جذابیت کاذب را کنار بگذارید.




عنوان داستان : ناصر سوسک خور
نویسنده داستان : یاسر شاه حسینی

همه مان، سر سفره نشسته ایم. اما فقط من، با غذای خودم، بازی می کنم. کم کم من هم می بایست شروع کنم، نمی بایست بگذارم کسی متوجه بشود، پشت سیب زمینی توی کاسه ام، چه چیز را مخفی کرده ام. قاشق را به اندازه ای، توی کاسه ام می چرخاندم، تا خیالم راحت باشد، که خوب پنهانش کرده ام.
در خانه ی پر از جمعیت ما، دید زدن کاسه ها، کاری معمول بود. مخصوصا وقت هایی که ناهار یا شام آبگوشت داشتیم، چون این وقت ها مساله ی مقدار گوشت در کاسه ها، از اهمیت برخوردار بود، این دید زدنها، بیشتر می شد.
حواسم به خواهر برادرهایم بود، که هر از گاهی، چرخی در کاسه های بقیه می زدند. حواسم به پاچه ی خاکی شلوار پدرم هم بود، که داخل سفره شده بود. پدرم تکه ای نان، از وسط سفره برمی دارد. همین طور که نان را تکه تکه می کند، رو به مادرم می گوید:«یه خورده آب بریز.»
مادرم مقداری آب می ریزد.همه دهانشان می جنبد.نان های توی سفره کمتر می شود. هر کسی چیزی می خواهد.
« ننه گوشت هس بریزی؟»
«ننه منم نخود می خوام.»
مادرم دیگ بزرگ را کج می کند، تا همه ببینند دیگر چیزی نیست و تمام محتویات دیگ، همان قاشق بزرگ آبی بود، که توی کاسه ی پدر، خالی شده بود.
کاش کسی هنوز شروع نکرده بود. کاش زمانی آن را دیده بودم که هنوز توی دیگ بود.هر چند زیر نور زرد لامپ، نمی شد وقتی دیگ پر بود،ببینیم چه داخلش است.
اگر کسی هنوز لب نزده بود، گفتنش راحت تر بود، گفتن الان فایده ای نداشت، کسی اگر بالا نمی آورد، قطعا پدرم سفره را به گند می کشاند.
سوسک خرمایی بی حال، از لبه ی قندان بالا رفت و وسط قندها نشست.پدرم غر غر کنان قندان را برداشت و به سمت سطل آشغال داخل آشپزخانه ی تاریک رفت.
«اق اق،چن تا گونی قند توی دکونه، بیا ببین یه سوسک می بینی؟ آخه این چه زندگی ای پچلی درست کردی زنکه؟»
« قندونو بده من. نمی خواد همه قندارو بریزی توی سطل ، میدونم توی دکونت قند داری. اووف چه چیز بزرگی هم هس. اینا از توی مستراح میاین.یه مستراح ته حیاط درست کن، اگه دیگه سوسک دیدی.»
« درست کن. درست کن. آخه از کجا بیارم درست کنم؟همین شکم مشتی رو سیر کنم، کلاه مو باید بندازم بالا.»
از انگشت های یک دست بیشتر هستیم.اگر یک دست هشت انگشت داشت و مشت می شد.آن مشت خانواده ی من بود، که نمی بایست با رفتاری، حالشان را به هم بزنم.مطمئنا دیگر از هر چه آبگوشت بود، حالشان به هم می خورد. هر چند این اتفاقات، در مورد عکس العمل پدرم هیچی نبود. اولین کاری می کرد، سفره و هر چه داخلش بود را توی باغچه پرت می کرد. بعد سر مادر داد می زد و آنقدر ریچار بارش می کرد، که کاسه ی صبر او هم لبریز بشود. این وقت ها کار دیگر با گفتمان حل نمی شد حتما می بایست مادرم کتک را بخورد،تا هم خودش خفه بشود، هم پدرم آرام.
دعواهای پدر و مادرم اصلا به نفع هیچکدام ما نبود. اما نفع خواهر بزرگی ام، می خواست آشپزی یاد بگیرد بود.چون وقتی پدر و مادرم با هم قهر می کردند، حداقلش یک روز ناهار و شام نداشتیم، به ناچار پدرم به خواهر بزرگم رو می زد. او هم غذایی درست می کرد که حال به هم زن تر از غذایی بود که شبی جلویم قرار داشت. خود خواهرم هم می دانست چیز بدرد نخوری درست کرده. چون بیشتر وقت ها، مثل امشب از غذای مادرم تعریف می کرد:
« ننه چقدر شبی آبگوشات خوشمزه شده.دیگه نیس؟»
«ننه ندیدی ته دیگو نشونت دادم؟نون بیشتر ریزه کن سیر شی.»
« ها آدم یاد غذاهای خوشمزه خودت میندازه، ننه تو رو به جدت، دیگه با بابا دعوا نکن،این دختر آشپزت از گشنگی کشتمون.»
«هر کی ندونه فکر میکنه آقای دکتر میره مطب. برای توی کارگر سر میدون،دست پخت من، از سرت هم زیادیه.»
« بابای ببین چی میگه؟ می زنم توی دهنش ها.»
« شهرت میکنی تو هم. دستتو بیار پایین. تو غلط میکنی بچه ضعیفه رو میزنی. نگو تا نشنوی.تو هم دختر دیگه بلبل زبونی نکن.»
دیگر کسی حرفی نمی زند و باز فقط، صدای خوردن ها می آید. مادرم که دو سه باری با پشت دست به پایم زده بود این بار به حرف می آید:« ها چته؟چرا نمی خوری؟باز آت و آشغال خوردی؟»
«ولش کن.بخورش هس.گشنه نیس.بود. مثل په په می خورد.»
«شانس منه.خونه خواهرت بود، مثل په په می خورد.ننه عمه یه اِوگوشتی درست کرده بود،روم نشد بگم بازم بریز.از صبح تا ظهر، تو کوچه ها گشنه و تشنه ول بگردد،معلومه هر آت و آشغالی خوشمزه هس.»
« زنکه ول می کنی یا نه؟چپ و راست عمه عمه عمه.اصلا بگو بره خونه خاله مهربونش.ببین یه باره دیگه خونه عمت رفتی من می دونم و تو.»
« منصورو عمه میگه.»
« منصورو غلط کرده با تو.اخلاق ننگ مادرتو نمی شناسی.البته حقشه خودش اینو توی کاسه ی من انداخت.»
اولش توی بحر جمله ی آخر پدرم می روم. انگار سوسک را دیده بود. با جریانی که در مورد عمه ام پیش آمده بود، بدجور شبی دنبال بهانه می گشت تا دعوایی شروع بشود.می دانستم تا شبی یکی دو تا مشت حواله ی مادرم نکند، غائله نمی خوابد.بعد که می بینم باز مشغول خوردن می شود. می فهمم من چقدر گیج بودم و چه را به چه ربط داده بودم. حدسم درست بود، دنبال تلافی بود.
« نخوداش هم که ناپزن.باز عجله ای پختی و رفتی توی صحرا برای محفل؟»
مادرم دیگر استاد شده بود و می دانست نباید دنبال حرف را بگیرد.پدرم، تنها خواهرش خط قرمزش بود، اما روزهایی که دخل بقالی اش خالی بود، هر چیزی جز خط قرمزش حساب می آمد.چون هر کسی به هر طریقی ناراحتش می کرد، زورش می رسید می بایست کتکش بزند. وگرنه فقط با قیل و قال مساله جمع می شد.
حالا که مادرم دلش نمی خواست کتک بخورد. من هم نمی بایست بهانه دستش بدهم. تصمیم خود را می گیرم.تصمیمی چندش آور که اگر به هر کسی پیشنهادش می کردی هم بالا می آورد. به سوسکی که به پشت در آبهای زرد افتاده بود نگاه می کنم.فکر نمی کنم بتوانم بدون اینکه خردش کنم، از گلو ردش کنم. اگر زنده باشد و با دست و پای هوا شده اش خود را به دیواره ی حلقم بگیرد چکار کنم؟ کاش می شد بدون تکه تکه کردنش، ترتیبش را داد. اصلا کاش مجبور نبودم سوسک را بخورم.
«آتش بیار معرکه،حالا چرا تو کوفت نمی کنی؟ چه مرگت شده. چه می دونی قیمت گوشت به کجا رسیده. ناصرو از صبح حق نداری توی کوچه ها ولو بشی. تو هم مثل برادرات برو کارگری.برو دستفروشی کن. اصلا چه می دونم. بیا توی دکون کمک حال خودم بشو.»
بعد که می بیند جواب نمی دهم عینک ته استکانی اش را روی بینی عقابی اش محکم تر می کند و می گوید:« سیری کاسه تو بذار وسط سفره برو پس. هر کی خواست می خوره.»
اگر اوضاع کاسه ام مثل همیشه بود، حتما جوابش را می دادم:« تو که مشتری نداری. مجبورم خودمو با تله موش گیری ته دکونت مشغول کنم. تازه پسر اسمالو همچراغت نه که پدرش جوونه، بهم میگه، تو نوه الیاس عینکی هستی.»
« اوهوی کجایی ناصرو؟ توی هپروتی بچه؟ شنوفتی چی گفتم؟»
« نه گشنمه. می خوام خوب یخ بشن. اِوگوشتا ننه یخکی خوشمزه ترن.»
« ها گوشت تو هر چی باشه خوشمزه تره.»
پدرم شانس آخرش هم امتحان می کند.اما مادرم دستش را می خواند. دستی که صاحبش خیلی دوست دارد یک چپ و راست توی دهان زن زبان درازش می زد.
احساس می کنم، همه چیز دست من می باشد. تا سفره بی سر و صدا و گریه جمع گردد.حتما بعدها که خواهر و برادرهایم، قصه ی فداکاری من را می شنیدند به من افتخار می کردند. شاید هم نه، به ناصر سوسک خور معروف می شدم و هر کجا می رفتم به این اسم صدایم می زدند.
اصلا چه دلیلی دارد بگویم.سی سال دیگر هم بفهمند آنقدر حال به هم زن است که بالا می آورند.
پدرم تکه ای نان ته کاسه اش می مالد و توی دهانش فرو می کند. همین طور دهان می جنباند نگاهی به من می اندازد. سرم را پایین می اندازم و به آبگوشت داخل کاسه خیره می شوم. کاش راهی بود، کاسه را برداشتم و توی آشپزخانه می رفتم. مثل پسر همسایه مان که جدا از بقیه توی آشپزخانه غذا می خورد. حالش رو به راه نبود، اگر سر سفره بود، ناگهان دستش را توی ظرف کناری اش می کرد، تکه گوشتی ، مقدار برنجی بر می داشت. گاهی هم غذای توی دهانش را وسط سفره تف می کرد. بچه ها صدایش می کردند:« رستم دیوونه.»
پدر رستم ایراد نمی گرفت، چرا رستم غذایش را در آشپزخانه می خورد. اما برای پدر من سوال پیش می آورد و تا اصل ماجرا را در نمی آورد، سر جایش نمی نشست. حتما می بایست دیوانه باشم، تا رفتارم منطقی باشد. نمی دانم اسم ناصر دیوانه بهتر است یا ناصر سوسک خور. به نظرم هر دو بدتر از هم هستند. البته دیوانگی را نمی شود پنهان کرد. اما سوسک خوری را چرا.
تصمیم نهایی خود را می گیرم. به مادری نگاه می کنم که نمی داند چه فداکاری برایش می کنم. اصلا به همه ی آنهایی که پای سفره هستم نگاه می کنم. چون این فداکاری فقط برای کتک نخوردن مادرم نیست. برای استفراغ نکردن آنها هم است.جوری نگاهشان می کنم انگار تکه ای سم را می خواهم بخورم و دست به خودکشی بزنم.هنوز سوسک به پشت روی آب های کاسه بود. دست و پاهایش را از دو طرف باز کرده بود. با لبه ی قاشق روی سینه اش فشار می دهم. زیر آبی می رود که با خود نخود و سیب زمینی و تکه گوشتی دارد.صدای خرد شدنش را از زیر آب نمی شنوم. اما احساس می کنم به دو نیم تقسیم شده است. نمی دانم حالا از گلویم رد می شود یا نه، تصور اینکه بخواهم زیر دندان هایم خردش کنم و قسمتی از بدنش، لای دندانهایم گیر کند، بدنم را از این همه کار تهوع آور، به مور مور می اندازد. مقداری از سوسک و آب را با قاشق بر می دارم. هنوز قاشق به دهانم نرسیده که، برق خانه قطع می شود.
مهر ماه 1400
نقد این داستان از : احسان عباسلو
داستان شما قاعدتا یک بحث فرم دارد و یک بحث محتوا.
مشکل متن شما البته بیشتر در فرم و شیوه پردازش است. محتوا ولو تکراری اما به هر حال برای مخاطب می‌تواند جذاب باشد به خصوص که با عمق بخشیدن به موقعیت و مساله پیش آمده باعث شده‌اید این مساله برای خواننده هم مهم بشود. یکی از مهمترین نکاتی که باید نویسنده در نظر داشته باشد این است که مساله‌ای که برای خودش مهم است برای خواننده هم به همان اندازه مهم بشود. اگر خود نویسنده نکته‌ای را سرسری بگیرد و رد بشود خواننده هم آن را سرسری خواهد گرفت. شما مساله پیش آمده را در کانون کنش‌های داستان قرار داده‌اید و از آن خارج نشده‌اید و همین نکته باعث شده تا اهمیت آن تا پایان داستان باقی بماند.
اما در مورد شیوه پردازش باید گفت که متاسفانه لذت تعلیق را از خواننده و متن گرفته‌اید و در همان اول کار با عنوان داستان همه چیز را لو داده‌اید. یکی از عواملی که می‌تواند خواننده را جذب خود نماید طبیعتا عنصر تعلیق است. در همان خطوط اولیه خواننده به دنبال این می‌رود که چه چیز در بشقاب یا کاسه باعث شده شخصیت به دنبال پنهان کاری باشد. پیدا کردن جواب سبب می‌شود خواننده در متن همراه شما و شخصیت پیش بیاید تا به جواب برسد. اما شما چون جواب را در همان عنوان داستان قرار داده‌اید تمام لذت بند اول را از بین برده‌اید.
جدای از آن چند نکته زبانی دارید که بایست بیشتر بدان توجه کنید. اگر زبان استاندارد و شهری استفاده می‌کنید باید آن زبان تا پایان داستان حفظ شود و اگر در لحن و دامنه‌ای بومی حرکت می‌کنید باید در همان دامنه باقی بمانید. در مواردی گویا شخصیت‌ها لحن و لهجه دارند اما این یکدستی لحن و لهجه در تمام متن رعایت و حفظ نشده است. البته منظور من در دیالوگ‌ها نیست چون برخی شخصیت‌های داستانی (نه این داستان فقط) در دیالوگ به همین گونه هم صحبت می‌کنند. شخصیت‌هایی که از نقاط بومی به شهر آمده باشند گاه در میان الفاظ خود ناخودآگاه از کلمات بومی و محلی خودشان استفاده می‌کنند. گرچه این هم باید تناسب داشته باشد و خواننده هنگام خوانش متن، متوجه چنین نکته‌ای بشود که شخصیت رگ و ریشه بومی دارد اما در مجموع استفاده شما در دیالوگ‌ها قابل توجیه است. لیکن در میانه توصیفات، شما از دو زبان و لحن متفاوت استفاده می‌کنید که این برهم‌خوردگی و عدم تناسب و یکدستی برای زبان داستان اصلا خوب نیست.
" حال به هم زن تر از غذایی بود که شبی جلویم قرار داشت. " این لحن کمی خودمان است اما در ادامه داریم که " احساس می کنم، همه چیز دست من می باشد. تا سفره بی سر و صدا و گریه جمع گردد." دو فعل "می‌باشد" و "جمع گردد" که خیلی ادبی و انشایی هستند و اصلا به متن و موضوع شما نمی‌آیند.
زاویه زمانی و روایت هم مشخص نیست چرا ناگهان تغییر کرده. شما با روایت نمایشی و حال آغاز می‌کنید بعد سراغ زمان گذشته می‌روید " حواسم به خواهر برادرهایم بود، که هر از گاهی، چرخی در کاسه های بقیه می زدند. حواسم به پاچه ی خاکی شلوار پدرم هم بود، که داخل سفره شده بود." این جملات همه گذشته هستند اما بعد دوباره زاویه دید نمایشی می‌شود و انگار دارید صحنه حال را توصیف می‌کنید: " از وسط سفره برمی دارد. همین طور که نان را تکه تکه می کند، رو به مادرم می گوید...".
این که سوسک بهانه روایت شده و ما از جریانات و اتفاقات خانواده راوی و کیفیت ارتباط آن‌ها با هم آگاه می‌شویم خیلی ترفند خوبی برای داستان‌گویی است. فقط در انتها کمی از باورپذیری دور شده‌اید و انگار خواسته‌اید صرفا مخاطب را با صحنه‌ای چندش‌آور و غیرمعمول جذب داستان خود نگه دارید. چرا که حتی زمان خوردن سوسک هم می‌شود آن را در لقمه آخر قرار داد و لزومی ندارد همان اول تصمیم گرفته باشد سوسک را بخورد. اما رفتن برق ایده خوبی است و داستان در این جمله خیلی خوب تمام شده. پیشنهاد می‌کنم راوی در هر قاشقی که می‌خورد به فکر نکات مطرح شده بیافتد و در اندیشه انتهای کار باشد و نگران از اجبار در خوردن سوسک. این هم باورپذیری را بیشتر می‌کند و هم ضرباهنگ زمانی و کنشی خوبی به متن می‌دهد. بهرحال نمی‌شود در همان قاشق اول سراغ تکه کردن و خوردن سوسک برود (تا آن موقع قاشقی از غذا نخورده بوده).
از همه این‌ها که بگذریم توان شما در ایجاد موقعیت و برجسته‌کردن موقعیت و نیز ساخت و پررنگ کردن گره خیلی خوب بوده. کمی روی زبان بیشتر کار کنید و روی نقطه اوج بیشتر تامل نمایید به نظر نوشته‌های خیلی خوبی خواهید داشت. ضرورتی ندارد بخواهیم خواننده را با جذابیت‌بخشی کاذب درگیر متن کنیم. گره اگر برجسته شده باشد خود خواننده متن را ادامه می‌دهد. در پایان‌بندی هم عجله نکنید. می‌شود چند پایان را برای متن در نظر بگیرید و در نهایت یکی را انتخاب کنید.

منتقد : احسان عباسلو

متولد تهران فوق لیسانس ادبیات انگلیسی داور جایزه کتاب سال داور جایزه جلال داورحایزه پروین داور جایزه نقد داور کتاب فصل ...



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت