ناداستان




عنوان داستان : «خ» مثل «خلیج فارس»
نویسنده داستان : یحیی عسگری نمین

نوشته: یحیی عسگری نمین
دو سالی می شد که در پایگاه نیروی دریایی بندر انزلی خدمت می کردم. در کارخانجات پایگاه دریایی در سمت تکنسین فنی با درجه مهناوی یکم مشغول انجام وظیفه بودم. کارخانه در سمت شمال پایگاه در کنار دریای خزر بنا شده بود و فاصله کمی با دریا داشت. همه روزه صدای مرغان دریایی و امواج دریا به گوش می رسید. معمولاً با جمعی از همکاران، مخصوصاً هم دوره ای ها به دور از چشم فرمانده بعضی وقت ها به دریا می زدیم و مدتی را شنا می کردیم. اگر در روزهای تعطیل در پایگاه بودیم، به کناره های موج شکن ورودی کشتی ها رفته و با شنا در دریا، ساعتی را می گذراندیم.
تا این که یک روز از ستاد نیروی دریایی در تهران امریه آمد که باید همه تکنسین ها به بندرعباس منتقل شوند. به همه ما ابلاغ نمودند که به محل خدمت جدید برویم. ده روز مرخصی دادند تا خود را آماده کرده و راهی بندرعباس شویم. ده روز تعطیلی در یک چشم به هم زدن تمام شد و به تهران آمدم و از آنجا با اتوبوس شرکت تی.بی.تی به بندرعباس رفتم. یک صبح بهاری در بندرعباس، میدان شاه حسینی از اتوبوس پیاده شدم. سوار تاکسی شده و به ستاد فرماندهی پایگاه دریایی رفتم، نامه ای را که به همراه داشتم، ارائه داده در ستاد، محل خدمتم ناو چابهار تعیین گردید که بقیه هم دوره ای هایم را هم به ناو فرستاده بودند، آن روز به خانه یکی از دوستان رفتم تا فردا اول وقت در محل ناو حاضر شوم.
صبح با یک تاکسی دربستی به محل کارم که کشتی های نیروی دریایی در آنجا قرار داشت، رفتم. وقتی به اسکله رسیدم، دیدم که تمام ناوها در اسکله آب های خلیج فارس پهلو گرفته اند، حوضچه خلیج مانندی بود که اسکله ها با فاصله زیادی از شهر در آنجا ساخته شده بود، دو اسکله بزرگ آنجا وجود داشت، یکی از اسکله ها مربوط به کشتی های تجاری در سمت شمال بود که از کشورهای مختلف بعد از گذشتن از تنگه هرمز وارد بندرعباس شده و برای تخلیه یا حمل کالاها در آنجا پهلو می گرفتند. اسکله دوم به نیروی دریایی تعلق داشت و طول آن به یک کیلومتر می رسید. در اسکله ناوهای بزرگ و کوچک با طناب های قطور به سکوها چسبیده و متصل شده بودند. با مشاهده این همه ناو شگفت زده شدم، به یکی از ناوها نظری انداخته، از ذهنم گذشت که کدام یک از این کشتی ها ناو چابهار است. در نزدیکی من در اسکله کسی نبود که سؤال کنم، ولی روی عرشه کشتی ها ملوانان در حال رفت و آمد بودند. کشتی بزرگی نظر مرا جلب کرد. خیلی بلند بود و ارتفاع و طول زیادی داشت و خیلی آرام باصلابت در انتهای اسکله پهلو گرفته بود. روی کشتی افراد زیادی دیده می شدند. روز اولم بود که می خواستم وارد چنین کشتی بزرگی شوم. با عکسی که قبلاً از این ناو دیده بودم، حسس ششم مرا یاری کرد که محل خدمتم اینجاست. ناو آبی رنگ بود. طبقات زیادی داشت، پنجره های ناو دایره شکل بودند، برای بالا و پایین رفتن از یک سکو که از اسکله به عرشه متصل بود، مانند نردبانی ناو را به اسکله وصل می کرد، محل ورود و خروج کارکنان ناو بود. با طناب های قطوری در روی اسکله به ستون هایی کوتاه متصل بود. پرچم ها بر روی میله ها در حال اهتزاز بودند. پرچمی در سینه ناو و دیگری در قسمت میانی که بلندترین نقطه ناو بود و سومی در پاشنه ناو (بعدها دیدم که هر روز پرچم را روی سینه و پاشنه کشتی با احترام دو نفر ناوی نصب می کنند و عصرها آن را پایین می آورند). موج ها به کشتی می خوردند. اما بین ناو و اسکله موجی دیده نمی شد. سمت سینه در قسمت عرشه توپ هایی نصب شده بودند و در سمت پاشنه هم لوله های توپ دیده می شد. بزرگی و عظمت این ناو را که بعدها در آن به مدت سه سال خدمت کردم، از نزدیک دیدم که مانند یک کارخانه بزرگی بود که ماشین های سنگین کارگاهی روی آن قرار داشت.
از سمت سینه ناو گذشته و به طرف میانه آن رسیدم که ناگهان از بالای عرشه کشتی صدایی شنیدم، دیدم دوستانم و هم گروهان هایم هستند که می گویند فلانی آمدی، برو از آن پله که درست در وسط کشتی است، بیا بالا، زود باش، چرا دیر کردی؟ ما چند روزی است که آمده ایم. دیدار دوستان مرا خوشحال نمود. با نگاهی دقیق تر محل ورودی را از اسکله به کشتی پیدا کردم و به سمت آن رفتم. عرشه ورودی که با ارتفاع زیادی از اسکله قرار گرفته بود، از اسکله کشتی خیلی بلندتر و مانند یک ساختمان هشت طبقه به نظر می رسید. چون دریا در حال مد بود، ارتفاع سکو زیاد شده بود. باید دقت می کردم که وقتی از سکو بالا می روم، داخل آب نیفتم، کناره های سکو طناب های کلفتی نصب کرده بودند، به آرامی از سکو بالا رفتم و با قدم های آهسته شروع به بالا رفتن نمودم تا این که به عرشه کشتی رسیدم، دو ناوی تفنگ بدست آنجا در کنار سکو نگهبانی می دادند، ورود و خروج را کنترل می کردند، به محض رسیدن به عرشه از من کارت شناسایی و مجوز ورود خواستند. ابلاغ ورودی را نشان دادم، بعد از رؤیت نامه که نشان می داد محل خدمتم این کشتی است، مرا راهنمایی کردند تا خود را به دفتر انتظامات معرفی نمایم، آن ها محل کارم را مشخص خواهند کرد. در این فاصله که به سکو می آمدم، دو نفر از دوستان رسیده و منتظر بودند. چند قدم برداشته و آن ها هم آمدند. بعد از احوالپرسی باید به دفتر انتظامات می رفتم. برای رفتن به دفتر انتظامات در عرشه باریکی حرکت کرده و با راهنمایی دوستان به سمت راست پیچیدم و وارد راهرو دیگری شدم که دفتر آنجا بود. دوستان گفتند در اینجا منتظر تو هستیم. برو به داخل و نامه را بده و خود را معرفی کن. داخل دفتر شده و احترام نظامی را به عمل آوردم و نامه را به افسر نگهبان تحویل دادم. افسر بعد از دریافت نامه آن را مطالعه نموده و مرا به دفتر تعمیرگاه فرستاد. به همراه دوستان به دفتر تعمیرگاه رفتم که نزدیک دفتر انتظامات بود. نامه را به رئیس دفتر دادم. آنجا از رشته ام سؤال نمودند و دوستان مرا به آسایشگاه آنجا بردند تا تختی را برای خودم انتخاب کنم. از میانه کشتی تا سینه ناو از راهروها و پله های زیادی گذشته و به آسایشگاه رسیدیم. طبقات و تخت های باریک دو طبقه ای بود که یکی از آن ها را انتخاب کردم. بعد از انتخاب تخت به طرف پنجره رفتم، پنجره دایره شکل بود. چهار پنجره در یک ردیف بودند. به بیرون نگاهی انداختم. اسکله در پایین ترین نقطه از پنجره قرار داشت. این پنجره نزدیک محل سینه ناو بود. آب دریا بالا و پایین می رفت. مرغ های دریایی در پایین به سطح آب آمده و دوباره و به سرعت به سمت بالا اوج می گرفتند. افسران و درجه داران و اشخاص در لباس غیرنظامی در روی اسکله دیده می شدند. با دیدن این صحنه ها به طرف دوستان برگشته، هم دوره ای ها گفتند بیا برویم به بوفه چون اولین روز به شما کار نمی دهند. با دوستان به طرف بوفه رفته و کوکا کولایی نوشیدم. از آن روز که اردیبهشت ماه بود، به مدت سه سال در گرمای بندرعباس و در زمستان و تابستان در روی آب های خلیج فارس زندگی کردیم. روزهای به یاد ماندنی بر من گذشت که هر کدام از آن ها پیوندی با دریا و خلیج فارس دارد که بعدها با نشستن در قایق و رفتن به کشتی های دیگر برای انجام مأموریت و یا گشت در دریا را به یاد می آورم. ساحل خلیج فارس در بندرعباس یک سمت نزدیک شهر که برای آن سدبندی سیمانی احداث شده بود و یک اسکله هم به داخل دریا زده بودند. این اسکله مربوط به لنج ها و قایق های بومی بود. ساحل این دریا محل گردش و تردد مردم بود. ما هم در بعضی از روزهای تعطیل به این ساحل آمده و با دوستان عکسی به یادگاری می انداختیم.
ساحلی دیگر که منطقه نظامی و قسمتی تجاری و محل تردد کشتی ها و لنج ها بود که هر دو آن ها حوضچه خلیج مانندی را شامل می شد. واقعه ای از آن روزها را می نویسم. خاطره یک دوست و همکار که شبانه در موقع آمدن به کشتی، به دریا افتاده و غرق شده بود. یک روز نسبت به روزهای دیگر دیر به دفتر آمدم، مسئول آمار و حضور و غیاب دفتر تعمیرگاه با من بود. نزدیک صد پرسنل را شامل می شد که افسران، درجه داران و کارمندان را حضور و غیاب می کردم، مراسم صبحگاهی و دستور روزانه در اسکله انجام می گرفت و بعد از برنامه تمام کارکنان، حدود چهارصد نفری که در ناو مشغول بودند، به محل کار خود می رفتند و مشغول بکار می شدند. وقتی سه روز قبل صبح آمار گرفتم، دیدم دوستم غایب است. نگران شدم فکر کردم اگر تهران رفته بود به من می گفت شاید مشکلی برایش پیش آمده. نام او را جزو غایبین به دفتر ارائه دادم و با وجودی که از دوستانم بود. دو روز دیگر غیبت او را نوشته و به دفتر دادم و روز چهارم بود که دیر آمده بودم. ساعت 9 وقتی وارد کشتی شدم، دوستان را پریشان دیدم معلوم شد او به دریا افتاده و غرق شده است. او را در بندرعباس به خاک سپردند. هر دوره در طول تاریخ شرایط و موقعیت خود را دارد، در دوره گذشته در نیروی دریایی مانوری اجرا می شد که مانور... نام داشت که با شرکت سه کشور پاکستان، ترکیه و ایران انجام می گرفت که در این مانور پاکستان که به آب های خلیج فارس راه داشت و از طریق دریای عمان به تنگه هرمز حرکت کرده و کشتی های آن ها وارد خلیج فارس شده و دریانوردی کرده و به بندرعباس آمده و در کنار ناوهای جنگی ایرانی در اسکله پهلو می گرفتند. در یکی از سال هایی که این مانور با تمامی نیروهای ناوگان انجام یافت، پاکستان با دو زیردریایی در این مانور شرکت کرده بود و ترکیه ای ها که راه طولانی با خلیج فارس دارند، با فرستادن چند کماندو دستی به آتش داشتند، این مانور پانزده روز طول کشید که هر روز با رفتن به ناوهای مختلف در اسکله و نگهبانی شبانه از ساحل خلیج فارس پاسداری می کردیم و مراقبت می کردیم نیروی بیرونی و کماندوئی وارد مکان های مختلف اسکله نشود. که عملیات خارجی را نیروی زمینی انجام می داد و افراد نیروهای دریایی از کشتی و اسکله و قسمت های مختلف ورودی به سمت کشتی ها حراست می کردند، باید با هوشیاری از ورود این نیروها جلوگیری و در صورت دیدن آن ها را دستگیر و به فرماندهی مانور تحویل دهیم. در این مانور از تمام نیروهای موجود در کشتی چه فنی و چه دیگر پرسنل استفاده می شد. این برنامه تقسیم بندی و برنامه ریزی شده بود. محل نگهبانی همه مشخص بود. پست نگهبانی ما یک شب در کنار ساحل خلیج فارس در قسمت غرب بندرعباس بود. بعد از غروب آفتاب و تاریک شدن هوا، افسر گروه مرا به همراه یکی از دوستانم مسافتی برده و در صد متری ساحل آنجا گذاشت و دستور لازم را صادر نمود و رفت. هوا تاریک بود، اسکله و ناو پشت سر ما قرار گرفته بود، صدای برخورد موج ها با ساحل به گوش می رسید. همکارم با من 50 متر فاصله داشت. او هم دراز کشیده و با هم به دریا و موج های روبرو چشم دوختیم، هیچ حرکت و جنبشی در ساحل دیده نمی شد. پشت سرما هم آب دریا که حوضچه بزرگی بود، ناوگان در آنجا قرار داشت. حدود صد متری خشکی بود و بعد آب دریا بود. لحظه های اولیه به کندی می گذشت. نگهبانی همیشه شرایط و ویژگی های خود را دارد. یک نگهبان در حالت هوشیاری کامل باید باشد و گاهی کمی هم نگرانی دارد، که البته در افراد با هم فرق می کند. در بعضی کم وجود دارد و بعضی افراد با شجاعت و بدون دلهره هستند و نگهبان نباید به خواب برود و طوری غرق در فکر شود که مسئولیتش فراموش شود. آب دریا به ساحل می خورد. صدایی از آن بلند بود. خاشاک در روی موج ها بالا و پایین می رفتند. با گذشت زمان، به دوستم ندایی می دادم که در چه وضعی هستی. بعد از ساعتی که با تمام حواس ساحل را به دقت نگاه می کردم و طوری هم دراز کشیده بودم که اگر مهاجمی از آن سمت به جلو بیاید، ما را نبیند. یک لحظه سیاهی را دیدم که سایه انسان مانندی به سمت ما می آید. دوباره از دید خارج شد. دوباره شبح انسانی را دیدم که سرش را به پایین انداخته و پستش را خم کرده و آرام به طرف ما می آید که طوری می آمد که دیده نشود. به دوستم آرام خبر دادم که یک نفر آرام به طرف ما می آید. آماده باش، این سیاهی در حال حرکت بود، پنج-شش دقیقه آمد و دوباره ایستاد و بعد از ده دقیقه دوباره شروع به حرکت کرد و بعد لحظه ای ایستاد و حرکتی نکرد و باز شروع به حرکت به طرف ما کرد و عقب نمی رفت. با آرامش تفنگ را آماده کرده و دست در ماشه به سمت شیء و یا آدم سایه وار نشانه رفتم. البته این شیء و یا آدم از دید هم نگهبانی ام دیده نمی شد، چون جلوی او تپه ای قرار داشت، ولی مکانی که من نگهبانی می دادم، برآمدگی با ساحل و آب دریا نداشت. نیم ساعتی گذشت، هیچ حرکتی پیش نیامد و آن سیاهی همان طور که در ساحل مانده بود و حرکتی نمی کرد. آن شب ما تفنگ های با گلوله مشقی داشتیم. نیم ساعت را با دقت نظاره گر بودم که همان طور بدون حرکت مانده بود. وقت ما به پایان رسید و افسر گروه برای تعویض پست نگهبانی با معاونش آمد، سوال کرد چه خبر؟ کسی را ندیدید؟ عرض کردم جناب سروان یک سیاهی یک ساعت است می بینم که اول در حرکت بود، به سمت ما می آمد، ولی نیم ساعت است که بدون حرکت آنجا مانده است. سه نفری به سمت آن رفتیم. وقتی به نزدیک آن رسیدیم، دیدم بشکه بزرگ فلزی است که در ساحل افتاده است. معلوم شد در روی آب با مد دریا حرکت می کرده و در آخرین بالا آمدن آب دریا بوده که آب آن را آورده و به ساحل انداخته و بدون حرکت مانده است. با افسر گروه وقتی داشتیم برمی گشتیم که نور و حرکتی در یک ساختمان مخروبه در وسط خشکی بود، دیده می شد. به آنجا رفته و همه جا را سرکشی کردیم. هیچ کسی نبود. سپس به سمت کشتی آمدیم. وقتی به نزدیکی اسکله رسیدیم، نیروهای زیادی روبروی ناو جمع شده بودند و تفنگ های (ام یک) را بالا و پایین برده و هورا می کشیدند و شادی می کردند و چند نفر را در میان گرفته اند. نزدیک تر آمدیم. دیدم سه نفر از کماندوهای نفوذی نیروی زمینی که از طریق خشکی می خواستند به سمت کشتی ها خود را برسانند، توسط مدافعان و دوستان دستگیر شده و ما هم به آن ها پیوستیم و این فریادها از طرف هم ناوهای ما بود. زمان گذشت. هر وقت نام خلیج فارس می آید و هر جا خبری از کشتی و دریا در اخبار می شنوم، و با گذشت 43 سال از این واقعه و مانور، به خودم می گویم من هم یک شب نگهبان خلیج فارس بودم و آن سه سالی که در کشتی شب و روز در روی دریا بودم، داخل کشتی کار می کردم و نگهبانی می دادم و هزاران خاطره کوچک و بزرگ از آن روزها به یاد دارم.
نقد این داستان از : علی چنگیزی
دوست عزیز این که شما نوشته‌اید داستان نیست و طبیعی است که نمی‌شود. درباره آن جز این نقدی نوشت چون ساختارش به‌طور کلی شبیه داستان نیست، اما قطعا شبیه گونه ادبی دیگری است به نام «ناداستان» که این روزها اسمی برای خودش دست و پا کرده، اما در تاریخ ادبیات ما مسبوق به سابقه است. ناداستان گرچه جنبه داستانی هم دارد، اما به مستندات و روایت‌های واقعی هم وابسته است.
از منظر روایت جالب و خواندنی بود. درباره ناداستان می‌توانید بیشتر تحقیق کنید. البته برای نوشتن ناداستان خوب هم نیاز به تجربه زیسته است و هم قلمی توانا.

منتقد : علی چنگیزی

متولد 1356 در شهر آبادان



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت