خاطره را به داستان و درام تبدیل کنید




عنوان داستان : پدران ما در قدیم
نویسنده داستان : یحیی عسگری نمین

دوستی تعریف می کرد که من یگانه پسر خانواده هستم. 8 تا برادرم قبل از من فوت کرده اند. پدرم مرا در کوچکی همراه خود به قبرستان می بردند کنار تپه ای بلند که به گل گس معروف است در یک قسمت آن در سمتی که پایین تپه بود، چندین گور کوچک که کنار هم به ردیف قرار داشت. پدرم می نشست و فاتحه می خواند و گریه می کرد. او به من می گفت اینها برادران تو هستند که همگی در کودکی از دنیا رفته اند. در بزرگی یک روز از تهران آمده بودیم سوال کردم که چرا برادرانم مردند. گفت همه این کودکان ذات الریه گرفته و مرده اند. آن روزها در قصبه ما کوچک بود و هم پزشک نبود و علت فوت این بچه ها رذ نمی دانستم. من شغلم فروش نان بود. مادرت نان را می پخت و من آن را به بازار برده و در مغازه می فروختم.
حالا چطور شد که تو زنده ماندی. تو دو ساله بودی که مریض شدی. آن روزها یک پزشکی به نمین آمده بود. این پزشک بنی حبیب نام داشت. من آن پزشک را برای دیدن و معاینه تو به خانه آوردم و در راه گفتم که 8 فرزند من پشت سر هم مریض شده و مرده اند. پزشک آمد وارد خانه شد و در یک قسمتی مادرت مسئول پخت نان بود و تو را هم در یک گهواره در این سمت گذاشته بود. یک پنج متری تو از تنور فاصله داشتی. دکتر تو را معاینه کرد و شرایط نگهداری تو را دید ناگهان بلند شد و شروع به داد و فریاد و حتی دشنام دادن به من نمود، گفت تو قاتلی من از تو شکایت خواهم کرد آن بچه ها را تو کشتی. آن کودکان معصوم را در این وضعیت نگهداری کرده ای. همه آنها ذات الریه گرفته اند و این کودک معصوم هم ذات الریه دارد و بعد به طرف مادرت رفت و گفت پاشو دیگر حق نداری در این لحظه با این شرایط نان بپزی. تو باید فقط از فرزندت نگهداری کنی. مادرت گفت آخر ما درآمدمان از این راه است. گفت نمی دانم شوهرت برود از هر جا خرج شما را درمی آورد بیاورد. خرج خانواده به عهده وی است. حتی نگذاشت بقیه خمیر آماده بپزد. به مادرت گفت برخیز این کودک را بردار و به یکی از اطاق ها ببر و از وی پرستاری کن. حق نداری از آن اطاق بیرون بیایی و مادرت تو را برداشت و یک اطاقی که کنار تنورخانه بود برد. مقداری دارو داد و از آنجا بیرون آمد و در کوچه به من گفت اگر بدانم و خبر بدهند که همسرت با این شرایط که دیدم به پختن نان ادامه می دهد از تو شکایت خواهم کرد. دکتر رفت یکی از زنان همسایه به خانه آمد و بقیه خمیر را که در طبق مانده بود، در تنور پخت و رفت و ما دیگر به پختن نان در خانه ادامه ندادیم و بعدها چهار رأس الاغ خریدم رأسی 25 تومان بود. چهار رأس خریده و به کار چارواداری شروع کردم. آن موقع یک مغازه در بازار نمین 35 ریال پول از منطقه قره داغ نزدیک اهر پیاده همراه الاغ می رفتم و از آنجا روغن در داخل پیت های حلبی که هر کدام 20 کیلو می شدند خریداری می کردم. کره را در قره داغ نمک سود کرده و روغن می کردند و بار هر الاغ چهار پیت روغن را می توانست حمل کند. از آنجا که چندین روز طول می کشید که به نمین برسم وقتی می رسیدم چند روز در نمین استراحت می کردم دوباره همراه چهار الاغ و پیت های روغن به سمت بندر انزلی می رفتم. روغنها در بندر انزلی با پارچه ای که از روسیه می آمد عوض می کردم و دوباره پارچه را به پشت الاغ بسته و به سمت قره داغ می رفتم. پارچه را در آنجا می فروختم و هفته ها در بیرون از خانه بودم. تا اینکه شرایط عوض شد و این کار هم رها کردم و مغازه ای باز کردم. در خانه مادرت ترشی درست می کرد و من در مغازه می فروختم. چون تنها مغازه ترشی فروشی بود و مادرت هم در تهیه آن ها دقت و سلیقه نشان می داد. ترشی مادرت معروف شده بود و هر کسی ترشی نیاز داشت از ما می خرید. چون قدرت خرید مردم کم بود سود زیادی نصیب ما نمی شد و تق و تق روزگار را می گذراندیم و هزینه خانه تأمین می شد.
خوب درس می خواندم ولی مسائل جانبی که در مدرسه پیش می آمد نمی گذاشت هر اتفاقی از طرف دانش آموزان سر می زد مانند شکستن شیشه های کلاس و یا سیم انداختن به سیم های برق مدرسه که در جشن چهارم آبان اتفاق افتاده بود. هر اتفاقی می افتاد اول مرا متهم می کردند و در سر صف مرا رئیس اداره که چند ساعتی درس می داد در صف مرا به استیزا می گرفت. این فشارها را نمی توانستم تحمل نمایم. در سالی که سیکل را تمام کردم، کلاس سوم را تمام کرده بودم با وجودی که استعداد و توان درس خواندن را داشتم از فشار وجود رئیس نخواستم در نمین بمانم به تهران رفتم. پسر خاله ام که شوهر خواهرم بود به خانه آن ها رفتم. پسر خاله که یکی از لوطی های چهارراه رهایی بود و از تمام مغازه های اطراف دخانیات باج می گرفت نوچه های خود را می فرستاد و آن ها پول ها را گرفته و به پیش وی می آوردند و او هم بیشتر این پول ها را به مستمندان و افراد نیازمند می داد. در چهارراه رضایی طاقی در اول چهارراه چهار چراغ گذاشته بودند خودش میوه می فروخت تا اینکه چهار چرخ را برداشتند و بجای آنها قفسه آهنی نصب کرده و چرخش را وارونه و مانند بشکه ای شده بود که میوه چهار راه رضایی در آنجا فروخته می شد. وقتی من به تهران آمدم به خانه پسرخاله رفتم. فردای آمدن او مرا برده یک ترازو از جایی تهیه کرد و هر روز 7-8 کیسه خیار برایم خریداری می کرد در او پس کوچه سمت راست به ردیف قرار می دادیم یکی یکی کیسه ها را آورده و می فروختم و باید تمام کیسه خیار فروخته می شد چون اگر باقی می ماند هوا گرم بود تا صبح خراب می شد. یک هفته ای در خانه خواهرم بودم که یک روز شب ساعت 10 آمدم مرا برداشت گفت شما رامی خواهم جایی ببرم. گفته باشم حالا کجا می خواهد ببرد نمی دانستم. مرا سوار ماشین کرد و مسافتی رفتیم در جلوی یک کافه نگه داشت، بالای تابلو نوشته بود شکوفه نو. داخل شدیم در یک پشت میز نشستیم. یک نفر آمد از دوستانش بود و احوالپرسی کردند. او روبروی من نشست. یک نفر دیگر آمده در روبروی پسرخاله نشست گارسون آمد پسرخاله سفارش کرد یک چیزهایی به گارسون گفت. چیزهایی آورده روی میز چید و بقیه هم در روی میز گذاشت. تا آن لحظه و آن روز نمی دانستم که آن ها چه هستند. پسر خاله کمی از آن ریخت گفت بخور. نصف آن چه را در استکان بود خوردم. زهر هلاهل بود گفتم چه بود گفت عرق بود خوردی. دوستش گفت او که باشد گفت پسرخاله است از شهرستان آمده فعلا بی کار است یک کار کوچکی دارد در چهارراه رضایی فعلا مشغول است. او گفت می خواهی بیاید پیش من کار کند. پسر خاله گفت حالا ببینم چه پیش می آید. ساعت دو نصف شب شده بود بلند شدیم. با دوستانش خداحافظی کرده به خانه آمدیم. در خانه که رسیدیم خواهرم گفت کجا بودید او مست بود گفت به کافه رفته بودیم. حالا باید به تو هم حساب پس بدهم. خواهرم گفت چرا او را به آنجا برده بودید. زن و شوهر دعوا کردند. خلاصه ای از این دعوا بگویم این شد که هر وقت به خانه می آمد اگر خواهرم شام خورده بود حتی ساعت سه نصف شب بود می گفت چرا منتظر نشدی من بیایم و اگر شام نخورده بود و منتظر وی می شد باز می گفت چرا شام نخوردی و منتظر من شدی من به خاطر کار گاهی دیر می آیم. خلاصه خواهرم تا 24 سالگی نتوانست دوام بیاورد و مرد.
آن شب خوابیدم صبح شد مرا پسرخاله صدا کرد که بیا اگر دوست داشته باشی تو را ببرم و پیش یک صنعتگر بگذارم تا هم صنعت یاد بگیری و هم درآمدی داشته باشی. قبول نمودم. مرا در پشت دخانیات در یک خیابان بود یک مغازه جوشکاری بود که صاحب آن ارمنی بود که هم دستگاه جوشکاری از قبیل میلگرد دستگاه اونان می فروخت و هم آن ها را تعمیر می کرد و هر نوع کار خرده جوشکاری مردم می آوردند آن ها را انجام می داد. در کار خود خیلی ماهر بود. چشم بسته موتورجوش را تعمیر می کرد و راه می انداخت. روز اول انبر و الکترود را به من نشان داد و شرایط جوشکاری را مختصر توضیح داد. من در مغازه وی شروع به کار کردم. در هفته به من 10 تومان مزد می داد در آن روزها کارگر شش تومان مزد می گرفت. در روزهای اول می دانستم که 10 تومان است ولی با خود فکر می کردم که دارم صنعت یاد می گیرم اگر خوب یاد می گرفتم پیش استای دیگر می روم و پس این هموطن یک ماهی کار کرده بودم که یک روز از من پرسید که شما چند کلاس سواد دارید و چرا درس نمی خوانی. گفتم من تا سیکل تحصیل کردم و درس هم دوست داشتم وضعیت خانواده و مدرسه باعث شد دیگر درس را ادامه ندهم. به من گفت که شما بروید مدارک خود را بگیرید من کمک می کنم که به مدرسه بروی. نزدیک آخر تابستان که چند ماهی در تهران بودم که به زادگاهم آمده و اداره آموزش و پرورش وقت رفتم و خواستار مدارک خود شدم. دفتر اداره راضی نمی شد که من مدارک خود را بگیرم می گفت بیا در محل خود برو زیاد اصرار کرد محبت می کرد نمی خواست مدارک مرا بدهد. دید که راضی به ماندن نیستم مدارک مرا آماده کرد و مهر و امضاء نموده و تحویل من داد. دوباره به تهران برگشتم اوستا مرا به یکی از مدارس خوب تهران برده و در آنجا ثبت نام کرد. در نزدیک مدرسه بود مانند بزرگمهر و غیره راضی نشد گفت تو در اینجا نمی توانی خوب درس بخوانی دبیر اسدآبادی و شروع به درس خواندن نمودم. استعدادم خوب بود روزها به مدرسه می رفتم و عصرها در بالکن مغازه استراحت می کردم می ماندم و در آنجا شب ها می خوابیدم و شام و نهار هم در مغازه های روبروی اوستایم که دیزی خانه و چلوکبابی بود در آنجا صرف می کردم و اوستا می گفت هرچه دوست داری بخور من هم به تنوع از غذاهای آنجا می خوردم و در وقت آزاد به اوستا کمک می کردم. کارهای خرده ریزه که در مغازه انجام می شد زیاد بود. یک روز اوستا گفت که من دیگر به تو مزد نخواهم داد. هرچه در اینجا خودت کار کردی مال خودت. خودت کار کن و درآمدش مال خودت باشد. بعد از این روز از این طریق با اوستای خودم که نامش حق وردیان بود بکار ادامه دادم.
روزها به مدرسه رفته و شب ها در مغازه اوستایم بودم و در ساعات بیکاری کارهای جوشکاری و انواع کارها انجام می دادم و در کارهای خرید اوستا کمک حالش بودم. خانه در خیابان سپخ بود و خریدهایش را انجام می دادم. یک دختر داشت و یک پسر که فوتبالیست بود به نام... که بعدها به آمریکا رفت و یک دختر داشت در آمریکا در رشته پزشکی تحصیل می کرد. اوستا تنها با همسرش بود. سه سال را به همین نحو تحصیل کرده و دیپلم گرفتم. بعد از گرفتن دیپلم به سربازی رفتم که باید نمی رفتم چون یگانه فرزند بودم و پدرم هم 60 سال بیشتر داشت می توانستم معافیت بگیرم. بی اطلاعی و ندانستن باعث شد به سربازی رفته و از کار در مغازه جدا شدم. در این مدت که با اوستا بودم درآمد خوبی داشتم و از این پول برای خانواده در زادگاهم می فرستادم و دستگیر پدر پیرم بودم.
وقتی سربازی تمام شد در یکی از بانک های تهران استخدام شدم. با آماده شدن مدارکم برای بانک در دانشگاه ملی هم امتحان دادم که جواب آم زود امد و مشغول تحصیل شدم و بعد به استخدام بهداری درآمدم و به بانک نرفتم و در بیمارستان مشغول کار شدم.
در زمان سربازی اوستایم درگذشت و فرزندانش آمدند مغازه را فروختند و خانه را هم فروختند محل کار و زندگی خود رفتند. یک ماه در بانک خدمت کردم که امتحان دانشگاه ملی در رشته تکنسین اطاق عمل قبول شدم و برای ادامه تحصیل به دانشگاه رفتم. دو سال در این رشته تحصیل نموده و بعد از دو سال در بیمارستان های دانشگاه ملی مشغول بکار شدم. لقمان الدوله، سعادت آباد، و بیمارستان طالقانی بودند. در سعادت آباد خدمت خود را به مدت 6 سال ادامه دادم و بعد از استعفا داده در آموزش و پرورش زادگاهم نمین مشغول به کار گردیدم. بعد از پیروزی انقلاب اسلامی بخشنامه آمد آنهایی که در ادارات دولتی خدمت کرده اند در صورت داشتن نامه از اداره متبوع جز سنوات خدمت آن ها حساب می گردد و آنها گروه و پایه تعلق می گرفت که این مدت آورده و جز خدمتم منظور کردند که بعد از سی سال خدمت در سال 1384 بازنشسته شدم.
راوی داستان فوق تعریف می کرد سالها گذشته بود و چند نسل عوض شده بود در تهران شاغل بودم و در بیمارستان مشغول بکار بودم. قبل از انقلاب اسلامی با دوستانی که هم محله و هم بازی بودم با هم تصمیم گرفتیم که مرخصی گرفته و به زادگاه خود نمین برویم. یکی از دوستانم افسر هوانیروز بود. دومی افسر شهربانی و من هم کارمند بیمارستانی در تهران بودم. با یک سواری پیکان در یک روز آفتابی از تهران بیرون آمده و به سمت آستارا راندیم. به آستارا که رسیدیم دوستان گفتند یک روز در اینجا بمانیم و فردا به نمین می رویم. به کنار دریا رفته مقداری ماهی اوزون برون خریده و در کنار دریا آتش روشن کردیم و آن را کباب کردیم و خوردیم و تا ساعت 11 شب در ساحل دریا به سر بردیم. ماشین گشت که در ساحل تردد می کردند به ما سه نفر مشکوک شده و پیش ما آمدند و شروع به سوال و جواب کردند که اینجا چه می کنید و چکاره هستید. دوستانم هر دو در لباس شخصی بودند جوابی که ما دادیم آن ها را قانع نکرد. از ما خواستند به اداره آن ها که صد متر دورتر از ساحل بود همراه آن ها برویم. و رفتیم. ما را پیش رئیس خود بردند. گزارش خود را داده و بیرون رفتند. ما ماندیم و یک نفر در پشت میز نشسته بود. او از ما سوال کرد که در کنار دریا چه می کردید. یکی از دوستانم گفت در کنار دریاچه کار می کند. گردش می کردیم و در دنباله سوال کرد که چکاره هستید. دوستانم کارت شناسایی خود را نشان دادند. یکی گفت من افسر شهربانی هستم و دوست دیگرم گفت من هم افسر هوانیروز هستم. من هم کارت شناسایی خود را نشان دادم که کارمند بیمارستان می باشم. شخص رئیس فوق که رئیس سازمان امنیت آستارا بود دوباره سوال کرد که کجا می رفتید این بار من جواب دادم که ما نمینی هستیم وبه آنجا می رفتیم خواستیم یک شب در کنار دریا باشیم و فردا به آنجا برویم. رئیس بلند شده و ما را تنها گذاشت و به اطاق دیگر رفت. نیم ساعتی گذشت ما هم منتظر هستیم که چه پیش می آید ولی هر سه خونسردی خود را حفظ کرده و آرام نشسته ایم. تا اینکه رئیس برگشت و گفت شما آزاد هستید و می توانید بروید. سوءتفاهم بود وقتی از اداره بیرون آمدیم دوستان گفتند کجا برویم و استراحت کنیم. ساعت 12 شب بود. با نمین پنجاه کیلومتر فاصله داشتیم. باید سه ساعت رانندگی می کردیم تا به آنجا برسیم. من گفتم ما فامیلی در لوندویل داریم و خیلی وقت است که آن ها را ندیدم به خانه آن ها برویم و میهمان شویم. دوستانم موافقت کردند و به سمت لوندویل راندیم. نیم ساعتی گذشت به آنجا رسیدیم. ساعت نزدیک سک نصف شب است. هیچ کس در کوچه و خیابان دیده نمی شد. همه جا ساکت و سکوت حاکم است و هیچ کس در کوچه ها دیده نمی شود. من هم آدرس فامیل را نمی دانستم. تا اینکه یک نفر از درب خانه ای بیرون آمد و می خواست جایی برود از او نشانی خانه فامیل را پرسیدیم. فامیل ما ملای آن مناطق بود که گفت فوت کرده و پسرهایش باقی بودند. وقتی نام و نشانی را گفتم گفت آن ها در لوندویل نیستند در خسرو محله زندگی می کنند. باید شما به آنجا بروید یک کمی از اینجا فاصله دارد و نشانی خانه و مسیر را داد. از وی تشکر کرده به سمت خسرو محله راندیم. تا اینکه به آنجا رسیده آن طوری که نشانی داده بود یک خانه ای مشخصات آن را داشت. جلوی خانه توقف کردیم. حیاط بزرگی بود و چپرهای بلندی داشت. به دوستانم گفتم باید این خانه باشد. ساعت از یک نصف شب گذشته بود. در خانه را زدیم یک نفر از داخل خانه بلند گفت چه می خواهید کی هستید من بلند گفتم میهمان هستیم. گفت کمی صبر کنید آمدم. آن موقع محله برق نداشت، چراغ زنبوری را روشن کرد و ده دقیقه ای طول کشید تا بیاید. ما هم منتظر بودیم تا اینکه آمد. من او را تاکنون ندیده ام اگر هم در کوچکی دیده باشم چهره وی را به خاطر نداشتم. او هم مرا در جوانی ندیده بود. دیدم مرد میانسالی است. با چراغ زنبوری تا دم در آمد. همه جا تاریک است چراغ است که محوطه را روشن می نمود و با آمدن وی نور آن به اطراف پراکنده می شد. به ما رسید. اول برحسب تصادف از دوستانم شروع کرد. چراغ را بالا آورده و روی صورت وی گرفت. بعد از نگاهی کوتاه گفت شما را نمی شناسم، به چهره نفر دوم گرفت وی هم را همانطور نگاه کرد و به وی هم گفت شما را هم نمی شناسم. چراغ را دوباره بالا برده و جلو صورت من گرفت یک نگاه طولانی به من انداخت گفت تو را می شناسم تو پسردایی من هستی تا این را گفت چراغ زنبوری را زمین گذاشت و با من روبوسی کرد. مرا در کودکی دیده بود حالا چند ساله بودم نمی دانم. و با دوستانم هم دست داد و ما را به ایوان خانه که وسعت زیاد داشت، راهنمایی کرد که آنجا بنشینیم. ساعت نزدیک دو نصف شب شده هر سه نفرمان خسته و خواب آلود هستیم. به ما تعارف کرد که راحت باشیم و گفت می روم تا چایی درست کنم. در ایوان چند متکا بود به آن ها تکیه داده و شروع به صحبت باهم کردیم. دوستان به شوخی می گفتند خوب شد شما را شناخت اگر نمی شناخت باید برمی گشتیم دنبال مسافرخانه و جایی می گشتیم. آن وقت صبح می شد. گرم صحبت بودیم با مرغ سرخ کرده آمد و سفره ای باز کرد. در این زمان کم چگونه مرغی را سر بریده بود و سرخ کرده بود تعجب کردیم. تعارف کرد که بخورید حتما گرسنه هستید. ما شروع به خوردن کردیم. در این فاصله و زمان خوردن من از وی سوال کردم که پسر عمه چرا رفت و آمد نمی کنید و به نمین نمی آیید. او هم در جواب گفت وقتی بین فامیل فاصله می افتد و آدم هم دیر به دیر همدیگر را می بیند، این وضعیت است. هر سه نفرمان مرغ را کامل خوردیم و برایمان چایی آورد. لذت آن شام را هنوز هم فراموش نکرده ام. و بعد از شام در یک اطاقی رختخواب انداخت و خوابیدیم. از آن زمان به بعد هر سال یک دوبار در عید و روزهای دیگر به خانه ما در نمین می آمدند و ما هم دو سه بار سر می زدیم و میهمان آن ها می شدیم. این مرد که پسر عمه من بود که دارای سه برادر و یک خواهر بودند. این همان دختری بود که در زمان شیوع بیماری وبا در این محله شوهر کرده بود که سرنوشت وی متفاوت از برادر کوچکش بوده که پدرش و برادرش در روستای چلوند از بیماری وبا از دست داده بود و شوهرش اجازه نداده بود خانواده اش را ملاقات کند.
نقد این داستان از : سعید تشکری
با سلام خدمت نویسنده گرامی
آنچه نوشته‌اید یک خاطره است. خاطره‌نویسی ناموفق. داستان نیست. حتی نمی‌توان آن را در دسته قصه‌های شفاهی یا خاطرات شفاهی قرار داد. عناصر داستانی غایب هستند. لحن ندارد. زاویه دید مشخصی ندارد. کلمات گزارشی جملات گزارشی نوشته شما را به یک خاطره ناموفق رسانده است. اگر می‌خواهید براساس این خاطره داستان بنویسید بهتر است اول از دل این خاطره به یک طرح برسید، اما طرحی برای داستان کوتاه نه رمان. مقطع مشخصی از این روایت را انتخاب کنید. مثلا مقطعی که پدر فرزندان بسیاری را از دست داده است و پزشک تشخیص ذات‌الریه می‌دهد.
طرح:
زن وشوهری روستایی که به تازگی هشتمین فرزندشان را به خاک سپرده‌اند با تنها پسرشان که نوزادی چندماهه است به خانه برگشته‌اند. زن مشغول پخت نان می‌شود و مرد برای کار با الاغش به شهر می‌رود. در شهر کره می‌خرد و نمک‌سود می‌کند و با چهار پیت حلبی بزرگ به روستایش برمی‌گردد تا برای رفتن به انزلی آماده شود. شب هنگام زن متوجه تب و بی‌قراری کودکش می‌شود. مرد سراغ پزشکی می‌رود که به تازگی در مرکز بهداشتی در نزدیکی روستا مستقر شده است و در راه برای او ماجرا فوت هشت فرزند دیگرش را می‌گوید. پزشک با دیدن شرایط بچه متوجه می‌شود او دچار ذات‌الریه شده است. دارو می‌دهد و قرار می‌شود روز بعد هم برای ویزیت نوزاد به خانه بیاید. روز بعد وقتی به خانه می‌آید زن را در حال نان پختن می‌بیند و نوزاد را در نزدیکی تنور. پزشک متوجه می‌شود دلیل مرگ فرزندان قبلی ذات‌الریه بوده است و دلیل ذات‌الریه شرایط نگهداری نوزاد بوده است و به آن‌ها می‌گوید هر دو آنها قاتلان فرزندانشان بوده‌اند.

این طرح پیشنهادی من براساس روایت خودتان است، اما سعی کرده‌ام طرح را در زمان وقوع حادثه بنویسم تا از خاطره‌گویی و خاطره‌نویسی دور شوید و به دامش گرفتار نشوید. پس بر اساس این طرح داستان بنویسید نه خاطره. اما آیا نوشتن داستان بر اساس این طرح ما را به یک داستان موفق می‌رساند؟ داستان باید جذاب باشد و لذت‌بخش تا خوانده شود. برای جذابیت باید داستان چند ویژگی داشته باشد. قهرمان داستان یک هدف داشته باشد. برای رسیدن به این هدف مانعی بیرونی تعبیه کنید. اگر بتوانید مانعی درونی هم برای قهرمان قائل شوید می‌توانید شخصیت را از سفید مطلق بودن نجات دهید و یک شخصیت خاکستری و باورپذیر به مخاطب نشان دهید که تلاشش برای رسیدن به هدف جذاب‌تر می‌شود زیرا هم مانع بیرونی را باید بشکند هم با شخصیت خود بجنگد و خود را شکست دهد. آنچه گفتم نمودار سفر قهرمان است که پیشنهاد می‌دهم قدری درباره سفر قهرمان و نمودار جوزف کمبل جست‌وجو و مطالعه کنید تا بهتر بتوانید شخصیت داستانی را در جریان حوادث هدایت کنید و داستانی جذاب بنویسید. آیا قهرمان شما در این نمودارِ سفر قهرمان قرار گرفته است؟ خیر. اگر براساس طرحی که نوشته‌ام داستان بنویسید آیا قهرمان در این نمودار قرار می‌گیرد؟ خیر. آیا قهرمان سیر تحول را طی می‌کند؟ خیر. قهرمانی که سیر تحول را به سوی خوبی یا بدی طی نکند دیگر شخصیت نیست بلکه صرفا یک کنشگر است که در نهایت یک راز را برای مخاطب برملا می‌کند یعنی مرگ تمامی نوزادان خانواده بر اثر ذات‌الریه.
این یعنی اساسا خاطره شما عنصر درام را ندارد. و درام ستون داستان است. حالا چه کنیم؟ در این طرح برای قهرمان یک مانع بگذارید. موانع می‌تواند موانع طبیعی در یک منطقه کوهستانی باشد. مانع درونی می‌تواند ترس قهرمان از ارتفاع باشد. حالا قهرمان را از خانه‌ای در یک منطقه کوهستانی راهی مرکز بهداشت کنید. باید از موانع طبیعی بگذرد و با ترس خود از ارتفاع و دره‌ها مبارزه کند.
امیدوارم این نقد برایتان راه‌گشا باشد.
موفق باشید.

منتقد : سعید تشکری

سعید تشکری نویسنده کارگردان و رمان‌نویس ایرانی متولد ۱۳۴۲ است. ورود او به عرصه هنر از سال 1348 با شرکت در کلاس های خلاق داستان نویسیِ کانون پرورش فکری کودک و نوجوان رقم خورد و در سال 1357به دانشکده هنرهای زیبا راه یافت و در رشته ادبیات نمایشی ...



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت