شکل‌گیری مکان در دل صحنه‌ها و کنش‌ها




عنوان داستان : روح بابا
نویسنده داستان : یاسر شاه حسینی

همه چیز از امدن یک روح به خانه ما شروع می شود.من و برادرم ناصر از روی پله های حیاط نگاهش می کنیم.
کف حیاطمان چهار پنج پله پایین تر از کف اتاقهای به ردیف خانه است. وسط حیاط، حوض دایره شکلی است که بین دو باغچه ی دو طرف حیاط قرار دارد.باغچه هایی که پر است از درختهای اناری که شاخه هایشان در هم فرو رفته . وقتی روی پله ها می نشینیم، حوض درست روبرویمان قرار می گیرد و لانه های کبوترهای ناصر هم توی قوطی های هفده کیلویی زنگ زده ی لبه ی بام، درست پشت سرمان قرار دارند.
قبل تر ها هر وقت از ناصر می پرسیدم:« چرا دهانه ی قوطی ها را رو به حیاط می ذاری؟» جواب می داد:« می خواهم چشم اندازشون حوض پر از ماهی و درخت و باغچه باشه.»
اما بعدها فهمیدم، سر به سرم گذاشته و بخاطر گربه سیاهه است . گربه سیاهه بیشتر وقتها، از زیر شاخه های افتاده روی دیوار حیاط، ما و لانه های کبوترها را می پایید.گاهی که آشغال گوشتی توی باغچه نمی دید، از روی شاخه ی انار رسیده به لبه ی پشت بام، روی پشت بام می رفت. خوشبختانه دستش نمی رسید توی قوطی کند. کبوترها هم حضورش را احساس می کردند، خودشان را به کف قوطی می چسباندند.گربه سیاهه هم که دستش به کبوترها نمی رسید. روی قوطی می رفت و میوم میوم می کرد. ناصر چند باری با تیرکمان، به طرفش قصد گرفته بود، اما از وقتی سنگی داخل قوطی رفته بود و یکی از کبوترهایش را کشته بود، بی خیال گربه شده بود. البته وقت هایی بی خیالش بود، که روی پشت بام ، کنار قوطی های حلبی پیدایش می شد. وگرنه وقتی توی حیاط یا زیر شاخه های درخت انار، گربه سیاهه را می دید، امانش نمی داد. هر چند هیچ وقت گربه سیاهه نمی ماند، تا سنگ بخورد. ناصر هم بی خیال نمی شد و دنبالش می کرد. مثل روزی که پدرمان توی حوض رفته بود. ناصر از روی پشت بام گربه سیاهه را تعقیب کرده بود. که از شاخه ی انار پایین آمده بود و یک راست به سمت حوض رفته بود.ناصر از کنار قوطی های حلبی به سمتش نشانه گرفت و همان لحظه پدرمان به سمتش نگاه کرده بود و با دست اشاره کنان، خواسته بود نزند.
هنوز نگاه می کند. اما به کجا معلوم نبود.رو به ناصر می کنم و می گویم:«ناصرو واقعا راس میگی یا میخوای منو بترسونی؟»
ناصرکه دارد کش پاره شده یکی از دوشاخه های تیر کمانش را درست می کند می گوید:
« دروغم چیه معلمون یه قسمت از کتابشو برامون خوند.» می گفت:« نوشته وقتی کسی میمیره، روزای اول مرگش روحش شبیه یک پرنده لبه ی دیوار خونشون میاد. میخواد از اوضاع زندگی داشته با خبر بشه. از زنش از بچاش از همه چیز .میخواد بدونه همه چیز رو به رایه یا نه.»
«یعنی میخوای بگی این کفتر سفید کاکلی روح بابایه؟»
«شک نکن من تموم کفترای این محل را میشناسم شبیه هیچ کدوم نیس. خودم هم عینش ندارم
«ها راس میگی ناصرو، بابا هم موهاشو بالا میزد. اما نه جای سنگ تو، توی پیشونیشه، نه جای فرمون ماشین.»»
ناصر دیگر چیزی نمی گوید. من هم ساکت می شوم و به کبوتر سفید زل می زنم. هر چه بیشتر نگاهش می کنم، بیشتر یاد بابایم می افتم. اما توی پیشانیش اثری از سنگ تیرکمان ناصر نبود. همان سنگی که ناصر می خواست به گربه سیاهه نشانه برود. اما سنگش خطا رفت و مستقیم توی پیشانی بابا خورد.سنگ بعد از برخورد وسط حوض افتاد. ماهی ها وحشت زده فاصله گرفتند و انطرفتر نگاهش می کردند.اما بابا نه سنگ را نگاه کرد و نه ناصر را.نگاهش به لانه های کفترها بود. همیشه می خواست خرابشان کند. این بار بهانه خوبی دستش امده بود.همیشه می گفت"« کفتر توی خونه باشه نکبتی میاره.»اما انروز هم با گریه های ناصر و وساطت مادرم همه چیز برای ناصر به خیر و خوشی تمام شد.
وقتی انروز بابا از پشت بام پایین آمد و برای پانسمان سرش رفت. ناصر هم پشت سرش آمد و دستش را تا ارنج توی اب کرد و سنگ را برداشت بعد رو به گربه سیاهه کرد و گفت:
«اگر با همین سنگ وسط پیشونیت نزم ناصر کفترباز نیستم.»
بعد تهدیدش هم سنگ را توی جیب شلوارش گذاشت.
کبوتر هنوز سر جایش بود . به ناصر می گویم: «تا کی میمونه؟» می گوید: «نمیدونم شاید دلش برای ننه تنگ شده ، منتظره بیاد بیرون ببینش، ما رو که دیده.»
«می خوای برم به ننه بگم بیاد حتما او هم دلش تنگ شده چکار کنم؟ برم؟»
«نه نمیخواد ننه را نمی شناسی چقد ترسویه، بفهمه میگه کفترایی هم من نگه داشتم روح ادمایی است که من به این خونه و قوطیا حلبی عادتشون دادم.
اونوقت دیگه باید فاتحه همشونو بخونم»
ناصر کش پاره ی تیر کمانش را عوض می کند. صدای میوم میوم گربه سیاهه از زیر شاخه درخت انار می آید و به سمت شاخه ای که به پشت بام راه دارد، حرکت می کند. زیر دست ناصر می زنم و می گویم:« نگاه ناصر حرکت کرد.»
« نزدیک روح بابا بشه پر می کنه می ره.»

«تاریکی کجا میره؟حتما میره قاطی کفترای خودت نه؟ اصلا چه معلوم راش بدن اخه بابا می خواست لونه شونو خراب بکنه، لب پشت بوم هم نمیتونه بمونه گربه سیاهه می خورش.»
بابا خود را به پشت بام رسانده بود. ناصر هنوز پشت بام بود و کنار لانه ی کبوترها ایستاده بود. از بالا یک نگاه به من کرد. من به سمت پنجره ی رو به حیاط رفتم. پنجره بسته بود. میله های سرد پنجره را گرفتم و صدا زدم:« ننه بدو، بابا می خواد لونا کفتر ناصرو رو خراب کنه.»
مادرم از پله ها بالا آمده بود. نفس نفس می زد. ناصر خودش را روی لانه های کبوترش انداخته بود و گریه می کرد.
« بلند شو بچه، میخوام خرابشون کنم. از دست توی پدرسگ و اینا، آسایش ندارم.»
« الیاس خجالت بکش. بیا پایین. از توی حیاط خونه همسایه دارن نگات می کنن.»
من و مادرم به پشت بام رسیده بودیم. از پیشانی پدرم خون می آمد. دستی که پیراهن ناصر را گرفته بود، خونین بود. از توی حیاط همسایه، زن و دخترهایش داشتند نگاه می کردند. پدرم وقتی این وضعیت را دید، یقه ی ناصر را رها کرد و از پله ها پایین رفت. ناصر آرام شده بود و داشت اشک هایش را پاک می کرد. بعد نگاه به گربه سیاهه کرد، که لبه حوض نشسته بود و به ماهی ها نگاه می کرد.
«هیس چقد تو حرف میزنی، نگاه گربه سیاهه داره میره به سمتش ، بنظرم سیاه دزد خیالاتی داره.»
« ناصرو بجکم تو باغچه سنگ بیارم؟ بجکم؟»
«نه دیوونه تکون بخوری میفهمه فرار میکنه ، خودم سنگ دارم هنوز تو جیبمه»
ناصر تیر کمان را می کشد از لای دو شاخه تمام هیکل گربه سیاه را می بینم. به ناصر نگاه می کنم ابروهای پر پشت بهم پیوسته اش بالاتر آمده بود.
مثل همیشه نشانه گیری می کند. موقع قصد گرفتن، یک چشمش هم می بندد . تا آخر کش تیرکمان را می کشد.گربه سیاهه نزدیکتر می شود. کبوتر کاکلی حواسش نیست . او هم شاید مثل من غرق نشانه گیری ناصر شده بود. ناصر کش کشیده شده را رها می کند.
شب سیاه تر می شود.. رنگش مثل رنگ پیراهن من و ناصر می شود. گربه سیاهه به زیر شاخه درخت انار خزیده بود و با چشمان براقش ما را نگاه می کند.
من گریه می کنم. ناصر هم مشغول خاک کردن روح بابایمان می شود.
مهر ماه 1400
نقد این داستان از : آناهیتا آروان
آقای یاسر شاه‌حسینی سلام
خوشحالم آثارتان را برای پایگاه نقد داستان می‌فرستید و از اعتمادتان سپاسگزارم. «روح بابا» را خواندم. داستان هم به لحاظ سوژه و هم شخصیت‌ها به داستان نوجوان نزدیک است. قطعا می‌دانید که پایین‌تر آمدن سن مخاطب داستان به معنای ساده‌تر شدن کار نیست بلکه به عکس هرچه سن مخاطب کمتر باشد کار نویسنده دشوارتر می‌شود. نشانه‌های یک اثر اقلیمی در متن داستان شما دیده می‌شود که خیلی خوب است. هر قدر کار را به جغرافیای زیستی‌تان نزدیک کنید و از ظرفیت‌های موجود درمحیط زندگی‌تان استفاده کنید درصد موفقیت اثر را بالا می‌برید. در فضاسازی و دیالوگ‌ها هم تا حدودی موفق بوده‌اید اما افتتاحیه با آن توصیف مفصل از حیاط و حوض خانه و ... اصلا خوب درنیامده است فقط پُرکننده است و در رسیدن به اصل ماجرا وقفه ایجاد کرده است و در عین حال به شدت کلیشه‌ای است. این شیوۀ ارائۀ اطلاعات در داستان کارکرد چندانی ندارد. به جای این توصیف‌های مفصل که ممکن است ضرباهنگ داستان را هم تحت‌تأثیر قرار بدهد و ممکن است اثر را کسالت‌بار کند، از صحنه‌ها و کنش‌ها برای به نمایش گذاشتن مکان استفاده کنید. اجازه بدهید ببینیم فرم و محتوا در این اثر چگونه شکل گرفته‌اند. ما دو نوجوان داریم که با هم برادرند. یکی از آن‌ها راوی است که در واقع قصۀ برادرش را دنبال می‌کند. برادرِ راوی کفترباز است. پدرشان به تازگی از دنیا رفته است. حالا و در حالِ داستانی چه خبر است؟ حالا هر دو برادر به کمین یک گربۀ سیاه نشسته‌اند چرا؟ چون از این گربه خاطرۀ بدی دارند و چون آن‌ها را به حادثه‌ای در گذشته وصل می‌کند حادثه‌ای که باز به خاطرۀ پدرشان پیوند خورده است. تصور و باورشان هم این است که روح پدر در قالب کبوتر روی دیوار حیاط نشسته و دارد تماشایشان می‌کند اما در نهایت باز گربه کشته نمی‌شود و سنگ به کبوتر می‌خورد در واقع همان خاطره، همان اتفاق به شکل دیگری تکرار می‌شود. خوب این خلاصه‌ای است از آنچه در این داستان با آن مواجه هستیم اما آیا نویسنده توانسته است در جزییات، در پرداخت همۀ عناصر و به طور کلی در شکل بیانی داستان موفق باشد؟ از نظر من خیر. داستان در مرحلۀ پرداخت و در شکل بیانی‌اش تا حدودی نارسا و الکن شده است. عدم انسجام و پراکندگی دارد. درست است که تلاش کرده‌اید با فلش‌بک‌ها ساختار یکدستی به وجود بیاورید اما پل‌های تداعی قوی نیستند و اثر در رفت و برگشت‌های زمانی اندکی دچار گسست شده است. شاید یکی از دلایلش پیرنگ نه چندان محکم کار باشد. قطعا می‌دانید که طرح داستان می‌تواند شامل شیوۀ فکر کردن شخصیت و حرف زدن او و کنش‌هایش هم باشد. طرح داستانی، شبکۀ استدلالی مستحکمی است که حوادث داستان را شکل می‌دهد و در طرح داستان حوادثی می‌آیند که با یکدیگر رابطه دارند درست است؟ طرح داستانی یک مجموعۀ منظم و هدفدار است. این طرح چه آگاهانه باشد و چه ناخودآگاه و چه در چهارچوب فرمول و قانون و قاعده باشد و چه خوب باشد و چه بد باشد، در هر حال هدفمند است. تمامی اجزای طرح با یکدیگر در ارتباط هستند. حوادث و آدم‌ها بر یکدیگر اثر می‌گذارند و هر حادثه‌ای معلول حادثۀ قبل و علت حادثه یا حوادث بعدی است. نمی‌شود که در داستان حوادث فقط در کنار یکدیگر بیایند و هیچ ارتباطی با هم نداشته باشند. همۀ حوادث و ماجراها و آدم‌ها به نقطۀ تلاقی می‌رسند. حوادث داستان در طرح، برای رسیدن به هدفی مشخص با هم در ارتباط هستند و به همین دلیل در کنار هم می‌آیند و در واقع قرار است مخاطب را به جایی و به نقطه‌ای که هدف داستان است برسانند. داستان، نقطۀ سیبلی دارد که حوادث داستان، خواننده را به سمت همان نقطه سیبل هدایت می‌کنند. در یک طرح خوب و موفق داستانی ویژگی‌هایی هم وجود دارد. به عنوان مثال در طرح، شک و انتظار وجود دارد. خواننده با خواندن داستان مدام از خودش می‌پرسد «بعدش چه خواهد شد؟ چه اتفاقی خواهد افتاد؟» و مدام به دنبال یافتن پاسخی برای این پرسش است. البته در داستان‌های پیچیده‌تر این پرسش‌ها هم پیچیده‌تر می‌شوند. معمولا با طرحِ یک معما و با قرار دادن شخصیت اصلی داستان در نوعی بلاتکلیفی، شک و انتظار مورد نظر ایجاد می‌شود. طرح داستانی خوب، شگفت‌انگیز هم هست یعنی عنصر شگفت‌انگیزی هم در خودش دارد در واقع زمانی که داستان غیرمنتظره می‌شود و از حدسیات و انتظارات خواننده فاصله می‌گیرد، چنین اتفاقی می‌افتد. در یک داستان خوب، طرح داستان با شخصیت‌ها و با مفاهیم کلی داستان و با همۀ جزییات و اجزاء در ارتباط است و طرح داستان شما به ویژه در این ویژ‌گی‌های پایانی یعنی در ایجاد شک و انتظار و در ایجاد عنصر شگفت‌انگیزی موفق عمل نکرده است. درست است که این دو نفر این دو نوجوان، تمام مدت منتظر نشسته‌اند اما این انتظار تنها در خود شخصیت‌ها محصور مانده است اما این انتظار، انتظاری نیست که به داستان راه یافته باشد و طبیعی است که به مخاطب هم منتقل نمی‌شود. باورپذیری و روابط علت و معلولی را هم تقویت کنید. نگذارید اتفاق‌ها باری به هر جهت و قضا و قدری به نظر برسند. . نکتۀ دیگر که دوست ندارم ناگفته بماند این است که در انتخاب سوژه هم تاجایی که ممکن است کلیشه‌ها را کنار بگذارید. آثار داستانی نوجوان ما در دهه‌های شصت و هفتاد پر شده از همین سوژه‌ها. حتی اگر فهرستی که در ذهن داریم مرور کنیم ممکن است به دهها داستان نوجوان برسیم که این اثر با آن‌ها ویژگی‌های مشترک دارد؛ بنابراین به دنبال نو کردن فکرهای اولیه باشید و به دنبال تقویت مغناطیس داستانی. کشش و کشمکش‌های بیشتری ایجاد کنید. به تلاش و تمرین ادامه بدهید. منتظر آثار فراوان شما هستیم. برایتان آرزوی موفقیت می‌کنم.

منتقد : آناهیتا آروان

متولد 1354- تحصیلات: کارشناسی زبان و ادبیات فارسی محض- کارشناسی ارشد پژوهش هنر- آغاز فعالیت : 1379



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت