یک خاطره طولانی خوب، منهای داستان




عنوان داستان : چنان قحط سالی شد اندر دمشق
نویسنده داستان : یحیی عسگری نمین

در قدیم قحط سالی ها که در سراسر کشور به وجود می آمد، بدنبال آن بیماری های مسری از جمله وبا، طاعون، و غیره... شیوع پیدا می کرد و به زودی اپیدمی می شد (مانند بیماری کرونا که شیوع پیدا کرده و عامل بیماری، بیکاری و گرانی در سراسر دنیا شده است در سال 1399) غلاتی که در روستاها و قصبه نمین در قدیم به دست می آمد، کفاف روزی خود اهالی را تأمین می کرد. اگر در سالی محصول زراعی به حد کافی برداشت نمی شد، برای مردم دهات و قصبه مشکلات عدیده ای به وجود می آورد. گاهی ای قحطی سراسری بود. دوستی تعریف می کرد که در یکی از سال های گذشته دوره جنگ جهانی عاملین انگلیس گندم و جو را به قیمت دو برابر یا سه برابر گاهی هم بیشتر خریداری می کردند. و تعدادی از علافان و کشاورزان گندم و جو داشتند، فروختند و فکر می کردند که وقتی غلات را به چند برابر می فروشند فرصت خواهند داشت با آن پول گندم و جو بیشتری خریداری خواهند کرد. بعد از دو سه ماه که گذشت هرچه سعی کردند غلات خریداری کنند، دیدند کمیاب است. پول در دست بعضی از مردم بود ولی گندم و جو و دیگر محصولات وجود نداشت. قیمت آن بالا رفت و گران شد. مردی که اهل سراب بود در نمین سکونت داشت و در خانه ای زندگی می کرد. این مرد مسافر بوده نمی تواند برای خود آذوقه تهیه کند و از گرسنگی جان می سپارد. همسایه ها بعد از چند روز متوجه می شوند وی از خانه بیرون نمی آید می روند در را می زنند هرچه تلاش می کنند برای باز کردن در نمی آید با هر زحمتی بوده در را از بیرون باز کرده وارد دهلیز شده و به اطاق می روند و می بینند که فوت کرده است. دست به کار می شوند که او را برداشته به حیاط ببرند. در حین برداشتن می بینند کیسه ای در زیر سرش قرار دارد. کیسه را باز می کنند مشاهده می کنند که این کیسه پر از اشرفی طلا است. این همه طلا نتوانسته وی را از گرسنگی نجات دهد. این کیسه را چه کسانی صاحب می شوند، موضوع دیگری است که مربوط به داستان ما نیست. خانواده ای در آن نزدیکی دچار کمبود ارزاق شده و با مشکل تغذیه خانواده روبرو می گردند. پدر خانواده که حبیب نام داشت و دارای اهل و عیال زیادی بود، دارای پنج پسر و یک دختر و با همسرش هشت نفر بودند، مدتی استقامت می کنند و با مشکلاتی به سختی روزگار می گذرانند. حبیب برای نجات خانواده ای از قحطی با همسرش گفتگو می کند که با این وضعیت ما در این خانه دوام نمی آوریم. بهتر است از اینجا کوچ کرده و به منطقه تالش برویم. در تالش هم ماهی است و هم در جنگل چوب وجود دارد. همسرش هم حرف او را قبول نموده و در یک روزی فرزند و اهل و عیال خود را برداشته و به باکو رفته بود. کوچکترین پسر خانواده هشت سال و دیگر پسرها 12 و 13 ساله بودند. دخترش هم 14 سال داشته همسر حبیب که ریحانه نام داشت همه خانواده با این فکر که از دریا ماهی می گیریم و در جنگل هم چوب برای پخت و پز داریم، به محض رسیدن آن ها به چلوند جوانی در آنجا با خانواده اش زندگی می کرد. این شخص زمین بزرگی داشته که در وسط قرار داشت و دور تمام زمین را چپر بلندی کشیده بود، او از حبیب دخترش را خواستگاری می کند. حبیب که در فشار و مشکلات بوده با خود اندیشه می کند که یک نفر از افراد خانواده کم می شود و یک فامیل هم در اینجا داریم. دختر را به وی می دهد و چون ملا بوده خودش صیغه عقد را جاری کرده و قباله و دستخط نوشته و به پدر دختر می دهد. و دختر را برداشته و به خانه خود می رود. فردای آن روز به رسم خانواده بوده که برای دختر حلوا و شیرینی قیماق تهیه کرده و می بردند. ریحانه دست بکار شده و با زحمتی خوراکی را تهیه و به خانه دامادش می رود. درب خانه را هر چقدر می زند کسی برای باز کردن در نمی آید. و با ادامه سر و صدا داماد از فاصله دور از اطاق بیرون آمده و به مادرزنش می گوید که از اینجا برود و ما هیچ چیز لازم نداریم. وقتی ریحانه اصرار می کند که اگر مرا هم راه نمی دهی بیا این حلوا و قیماق را بگیر که آن را هم قبول نمی کند و به داخل خانه رفته و با تفنگ بیرون می آید و با صدای بلند می گوید که اگر از اینجا نروی شلیک خواهم کرد و ادامه می دهد هیچ وقت به این خانه نیاید و من دیگر شما را نمی شناسم.
ریحانه با چشمان گریان و قدم ها به سمت خانه برمی گردد. و داستان را برای شوهرش تعریف می کند. او هم خیلی ناراحت می شود و با پشیمانی تمام که چرا دخترش را به این نحو شوهر داده است، چون وضعیت مشخصی نداشتند، سکوت می کند که ببیند در آینده چه خواهد شد. حبیب از بیماری وبا در آن مناطق بی خبر بود. با گذشت یک هفته بیماری در تمام چلوند همه گیر می شود. حبیب بیمار شده و در زمان اندکی فوت می کند. و ریحانه با چهار فرزند باقی می ماند. و گذشت روزها سخت زندگی سه فرزندش هم به دنبال پدرشان هلاک می شوند و مادر بی نوا با یک فرزند هشت ساله باقی می ماند. ریحانه به پسرش در باکو به طریقی پیام می فرستد که پدر و برادرانش از بیماری مرده اند و وی بی سرپرست باقی مانده است. پسر بزرگ خود را از راه دریا با کشتی به آستارا رسانده و به روستای چلوند می رود. بعد از دیدار مادر و یگانه برادرش چند روز بعد وی هم در اثر وبا از دنیا می رود. مادر که به روزگار سختی گرفتار و درد جانکاهی مبتلا شده بوده دیگر در چلوند نمی ماند. به روستای سواها از توابع نمین نزد خواهرش از میان کوه و جنگل می رود. وقتی نزد خواهرش می رسد، دیدار دو خواهر واقعا ناراحت کننده بود. با پسرش چند روز در خانه خواهر می ماند. در یکی از روزها یکی از همسایه های خود را می بیند نام وی احمدبیگ بوده که از مباشرین خوانین نمین بوده. احمدبیگ از وی سوال می کند که اینجا چکار می کنید. ریحانه تمام وقایع و سرگذشت تلخ و ناگوار خود را به وی می گوید. احمدبیگ و حبیب شوهر ریحانه در نمین همسایه نزدیک بودند. احمدبیگ پیشنهاد می کند که چند روز دیگر به نمین خواهم رفت. اگر راضی باشی شما را به نمین به خانه تان ببرم. و در یک روز ریحانه همراه احمدبیگ با یگانه فرزندش به نمین برمی گردد. وقتی به نمین می رسد، به خانه خود می رود. می بیند درب خانه پنجره و تیرهای چوبی سقف خانه را کنده و برده اند. احمدبیگ آن ها را با خود می برد و به عنوان میهمان چند روزی از آن ها نگهداری می کند و از باغ خود تعدادی درخت چنار کارگر آورده و بریده به خانه ریحانه حمل می کنند و با کمک همسایه ها سقف خانه حبیب را تعمیر و تکمیل می کنند و ریحانه به خانه اش می آید. چون نمین آبادی کوچکی بوده و خبرها زود پخش می شود. از قصه غم انگیز خانواده حبیب همه مطلع می شوند. مردی به نام عمی کشی که نزدیک قبرستان گل جسر خانه داشته، از ریحانه که زن بیوه ای شده بود، خواستگاری می کنند.
ولی متاسفانه این مرد در موقع خواستگاری از پذیرفتن فرزند وی خودداری می نماید. ریحانه به ناچار از روی فقر و نداری قبول کرده و زن او می شود. و فرزندش را تنها در خانه باقی می گذارد. در این زمان قحط غذا در همه جا وجود داشته و ریحانه به ناچار با گذاشتن یگانه فرزندش در خانه خود به منزل وی می رود. پسرش که در این قصه امیدعلی نامیده می شود، در خانه تنها می ماند شب ها از ترس تا صبح یک کودک هشت نه ساله واقعا مشکل بود. هوا که روشن می شد از خانه بیرون می آمد و به سراغ مادرش می رفت. همسر مادرش به هیچ عنوان راضی نمی شد که این پسر بی کس و تنها به خانه او بیاید. چون در بازار مغازه داشت هر روز به آنجا می رفت و در ساعتی مشخص از خانه بیرون آمده و برای کسب و کار به مغازه اش می رفت او هر وقت می دید این کودک بی نوا در آن نزدیکی نشسته با پرتاب سنگ وی را از نزدیکی خانه فراری می داد. امیدعلی هم به ناچار به بالای تپه ای می رفت و در پشت آن می نشست تا اینکه این مرد سنگدل به بازار می رفت و مادرش تنها می شد و او نزد مادر آمده و مادر بلله ای نان و پنیر به وی می داد تا بخورد. این تنها غذای روزانه او بود. و مادر وی را روانه خانه خود می کرد. در روزهای بعدی امیدعلی بدون اینکه به نزدیک درب ورود خانه بیاید در بالای تپه بلندی که گورستان نمین بود و به گل گس معروف است می نشست تا این مرد از خانه خارج شود. مادر فرزند را به پیش خود می خواست. صبحانه ای به وی می داد و بعد از آن حدود نیم کیلو آرد به پسرش می داد که با خود ببرد و سفارش می کرد که آرد را در گوشه خانه جای مورد اطمینان نگهداری کند. فرزند حدود شش ماهی با ترس های شبانه و تنهایی روزانه با گرسنگی روزگار می گذراند و مادرش در خانه آن مرد سنگدل بود. مادر در فرصت های مناسب نیم کیسه ای آرد را به فرزند می داد و می گفت آن را خوب نگهداری نماید. بعد از گذشت مدتی ریحانه از فرزند سوال می کند که آردهایی که من به تو داده ام چقدر می شود امیدعلی می گوید نیم کیسه ای شده است. بعد از پرسش این سوال فردای آن به همسرش می گوید که من بدون فرزندم به این طریق نمی توانم زندگی کنم اجازه بده که او به خانه تو بیاید و با ما زندگی کند. اگر هم راضی به این کار نیستی مرا طلاق بده به خانه خودم بروم. درد دوری فرزندم مرا از پا خواهد انداخت. باید بروم و از او سرپرستی نمایم. مرد راضی نمی شود که پسرش به خانه آن ها بیاید. لاجرم ریحانه از او جدا شده و به خانه نزد یگانه فرزندش برمی گردد. بعد از آمدن به خانه آردی را که حدود سه چهار من شده بود نصف آن را خمیر کرده و در تنور خانه نان می پزد و نان را به پسرش می دهد که به بازار رفته و در گوشه ای نشسته و نان را به مردم که در بازار تردد می کنند، بفروشد. در قدیم در نمین نانوایی وجود نداشت نان را در خانه می پختند و به بازار آورده می فروختند. امیدعلی هر روز نان آورده و در کنار مغازه می نشست و نان می فروخت، و پول آن را آورده به مادرش می داد. مقدار سودی که حاصل می شود روزانه امیدی در دل مادر می نشیند. مادر هر روز به این طریق نان پخته و به پسرش می دهد که برده در بازار بفروشد. و از پول های فروخته شده مجدداً آرد خریداری کرده و نان می پخت. امیدعلی به این کار ادامه داده و مادر هم زندگی اش را به این طریق سپری می کرد و این کار در آینده حرفه و شغل امیدعلی می شود که سال ها به فروختن نان در بازار مشغول بوده و به نام چؤرک چی امیدعلی معروف می شود.
نقد این داستان از : خسرو باباخانی
آقای یحیی عسگری نمین سلام. از حسن ظن‌تان به پایگاه نقد سپاسگزاریم. اثرتان با عنوان «چنان خشکسالی شد اندر دمشق» را خواندم. دست شما درد نکند. خداقوت.
آقای عسکری عزیز، برادرم, نویسندگی امر بسیار دشواری است. نوشتن یک داستان خوب، قوی و ماندگار، اگر نگویم غیر ممکن است، بسیار کار دشواری است. سال‌ها عرق‌ریزی و رنج لازم دارد. سال‌ها خون دل خوردن دارد. اینطور نیست که آدم بنشیند یک شبه، یک داستان ماندگار بنویسد. ممکن است از بین صدهزار قصه، یک داستان قوی در بیاید؛ اما تصادف است. آن هم البته دلایل خودش را دارد؛ اما از بین صدهزار، یک داستان خوب در آمدن به صورت اتفاقی، آنقدر نامحتمل است و آنقدر از نظر آماری قابل اغماض است که اصطلاحاً در علم ریاضی می‌گویند: به سمت صفر میل می‌کند، یعنی احتمال تکرار آن صفر است.
نویسندگی یعنی تجربه زیستی، نویسندگی یعنی تجربه مطالعاتی، نویسندگی یعنی تجربه نوشتاری. ترکیب این سه است که از کسی نویسنده می‌سازد. تازه در صورتی که «استعدادش را داشته باشد»
در کل کار بسیار پر زحمتی است.
نویسنده عشق‌بازی است. عشق‌بازی با کلمات، سوژه‌ها و طرح اولیه. نوشتن است و نوشتن، نوشتن در خلوت خود. رنج کشیدن است و رنج کشیدن ،کدام عشق است که به ثمر بنشیند؟ اتفاقاً عشق آنست که به ثمر ننشیند. پس نویسنده عشق‌بازی می‌کند با نوشته‌اش. اگر داستان خوبی از آب درآمد، اگر ماندگار شد، از آن مخاطبان است. خیلی زود داستان، دیگر مال ما نیست.
وقتی پشت ویترین نگاهش می‌کنیم، انگار به بچه مردم نگاه می‌کنیم. یاد جلال آل‌احمد بخیر. وقتی زن، بچه را سر راه می‌گذارد، موقع برگشتن می‌گوید: نگاه کردم به بچه ام اما انگار داشتم به بچه مردم نگاه می‌کردم نه بچه خودم! (داستان کوتاه بچه مردم از زنده‌‌یاد جلال آل‌احمد) حکایت داستان هم، همین است. بچه‌ای متولد می‌کنیم؛ اگر در نهایت زیبایی و کمال باشد، در نهایت از آن دیگران است. دوست هنرمندم بی‌تعارف شما استعداد نویسندگی دارید، اما باید داستانی را بشناسید و فرق آن را با خاطره و حکایت و قصه بدانید.
برویم سراغ نوشته شما. برادر من نوشته شما داستان نیست. بیشتر به حکایت و خاطره نزدیک آست. خاطره‌نویسی است. شما خاطره خانواده‌ای زا در دوران قحطی و شیوع وبا نوشته‌اید. خانواده‌ای که همه اعضای آن به رحمت خدا می‌روند. جز پسر کوچک خانواده که در نهایت نانوا می‌شود. الحق والانصاف خاطره خوبی هم هست. اگر روی نثرتان بیشتر وقت می‌گذاشتید بی‌شک خاطره قابل طرح و نشری بود، اما آنچه ارائه کردید عین همین خاطره را تقریباً همه می‌توانند بنویسند! چیزی که آن نوشته‌های فرضی را از هم متمایز می‌کند نثر و زبان و لحن نویسنده است.‌ شما نثر و زبان و لحن برجسته‌ای ندارید.‌ برای همین نوشته‌تان شاخص نیست، تأثیرگذار نیست. در نوشتن خاطره نویسنده چیزی را خلق نمی‌کند. موضوعی را از جهان نیست به جهان هست نمی‌آورد. در خاطره‌نویسی نویسنده حق ندارد چیزی اضافه یا کم کند. اجاره ندارد در زمان و مکان دست ببرد و تغییر دهد. در خاطره‌نویسی نویسنده چیری خلق نمی‌کند بلکه آنچه هست را منعکس می‌کند. در بهترین خاطرات کشف و شهود اتفاق نمی‌افتد «آن» آگاهی ندارد.‌ شما اگر شب خاطره‌ای بنویسید چه از خودتان چه از دیگری، وقتی فردا آن را بخوانید می‌فهمید خودتان نوشته‌اید. هیچ جای نوشته احساس حیرت و غربت نمی‌کنی! به خودت نمی‌گویی عجب این بخش را من نوشته‌ام؟! چون همه را از ضمیر خودآگاه نوشته‌اید، اما جهان داستان چنین نیست. داستان اگر داستان باشد وقتی بعدا بخوانید جاهایی از داستان متاثرتان می‌کند به شگفتی می‌اندازدتان. انگار چیری را در خودتان کشف می‌کنید. چیزی که بر آن آگاه نبودید. و می‌گویید آهان! می‌دانید چرا؟ چون بخش‌هایی از داستان از ضمیر ناخودآگاه نوشته می‌شود.‌
خاطره بیشتر روایت می‌شود یعنی فقط می‌گوییم نشان نمی‌دهیم. از دیگر عناصر داستانی مثل توصیف، صحنه، دیالوگ، گره‌افکنی، کشمکش، گره‌گشایی، شخصیت‌پردازی، پایان‌بندی... خبری نیست. گفتن هر چقدر هنرمندانه باشد مانند نشان دادن نیست. تاثیر عاطفی نشان دادن بر مخاطب شبیه معجزه است. به جای توضیح تئوریک یک مثال بزنم و همین الان و فی‌البداهه یک داستان بنویسم و از بعضی عناصر پیش گفته استفاده کنم. اجازه می فرمایید؟ متشکرم:
باز سر صبح و گریه؟ (دیالوگ)
با کف دست اشک‌هایم را پاک کردم. (صحنه)
- ببخشید دست خودم نیست یادم که می‌افته دلم آتیش میگیره
- یاد ماه بانو؟ (دیالوگ)
با سر گفتم بله (صحنه)
- برای ما که تعریف نکردی اون شب تو روستای خویدک چه گذشت؟
- شرمم میشه حاضرم بمیرم نگم!
- آره می‌دونم. بار‌ها گفتی اما قرار شد بنویسی تا بخونم آخه ناسلامتی من شوهرت هستم!» (دیالوگ)
مثل مجسمه زل زده بود به دهانم. دلم برایش سوخت. خیلی صبوری کرده بود. هر مرد دیگری بود هزار جور فکر و خیال ناجور می‌کرد. اما احمد... (توصیف) با دست سر رسید را هل دادم به طرفش و خسته و آرام (توصیف) گفتم: نوشتم (دیالوگ)
دهان احمد از حیرت باز ماند. (توصیف)
گفت: تا صبح می‌نوشتی؟ آره پوران؟
حرف نزدم، می‌زدم اشکم سرازیر می‌شد. (توصیف) با سر تأیید کردم. (صحنه)
- بخونم؟ (دیالوگ)
با اشاره سر گفتم بله (صحنه)
گفتم: فقط بلند بخون
- بلند!؟ ممکنه ماه‌بانو بیدار بشه
- مهم نیست! (دیالوگ)
بسم‌الله الرحمن الرحیم
سال هفتاد و چهار بود. مهربانو را سه‌ماهه حامله بودم. معلم بودم، قراردادی بودم. مامور شدم به روستای... خدایا اسمش یادم نمی‌آید.‌ دور بود. دور دور. هفتاد کیلومتری دماوند. روستایی در دل کوهستان. روستایی بزرگ با یک مدرسه پنج کلاسه. من پایه پنجم درس می‌دادم. دوران بارداری سختی داشتم. اگر احمد بیکار نشده بود، نمی‌رفتم. ‌صبح به صبح مینی بوس قراضه ده می‌آمد اول کمربندی می‌ایستاد. ما پنج‌خانم معلم بودیم به اضافه آقای مهجور. آقای منصور مهجور. مدیر مدرسه بود. هفت‌سالی بود، مدیر همان روستا بود. عجیب بود انتقالی نمی‌گرفت به شهر! ماموریتش سه‌ساله بود، خیلی سال بود تمام شده بود. (روایت) مردی چهل و پنج ساله. قد متوسط، خوش‌پوش، به چشم برادری خوش‌چهره هم بود. آدم ساکتی بود و سر به زیر (توصیف). بدبختی همه احترامش می‌کردند جز من! ازش خوشم نمی‌آمد. شاید به خاطر اینکه شبیه عمو ناصرم بود که همه زمین‌های بابابزرگ را بالا کشید و فرار کرد. بقیه معلم‌ها خیلی قبولش داشتند اما من نه. به آنها می‌گفتم اصلاً گول ظاهرش را نخورید مار هفت‌خطی است خوش خط و خال. سوار مینی‌بوس که می‌شد می‌رفت کنار راننده جای شاگرد می‌نشست و با تسبیح دانه درشتش مثلاً ذکر می‌گفت. دو ساعتی تو راه بودیم، له می‌شدیم خرد و خمیر. اما در عوض منظره جاده روستایی به رویا شبیه بود. پاییزش یک‌جور زمستانش یک‌جور دیگر. بهار که دیگر نگو. رستاخیز می‌شد از فرط شکوه و زیبایی. کلاس من بیست و پنج دختر داشت. درس و مشق‌شان افتضاح بود. ده‌بار مادران‌شان را خواسته بودم. اما بی‌فایده بود می‌گفتند سواد را می‌خواهند چه کنند؟ دو روز دیگر شوهرشان می‌دهیم و می‌روند دنبال بدبختی‌شان. بدبختی اینجا بود که خود دخترها هم به این مسئله ایمان داشتند. در این میان فقط مهربانو فرق می‌کرد. (روایت) دوازده ساله بود اما بلند قامت و کشیده، به شانزده‌ساله‌ها می‌مانست. با وقار و تیزهوش. صورتش از فرط زیبایی من را به یاد مینیاتورهای کمال‌الملک می‌انداخت. ‌یقین داشتم پایش به شهر برسد به‌عنوان استعداد درخشان روی دست می‌بردنش. بی‌شک رتبه کنکورش دو رقمی می‌شد، اگر یک رقمی نمی‌شد. (صحنه) اما بدبختی کسی را نداشت. با پیرزنی تنها زندگی می‌کرد. می‌گفتند عمه‌اش است. نبود. این را زن کدخدا بهم گفت. گفت یک‌بار که به شهر رفته بود مهربانو را با خود آورد، نوزاد بود. ‌من عاشقش بودم. می‌خواستم به احمد بگویم ببریمش خانه خودمان بشود دخترمان. بعد بشود خانم دکتر! اما نمی‌شد که. همه چیز عادی بود. فقط یک چیز عادی نبود. متوجه شدم آقای مدیر به هر بهانه‌ای مهربانو را می‌کشد دفترش آنهم وقتی همه سر کلاس بودند. اوایل اهمیت نمی‌دادم اما کم کم شک کردم
شک مثل خوره افتاد به جانم (صحنه) یک روز مهربانو را آخر کلاس نگه داشتم. پرسیدم آقای مدیر با تو چه کار دارد که راه به راه دعوتت می‌کند دفتر؟ سرش را پایین انداخت، سکوت کرد. گفتم ببین من مثل خواهر تو هستم خواهر بزرگتر. به من بگو نترس. سرخ شد، هیچ نگفت. گفتم بگو مهربانو من معلم تو هستم از مادر نزدیک تر از پدر نزدیک تر از خواهر نزدیک‌تر. یک دفعه زد زیر گریه. گفتم نترس نمی‌گذارم اذیتت کند. میدم پدرش را در بیاورند مردک بی‌شرف را. هق‌هق‌اش بیشتر شد. بلند شد و به سرعت از کلاس بیرون زد. از فردای آن روز دیگر سر کلاس به من نگاه نمی‌کرد (صحنه) صاف رفتم دفتر سراغ آقای مدیر. داشت نماز می‌خواند مثلاً. کمرش بزند. ‌ایستادم تا نمازش تمام شود. گفت امرتان سرکار خانم شاهدی؟ با صدای لبریز از خشم و اعتراض گفتم دیگر حق ندارید دانش آموز کلاس من را با بهانه و بی بهانه به دفترتان صدا بزنید! گفت کی؟ گفتم مهربانو را مهربانو مهجور را. آقای مدیر چند لحظه طولانی ساکت ماند و خیره ماند به مهر و تسبیح پیش رویش بعد محکم و آمرانه گفت به شما مربوط نیست دخالت نکنید.
گفتم خیلی هم مربوط است.گفتم خیلی هم مربوط است این بار ببینیم یا بشنوم به همه می‌گویم (صحنه)
مهربانو سه روز مریض شد و افتاد توی رختخواب. ( تلخیص) در این سه روز ده بار به ملاقاتش رفتم. خوب شد آمد مدرسه.‌ دو روز بعد رفتم دست هایم را بشویم وقتی برگشتم دیدم مهربانو سر کلاس نیست. از مبصر پرسیدم با لکنت گفت دفتر، بی چادر با مانتو مقننه دویدم دفتر. بی آنکه در بزنم با لگد در را باز کردم و پریدم داخل. خدای من چه می‌دیدم آقای مدیر مهربانو را بغل کرده بود و موهای بی مقنعه‌اش را نوازش می‌کرد و دستش را می‌بوسید.‌ منفجر شدم. جیغ و داد کردم هر چه آقای مدیر می‌گفت خانم شاهدی اشتباه می‌کنی فرصت بده توضیح می‌دم گوش نکردم. همه را کشاندم دفتر، معلم ها، بچه ها، حتی چند تا از روستایی ها. حواسم نبود آن وسط ماه بانو بی حجاب و بی پناه داشت می‌لرزید. (روایت)
نماندم با مینی بوس برگشتم خانه. تب کردم و افتادم دو روز تمام. (تلخیص)
روز سوم خانم شاطر بیگی آمد دم خانه. با اصرار بردمش داخل. دیدم حال عادی ندارد.‌ گفتم چی شده؟ گفت مهربانو مرد همون شب خودش را دار زد. دو دستی به سرم کوبیدم(صحنه) گفتم همه‌اش تقصیر آن مردک هرزه است، آقای مهجور بی شرف.(صحنه) گفت: نه آقای مدیر پدر ماه بانو بود. پنهانی دور از چشم زن و‌ بچه‌اش ازدواج کرده بود. وقتی مهربانو یک ساله بوده، مادرش سرطان گرفته و مرده است. آقای مدیر هم بچه را می‌سپارد به ننه شهربانو همان پیرزن تنها (روایت)
صدای احمد شکسته بود، خمیده بود. سر بلند نکرد نگاه‌ام کند با صدایی که دور بود و سرد و غریب (صحنه) گفت: شما برو استراحت کن اگر مهربانو‌ بیدار شد نگه‌‌اش می دارم.( دیالوگ)
رفتم؟ (تک‌کنش)
انشالله که توانسته باشم منظورم را برسانم. قصد من آموزش یک نکته مهم بود. چگونگی ترکیب ابزارهای داستانی. چه موقع از روایت استفاده کنیم، چه موقع از صحنه، دیالوگ یا تلخیص. وقتی‌ بناست اطلاعات ارزشمند به خواننده بدهیم و قصدمان حداکثر تأثیرگذاری بر مخاطب است، بهتر است از کنش‌های زنجیره‎‌ای استفاده کنیم. یعنی جریان وقایع را کند کنیم. مثلاً می‌توانیم بگوییم مرد سیگار کشید، این یک تک‌کنش است. حالا می‌توانیم بگوییم مرد دست در جیب کرد پاکت سیگار را بیرون کشید. دنبال فندک گشت، تو جیب‌های کتش نبود. چندبار از بیرون لمس کرد، نبود. نیم‌خیز شد، فندک تو جیب سمت چپ شلوارش بود، درآورد. با انگشت اشاره چند ضربه به پاکت سیگار زد، یک نخ سیگار بالا آمد، با انگشت شست و اشاره بیرون کشیدش. لای لب‌هایش گذاشت زیرش فندک کشید، سیگار را روشن کرد، به صندلی تکیه داد و پکی عمیق به سیگار زد. این صحنه همان سیگار کشیدن است، منتهی با دور کند، با کنش‌های زنجیره‌ای.

خیلی خیلی طولانی و کسالت‌بار شد نوشته‌ام، عذرخواهی می‌کنم. ‌گفتم فرصت خوبی است تا چند مورد داستانی را با هم تمرین کنیم.
شما استعداد خوبی دارید، شک ندارم. در صورت مطالعه زیاد داستان و تمرین زیادنر را نویسنده موفقی خواهید شد.
من منتظر آثار بعدی‌تان می‌مانم تا اگر قرعه مطالعه و نقد به من افتاد ببینیم چگونه ابزار‌های داستانی را ترکیب هنرمندانه کرده‌اید. موفق باشید! یاعلی

منتقد : خسرو باباخانی




دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت