانه‌ای می‌گردد که زن در آن ساکن است، برای خواننده روایت کنید. خواننده در پایان این داستان به جای این‌که غافلگیر شود احساس فریب می‌کند. فکر می‌کند که نویسنده با این روش خواسته او را از اصل ماجرا دور کند و تعلیق داستانش را حفظ کند. اما اگر شما داستان را نمایشی یا از زاویه دید سوم شخص روایت کنید و آن‌قدر هوشمندانه و با ظرافت عمل کنید که خواننده نتواند تا پایان حدس بزند که پیرزن داستان همان زن جوان است، نه تنها خواننده را غافلگیر می‌کنید بلکه او را به لذت خواندن داستانی ناب می‌رسانید. با تغییر زاویه دید، داستان باید از جایی شروع شود که پیرزن حضور دارد و عیان است که باید تغییراتی در داستان بدهید. مثلا لای در بازمانده باشد و پیرزن حرف‌های زن و مرد را بشنود. یا صورتش را به شیشه بچسباند و داخل اتاق را ببیند. البته می توانید با شکایت زن جوان از پیرزن حواس خواننده را پرت کنید که همین کار را در داستان کردید. منظورم این است که پیرزن را وارد داستان کنید. این‌قدر منفعل نباشد تا پایان باورپذیر شود. این داستان‌شماست و جهان‌اش را بهتر از من می‌شناسید. راهی را انتخاب کنید تا غافلگیری که مد نظرتان است درست اتفاق بیافتد و خواننده وقتی برمی‌گردد و دوباره داستان را می‌خواند به این نتیجه برسد که شما در حفظ تعلیق داستان موفق بودید نه این‌که حواس او را پرت چیزهای دیگر کرده‌اید تا متوجه اصل ماجرا نشود.
جملات کوتاه و بعضا به دور از قید و صفت به داستان نشسته و همین کوتاه بودن و ساده بودن جملات خواننده را درگیر می‌کند. البته در بخش‌هایی از داستان از این سادگی عدول کرده‌اید که امیدوارم در بازنویسی نثر را یک‌دست کنید. به اصول نگارشی و املاء صحیح کلمات هم دقت بیشتری بفرمایید. در مورد دیالوگ‌ها هم تامل بیشتری کنید. مثلا جمله‌ای که زن در پایان داستان می‌گوید: «انگار نمی‌تونم باهات کنار بیام.» این جمله در لحظه‌ای چنین حساس و به عنوان دیالوگ پایانی، یعنی چه؟ دیالوگ باید جان‌دار باشد. پیش‌برنده باشد، تاثیرگذار باشد.
در بعضی موارد چیزی در ذهن‌تان بوده که نتوانسته‌اید در داستان جا بیاندازید. مثلا در جایی می‌خواستید به خواننده نشانه دهید که پیرزن همه جای خانه است تا در پایان که خواننده داستان را در ذهنش مرور می‌کند تا نشانه‌ای از حضور پیرزن در کل ماجرا بیابد، به این جمله برخورد کند. راوی می‌گوید: «حضور پیرزن در همه جای خانه تصور می‌شد.» این جمله نه تنها جمله‌ی درستی نیست بلکه گفتنش ضرورتی هم ندارد اگر شما داستان را با زاویه دید درست و مناسب روایت کنید. یا در جایی از متن زن می‌گوید: «هر جا می‌رم انگار یه آدم رذلم همرام میاد که همه چیز رو برام سخت کنه. دلم می‌خواد کلکش رو بکنم ...» در حقیقت منظورتان این بوده رذالتی در درون زن هست که می‌خواهد از آن خلاص شود و نمی‌تواند و برای همین است که به خودکشی فکر می‌کند. به فکر کشتن خودش نیست. می‌خواهد چیزی را که در درونش است و آزارش می‌دهد را بکشد.
در خلق لحظات حساس داستان بسیار خوب عمل کرده‌اید. جزئیات، تاثیری راکه مد نظرتان بوده روی خواننده می‌گذارد و این از نقاط قوت داستان است.
بازی با چراغ و روشن و خاموش بودنش هم به داستان‌تان خوش نشسته. بخصوص وقتی زن از پیری حرف می‌زند و چراغ راهرو خاموش می‌شود یا شمع‌دان‌های نقره که شمع ندارند. جوانی و پیری و مقایسه‌اش یا بهتر بگویم تشبیه‌اش به روشنی و تاریکی به داستان و روایت عمق داده و خواننده را درگیر می‌کند.
اصرار زن برای بیرون رفتن از اتاق هم نشان از این دارد که نَفَس زن در این زندگی و زندانی بودن تنگ شده. دلش رهایی می‌خواهد. جایی که هوا تازه باشد نه اتاقی که تختخواب و سطل دستمال کاغذی‌ها به یادش می‌آورد که چه زندگی فلاکت‌باری دارد.
راوی داستان در بعضی جاها راوی مفسر می‌شود که چندان خوشایند نیست و خواننده را پس می‌زند. روایت به قدر کافی در انتقال مطلب گویاست. جملاتی از این دست که: «مردانی را که بوی پول به جایی بکشاند، حتم زنی هم پای‌بندشان می‌کند...» مثل شعار یا جمله‌ای گل درشت از داستان بیرون می‌زند. به نثر داستان هم دقت بکنید و غلطهایی مثل «مذخرف» را اصلاح کنید.
بخوانید و بنویسید و باز هم برای ما داستان بفرستید که مشتاق خواندن داستان خوب هستیم.

منتقد : نازنین جودت

متولد 1352 شمیران. فارغ التحصیل مترجمی زبان انگلیسی، مقطع کارشناسی. بیش از 14 سال است که نوشتن را جدی دنبال میکنم.



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.