روایتی از حرف‌های بزرگ در قالب جزییات.




عنوان داستان : ببخشید من «سید» نیستم
نویسنده داستان : رضا کریمی طاقانکی

ببخشید من «سید» نیستم!
شلوارِ جینِ دسته دومی که هفته پیش خریدم را پا می‌کنم و همین‌طور که دفترچه انتخاب رشته را از طاقچهِ کنارِ در برمی‌دارم نگاهی به ساعت می‌اندازم. باید فرز خودم را به مینی بوس برسانم. امروز آخرین فرصت درج کدرشته‌های دانشگاه‌ها است. از خانه تا سه‌راه سینما، سواره چهل و پنج دقیقه‌ای راه است. تازه اگر مینی بوس حوس دور زدن و تا خرخره پر از مسافر شدن نداشته باشد. از درخانه که بیرون می‌روم و هنوز چند قدمی بیشتر دور نشده‌ام، مینی بوس قرمز «اسمال تالیور» رد می‌شود. اسمش اسماعیل است و از آنجایی که مهارت ویژه‌ای در کار کردن با تالیور دارد، به او اسمال تالیور می‌گویند. شروع می‌کنم به دویدن. آنقدر شلنگ تخته می‌اندازم تا سر کوچه برسم. دفترچه را زیر بغل می‌زنم و انگشت‌های اشاره و وسط هر دو دست را درکنج لبانم می‌گذارم و چندبار سوت می‌زنم! اسماعیل متوجه می‌شود و نگه می‌دارد. خوشبختانه دورهایش را زده و تا خرخره مسافر سوار کرده است.
از مینی بوس که پیاده می‌شوم صدای دست‌فروش‌های میدان انقلاب به گوش می‌رسد. از لابه‌لای جمعیت راهم را می‌گیرم و یک راست به سر خیابان ملت می‌رسم. برای نخستین تاکسی که می‌گذرد دست بلند می‌کنم:
- دربست!
- بیا بالا!
- سلام.
- سلام قربان!
- بی زحمت سه راه سینما! عجله دارم.
- چشم.
تا به مقصد برسیم، آقای راننده درباره تغییرات اقلیمی آب و هوا، بی‌فرهنگی راننده‌ای که جلوی ما پیش می‌رود،‌ گرانی، کاباره‌های زمان شاه و سردار اسعد بختیاری هرچه می‌داند بارم می‌کند! می‌گوید؛ «اوایل انقلاب ملت ریخته بودند توی میدون یادبود، همین میدون انقلاب را می‌گم، قبلا بهش می‌گفتند یادبود، آخه مجسمه شاه وسط میدون بود، ملت ریخته بودند وسط میدون و به مجسمه شاه تاپاله پرت می‌کردند»! ربط تاپاله و فرهنگ مردم و کاباره‌های زمان شاه را نفهمیدم.
- مرسی. همین بغل بی‌زحمت نگه دارید پیاده میشم.
- بفرمایید.
- چقدر شد؟
- قابل نداره مهندس!
- قربانت! بفرمایید چقدر شد؟
- سینزه تومن!
از اصفهان و مردمانش همین تلفظ «سیزده» به صورت «سینزه» به ما ماسیده است. سه اسکناس پنج هزار تومانی به او می‌دهم. راننده پول خرد ندارد که باقی مانده پولم را بدهد. بی‌خیال دوهزار تومان می‌شوم و می‌گویم: «بقیه‌اش را نمی‌خوام». باید خودم را به کافی‌نت برسانم. وارد کافی‌نت که می‌شوم شماره ملی‌ام را می‌دهم و پشت یکی از رایانه‌ها می‌نشینم. آرام آرام کدرشته هفتاد و اندی انتخاب را که قبلا نوشته‌ام وارد می‌کنم. سه بار بررسی می‌کنم و درنهایت گزینه ثبت نهایی را می‌زنم. پرینت انتخاب‌هایم را از مسئول کافی‌نت می‌گیرم و هزینه را پرداخت می‌کنم. همین‌طور که از در کافی‌نت بیرون می‌روم یکباره نگاهم روی انتخاب سوم می‌خشکد! «زبان و ادبیات عربی، دانشگاه یزد». پایم می‌لغزد و عین سه پله را غلت می‌خورم و کفت پیاده‌رو به قاعده فرش‌های چارخشتی کوچکی که مادرم می‌بافت پهن می‌شوم. عین کفتری که نیوکاسل گرفته باشد دنیا دور سرم می‌چرخد. آخر مگر می‌شود بعد از این همه تقلا، این همه بالا و پایین، ترک تحصیل، برگشت دوباره به درس، پاس کردن هشت نه تا درس تجدید شده و کسب رتبه قابل قبول در کنکور، حالا این چنین اشتباهی مرتکب شده باشم! ای بخشکی شانس! می‌خواستم اولویت سوم را «فقه و حقوق دانشگاه یزد» بزنم نه این یکی!
از پیشانی بلندم می‌زند و عدل همان اولویت سوم را قبول می‌شوم. با مرتضی برای ثبت نام دانشگاه در رشته‌ای که سر سوزنی به آن علقه ندارم راهی یزد می‌شویم. مرتضی، تنها دوستم، فکر و خیال درس خواندن را در سرم انداخت. او هم مثل خودم بعد از چند سال ترک تحصیل حوس درس خواندن به سرش زد و با هم شروع به خواندن و آماده کردن مقدمات دانشگاه کردیم. او زبان آلمانی دانشگاه شهید بهشتی پذیرفته شد و من، منِ بخت برگشته، زبان عربی دانشگاه یزد. از شهرکرد تا یزد شش هفت ساعتی راه است. تمام راه به آینده شومِ ناخواسته‌ام فکر می‌کنم.
رسیدیم. ثبت نام کردیم. خوابگاه را تحویل گرفتیم. مرتضی به تهران رفت و من همانجا ماندم.
هفته اول سال تحصیلی، روز سوم، یک روزِ دوشنبهِ گرمِ مهرماهی یزد است. براساس برنامه درسی که به دستمان داده‌اند امروز آزمایشگاه زبان داریم. تا قبل از ورود به آزمایشگاه گمان می‌کردم قرار است در لوله‌های آزمایشگاه، نمونه مدفوع عربی و پیشاب ناب خلیجی را تحلیل کنیم. وه که چقدر حالم بد است! یکی دو نفر از دخترها با هم عربی حرف می‌زنند. صدای تلفظ عین و حاء حلقی شان تا اینجا، کنار نرده‌ پله‌ها می‌آید. یکی از نگهبانان دانشگاه که بعدا فهمیدم فامیلش آقای «کلانتر» است در آزمایشگاه را باز می‌کند و دانشجویان یکی یکی وارد سالن می‌شوند. من تقریبا آخرین نفر هستم. وارد آزمایشگاه که می‌شوم تمام تصوراتم درباره نمونه آزمایشگاه و لوله‌هایش به هم می‌ریزد. اینجا پر از رایانه است.کنار هر نمایشگر گوشی میکروفن داری گذاشته‌اند. هفت ردیف که در هر ردیف شش رایانه با تجهیزات مورد نیاز چیده شده، چشم نوازی می‌کند. تنها جای باقی مانده پشت رایانه ششم در ردیف اول است. می‌نشینم و منتطر آمدن استاد هستم. جوان عینکی سیاه چهره‌ای با قامتی میانه، کت و شلوار تیره و رنگ و رو رفته و با کیف دانشگاهی که به نظر سنگین می‌آید وارد آزمایشگاه می‌شود و یکراست به پشت تریبون می‌رود. پس ایشان استاد درس آزمایشگاه زبان هستند! بعد اینکه به احترامش بلند می‌شوم، دوباره سرجایم میخ می‌شوم. لیست کلاسی را از کیف بیرون می‌آورد و بعد از خوش و بشی عربی با یکی دو نفر مشغول حضور و غیاب می‌شود.
- سید محمد رضا اربابی!
- حاضر یا استاذ!
- سید رضا آشتیانی!
- حاضر یا دکتور!
- سیدة شیما باروتکوب!
- حاضرة استاذی!
- سیده زینب فیروزآبادی!
- حاضرة!
چهار پنج تا اسمی که خوانده می‌شود شک برم می‌دارد! واقعا همه ایشان «سید» هستند؟! هرچه استاد اسامی بیشتری می‌خواند، شگفتی من بیشتر و بیشتر می‌شود. آخر مگر امکان دارد در یک کلاس چهل و اندی نفره، همه دانشجویانش سید باشند؟! از پیشانی بلندم به‌خاطر حرفِ کافِ ابتدایِ فامیلی‌ام، اسم‌ام تقریبا همیشه ته لیست است. نوبت من می‌شود. استاد با همان لحن اسم مرا می‌خواند:
- سید رضا کریمی!
آرام بلند می‌شوم و می‌گویم:
- ببخشید استاد! ولی من «سید» نیستم!
چهل و اندی دختر و پسر با هارمونی ویژه‌ای، یک صدا، بلند و رسا می‌زنند زیر خنده! استاد بخت برگشته هم لبخندی می‌زند و هر طور که هست قائله را جمع می‌کند. به دانشجوی بغل دستم اشاره می‌کنم که؛ چه شده! چرا می‌خندید؟ دستم را می‌گیرد و به سمت خودش می‌کشد. آرام در گوشم می‌گوید: «سید یعنی آقا».
پنداری یک سطل آب سرد روی سرم می‌ریزند. یک یک قطره‌های عرقی که از زیر بغل‌هایم پایین می‌لغزد را حس می‌کنم. خرِ من از کره‌گی دم نداشت!
چند سالی از آن روز می‌گذرد. دیروز از شرکتی تماس گرفتند و برای مترجم همراه در دبی درخواست دادند. اگر ترجمه رمان «یادداشت‌های یک پزشک زن» اثر خانم «نوال سعداوی» از عربی به فارسی خوب پیش رود شاید درخواستشان را بپذیرم.
نقد این داستان از : سعید تشکری
با سلام خدمت نویسنده گرامی
ممنون برای داستان خوبی که آن را نوشته‌اید و ما را در لذت خواندن آن شریک کردید. موضوع کنکور و انتخاب رشته به جهت اینکه سرنوشت اکثر دانش‌آموزان به آن وابسته است جذاب و پرکشش است. این موضوع و مسائل مربوط به کنکور جای نقد بسیار دارد. تریبون‌های بسیاری در نقد این پروسه آموزشیِ معیوب تلاش کرده‌اند، اما به نظر من هیچ تریبون و یادداشت رسانه‌ای نمی‌تواند به‌قدر یک داستانِ خوب تاثیرگذار باشد. زیرا در داستان ما بلایی که بر سر دانش‌آموز می‌آید را نشان می‌دهیم، درست مثل داستان شما. وارد کردن اشتباه کد انتخاب رشته و زیر و رو شدن سرنوشت قهرمان، اما در تریبون‌های گزارشی و رسانه‌ای این نشان دادن به سطح می‌رسد و منجر به توضیح دادن می‌شود. قطعا لمس آن سخت است و توضیحات نمی‌تواند حواس پنج‌گانه مخاطب را در مقابل موضوع منتخب فعال کند، اما داستان قادر است این حواس را فعال و کنشگر کند. پس شما وظیفه خود را به‌عنوان یک نویسنده مسئول در قبال جامعه به خوبی انجام داده‌اید و جای خالی این موضوع را خیلی خوب شناخته‌اید. پیدا کردن جای خالی در ادبیات و هنر وظیفه و مسئولیت هنرمند است و البته هنرمند متعهد به دنبال چنین موقعیت های دراماتیک می‌رود تا این جای خالی را به جهان هنر یادآوری کند و پیشنهاد بدهد. این یک هدیه است و قدردانِ آن هستم. نقدی در قالب داستان. اینکه یک دانش‌آموز با جابه‌جایی دو عدد تمام سرنوشتش زیر و رو می‌شود و مسیر آینده‌اش متحول جای نقد بسیار دارد. خوشحالم که نقد را در قالب یک داستان پردازش کرده‌اید و از گزافه‌گویی و تریبون‌سازی جدا شده‌اید.
نکته مثبت دیگری که در داستان شما عامل موفقیت است ورودی داستان «آستانه» است. اضطراب و هیجان قهرمان در آخرین روز انتخاب رشته به واسطه بیان جزییات (به‌قدر ضرورت) و تمپو مناسب و انتخاب این هیجان برای ورودی داستان از همان ابتدای کار قلاب خوبی می‌شود و مخاطب را با خود می‌کشاند. در ورودی داستان اطلاعات خوبی درباره قهرمان می‌دهید آن هم با به کار بردن هوشمندانه‌ی تنها چند واژه. «شلوار جین دسته دوم». کاش در همین ابتدای داستان اقلیم و جغرافیای داستان را وارد می‌کردید. ورود اقلیم به داستان چند مزیت دارد. اول اینکه به تصویرسازی مخاطب کمک می‌کند و داستانی که در ذهن مخاطب تصویر شود ماندگار خواهد بود. در حقیقت اقلیم حس بینایی و خاطره دیداری را برای مخاطب فعال می‌کند. این حس درک عمیق‌تر و بهتری را سبب می‌شود. مزیت دیگر اقلیمی‌نویسی نجات داستان از هرجایی بودن است. در داستان اقلیمی می‌توانید بخشی از فرهنگ و رسوم و باورهای تمدنیِ آن اقلیم را به مخاطب معرفی کنید. باورهایی که بار دراماتیک بالایی دارد. می‌گویم درام قدرتمندی دارد زیرا به‌واسطه همین دراماتیک بودن در یک اقلیم ماندگار شده است. شما این اقلیم را در نیمه داستان برای مخاطب روشن کرده‌اید. آن هم در قالب نام یک شهر «از شهرکرد تا یزد شش هفت ساعتی راه است. تمام راه به آینده شومِ ناخواسته‌ام فکر می‌کنم.». پیشنهاد می‌دهم داستان‌های بعدی را فارغ از اینکه پیرنگ داستان و مضمون داستان چیست در یک اقلیم که برایتان شناسایی شده است قرار بدهید. برای شناخت کارکرد اقلیم در ادبیات پیشنهاد می‌دهم مقاله «نیم‌قرن نظریه‌پردازی و ترک اقلیم در داستان ایرانی» را در اینترنت بخوانید و با آسیب‌های حذف اقلیم از داستان ایرانی آشنا شوید و ضرورتان آن را دریابید.
نکته مثبت دیگر داستان این است که موفق به نشان دادن تمام درام شکل گرفته در ذهنتان شده‌اید. این موفقیت با شناخت خوب از موضوع و موقعیت دراماتیک اتفاق افتاده است و توانایی شما در توصیف، اما یادتان باشد این توانایی گاهی باعث می‌شود نویسنده بخواهد توانایی‌اش را به رخ بکشد و حتی از توصیف نوع سوت زدن هم صرف‌نظر نکند. «انگشت‌های اشاره و وسط هر دو دست را درکنج لبانم می‌گذارم و چندبار سوت می‌زنم» اینکه توانسته‌اید سوت زدن قهرمان را توصیف کنید توانایی شما را در توصیف اثبات می‌کند، اما آیا ضرورت داستان است؟ پیشنهاد می‌دهم این توانایی را در پیشبرد داستان به کار ببرید، مثل جایی که احوال قهرمان را بعد از انتخاب اشتباه توصیف می‌کنید «پایم می‌لغزد و عین سه پله را غلت می‌خورم و کفت پیاده‌رو به قاعده فرش‌های چارخشتی کوچکی که مادرم می‌بافت پهن می‌شوم. عین کفتری که نیوکاسل گرفته باشد دنیا دور سرم می‌چرخد» این توصیف لذت‌بخش و در عین‌حال پیش‌برنده داستان است. مثل توصیف شرم و خجالت قهرمان در آزمایشگاه زبان که در انتهای داستان آمده است «پنداری یک سطل آب سرد روی سرم می‌ریزند. یک یک قطره‌های عرقی که از زیر بغل‌هایم پایین می‌لغزد را حس می‌کنم. خرِ من از کره‌گی دم نداشت!».
نکته مثبت دیگرِ داستان، سفر قهرمان است، قهرمانی که با یک مانع بیرونی (انتخاب رشته اشتباه) مواجه می‌شود. در مقابل اشتباه خود رنج می‌کشد، اما تسلیم نمی‌شود و همان رشته اشتباه انتخاب شده را ادامه می‌دهد و درنهایت به یک مترجم موفق تبدیل می‌شود، اما مهم‌ترین عنصری که داستان شما را جذاب کرده است. لحن صمیمانه و طناز داستان است. لحنی که با ظرافت توانسته است سخت‌ترین لحظه تمام عمر یک محصل را به یک کمدی سیاه تبدیل کند. این لحن در همه جای داستان با قوت و قدرت حضور دارد. چه در ابتدای داستان چه در نیمه داستان چه در انتهای داستان که راز نام داستان «ببخشید من «سید» نیستم!» برملا می شود. می‌خواهم بگویم همین لحن طناز است که به کمک داستان می‌آید و آن را از فضای خشک نقدنویسی بر معایب کنکور دور می‌کند و داستان را به یک داستان لذت‌بخش و تاثیرگذار تبدیل می‌کند.
نکته مثبت دیگر پایان داستان است. می‌توانستید داستان را در همان نقطه که قهرمان می‌گوید «ببخشید من سید نیستم!» تمام کنید، اما هوشمندانه برای داستان یک پایان دیگر طراحی کرده‌اید. عاقبت قهرمان. البته عاقبتی که همراه با انتهای باز است. «دیروز از شرکتی تماس گرفتند و برای مترجم همراه در دبی درخواست دادند. اگر ترجمه رمان «یادداشت‌های یک پزشک زن» اثر خانم «نوال سعداوی» از عربی به فارسی خوب پیش رود شاید درخواستشان را بپذیرم.» در حقیقت نشان دادن بخشی از عاقبت قهرمان شکل صحیحِ یک داستان با انتهای باز است. در داستان‌های بسیاری انتهای باز یا با تنبلی نویسنده همراه است یا با ناتوانی نویسنده. در حقیقت نویسنده یا تنبل است و حوصله فکر کردن به پایان داستان ندارد. یا درباره طراحی پایان داستان ناتوان است و ترجیح می‌دهد داستان را در همان نقطه اوج تمام کند. و شما از پس این دو آسیب برآمده‌اید.
آرزوی موفقیت شما را دارم.

منتقد : سعید تشکری

سعید تشکری نویسنده کارگردان و رمان‌نویس ایرانی متولد ۱۳۴۲ است. ورود او به عرصه هنر از سال 1348 با شرکت در کلاس های خلاق داستان نویسیِ کانون پرورش فکری کودک و نوجوان رقم خورد و در سال 1357به دانشکده هنرهای زیبا راه یافت و در رشته ادبیات نمایشی ...



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت