اهمیت قصه‌گویی




عنوان داستان : فیلم هندی !
نویسنده داستان : لطف الله ترنجی

شیشه قلیان را از آب حوض پرکرد و یک مشت آب روی تنباکوی داخل کاسه سرامیکی لب پاشوره پاشید و قدراست کرد و بطرف تخت زیر درخت سنجد راه افتاد .
گفتم:
《 شنیدی پدربزرگ چی گفتم ؟》
لب تخت نشست . و گفت :
《 دوباره بگو حواسم نبود 》 به منقل اشاره کرد :
《 روشنش کن تا حرفت را میزنی گر بگیره》
خودم را به منقل رساندم و کبریت روشن کرده را به دا خل ذغالهای منقل پرتاب کردم و بادبزن را بدست گرفتم و گفتم :
《 پولمو نمیده ، هرماه یک مقداری ازش گرفتم و خواستم بقیه اش را نگه داره تا سرسال که برای خرید عروسی میریم اما .الان زیرش زده 》
به ذغالهای شعله ور اشاره کرد . مشغول بادزدن بروی ذغالها شدم و چشم به او دوخته و گفتم :
《پدربزرگ شنیدی چی گفتم ؟》 سرتکان داد و پرسید :
《ر سید داره که پول داده ؟》 گفتم:
《 هربار که کمی گرفتم ، ازمن رسید گرفته اما بی مبلغ بود همون رسید هارا پرکرده که من هرماه ۳ تومن ازش گرفتم 》 به منقل اشاره کرد :
《 خاکسترش کردی بزار تو آتیش گردان و بعد بیارش 》
از جابلند شد خودش را به لبه حوض رساند کاسه تنباکوی خیس خورده را برداشت به سرجایش برگشت و دست درکاسه فروبرد تنباکو ها را سر قلیان گذاشت. چند ذغال گداخته را در آتش گردان قراردادم و مشغول چرخاندن آن شدم . جرقه های آتش که به اطراف پراکنده می شد در تاریکی شب منظره زیبایی بوجود آورده بود .صدای پدربزرگ بلند شد :
《 بازی نکن همش رفت ، بیارش. چند تا ذغال تازه هم بذار تو منقل تا گربگیره ، شام چند سیخ کباب بزنیم تورگ امشب مهمون خودمی 》 با انبر از آتش گردان ذغالها را بیرون آورده سر قلیان گذاشتم و کنارش نشستم.
صدای قل قل قلیان اش بلند شد و بعد از زدن چند پک به قلیان دود آنرا به آسمان فرستاد و گفت :
《 خنگ بودی دیگه ، نباید وقتی مبلغ ها را ندیدی رسید می کردی》 گفتم :
《 حالا که شده به عزیزم نگفتم ترسیدم ناراحت بشه 》 چند پک به قلیانش زد و گفت :
《معلومه صاحب کارت ورزشکار که نیست هیچ بلکه آدم ناتوییه ، چطوری رفتی سراغ اون ؟》 گفتم :
《 یکی از مربیا معرفی کرد و گفت که صفی دنبال یک مربی برای سالن بدنسازیش هست .منم خوب تازه مدرک گرفته .پیشنهادش خوب بود قبول کردم》 به شاخه های بالای سر اش چشم دوخت و بعد به من و گفت :
《 اینجور آدما را باید قلقلک داد تا به طمع بیفتن ، آنوقت راحت میشه مچشونو خوابوند،》 پرسیدم :
《 چطوری ؟》 گفت:
《 برواز آشپز خونه یک لیوان چایی و سیخ کبابای آماده شده تویخچال و بیار تا نقشه ام رابرات بگم ، تو یک فیلم هندی دیدم 》

ساعت نزدیک ده صبح خودم را به نزدیکی باشگاه رساندم . پسرک ۸ ، ۹ ساله ای ازراه رسید .پرسیدم :
《میخوای ده کاسب بشی ؟》 پرسید :
《 معلومه ، چکار کنم ؟》 تراکت کوچکی بدست اش دادم و گفتم:
《 برو توان باشگاه روبرو روی میز دفترش بگذار و سریع بیا .آفرین ببینم میتونی یانه 》 پسرک تراکت را گرفت و ازعرض خیابان گذشت و با اشاره من وارد دفتر باشگاه شد . لحظاتی بعد برگشت
و گفتم :
《سرمیزش گذاشتم 》 دست درجیب برده اسکناسی بیرون کشیدم و کف دست اش گذاشتم و اوباسرعت دور شد . لحظاتی منتظر شدم . سپس خودم را به دفتر باشگاه رساندم .صفی پشت میزاش نشسته بود چشم دوخته بود به تراکت توی دستش .سلام کردم زیر چشمی نگاهم کرد و گفت :
《 باز که پیدات شد هادی ؟》 گفتم :
《 وا قعا نمی خوای طلبومنو بدی!؟ دیروز فک کردم چون از غیبت روز شنبه ناراحت شدی این حرفا روزدی 》 ترکت توی دستش را روی میزانداخت و از جابلند شد و گفت :
《 طلبتو گرفتی از من بزن بچاک 》 به تراکت چشم دوختم و گفتم :
《 من این پیرمرد و دیدم . گم شده ! ؟》 صفی تراکت را از روی میز قاپ زد و پشتش مخفی کرد و پرسید :
《 واقعا کجا دیدیش ؟》 جواب اش را ندادم و بطرف در قدم برداشتم .گفت :
《 صبر کن هادی ، پرسیدم این پیرمرد را کجا دیدی؟》
ایستادم و به عقب برگشتم و پرسیدم :
《 چطور ، میخوای چیکار ؟》 لبخند برلب نشاند و گفت :
《 محض ثواب باید خانواده اش مطلع بشن . ثواب داره هادی ، نوشتن فراموشی داره》پوزخندی تحویل اش داده و گفتم:
《 تودرست نمی شی ، بخاطر ثوابه یا مژدگانی صدتومنیش ، طلب منو زدی روز روشن زیرش انوقت دنبال ثوابی؟》از باشگاه بیرون زدم صفی خودش را به من رساند و گفت :
《 جه زود بهت برمیخوره .طلبت و میدم هادی 》 گفتم :
《طلبمو بده ، مژدگانی هم ۵۰ ،۵۰ 》 تو فکرفرورفت و گفت :
《 توکه ماشین نداری .با هم میریم سراغش میزاریمش تو ماشین و میریم تحویلش میدیم . ۴۰ تو ۶۰من 》 گفتم :
《 مگه کرایه تاکسی چقدر میشه فوقش اون سرشهرم باشه میشه ۲۰۰ نومن 》 گفت :
《 طلبتم میدم دیگه 》 دستم را گرفت و بداخل دفتر باشگاه کشید و پشت میز اش رفت و در صندوق اش را بازکرد و دسته چک اش را بیرون کشید و چکی به مبلغ ۲۴ تومان نوشت روی میز انداخت و گفت :
《 این طلبت ، چک روزه ، حالا بریم نشونم بده ببینم کجااست این پیرمرد ؟》 گفتم :
《 قابل اطمینان نیستی صفی ، هیکلت گنده است اما مغزت یک نخوده و منحرف ، چک ۴۰ و بنویس تاریخ فرداروبزن رسید های منو هم بده .دست پیرمرد وتودستت گذاشتم . بعد چکت را نقد میکنم 》 توفکر فرورفت و گفت :
《 باشه مینویسم ، اما هروقت دست پیرمرد را گذاشتی توی دستم تقدیمت می کنم ، قبول ؟》 گفتم :
《 اگرندادی چی ؟ نه به تو نمیشه اطمینان کرد ، الان چک را بده .من میبرمت به سراغ پیرمرده》 توفکرفرورفت و بعد از لحظاتی دست به چک شد . صدای ورزشکارانی که داخل سالن تمرین می کردند بلند شد . صفی گفت :
《 تو نباشی منو میخورن ، ازفردا برگرد به سالن باشگاه و به گند کشیدن》 چک را نوشت به دست من داد و از صندوق رسید های من را بیرون کشید روی میزانداخت وگفت :
《یک لحظه صبر کن سالن و به یکی بسپارم 》 رفت وارد سالن شد و لحظاتی بعد برگشت و گفت :
《 بفرما آقای مربی 》

به پارک رسیدیم بااشاره من ماشین اش را متوقف کرد . عینک از چشم اش برداشت . یقه بارانی اش رابالا داد و گفت :
《 توهمین پارکه ؟》 گفتم :
《 بله ، پیاده شو بایدبریم نزدیک حوض بزرگ . اونجا رو نیمکت میشینه و به اردک ها خیره میشه 》از ماشین پیاده شدیم به تراکت توی دست اش نگاه کرد .وارد پارک شدیم
به چندمتری حوض وسط پارک رسیدیم . بااشاره به مردی که کلاه پشمی سبزرنگی برسرداشت و پشت اش به مابود گفتم :
《 خودشه ، برو ببینش اوکی کردی من میرم خونه دیگه وقت ندارم ، صبح میام خبرشو بده 》 صفی خودش را به مردی که روی نیمکت نشسته بود رساند و کنار اش نشست و به من اشاره کرد که برو ، باسرعت ازپارک بیرون زدم یک تاکسی دربست گرفته خودم رابه بانک نزدیک باشگاه رسانده و چک ۲۴ تومانی را نقد کرده به حسابم واریز کردم .

خودم را به خانه پدربزگ رساندم . منتظر شدم .گوش به زنگ بود .یکساعتی گذشت و خبری از تلفن یا آمدن پدر بزرگ نشد . دلشوره امانم را بریده بود . قصد خروج از خانه را داشتم که در حیاط روی پاشنه چرخید .پدربزرگ قدم بداخل حیاط گذاشت .باعجله خودم را به اورسانده و گفتم :
《 ظهر شد دیر کردی ، پیش خودم گفتم حتما موفق نشدی قالش بگذاری 》 خندید و گفت :
《 الافش نکردم حقیقت ماجرا را براش گفتم ، اول دلخور شد و هارت و پورت کرد 》
پدر بزرگ خودش رابه تخت زیردرخت سنجد رساند نشست نفس تازه کردو گفت :
《 به صاحب کارت گفتم که چک چهل تومنیت هنوز دست هادیه ها میخوای فردا نقد کنم یا پول نداشتی برگشت بزنم بیام بامامور سراغت ؟ به التماس افتاد
، برگه آگهی را ازدستش گرفته و پاره کردم و گفتم که
من مهمان توام امروز بخاطر تو و هادی نهار ندارم یک نهار بهم بده منوبرسون خونه میگم فردا هادی چک ۴۰ تومنی را برات بیاره باشگاه، سرتکان داد و گفت که دود ازکنده بلند میشه یعنی این 》 پدربزرگ دست ام را گرفت وگفت :
《 نهار که خوردم حالا چنددودم ازقلیان بگیرم برم توتخت برای چرت بعد از نهار توهم برو خونه 》 صورت اش را بوسیدم و خودم رابه منقل رسانده کبریت روشن کرده آنرا بداخل ذغالها پرتاب کردم.
نقد این داستان از : ندا رسولی
جناب آقای لطف‌الله ترنجی سلام و احترام
یکی از مهمترین کارهای نویسنده قبل از شروعِ نگارش، اندیشیدن به داستان‌پردازی و طراحی پیرنگی با روابط علی و معلولی مستحکم است. نویسنده با بهره‌گیری از تخیل و مهندسی داستان بر اساس پیرنگ در نهایت به خلق جهانی می‌رسد که این جهانِ ذهنی در حینِ نگارش با پرداخت عناصر داستانی کامل شده و ساخته خواهد شد. و اگر نویسنده بتواند انتخاب‌های درست و پرداخت موثری داشته باشد در نهایت موفق به ارائه‌ی داستان خوبی خواهد شد. در بسیاری از داستان‌های امروزی به ویژه در آثار نویسندگان تازه‌کار فقدان قصه وجود دارد، در حالی که وقتی مخاطب قالب ادبیات داستانی را انتخاب می‌کند، بیش از هر چیز از اثر انتظار قصه‌گویی دارد. البته که خوانندگان داستان در پی درک و رسیدن به حظِ کشف و شهود در داستان، تجربه‌ی جهانی تازه و فراتر از آنچه خود زیسته‌اند و افزودن اطلاعات و... هستند؛ اما باید بپذیریم که داستان در وهله‌ی اول می‌بایست بتواند مخاطب را سرگرم کند، قصه داشته باشد و به نحوی طراحی شده باشد که مخاطب این قصه را بپذیرد و باور کند، در این صورت است که می‌تواند با شخصیت‌های اثر همذات‌پنداری کند و به لایه‌های دیگر و کشف و شهود و جنبه‌های دیگر داستان نیز برسد. بنابراین لزوم توجه نویسنده به قصه‌گویی و سپس طراحی پیرنگی با روابط علی و معلولی مستحکم برای رسیدن به داستانی باورپذیر بسیار با اهمیت است.
شروع در داستان کوتاه می‌بایست به نحوی باشد که خواننده به سرعت وارد جهان داستان شده و درگیر شود، فرصتی برای حاشیه رفتن یا توصیفِ اضافی وجود ندارد، نویسنده می‌بایست نقطه‌ای را برای شروع انتخاب نماید که به نوعی عدم تعادل ایجاد شود یا در ذهن مخاطب سوال ایجاد شده تا خواننده مایل به همراه شدن با داستان باشد. شروع در «فیلم هندی» خوب است؛ اما بهتر بود اگر کمی زودتر پای مخاطب به جهان داستان باز می‌شد؛ به این موضوع اشاره می‌شود چون این شروع، پتانسیل این را دارد که مخاطب را زودتر و بیشتر درگیر کند. می‌شود به عنوان پیشنهاد مثالی زد. به عنوان مثال: اگر داستان با یک دیالوگ کوتاه شروع می‌شد. مثلا خواننده در ابتدای داستان می‌خواند: «پولمو نمیده.» و بعد ادامه‌ی متن: «شیشه‌ی قلیان را از آب حوض پر کرد و یک مشت آب روی...» به این ترتیب هم پیش زمینه‌ای برای دیالوگ بعدی: «شنیدی پدربزرگ چی گفتم.» فراهم می‌شد و هم خواننده با همان عبارت اول با داستان درگیر و همراه می‌شد، چرا که منتظر توضیح و اطلاعاتِ بیشتری برای آن عبارت ابتدایی: «پولمو نمیده.» در ادامه‌ی داستان بود؛ که در ادامه‌ هم این توضیح در داستان وجود دارد و اطلاعات کم کم کامل می‌شود: «پولمو نمیده. هر ماه یک مقدار ازش گرفتم و خواستم بقیه‌اش را نگه داره تا سر سال که برای خرید عروسی میریم، اما الان زده زیرش.» به هر حال نویسنده نقطه‌ی خوبی را برای شروع داستان انتخاب کرده است که با کمی بالا پایین بهتر هم خواهد شد.
نکته‌ی خوب دیگری که در این اثر به چشم می‌خورد توجه نویسنده به داستان‌پردازی است، همان طور که اشاره شد، بسیاری از نویسندگان تازه‌کار در داستان نویسی تنها به بیان موقعیت و توصیفاتی بسنده می‌کنند و از داستان‌پردازی غافل می‌شوند؛ این درحالی است که توصیف موقعیت به تنهایی منجر به خلق داستان نخواهد شد. شخصیت و اتفاق داستانی حداقل چیزهایی هستند که برای ساختن داستان لازمند. شخصیت در داستان می‌بایست هدف داشته باشد و نویسنده برای این هدف موانعی را طراحی کند تا کشمکش بوجود بیاید و قصه شکل بگیرد. نویسنده‌ی «فیلم هندی» در این مواردی که اشاره شد؛ تقریبا به خوبی عمل کرده‌اند. «فیلم هندی» قصه دارد؛ هر چند سر راست و ساده؛ اما خواننده می‌تواند با آن همراه شود. شخصیت قصه هدفی دارد و آن را دنبال می‌کند؛ این‌ها اتفاق‌های خوبی است که در این اثر افتاده است.
توجه به جزئیات در بعضی بخش‌ها، به ویژه بخش ابتدایی داستان خوب است و می‌تواند به خواننده تصویر دهد. شخصیتِ پدربزرگ و کنش‌هایش بهتر از بقیه درآمده؛ اما به طور کلی شخصیت‌ها نیاز به پرداخت بیشتری دارند؛ همچنین فضاسازی. به عنوان مثال با جزئیاتی که در بخش ابتدایی اثر وجود دارد؛ خواننده می‌تواند تصویری از فضا دریافت کند اما این مسئله گویی در سایر قسمت‌های داستان فراموش شده است. به طور کلی به نظر می‌رسد که در بخش ابتدایی توجه نویسنده به پرداخت عناصر داستانی؛ فضاسازی و شخصیت‌پردازی و... بیشتر بوده اما از یک جایی به بعد شتابزدگی مانعِ پرداخت و تصویرسازی شده است. نکته‎‌ی دیگر توجه به ویرایش داستان است؛ وقتی نویسنده اثری را نهایی می‌کند برای ارائه به مخاطب، می‌بایست آن را با نثر و ویرایشی تمیز و شسته رفته پیش روی مخاطب بگذارد؛ توجه به نکات ویرایشی، پرهیز از غلط‌های املایی و تایپی، رعایت فاصله و نیم‌فاصله و استفاده صحیح از نقطه و ویرگول و جدا کردن دیالوگ‌ها از متن و... با اهمیت است. «فیلم هندی« نیاز به ویرایش دارد.
جناب آقای لطف‌الله ترنجی، حسن‌هایی که در «فیلم هندی» وجود دارد نشان می‌دهد که شما به مواردِ مهم و اصلی‌ای که برای نگارش داستان وجود دارد توجه داشته‌اید و این با اهمیت است. توجه بیشتر در پرداخت می‌تواند اثر شما را ارتقا دهد. تمرینِ نوشتنِ مداوم در کنار مطالعه‌ی آثار داستانیِ موفق نیز حتما به ارائه‌ی آثاری بهتر کمک خواهد نمود. از اعتماد شما به پایگاه نقد سپاسگزارم و منتظر آثار بعدی شما هستیم. موفق باشید.

منتقد : ندا رسولی

داستان کوتاه و رمان نویس، اواخر سال های دبیرستان و دانشگاه با شعر و کمی بعد با داستان کوتاه به حیطه ادبیات وارد می شود آغاز فعالیت جدی داستان نویسی 1393، رشته تحصیلی: شیمی آزمایشگاهی، همکاری با مجلات رشد



دیدگاه ها - ۱
لطف الله ترنجی » 4 روز پیش
سلام تشکر از نگاه سازنده شما پایدار باشید

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت