رخدادهای سخت و بحران‌زا به‌راحتی و این‌قدر اتفاقی به مرحله بحران‌زدایی و رفع مشکل نمی‌رسند




عنوان داستان : قبل از مدن ،نمیر!
نویسنده داستان : داریوش اسمعیل زاده

بنام خدا
قبل از مردن،نمیر!
نوشته:داریوش اسمعیل زاده
مانی دستی را می کشد وماشین کنار جاده ی مشرف به دریاچه سد متوقف می شود.ماشین روبه دریاچه و لبه سراشیبی پارک شده است.
مانی با نگاهی خسته و ناامید دریاچه را نگاه می کند.سیگار را از پنجره بیرون می اندازد ودفترچه خاطراتش را از صندلی کنار بر می دارد.تاریخ وروز نگارش هر صفحه نوشته شده ومانی آن را ورق می زند.صفحه ای را می خواند ولبخندی می زند.بالای یکی از صفحات کنار تاریخ، قلب کوچک قرمزی کشیده شده است.عبارت اول صفحه را میبینیم«امروز عاشق شدم.یعنی فکر می کنم عاشق شدم....»مانی لبخند تلخی می زند.از وسط دفترچه خودکار را بر می دارد وصفحه سفیدی را باز می کند ومی نویسد.«2/2/1399-امروز روز آخر است.25سال بس است برای دیدن دنیایی که دوستش نداری.روز آخر برای من.انگیزه ای برای ادامه زندگی ندارم.همین» دفترچه را می بندد.گوشی اش را بر میدارد.مخاطبانش را در شبکه اجتماعی جستجو می کند.روی نام پدر می ایستد.پیام صوتی را می زند وگوشی را نزدیک دهانش نگه می دارد.

- سلام بابا. احتمالا آلان از سر کار برگشتی و داری نهار میخوری وزیر لبم غر میزنی که این بچه این موقع روز کجا رفته با ماشین.نگران نباش بابا.جای بدی نرفتم.بعدشو نمیدونم ولی.....بابا چند وقت پیش اومدی ازم پرسیدی چی شده چرا اینروزا خسته ای بیحالی.خیلی تعجب کردم که حواست بهم بوده اما همین بود فقط.سوال کردی ورفتی.من خسته نیستم بابا.من بریدم.ته خطم.الان اگه بودی میگفتی چی میگی.خوشی زده زیر دلت.برو زندگی بقیه رو نگاه کن و از این حرفا.طاقت همه آدما که یه اندازه نیست.من بریدم بابا.انگیزه ندارم واسه زندگی.خیلیاشو تو میدونی بعضیاشم نمیدونی.فقط بدون من دارم عذاب میکشم. شب از اینکه صبح قراره دوباره پاشم خوابم نمیبره.اینارو میگم که بدونی که نباشم راحتم.بودنم عذابه.شاید بودن من باعث شده بود دست وپات بسته باشه.من نباشم زن بگیری.چه میدونم زندگی بهتری داشته باشه..مواظب خودت باش بابا
مانی اشک هایش را پاک می کند و پیام را برای پدرش می فرستدو دوباره مخاطبینش را جست وجو می کند و روی نام آبجی می ایستد وپیامی صوتی را برای او ضبط می کند.

-سلام آبجی..خیلی وقته از نزدیک ندیدمت آبجی.این چتای تصویری دیدن حساب نمیشه .آبجی.کاش بودی یکم درددل میکردم باهات.(بیرون را نگاه می کند وکمی فکر می کند)ولش کن....دیگه فایده نداره.یادت باشه سر هیچی باهام قهر کردیا.(نفس عمیقی می کشد)آبجی بخاطر همه اذیتام به تو منو حلال کن.از وقتی مامان رفت تو خیلی زحمتمو کشیدی. یادته میگفتی بزرگ میشی کشتی میخری منو سوار میکنی میگردونی؟...ببخشید که نشد...خیلی گرونه(به تلخی می خندد)عوضش میخوام خودم با ماشین برم تو آب...خستم آبجی.چاره دیگه ندارم.دلم به چی خوش باشه.قضیه میترا هم منتفی شد.بهم خورد.بخاطر اون باهام قهر کردی اما تو حق داشتی.خانوادش اصلا آدم حسابم نکردن.باباش هم منو زد هم میترا رو.خب دیگه.منم گفته بودم بدون اون نمیخوام زندگی کنم(کمی مکث می کند)....همشم بخاطر میترا نیست.تورو خدا بعد من اذیتش نکنین.کلا بریدم.کاش پیشم بودی آبجی.کاش زیاد حرف میزدیم.روی نریمان کوچولو رو ببوس.خداحافظ آبجی.
مانی پیام را می فرستد واینبار بر روی نام افشین می ایستد.پیام را ضبط می کند.

-سلام رفیق. افشین هرکول.خیلی وقت بود هرکول نگفته بودم بهت.(لبخند می زند)راستش چون میدونستم دوست داری نمیگفتم که زیاد فکر نکنی شاخی.ولی خدایش هرکولی.پریروز که گفتم بیای بیرون گفتی باشگاه دارم نشد بیای.میخواستم همینارو بهت بگم.چندبار بهت گفتم بریم حال ندارم.میخوام تمومش کنم.گفتی خواستی تموم کنی بگو بیام فیلم بگیرم بزارم صفحم فالوئر جمع کنم.کاش آلان بودی فیلم میگرفتی(سرش را به صندلی تکیه می دهد)همه چیز که شوخی نیست رفیق.واقعا دارم تمومش میکنم.دیگه نمیکشم.گفتی آدم بخاطر دختر خودشو میکشه مگه؟گفتم از کارم هم بدم میاد گفتی اینم دلیل نمیشه.گفتم خانوادم پشتم نیستن.گفتی همه گرفتارن...خب همینا آدمو زنده نگه میداره دیگه.دل آدم به چیزی خوش نباشه مرده.دلم بمیره دیگه تمومه.(سرش تکان می دهد)آلان اینجا بودی میگفتی قصه نگو بیابریم یه فلالفل بزنیم....خواستم بگم حلالم کن.قهر واشتی زیاد داشتیم ولی همیشه ریقم بودی...باید یه اعترافی هم بکنم.یادته گفتی واسه من با دختر خالت حرف بزن.من باهاش حرف نزدم ولی بهت گفتم اون قبول نکرد.چون تو از اون سرتری.بگرد یه دختر خوب پیدا کن.خب دیگه زیاد حرف زدم.به بچه ها بگو حلالم کنن.خداحافظ
مانی پیام را می فرستد و روی نام میترا می ایستد وپیام را ضبط می کند.
-سلام .قرار بود دیگه بهت پیام ندم تا بتونیم همو فراموش کنیم اما خواستم بگم میخوام کاری کنم که کلا فراموشم کنی.خیلیا میگن من بی تو نمیتونم ولی من واقعا بی تو نمیتونم زندگی کنم.همه دلخوشیامو از دست داده بودم وفقط تو مونده بودی.آلان هیچ امیدی به زندگی ندارم.کاش اینطوری نمیشد(گریه می کند و گوشی را دور نگه می دارد که صدای گریه اش ضبط نشود)من از باباتم گلایه ندارم.منم بودم دختری مثل تورو به کسیکه شغل و موقعیت مشخصی نداره نمیدادم......امیدوارم خوشبخت شی.فک نکنی من زدم زیر حرفام.من هستم ولی میبینم که بابات داره اذیتت میکنه بخاطر من.پس باید کاری کنم که فراموشم کنی.همین دیگه...خداحافظ واسه همیشه.
مانی با هق هق پیام را میفرستد.دفترچه را از پنجره به بیرون پرت می کندودستش را روی کمک دستی می گذارد.لحظاتی درنگ می کند. مردمک چشمانش مدام بین دریاچه و آسمان در حرکتند.مردد و ترسیده است.چشمانش را میبندد ودستی را می خواباند.ماشین چند سانت حرکت می کند و می ایستد.مانی چشمتنش را باز می کند .متعجب بیرون را نگاه می کند.دستی را می کشد واز ماشین پیاده می شود.دور وبر را نگاه می کند ومیبیند که یک لاک پشت جلوی چرخ جلو را گرفته است.به لاک پشت خیره می شود.دولا می شود وآن را بر می دارد و چند قدم آن طرف تر روی زمین می گذارد که در همین حین ماشینی کنار ماشین او می ایستد.صدای موسیقی از ماشین می آید.مانی نگاه می کند ومیبیند که چند نفر از دوستانش هستند.
راننده:
-تو اینجا چیکار می کنی مانی؟
یکی از دوستانش(کاوه) پیاده می شود و به طرف او می آید.کاوه دستش را بر شونه او می گذارد:
-اینجا چیکار میکنی تو؟ تنهایی اومدی تفریح دیگه.(به لاک پشت نگاه می کند)چی؟ آدم تموم شده با حیوونا ریختی رو هم؟
مانی لبخندی می زند.

-نه..همینجوری وایسادم اینجا

-خیلی وقت بود ندیده بودمت.بچه هارو یادته اصلا؟
کاوه بهسرنشینان خودرو اشاره می کند.

-آره بابا. خوبی سینا؟
سینا که در صندلی عقب نشسته است دست تکان می دهد.
سینا:
- خوبم.تو شهر که نمیبینمت.باید تو بر وبیابون پیدات کنیم.کاوه دستت تمیزه یه پس گردنی بهش بزن به یاد مدرسه.
دوستانش می خندند.
کاوه:
-اینجا منتظر کسی هستی؟
مانی(با بی میلی جواب می دهد):
-نه.
کاوه:
-ببین ! توکه تنهای.ماشینم داری.بیا بریم باما.داریم میریم باغ سامان اینا.شب بمونیم فردا بیایم.
مانی سرش را تکان می دهد ولبخند زورکی می زند.
مانی:
-نه من کار دارم.نمیتونم.
سینا:
-ناز نکن بیا.چیکار داری ؟ توکه داشتی با لاک پشت بازی می کردی.
کاوه:
-منتی نیستا. ما جامون تنکه.کلی وسایل داریم.یکی از بچه ها بیاد تو ماشینت راه بیفت بیا دنبالمون.هان؟
مانی کلافه است ولی نمی تواند جواب قطعی بدهد.
مانی:
-نه من اصلا به کسی نگفتم میام اینجا.باید برگردم.
راننده ماشین که سامان است خم میشود تا با مانی حرف بزند.
سامان:
-موبایل اختراع نشده مگه رفیق؟ ما هم نگفتیم زدیم به جاده.فقط این سینای بچه ننه گفته.
سامان یک پس گردنی به سینا می زند ومی خندند.مانی مات نگاهشان می کند.کاوه مانی را هل میدهد به طرف ماشین تا سوار شود.
کاوه:
-توکه اینطوری اطواری نبودی.(برمی گردد به طرف دوستان)چه لوس شده.
سینا:
- دوسه سالی هست ازمون دور بوده. تواین نصف روز درستش می کنیم.
مانی با بی میلی سوار می شود.کاوه خم می شود ودفترچه خاطرات مانی را بر می دارد.مانی با استرس نگاهش می کند.
کاوه:
- مال تویه؟
مانی:
- -آره.افتاده زمین.
مانی دفتر را میگیرد وآن را توی داشبود می گذارد.
کاوه:
-خوش میگذره ناز نکن بیا بریم.نترس خلاف نداریم.فقط تفریحات سالم.
کاوه درماشین مانی را می بندد.سینا پیاده می شود وسوار ماشین مانی می شود.
مانی در حال رانندگی به دریاچه سد نگاه می کند ومتعجبانه لبخند می زند.سینا کنارش نشسته وحرف می زند ومی خندد. دوماشین در جاده خلوت حرکت می کنند وازدریاچه سد دور می شوند.
پایان.
نقد این داستان از : کیوان سلحشوری‌مهر
عرض درود و ادب دارم، آقای ‌داریوش اسمعیل‌زاده
بایستی پذیرفت که بدون شک سوژۀ انتخابی این اثر ارسالی، از وجۀ تأمل‌برانگیز و دغدغه‌آوری برخوردار است [جوانی که بنا به دلایلی، دچار بحران شدیدی روحی می‌شود و از فرط ناامیدی خودش را به سراشیبی یک پرتگاه هولناک می‌رساند و قبل از اجرای تصمیم خطرناک و جبران‌ناپذیرش، دوباره با اندوه و خاطرات و تردیدهایش مواجه می‌شود تا این که ناگهان...]، وضعیت حزن‌آور و خطرناکی که طبعاً جهت رفع مشکل [چه در زندگی واقعی و چه در جهان داستانیِ قاعده‌مند و حرفه‌ای]، به تدقیق، تحقیق، تأمل‌ و پردازش صبورانه و برنامه‌ریزی شده‌ای نیاز دارد تا به صورت «گام‌به‌گام»، نظام‌مند و اندیشیده‌ شده‌‌تری از یک روند دقیقِ «فضاسازی» ملموس و داستان‌پردازانه، ارائۀ «شخصیت‌پردازی»‌های تحلیل‌گرانه، منطبق، تأثیرگذار و منحصربه‌فرد، اجرای «واقعه‌پردازی»‌هایی ضروری، متوالی، مستدل، متصل‌کننده و پیشبرنده در سیر منطقی و تأثیرگذار روایت برخوردار شود.
درواقع منظور از ارائه این توضیح مختصر، پرداختن به نحوۀ شکل‌گیری این اثر ارسالی است که علی‌رغم سوژۀ تأمل‌برانگیز، تعمیم‌پذیر و قابل پرورش بالقوه‌ای که دارد، اما هنوز متن مورد نظر، به لحاظ شکل‌گیری یک روند گام‌به‌گام و منطبق داستان‌پردازانه، ایجاد «انسجام روایی» هدفمند، مؤثر، متصل‌کننده و پیشبرنده، مبادرت به «کاراکترگزینی»هایی صحیح و برنامه‌ریزی شده، پرداخت شخصیتیِ تحلیل‌گرانه، منطبق، منحصربه‌فرد و «همزادپندارانه»، برنامه‌ریزی منطقی روایی و ایجاد یک «پیرنگ» [روابط علت و معلولی وقایع در داستان] باورپذیر و مستدل روایی در متن، گسترش مدیریت شدۀ فضاسازی‌های توصیفیِ دقیق و جزءپردازانه، ایجاد فرصت روایت‌پردازانه برای شکل‌گیری بحرانی داستانی، ایجاد «کسس» روایی مؤثر، جهت رسیدن روایت به «نقطه اوج» بحرانی خودش [و در نهایت شروع منطقی، به دقت طراحی شده و باورپذیر مرحله مهم «بحران‌زدایی» روایی در متن]، بهره‌گیری قاعده‌مندانه و مدیریت شده از دیالوگ‌هایی ضروری، متصل‌کننده و پیشبرنده در متن و...، به تدقیق، تحقیق، تحلیل شخصیتی، قاعده‌مندیِ خلاقانه‌تر و طبعاً صبورانه‌تر، «مدیریت بحران» [اعم از بحران‌زایی و بحران‌زدایی]، ایجاد «کنش»‌ها و «واکنش»‌های ضروری، منطبق، منطقی و اتصال‌دهندۀ روایی، اجتناب مدیریت شده از حضور و ازدحام غیرضروری و غیرکاربردی برخی از اسامی [و کاراکترهایی که در خدمت رفع نیازهای ضروری روایت قرار نگرفته‌اند] و...، نیاز دارد تا متن مورد نظر به مرحلۀ روایت‌پردازانه‌تر، تأثیرگذارتر و به دقت تألیف شده‌تری برسد و بتواند که با مخاطب مکاشفه‌گر و سخت‌پسند حرفه‌ای، ارتباط مفهومی و رواییِ جذب‌کننده‌تر و مؤثرتری را بر قرار کند.
بنابراین مطابق با همین موارد ضروری مطرح شده، مؤثرتر و منطبق‌تر است تا جهت بررسی تکمیل فرایند شکل‌گیری روایت، به مرحلۀ بحران‌زدایی این اثر ارسالی توجه شود که درست در لحظه‌ای حساس و تعیین‌کننده‌ای از داستان: «...، مردد و ترسیده است، چشمانش را می‌بندد و دستی را می‌خواباند، ماشین چند سانت حرکت می‌کند و می‌ایستد، مانی چشمانش را باز می‌کند، متعجب بیرون را نگاه می‌کند، دستی را می‌کشد و از ماشین پیاده می‌شود، دوروبَر را نگاه می‌کند و می‌بیند که...»، چه ویژگی مهم، منطقی، باورپذیر و «بازدارنده»ای در داستان تعبیه شده است تا مانع اقدام به عمل خطرناک و جبران‌ناپذیر کاراکتر اصلی متن می‌شود: «...، یک لاک‌پشت جلوی چرخ جلو را گرفته است، به لاک‌پشت خیره می‌شود، دولا می‌شود و آن را برمی‌دارد و چند قدم آن‌ طرف‌تر روی زمین می‌گذارد...»؛ البته با توجه به محل وقوع روایت که احتمالاً یک «زیست‌بوم» طبیعی است، حضور یک لا‌ک‌پشت، می‌تواند که اتفاق نسبتاً قابل قبولی باشد، اما سؤالی که احتمالاً مخاطب متن با آن مواجه می‌شود، این است که آیا یک لاک‌پشت کوچک، به تنهایی قادر است، در یک سراشیبی جلوی حرکت یک ماشین را بگیرد، البته احتمالاً نگارندۀ گرامی در هنگام تألیف و تعبیه این بخش، پاسخ منطقی و مناسبی را در نظر گرفته است، اما از سویی دیگر، هنوز روند باورپذیریِ چنین واقعۀ بازدارنده‌ای، درون متن تعبیه نشده است.
همچنین در مورد حضور واقعۀ بازدارندۀ دوم که طبعاً نقش اصلی و تعیین‌کننده‌ای را در تغییر تصمیم کاراکتر اصلی و در نتیجه بحران‌زدایی واقعه بر عهده دارد: «...، در همین حین ماشینی کنار ماشین او می‌ایستد، صدای موسیقی از ماشین می‌آید، مانی نگاه می‌کند و می‌بیند که چند نفر از دوستانش هستند...، مانی با بی میلی سوار می‌شود. کاوه خم می‌شود و دفترچه خاطرات مانی را برمی‌دارد. مانی با استرس نگاهش می‌کند...، مانی دفتر را می‌گیرد و آن را توی داشبورد می‌گذارد...، مانی در حال رانندگی به دریاچه سد نگاه می‌کند و متعجبانه لبخند می‌زند، سینا کنارش نشسته و حرف می‌زند و می‌خندد، دو ماشین در جاده خلوت حرکت می‌کنند و از دریاچه سد دور می‌شوند....»، بایستی پذیرفت که به لحاظ ضرورتِ ایجاد روند منطقیِ باورپذیری در داستان، چنین تعبیه‌ای به لحاظ صرفاً اتفاقی بودن [عدم پردازش منطقی و مستدل دقیق روایی، به دلایل شکل‌گیریِ چنین انطباق زمانی و مکانیِ یکباره‌ای، آن هم در اوج مرحلۀ بحرانی متن] از وجۀ چندان منطقی و قابل‌ قبولی در متن برخوردار نشده است؛ درواقع لازم به یادآوری و تأکید است که به طور معمول، رخدادهای سخت و بحران‌زا [اعم از زندگی واقعی و همچنین ارائۀ بُرش داستان‌پردازانه و به دقت تألیف شده‌ای از زندگی]، به راحتی و این‌قدر اتفاقی به مرحله بحران‌زدایی و رفع مشکل نمی‌رسند و طبعاً برای منصرف کردن کاراکترهای درگیر بحران‌های رو به گسترش روایی، به تعبیه و تنظیمِ ترفند‌هایی منطقی‌تر، مستدل‌تر، منطبق‌تر، برنامه‌ریزی شده‌تر و داستان‌پردازانه‌تری نیاز است تا مخاطب تحلیل‌گر و سخت‌پسند اثر، قانع شود که کاراکتر بحران‌زدۀ روایت، کاملاً و واقعاً از تصمیم شتاب‌زده و جبران‌ناپذیرش منصرف شده است و پس از خداحافظی با دوستانش، مجدداً اقدام به چنین کاری نخواهد کرد.
از سویی دیگر، لازم به ذکر است که به لحاظ ایجاد یک «زبان داستانی» مؤثر در متن و ضرورت ایجاد روند انتقال مفاهیم ضروری روایی از متن به ذهن مخاطب، بایستی پذیرفت که مؤلف گرامی اثر، حتی‌الامکان سعی خودش کرده است تا با استفاده از واژگان رسمی، «زبان معیار» نسبتاً یک‌دست و قابل انتقالی را در متن ایجاد کند [طبعاً چنین دقت نظری هم، مطابق با ضرورت به‌کارگیری «زبان محاوره‌ای» رایج و توصیه شده، برای بخش دیالوگ‌نویسی متن هم، مورد استفاده قرار گرفته است؛ البته در مورد کیفیت، حجم و ضرورت دیالوگ‌های تعبیه شده، در بخش بعدی این نقد تقدیمی، مواردی تقدیم حضور شریف‌تان خواهند شد]؛ اما از سویی دیگر، مؤثرتر و جذب‌کننده‌تر است که حتی‌الامکان [و البته به جز مواردی که «ضرورت روایی، اتخاذ چنین تصمیمی ایجاب کند]، «بدنه توصیفی» متن، به لحاظ رعایت و تنظیم زمانی افعال در جمله‌ها، مطابق با «زمان گذشته» نوشته شود، چون که به طور معمول، این استفاده آگاهانه و مدیریت شده از افعال زمان گذشته است که موجب ملموس‌تر شدن روایت می‌شود و طبعاً استفاده غیرضروری از «زمان حال» در جمله‌ها، ممکن است که ناخواسته و تاحدی موجب فاصله گرفتن نسبی مخاطب با متن شود، به همین جهت پیشنهاد می‌کنم که نگارندۀ گرامی و خوش‌اندیشه این اثر ارسالی، در صورت صلاحدید و حتی‌المقدور، افعال‌ها جمله‌های این اثر ارسالی را از زمان حال: «...، می‌اندازد، است، می‌دارد، می‌فرستد، می‌کشد، می‌ایستد، می‌آید، می‌بیند، می‌خندند، می‌دهد، نمی‌تواند، می‌گیرد، می‌گذارد، می‌بندد، می‌شود، می‌کند، می‌زند، می‌خندد، می‌کنند، می‌شوند...»، به زمان گذشته تغییر دهد: «...، انداخت، بود، ‌فرستاد، ‌کشید، ‌ایستاد، آمد، دید، خندید، داد، نمی‌توانست، گرفت، گذاشت، بست، شد، کرد، ‌زدند، ‌خندیدند، کردند، شدند...» و احتمالاً مبادرت به چنین تنظیم مدیریت شده‌ای، موجب تقویت برقراریِ ارتباط صمیمانه‌تر مخاطب با متن خواهد شد.
همچنین در بخش دیالوگ‌نویسی این اثر ارسالی، ابتدا در مورد پیام ارزشمند مؤلف گرامی، مبتنی بر مجزا نوشتن گفتگوها از بخش توصیفی متن، جهت خوانش راحت متن، بایستی عرض کنم که بدون شک چنین تصمیم و عملکردی، نشان‌دهندۀ دقت ‌نظر و رفتار ارزشمند حرفه‌ایِ نگارندۀ این اثر ارسالی است که جای تقدیر دارد؛ البته مؤثرتر و ویراسته‌تر است که حتی‌الامکان دیالوگ‌های ضروری، علاوه بر مجزا شدن از «پاراگراف‌»ها، بعد از علامت «دونقطه» [:] و درون «گیومه» [«»] قرار بگیرند؛ اما از سویی دیگر، با توجه به این که متن مورد نظر، با حدود «هزار و دویست و هشتاد» واژه نوشته شده است، لازم به ذکر است که از این میزان واژه، حدود «هفتصد و شصت» واژه، به دیالوگ‌هایی اکثراً غیرضروری، صرفاً حجیم، خیلی طولانی و همچنین نامنطبق با قواعد دیالوگ‌نویسی حرفه‌ای اختصاص داده شده‌اند، طبعاً چنانچه که نیت و تمایل نگارندۀ محترم، تمرکز بر روی تألیف داستان‌های کوتاه «دیالوگ‌محور» است، پیشنهاد می‌کنم که در هنگام تألیف، علاوه بر در نظر گرفتن ضرورت‌های روایی متفاوت هر سوژه‌ای با دیگر سوژه‌ها، به خوانش مجدد و دقیق‌تر داستان‌های نویسندگانی مجرب و صاحب‌نامی که در این زمینه، آثار موفق و ماندگاری را تألیف کرده‌اند، در تجربه نوشتاری این نویسندگان بزرگ و ماندگار، به راحتی سهیم شوید.
همچنین لازم به ذکر است که تعداد اسامی معرفی شده [پدر، آبجی، افشین، میترا] و سایر کاراکترهای حاضر در متن [کاوه، سینا، سامان]، به دلیل حضور غیرضروری [و همچنین مطابق با امکانات روایت‌پردازی در داستان کوتاه]، هیچ کدام از فرصت شخصیت‌پردازیِ چندان منطقی و منطبق داستانی مؤثری در متن برخوردار نشده‌اند؛ بنابراین مؤثرتر است که دوستان نویسندۀ گرامی، در هنگام تألیف داستان‌های کوتاه‌شان [و البته مطابق با ظرفیت‌های روایی قابل گسترش سوژه‌های انتخابی مورد نظرشان] به کاراکترگزینی دقیق‌تر و مؤثرتری مبادرت کنند و حتی‌الامکان برای مدت زمانی و به صورت تمرینی-کارگاهی، آثارشان را با حدود دو کاراکتر اصلی و قابل شخصیت‌پردازی، به طرز مؤثرتر و همزادپندارانه‌تری، تألیف و تجربه کنند.
البته بایستی پذیرفت که بخش‌هایی از بدنه توصیفی متن، حتی علی‌رغم این که این اثر ارسالی، در روند شکل‌گیری وقایعش، هنوز از تعبیه و تنظیمِ چندان بهم پیوسته و مؤثری، جهت پیشبردِ سیر منسجم و ضروری روایی برخوردار نشده است، اما به لحاظ توجه ارزشمند نگارندۀ خوش‌ذوقِ این اثر ارسالی تا حدی از توصیف‌هایی دقیق و جزءپردازانه بهره‌مند شده‌اند، دقت نظر ارزشمندی که طبعاً موجب قابل تصورتر شدن رویدادهای متن می‌شوند: «...، کنار جاده‌ی مشرف به دریاچه سد متوقف...، ماشین رو به دریاچه و لبه سراشیبی پارک شده...، سیگار را از پنجره بیرون...، دفترچه خاطراتش را از صندلی کنار...، از وسط دفترچه خودکار را...، گوشی را نزدیک دهانش...، دفترچه را از پنجره به بیرون پرت...»؛ آفرین بر شما، لطفاً به جای صرفاً متکی کردنِ سرنوشت شکل‌گیری روایت به دیالوگ‌هایی که چندان ضروری و متصل‌کننده نیستند، حجم اصلی روایت را با چنین رویکرد توصیفی ارزشمندی، ترمیم و تقویت کنید تا مخاطب مکاشفه‌گر و سخت‌پسند حرفه‌ای، ارتباط روایی قابل تصورتر و تأمل‌برانگیزی را با متن برقرار کند.
دوست نگارنده عزیز، به جمع دوستان «پایگاه نقد داستان» خوش آمدید، امیدوارم که موارد مطرح شده در این نقد تقدیمی، مورد عنایت بزرگوارانه‌تان قرار گرفته باشند، مشتاقانه منتظر خوانش اثر جدیدتان هستم. با آرزوی موفقیت روزافزون و با سپاس و احترام بسیار

منتقد : کیوان سلحشوری‌مهر

کیوان سلحشوری مهر/ متولد تهران 1351 خورشیدی/شاعر،نویسنده،منتقد،مدرس 1- همراهی و همکاری با انجمن شعر و داستان حوزه هنری گیلان از سال 1370 به بعد. 2- مجری و عضو هیئت امنای داستان حوزه ی هنری گیلان از سال 1377 و برگزار‌کننده و عضو هیئت داوران مسابقه ...



دیدگاه ها - ۲
کیوان سلحشوری‌مهر » یکشنبه 18 مهر 1400
منتقد داستان
عرض درود و ادب مجدد دارم، جناب آقای ‌داریوش اسمعیل‌زاده فرهیخته و گرامی. خوشحالم که توصیه‌های تقدیمی، مورد عنایت بزرگوارانه‌تان قرار گرفته‌اند، مشتاقانه منتظر خوانش آثار جدیدتان هستم. با آرزوی موفقیت روزافزون و با سپاس و احترام بسیار
داریوش اسمعیل زاده » یکشنبه 18 مهر 1400
باسلام خدمت جناب سلحشوری مهر. واقعا مسرور و مشعوفم از این نقد ریز بینانه و دلسوزانه. تک تک کلماتتان برایم ارزشمند و کاربردی است.امیدوارم بتوانم نقطه نظرتان را در آثارم اعمال کنم. از شما و دست اندرکاران این پایگاه کمال سپاس را دارم که غنیمتی هستید برای ما نو قلمان.

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت