چقدر اجازه داریم احساسات خود را وارد داستان کنیم؟




عنوان داستان : چادر
نویسنده داستان : سارا مرتضوی

همیشه سر چادر سر کردن من بحث بوده و هست! نمی‌دانم چرا نمی‌ذارن آدم همونطور که خود دوست داره پوشش داشته باشه؟!
- جون! برسونمت خوشگله.
- ببند!
بیا این هم وقتی آدم چادر سرش می‌کنه! همیشه همینطوره. حالا اگه مانتوی بلند و گشاد پوشیده بودم هیچکس نگاهم نمی‌کرد و عمرا کسی پیدا میشد متلک بندازه، تازه راحت هم بودم!
از اتوبوس دانشگاه پیاده شده‌ام. دروازه تهران پر از آدم‌ها با ماسک‌های رنگارنگه. خیلی زود به خونه رسیدم.
- سلام مامان.
هیچکس نیست و صدایی نمیاد. ‌دنبالش می‌گردم.
- مامان! کجایی؟
پیدایش می‌کنم، سرش رو گذاشته روی کتابی که می‌خوانده و به خوابش برده. بالای سرش می‌ایستم و نگاهش می‌کنم. مادر من چقدر شکسته شده و من هواسم به خودم بوده. چشمانم تار می‌شه، اشک‌هام جلوی دیدم رو گرفته‌ان. ناراحت از آن میشوم که چرا برای سر کردن چادر همیشه با او بحث می‌کنم. صبح را به یاد می‌آورم که به خاطر سر کردن چادر چه قشقرقی راه انداخته بودم.
- مامان، تو که آنقدر علاقه به چادر داری، دو تا سرت کن! چکار به من داری؟!
- تو دختر منی! زشته که من چادری باشم با مقنعه چونه‌دار، اونوقت دخترم مانتویی باشه...
- خب تو هم مانتویی شو! اصلا تو این گرما کی گفته حتما باید چادر سر کرد! ازش متنفرم.
مامان ناراحت میشه.
- برو، برو هر چی دوست داری بپوش، به درک.
رفت اتاقش و من باز هم به خاطر مادرم چادر سر کردم.
مادرم را دوست داشتم. پدرم کاری به حجابم نداشت، او طرف من بود و پوشش را فقط چادر نمی‌دید.
به اتاقم رفتم و لباسهایم را عوض کردم. خبری از نهار نبود، من هم خوابیدم.
چند روزی گذشت و من تصمیم جدیدی برای خود گرفتم. مانتوی بلندم که پنج سانت پایین زانو بود را پوشیدم، مقنعه‌ی بلند به سر کردم و برای صبحانه به آشپزخانه رفتم.
- صبح بخیر مامان خانم و آقای پدر.
بابا با خوشرویی جوابم را داد و مامان با لبخند به من نگاه کرد تا جواب دهد ولی متعجب شد!
- میخوای با این بری دانشگاه؟
خودم را خونسرد نشان دادم و جواب دادم:
- آره، مگه چشه؟
مامان چشم ریز کرد و پرسید:
- پس چادر؟
- چادر می‌خوام چیکار؟ این مانتوه خودش چادره از بس گل و گشاده.
زدم زیر خنده تا مامان هم بخنده ولی او با صدای بلند گفت:
- بیخود! اگه قراره بدون چادر بری دیگه برنگرد.
و از آشپزخانه بیرون رفت. بابا با ناراحتی اعتراض کرد:
- خانم! بذار بچه راحت باشه.
صدای فریاد مامان آمد که گفت:
- همش تقصیر توه این بچه رو لوس کردی! هر کار دلش میخواد می‌کنه، چشم سفید شده.
ناراحت و عصبانی شدم. رفتم در اتاق مانتوی مشکی دیگر که تنگ بود و قدش بالای زانو بود پوشیدم، با خشونت چادر را از روی چوب لباسی برداشتم و از خانه خارج شدم. چادر را روی شانه‌هایم انداختم ولی وقتی خیابان را رد کردم و دروازه تهران رسیدم، آن را مچاله شده به درون کیفم هول دادم:
- ازت بدم میاد.
شاید اگر مامان گذاشته بود همان مانتوی بلند را بپوشم حجاب بهتری میشد. به خود قول دادم که دیگر هیچ وقت چادر سر نمی‌کنم.
انگار چادر داخل کیفم مدام بهم می‌گفت که اون رو در بیارم و سر کنم؛ ولی من نمی‌خواستم. عذاب وجدان داشتم، مدام می ترسیدم کسی من رو بدون چادر ببینه و آبروم بره. شاید هم بخاطر مامان ناراحت بودم و میترسیدم من باعث بشم که آبروش بره.
تسلیم عذاب وجدانم شدم و قبل از اینکه وارد دانشگاه بشم، چادر رو سر کردم. انگار که زنده‌ست محکم توی مشتم فشارش دادم و گفتم:
- مصیبت، أه.
دانشگاه زیاد بزرگ نبود، دو تا دانشکده در کل داشت. استادها جوون بودن. ترم دوم بودم. ساعت اول اندیشه ۱ داشتیم.
استاد یه خانم تقریبا ۳۵ ساله بود که از همون مقنعه‌های چونه‌دار سرش بود، انقدر سر مقنعه جلو بود که ابروهاش رو پوشانده بود. یه چادر ساده ایرانی هم با کش سر می‌کرد.
کلا کلاس به حرف‌های اون گذشت. هواسم به کلاس نبود و از پنجره بیرون رو می‌دیدم. دانشگاه وسط بیابون ساخته شده بود. هر از گاهی سگ‌های ولگرد دیده میشدن.
سگ سیاه و قهوه‌ای مدام پارس می‌کرد ولی رو به روش چیزی نبود، هیچکس هم نزدیکش نبود.
مامان همیشه می‌گفت که سگها چیزهایی رو میبینن یا حس میکنن که آدم‌ها نمیبینن. شاید اینم چیزی دیده که من نمیتونم ببینم.
- خانم کریمی، خانم کریمی.
همکلاسیم سقلمه‌ای زد.
- هی آیدا، استاد تو رو صدا میزنه.
به استاد نگاه کردم که اخم کرده منتظر جوابم بود، سریع گفتم:
- حاضر.
بعد از حضور و غیاب همه از کلاس رفتن بیرون. تا ساعت دوازده کلاس نداشتم، همونجا نشستم. کلاس خالی شد. حوصله نداشتم با کسی دوست بشم، از تنهایی بیشتر خوشم میومد.
اونها با حرف‌هاشون مدام وقتم رو میگرفتن، حداقل اینجوری می‌تونستم به خودم فکر کنم.
بیرون رو نگاه کردم، سگ رو دیدم که آرام آرام دور میشد. همچنان نگاه کردم که صدای پای محکمی دم در شنیدم. یک لحظه به در کلاس نگاه کردم.
پسری دیدم با لباس‌های قهوه‌ای روشن که داشت رد می‌شد. چشم تو چشم شدیم ولی اون رد شد.
تعجب کردم. امروز روز زوج بود و همه در دانشگاه خانم بودن، پس این مرد با این لباس کی بود؟
سریع از صندلی بلند شدم، چادر لای صندلی آهنی گیر کرد:
- أه، در بیا دیگه! مزاحم.
با چادر کلنجار میرفتم که پاره یا نخ‌کش نشه که صدای پا رو پشت سرم شنیدم. اومده بود داخل کلاس، با خشونت چادر رو کشیدم و برگشتم. چشمام درشت شدن، زبونم بند اومد.
پسر خوشگل و خوشتیپی که قد بلندی داشت و چهارشانه بود رو به روم استاده بود و می‌خندید.
- خوبین؟ صداتون رو شنیدم، انگار به مشکل خوردین...
همینجور زول زدم، خیلی عجیبه. سعی کردم ذهنم رو متمرکز کنم، پرسیدم:
- ببخشید، شما کی هستین؟
ناگهان صدای بمب اومد، خیلی شدید بود، شیشه‌ها لرزیدن. پسر به سمت پنجره رفت و همینطور که بیرون رو با نگرانی می‌دید گفت:
- دیر شده، داره اتفاق میوفته، بهتره از اینجا بریم.
به سمتم اومد و چادرم رو کشید، میخواست باهاش برم. محکم سر جام ایستادم و چادرم رو از لای انگشتان مردانه‌اش بیرون کشیدم.
فریاد زدم:
- داری چیکار می‌کنی؟ ولم کن مردیکه، اصلأ کی هستی؟!
جلوم ایستاد، بوی خوبی می‌داد، صورتش رو نزدیک کرد و گفت:
- بهم اعتماد کن آیدا، به وقتش برات توضیح میدهم، بیا، باید بریم.
ناگهان یک بمب دیگه! شیشه‌ها شکست. ترسیدم و به دنبال پسر دویدم. از دانشکده خارج شدیم، سگ رو دیدم که روزی زمین افتاده بود.
- آهای آقا! کجا داریم میریم؟
داشت به سمت مخالف در خروج میدوید و من به دنبالش، به سمت بیابون.
بمب.
زمین زیر پایمان لرزید و با صورت به خاک افتادم. پسر بالای سرم اومد:
- خوبی؟ می‌تونی بلند شی؟
سرم رو بالا گرفتم. خون گرم رو حس کردم، زخمی شده بودم ولی بلند شدم.
- باید بریم آیدا، زود باش، اگه اینجا بمونیم خمپاره بعدی میخوره بهمون.
بدون فکر بلند شدم و دنبالش دویدم. چادرم را جمع کرده و زیر بغل نگه داشتم. داشت می‌گفت خمپاره! نکنه جنگ شده؟ نکته آمریکا حمله کرد؟!
ولی نه! مگر دیوانه باشن که بخوان با جنگ گرم خودشون رو به زحمت بندازن! همینجوریش ما جنگ داریم، همه چیزمون رو ازمون گرفتن.
خسته شده بودم.
- تا کی باید بدویم؟
- نزدیکه، بیا، پشت همین کوهه.
تا کوه چیزی نمونده بود. از دانشگاه خیلی دور شده بودیم. سرم رو به عقب برگرداندم، خبری از خمپاره یا بمب یا هر اسمی که داشت نبود. وقتی سرم برگرداندم به سمت کوه، پسر نبود.
سرعتم رو کم کردم. یه کوه رسیدم. آروم آروم به پشت کوه رفتم. پر از گونه‌های خاکستری بود که سنگر درست کرده بودن. پسر، سرش رو از یکی سنگرها بالا آورد و گفت:
- بیا اینجا آیدا، زود باش تا ندیدنت.
گیج بودم. کی؟ چی؟ چرا اینجا اینجوریه؟ این پسره کیه؟
وارد یه گودی شدم که ارتفاعش یک متر و اندی بود. پسر دست تکونی داد، می‌خندید، دم یه اتاق ایستاده بود که با گونی ساخته بودن. با تعجب نگاهش کردم، اتاق در نداشت، رفت تو.
- بیا! اینجا جان امنتره.
رفتم داخل. همه جای اتاق با عکس امام خمینی پر شده بود، دیگه طاقت نداشتم، پرسیدم:
- قضیه چیه؟ تو کی هستی؟ چرا اینجا اینجوریه؟ همیشه اینجا بودین؟ اون صداها؟ اصلا چرا تو این شکلی‌ای؟...
پسر خندید.
- باشه، باشه، آروم. همه رو جواب میدم.
یه استکان جایی بهم تعارف کرد.
- بیا این رو بخور یکم آروم شو تا برات بگم.
بی‌توجه سوالام رو ادامه دادم:
- من رو از کجا می‌شناسی؟ از کجا اسمم رو می‌دونی؟ چرا گفتی دنبالت بیام؟...
پسر بلندتر خندید.
- الله اکبر! شما زن‌ها چقدر حرف میزنین؟!
عصبانی شدم و صدام رو بلند کردم:
- یعنی چه! من رو کشوندی اینجا، طلبکارم هستی؟ چه قدر پرویی تو دیگه!
با حالت قهر سرم رو مخالف او چرخوندم. چایی رو گذاشت جلوم.
- بخور تا برات بگم، صبر داشته باش دختر! مادر بزرگت که خیلی صبور بود، متعجب چرا نوه‌اش آنقدر عجوله!
- تو از کجا مادربزرگ من رو میشناسی؟! تو کی هستی؟
باز خندید و با عورت چای‌اش رو یه قلپ بالا کشید.
عصبی شده بودم، می‌خواستم دونه دونه تارهای سیاه موی پرپشتش رو بکنم. با چشم به استکانم اشاره کرد.
- بخور.
- تا نگی کی هستی نمی‌خورم.
دو دستم رو توی هم حلقه کردم و عین یه بچه لجباز لب ورچیدم. خندید و گفت:
- بخور دختر، آنقدر ناز نکن. داستانش طولانیه، بهت میگم نترس.
زل زدم بهم، معذب شدم و استکان رو برداشتم، سعی کردم همه رو بنوشم ولی داغ بود، همون‌طور که کلنجار می‌رفتم گفت:
- اینجا مرزه، خط مقدمه. قبل از اینکه بیای، رو سر بچه‌ها خمپاره ریختن، همه شهید شدن.
صبر کرد، من با دهان باز نگاش می‌کردم، فکر کنم فهمید به چی فکر می‌کنم. ادامه داد:
- می‌دونم باورش سخته ولی متأسفانه یا خوشبختانه واقعیت داره.
با تریر پرسیدم:
- مسخره کردی؟ نکنه دوربین مخفیه؟
دور و برم رو نگاه کردم تا دوربین پیدا کنم. خندید، هر بار که می‌خندید دندان‌های یک دستش معلوم میشد و چهره‌اش رو جذاب‌تر می‌کرد.
- مسخره چیه دختر خوب؟ من جدیدم.
- بله، از اون خنده‌هات معلومه. اصلا تو کی هستی؟
- اسمم امیر علیه، فرمانده‌ی این گردان.
- مادر بزرگ من رو از کجا می‌شناسی؟ یا اصلأ، من رو از کجا می‌شناسی؟
- مادربزرگت؟!
چهره‌اش در هم شد، انگار سخت بود که جواب بده. سکوت کرد، نتونستم تحمل کنم و دو تا استین مانتوم که تنگ بود رو دادم بالا، البته از روی عادت. سرش رو از روم برگردوند، فهمیدم بخاطر دستای سفیدمه که پیدا شده بود. ناخودآگاه خجالت کشیدم و استین رو برگردونم، مقنعه ام رو جلو کشیدم و با پرویی گفتم:
- با تواما؟ داداش؟
وقتی زد زیر خنده. کلافه شدم ولی احساس راحتی باهاش داشتم، انگار از این کشمکشی که باهاش داشتم خوشم اومده بود. گفت:
- ماشاالله!
شینش را با تاکید گفت.
- مادر بزرگت هم با ما بود، با همین گردان! یواشکی اومده بود، هر چی بهش گفتیم برگرد حرف گوش نکرد و شد آنچه که نباید میشد.
آهی کشید. گفتم:
- مادر بزرگ من...اون مفقودالاثره...تو دروغ میگی. اسمت چی بود؟ آهان، امیر علی.
میدونستم اسمش چی بود، می‌خواستم باکلاس باشم یعنی.
- ببین امیرعلی، من احمق نیستم که چرا و پرت‌هات رو باور کنم.
از جام بلند شدم و چادرم که دیگه خاکی شده بود دستم گرفتم.
- من دیگه میرم، خوش گذشت.
چادر رو تو صورتش پرت کردم. نمی‌خواستم اینکار رو بکنم، نمی‌دونم چرا کنترلم رو از دست دادم. چادر رو سرش افتاد، دیگ صورتش رو نمی‌دیدم، نمی‌دونستم چکار کنم. بیخیال شدم و از سنگر اومدم بیرون.
از همان راهی که آمدیم، از همان راه برگشتم. از پشت کوه رد شدم؛ اما آنجا، جایی نبود که آمده بودیم. حدس زدم اشتباه آمدم. برگشتم؛ ولی گردان مثل قبل نبود. همه جا پر دود بود، هیچ چیز نمی‌دیدم. به دنبال سنگر و یافتن امیرعلی به پیش رفتم. به غلط کردن افتادم. هر چه بیشتر جلو میرفتم دود غلیظ تر می‌شد.
به فاصله سه متری‌ام صداهایی شنیدم. صدای صحبت چند مرد با هم بود، عربی صحبت می‌کردند. سر جایم ایستادم تا گوش‌هایم را تیز کردم. صداها خیلی به من نزدیک بودند اما دود باعث شده بود که نتوانم آنها را ببینیم.
ناخودآگاه احساس خطر کردم، قلم گمپ‌ گمپ‌ میزد. چند قدم به عقب رفتم، می‌خواستم فرار کنم. صدای صحبت عرب‌ها قطع شد، فکر کنم فهمیدند که من آنجام. در یک لحظه تصمیم گرفتم فرار کنم.
با بیشترین سرعتی که داشتم دویدم، عرب‌ها هم به دنبالم. صدای دادشان رو می‌شنیدم که مخاطبشون من بودم. پاهام جون نداشت، اونها بهم رسیدن و یکیشون بازوم رو محکم گرفت و پرتم کرد به گوشه‌ای.
سرم خورد به سنگی و بیهوش شدم. نمی‌دونم چقدر وقت گذشته بود که بهوش اومدم. سعی کردم بلند شم ولی دستام به چیزی بسته بود. سرم گیج می‌رفت، هنوز کامل هوشیار نبودم. پاهام هم به چیزی بسته بود. بی‌حرکت موندم، چشم چرخوندم.
توی سنگر بودم شبیه همونی که با امیرعلی بودم. خوشحال شدم، فکر کردم امیرعلی هم اینجاست پس یعنی امنیت؛ اما چرا دست و پام بسته بود؟!
روم یه پتوی خاکستری بود، بوی خون میومد، تموم بدنم درد می‌کرد. روحیه ام رو باختم و بلند بلند هق زدم.
صداهایی از بیرون سنگر میومد. گوشه‌هام رو تیز کردم، مکالمه دو مرد عرب بود. مو به تنم سیخ شد. سرم رو بالا گرفتم تا بهتر بتونم دور و اطرافم رو ببینم. روی تخت فلزی‌ای بودم. دست و پام به میله‌های تخت بسته شده بود. موهای قهوه‌ایم دورم ریخته شده بود، از خون و عرق بهم چسبیده بودن، مانتو و مقنعه‌ام رو گوشه سنگر دیدم، در حد مرگ ترسیدم.
اون نامردها با من چه کرده بودن؟! گریه رو از سر گرفتم.
- خدایا! من رو از اینجا نجات بده.
صدای پا که محکم گام برمی‌داشت از بیرون سنگر اومد، چادر رو کنار زد و اومد داخل.
یه مرد عرب سیاه چرده با سبیل های چرک و شکم گنده بود که ترسناک می‌خندید.
تقلا کردم، سعی کردم دست‌هایم رو باز کنم، قهقهه زدم و چیزهایی گفت، فقط تونستم ایران رو بفهمم. لباسش رو درآورد، یه زیر پیراهنی سفید تنش بود. جیغ زدم.
- خدا! کمکم کن... امیرعلی... امیرعلی... .
هیچ کس نیومد. از صدای من مرد عرب دیگه‌ای اومد داخل، به همون ترسناکی قبلی بود، اون هم وحشتناک می‌خندید انگار گوشت مفتی پیدا کردن که میخوان کباب کنن و خوشحالن.
کاری به جیز گریه نمی‌توانستم بکنم. مرد دومی کمربندش رو باز کرد. تلاش کردم دستم رو از طنابی که محکم دورش پیچونده بودن بکشم بیرون. مچ دستم زخم شد.
مرد سبیل چرک صورتش رو به زور به من چسبوند، با تمام وجود جیغ زدم، محکم زد تو بینیم. خون رو حس کردم، گرم بود؛ اما هنوز تقلا میکردم. پتو رو کنار زد و من با ترس به بدن برهنه و خون‌الودم نگاه کردم.
وحشت کردم، تقلا کردم، جیغ کشیدم. بدنم پر بود از زخمهایی که یادم نمیومد کی این اتفاقات افتاده. خجالت می‌کشیدم و اون دو مرد با حرص به من نگاه میکردند، چیزی میگفتن و میخندیدن.
- فوآد، احد، عمر.
مرد دومی چند نفر رو صدا کرد و سن مرد قوی هیکل وارد سنگر شدن. یکی از آنها با دیدن من نیشش باز شد و دوستش را بهم مالید.
تصمیم گرفتم تا اونجایی که میتونم جیغ بکشم. مرد دومی روی پایم نشست. با اینکه دستم زخم بود تقلا کردم تا بتوانم قرار کنم. مردی که ظاهر عمر نام داشت بالای سرم ایستاد و محکم دهنم رو گرفت. مردن رو به ماندن ترجیح می‌دادم. نفس کشیدن برایم سخت بود. از راه بینی نمی‌توانستم نفس بکشم و عمر دهنم رو بسته بود. سینه‌ام خس‌خس می‌کرد، چشمانم رو بستم و مادرم رو دیدم. کوچک بود، به اندازه یک نوزاد. احساس رهایی داشتم. وقتی چشم باز کردم خود را دیدم که بالای سر مادربزرگم ایستاده‌ام و عرب‌های متجاوز دوره‌اش کرده‌ان.
نتوانستم تحمل کنم و از سنگر بیرون آمدم، احساس ترس داشتم که نکند عرب‌ها مرا ببین!
بیرون سنگر امیرعلی رو دیدم که با ناراحتی من رو نگاه می‌کرد. از دستش عصبانی بودم رفتم طرفش و گفتم:
- کدوم گوری بودی؟ چرا هر چی صدات کردم نیومدی؟ این آشغالا... نمی‌خوام بگم چیکار کردن و ... .
یه قدم اومد جلو و با آرامش گفت:
- می‌دونم چکار کردن، نامردای بی‌همه چیز.
دست هایش رو مشت کرد و عصبانی بود.
- چرا نیومدی کمکم؟
- چون مرده بودم. چند بار بهش گفتم دنبال محمد نیا، جبهه جای زن‌ها نیست. گفت من باید پیش شوهرم باشم!
- چی؟
- هنوز نفهمیدی؟
فکر کردم. مکثم رو که دید گفت:
- به خودت نگاه کن!
من آیدا بودم و آخرین بار بالای سر مادربزرگ...! گفتم:
- صبر کن ببینیم! من مادربزرگم رو دیدم و اون اینجوری شهید شده بوده؟ درسته؟
- بله درسته.
اشک چشمانم رو پر کرد. پاهام توان ایستادن نداشت، با دو زانو افتادم رو زمین و ریز ریز گریه کردم. من شهادت مادربزرگ رو با پوست و گوشتم حس کرده بودم. پرسیدم:
- پدربزرگم کجاست؟
- تو همین گردان شیمیایی زدن، خدیجه ماسک نداشته و محمد میده به زنش تا زنده بمونه؛ ولی خودش دووم نمیاره. عراقی‌ها به کردان میرسن و خدیجه که تنها کسی بوده که زنده مونده رو اسیر می‌کنن، بقیه اش هم که خودت دیدی.
تموم صورتم از اشکهام خیس شده.
- پس پدربزرگم هم همینجاست؟
- نه! اون رفته.
- رفته؟ کجا؟ اونم شهید شده، ما خاکش کردیم.
- بله، خاکش کردین و دنیای بهتری رفت ولی خدیجه رو کسی پیدا نکرد.
همان موقع سرباز عراقی، جسد مادربزرگ رو دوشش گذاشته بود و به سمت کامیونی که یک کانتینر داشت می‌رفت. به‌دنبالش رفتم.
در کانتینر توسط سرباز عراقی دیگه‌ای باز شد و من از تعجب دهانم با موند. چشمم از اشکی که جمع شده بود تار شد، قلبم درد گرفت و یه آه عمیق کشیدم. عراقی مادربزرگ رو به واسط کانتینر پرت کرد. اونجا پر بود از سربازهای زخمی ایرانی، یکی چشم نداشت، یکی دست نداشت، یکی پا نداشت، یکی زبان نداشت. زنده و مرده روی هم روی هم انداخته بودند.
مادربزرگ رو روی یکی از سربازان ایرانی انداخته بود که هنوز زنده بود. از آهی که کشید فهمیدم. به سمت در رفتم، عراقی‌ها مرا نمیدیدن، باورم نشد. امیرعلی بود، سریع به پشت سرم نگاه کردم که امیرعلی خندان رو پیدا کنم اما نبود. به امیرعلی زخمی نگاه کردم. به جز مادربزرگ، پسر جوانی که دو دست نداشت هم روی او انداخته بودن، دست روی موهای خونی‌اش کشیدم و با ناله صداش کردم:
- امیرعلی، امیرعلی، صدام رو می‌شنوی؟
نه دید و نه جواب داد. قبل از اینکه سرباز عراقی در کانتینر رو ببندد به داخل پریدم، سعی کردم روی کسی نیام ولی جا نبود، مجبور شدم روی پسری بنشینم که کنار دیوار بود، بینی‌اش شکسته بود و یه پا نداشت.
کامیون حرکت کرد، کجا می‌رفت نمی‌دانم. بوی خون بینی‌ام رو پر کرده بود ولی اهمیتی ندادم. دلم گرفته بود، چه بلایی سر اینهایی که اینجا بودن آمده؟
کامیون ایستاد و راننده عراقی در رو باز کرد. چهار عراقی دیگه با هیکل‌ها درشت و چهره‌های کریه با هم حرف میزدن و شوخی میکردن. از کانتینر پیاده شدم و دور و برم رو نگاه کردم. کنار نیزار بودیم، در کنار اون یه گودال بزرگ کنده شده بود. نصف گودال از آب پر بود. بولدوزری کنار کانتینر پارک شد.
هر سرباز عراقی یکی از سرباز ایرانی رو از کانتینر بلند میکرد و داخل بولدوزر میذاشت. هنوز نمی‌دونستم چه اتفاقی داره میوفته، گیج بودم و سعی کردم فکر کنم. مادربزرگ هم داخل بولدوزر انداخت، پر که شد به سمت گودال رفت. جیغ زدم.
- نه! نه! نامردای بی‌همه‌چیز... .
موهای تنم سیخ شده بود، عرق سرد، از گردن و گلو و کمر جاری شد، پاهایم توانم نگه داشتنم رو نداشت، به زمین افتادم و زجه زدم. به سینه و پاهایم کوبیدم.
- خدا! کجایی؟ جلوشون رو بگیر.
بولدوزر ایرانی‌ها رو به گودال ریخت. گریه میکردم و داد می‌زدم، با خشم به راننده بولدوزر نگاه کردم، نفس عمیق کشیدم و تموم نیروم رو جمع کردم، به سمت اون حمله کردم ولی نمی‌توانستم جلوش رو بگیرم! میخواستم بزنمش، بکشمش تا مانع بشم اما نشد. فقط تونستم دم گودال بشینم و گریه کنم و غصه بخورم.
- خدا لعنتتون کنه، اونا زندن. خدا ازتون نگذره.
بولدوزر همه رو به گودال ریخت، رفتم سمت کانتینر خالی، فکر کردم الان از راهی که اومده برمیگرده اما اتفاق بدتری افتاد. بولدوزر خاک‌های تپه شده‌ی کنار گودال رو روی ایرانی‌ها ریخت. عراقی های بالای گودال ایستاده و می‌خندیدند. با ناامیدی دفن شدن هم‌وطن‌هام رو دیدم. انگار هیچ اتفاقی نیفتاده، همه دفن شدن و خاک روی گودال رو صاف کردن. با انزجار نگاهشون میکردم ولی دستم برای اسیب زدن کوتاه بود. داشتن میرفتن، سریع سوار کانتینر شدم که ناگهان امیرعلی رو دیدم. با لبخند غمگینی بهم نگاه کرد و گفت:
- دیدی؟ الان خوشتیپ‌تر اونجام.
اشک‌عام دوباره جاری شد. میخواستم جوابش رو بدم ولی انگار لال شده بودم. لبخند مهربونی زد:
- اینایی که دیدی همشون مفقودالاثر هستن. بعضی‌هاشون پدرهایی هستن که فرزاندشون منتظرشونن.
آه عمیقی کشیدم:
- کی منتظر توه؟
باز خندید. پنجه در پشت موهای پرپشتش کشید و جواب با صدای غمگینی جواب داد:
- تو دنیای تو دیگه نه!
- چرا؟ حتماً پدر و مادری داری که... .
میان حرف پرید:
- اونا رفتن یه جای خوب، دیدمشون، قبل از اینکه برم، خوبن. منتظرن برم پیششون همونجای بهتر.
با تردید پرسیدم:
- مردن؟
- بله.
خدا رحمتشون کنه.
تک‌خنده‌ای کرد و گفت:
- رحمت شدن.
منم لبخند زدم. حالا می‌دونستم چرا اینجام. گفتم:
- من رو ببر دانشگاه.
- همین کار رو میکنم، میدونی که چکار باید بکنی، مگه نه؟
با لبخند جواب دادم:
- آره. چقدر نامرد بودن، چقدر... .
صدام لرزید و اشک ریختم. قلبم به درد اومده بود، گفت:
- این قسمت کوچکی از ظلمشون بود، ببین امام حسین چه کشیده... .
حرفش رو ناتموم گذاشت و هق‌هق کرد. جوری گریه می‌کرد که انگار از من ناراحت تره، انگار عزیزای خودش رو شهید کردن. چه ارادتی داشت به امام حسین، انگار نمیخواست تموم کنه ، مدام زیر لبش تکرار می‌کرد:
- حسین... یا حسین... .
محکم به پاهایش می‌زد، من هم گریه می‌کردم. اون چه دردی می‌کشید و من چه دردی می‌کشیدم! کل راه به نوحه وگریه گذشت و هیچ کدوم حرف نزدیم.
- حسین درمان درم، حسین دورت بگردم، حسین سالار زینب، حسین غمخوار زینب
چشمانم رو بستم و در یه آن وقتی باز کردم بیرون در کنار تپه بود. امیرعلی رو به روم ایستاده بود و به دور دست نگاه میکرد. بی‌مقدمه گفت:
- ما رفتیم تا از ناموس و کشورمون دفاع کنیم، ما رفتیم تا ناموسمون آرامش و امنیت داشته باشه، ما رفتیم تا حسین در کشورمون فراموش نشه.
با دست اشاره به کوه کرد و ادامه داد:
- پشت اون کوه دانشگاهه، ما رو زنده کن آیدا خانم، خدا یارت باشه، خداحافظ.
با اینکه نمی‌خواستم برم ولی پاهام من رو برد. به کوه که رسیدم به گودال نگاه کردم، امیر علی لبخندزنان دست تکان میداد. لبخند غمگینی زدم و دیگه ندیدمش. دانشگاه رو از دور دیدم، سگس که دیده بودم به فاصله پنج متری‌ام نشسته بود. من رو دید و با چشم دنبال کرد. در راه چادرم رو دیدم که خاکی شده و رو زمین رو سنگریزه افتاده بود، برداشتمش به دانشگاه رسیدم و به کلاس رفتم، کیفم رو برداشتم رفتم.
هنوز صبح بود، انگار در این مدت، زمان نگه داشته بود. از دانشگاه خارج شدم، در طول مسیر به اتفاقاتی که افتاده بود فکر می‌کردم. غم بزرگی در سینه‌ام احساس می‌کردم. یه راست به بنیاد شهدا رفتم. دم در از اطلاعات پرسیدم:
- سلام آقا، میخواستم با مسئول مفقودین صحبت کنم، کجا باید برم؟
- تشریف ببرین ساختمون دو، طبقه اول، آقای حسنی.
آدرسی که گفت رو رفتم. آقای حسنی در اتاق کوچکی که دیوارهایش کرمی روشن بود پشت میز گردویی نشسته بود و سر به کاغذ داشت.
- سلام.
سرش رو بلند کرد.
- سلام خواهر.
- می‌خواستم یه آدرس از شهدای مفقود شده بدم.
با تعجب پرسید:
- آدرس؟ شهیدتون کیه خواهرم؟
با جدیت نشستم روی صندلی‌ای کنار دیوار و گفتم:
- بله، آدرس، تعدادشون هم زیاده.
- ببخشید، متوجه نمیشم... .
نفس عمیق کشیدم و ماجرا رو تعریف کردم.
***
یه سال از آن روز دانشگاه می‌گذره. بنیاد اون‌ها رو پیدا کرد، 42 نفر از شهرهای اصفهان، تهران ،یزد ،خرمشهر و... . مادربزرگ من در تکیه شهدا به خاک سپرده شد. این روزها مامان آرومتره. من دیگه می‌دونم چرا همیشه به خاطر چادر حرص می‌خورد، الان کاملا احساسش رو درک می‌کنم. اکثر اوقات با رغبت چادر سر می‌کنم اما گاهی به همون مانتوی گل و گشاد اکتفا می‌کنم. اما در مورد امیرعلی... .
روز تشییع جنازش به تهران رفتم. خیلی شلوغ شده بود و من فکر میکردم کسی نیاد. بالای قبرش ایستاده بودم که چندنفر با تیپ‌های رسمی و شیک اومدن و دور قبرش نشستن.
- خدا بیامرزدتون استاد.
با تعجب جلو رفتم و پرسیدم:
- ایشون استادتون بودن؟
- ایشون مدیر دبستانمون بودن، هر چی داریم از ایشون داریم، همه‌ی با به لطف دکتر شاهینه که به اینجا رسیدیم. چقدر ناراحت شدم که خبر شهادتش و مفقودیش بزرگوار رو شنیدم. جاش تو بهشته... .
پایان
نقد این داستان از : مریم فردی
دوست عزیز، خانم سارا مرتضوی
سلام
داستان شما با عنوان «چادر» را خواندم. در مشخصات خود نوشته‌اید، کمتر از یک‌سال است که داستان می‌نویسید. با این حال مشخص است که از نوشتن نمی‌ترسید و راحت می‌نویسید. این را به‌عنوان یک برگ برنده برای خود حفظ کنید.
مشکل عمده‌ای که در داستان‌نویس‌های نوقلم به‌وفور دیده می‌شود، مشکل نثر و زبان داستان است. دقیقتر اگر بخواهم بگویم، بحث عدم شناخت زبان فارسی و غلط‌نویسی است. در همان پاراگراف اول شما از کلمه «نمی‌ذارن» استفاده کرده‌اید. در حالی‌که باید می‌نوشتید: نمی‌گذارند یا نمی‌گذارن. نویسنده به‌هیچ‌عنوان اجازه ندارد کلمات را غلط بنویسید، حتی به بهانه شکسته‌نویسی. توصیه می‌کنم برای نوشتن از زبان سالم استفاده کنید و برای ایجاد لحن از شکسته‌نویسی استفاده نکنید. این کار به مرور به قوام و قدرت زبان شما کمک خواهد کرد و مجبور خواهید بود شکل صحیح کلمات را بیاموزید و قواعد را رعایت کنید. غلط‌های املایی بیشتری هم در داستان می توان پیدا کرد: همش تقصیر توه- هواسم نبود- و ...
نکته اساسی بعدی که در همین ابتدای راه داستان‌نویسی باید بیاموزید این است که داستان نوشته نمی‌شود که خواننده را بگریاند، نوشته نمی‌شود که کسی را احساساتی کند و تحت تاثیر قرار دهد. داستان باید بخشی از زندگی را نشان دهد. در داستان کوتاه، بخش کوچکی از زندگی، و در رمان بخشی وسیع‌تر. این هنر هنرمند است که تشخیص دهد کدام بخش از زندگی را چطور روایت کند. رعایت این نکته خیلی ضروری است که برای روایت داستان خودتان، متنی احساساتی ننویسید. از صفتهایی مثل ترسناک و وحشتناک استفاده نکنید. به جای این کار طوری فضاسازی کنید که خواننده بترسد و آن حس مورد نظر شما به او منتقل شود. یاد رمان «وداع با اسلحه» ارنست همینگوی افتادم. پایان این رمان، از بهترین پایان‌های تاریخ ادبیات است. همینگوی در کمتر از یک صفحه و بدون استفاده از هیچ صفت توصیفی و احساساتگری، یک مرگ را فقط نشان می‌دهد و خواننده را میخکوب می‌کند. کافی بود که او فقط یکی از کلمات دردناک، غم‌انگیز یا چیزی شبیه به اینها را استفاده کند تا آن پایان درخشان از بین برود. شما در داستان خود یک صحنه تجاوز دارید. صحنه تجاوز چند افسر عراقی به یک خانم جوان ایرانی. خود این صحنه به اندازه کافی دردناک است. فقط کافی است که آن را همانطور که هست روایت کنید. سعی نکنید اشک خواننده را در بیاورید. فقط بگویید. ولی باید این هنر را هم داشته باشید که بهترین شکل گفتن را پیدا کنید. این مهارت را بر اثر خواندن و نوشتن فراوان کسب خواهید کرد.
مورد بعدی درباره ساخت کلی داستان شماست. دوست عزیز، من از میانه داستان، پایان آن را متوجه شدم. در حالی که نویسنده نباید اجازه دهد که خواننده دست او را بخواند. ولی چرا من توانستم پایان داستان را بفهمم؟ چون ادبیات ما پر از این داستان‌هاست. کسی که با بخشی کوچک یا بزرگ از یک مساله ملی یا مذهبی مشکل دارد و با یک خواب یا راهنمایی ناگهان متحول می‌شود. قطعا شما هم از این نمونه‌ها زیاد دیده و خوانده‌اید. ولی واقعا این موضوع چقدر در جهان واقعی ما اتفاق می‌افتد؟ و خواننده امروز چقدر تحت‌تاثیر این‌گونه ادبیات قرار می‌گیرد؟ واقعیت این است که هیچ. نوشتن داستان با محتوای دینی کار آسانی نیست. یک شمشیر دولبه است. از طرفی نویسنده حرفی دارد که می‌خواهد بزند، از طرف دیگر باید آن را در هزارتوی داستان پنهان کند تا خواننده دچار دلزدگی نشود. توصیه می‌کنم لااقل برای شروع کار سراغ این فضاها نروید. چون هم گمان می‌کنم احساساتی می‌شوید و این احساسات را در داستان وارد می‌کنید و به سمت دل‌نوشته می‌روید، از طرف دیگر هنوز مهارت پنهان‌کردن مقصودتان را ندارید. در ابتدا فقط درباره عناصر داستانی و به‌طور کل فرم داستان تمرین کنید. داستانی که فرم درستی نداشته باشد، داستان نیست. داستان‌های معمولی بنویسید و عناصری مثل نثر و زبان، شخصیت‌پردازی، پیرنگ، توصیف، دیالوگ‌نویسی و ... را تمرین کنید.
به‌عنوان آخرین نکته، از پرگویی در داستان اجتناب کنید. هر چه می‌توانید مطالب اضافی را حذف کنید. موجز‌تر و مینمال‌تر بنویسید تا حوصله خواننده سر نرود و اصل مطلب را دنبال کند. به راحتی می‌توان یک‌سوم از همین داستان شما را حذف کرد بدون اینکه به داستان آسیبی وارد شود. این کار وزن هنری اثر شما را بالا می‌برد.
موفق باشید.

منتقد : مریم فردی

لابه‌لای کتاب‌ها بزرگ شدم. در خانه‌ای که پر بود از کتاب و مجله و روزنامه. «تیستوی سبز انگشتی» اولین کتابی بود که خواندم. تا به خودم آمدم دیدم نویسنده‌ها و قهرمان‌های کتابهایشان را بیشتر از آدم‌های اطرافم می‌شناسم. سوم راهنمایی بودم که جهان ...



دیدگاه ها - ۱
سارا مرتضوی » شنبه 01 آبان 1400
سلام و عرض ادب با سپاس از نقد شما این 32مین داستانی بود که نوشتم بعد از چهار رمان طولانی سعی میکنم کوتاه تر نوشته به اصل قضیه بپردازم چیزی که برای خودم جالب بود و فکر میکردم اینکار را نمیتونم انجام بدم، احساسی نوشتن بود چون شخصیت به شدت منطقی دارم و نوشتن احساس برای من خیلی خیلی سخت بود با تشکر

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت