استفاده از پتانسیل گفتگو




عنوان داستان : وقتی برای دومین بار در باز شد.
نویسنده داستان : یاسر شاه حسینی

« همین خونه بود؟ ببین درش همین شکلی و همین رنگی بود؟»
« ها بابا. همین خونه بود. درش مثل چکمه م آبی بود. خودم دیدم پرید توی همین خونه و درشو بست.»
« اشتباه نکنی ناصرو؟ خودت دیدی اونی چکمه تو برد، اومد توی این خونه؟ بچا دیگه توی کوچه نمی دویدن؟ قاطی شون با هم نکردی؟»
« بارون گرفت همه زدن بدو. چشم ازش برنداشتم. نه خودش چکمو برداشته. دویدم دنبالش.فقط یه بار بخاطر بارون چشامو پاک کردم. گمش نکردم خود دزدشه.»
لنگ لنگان عقب پدرش می رود. گاهی آنقدر نزدیک می شود، به پشت پای پدرش می زند. چند بار پشت در را می زنند. هم پدرش. هم ناصر. باران شدت گرفته است. کمی از در آهنی که پایینش زنگ زده، فاصله می گیرند. به زور زیر چتر سیاه خود و پسرش جا گرفته اند.آب از نودال پشت بام کاهگلی، توی کوچه ای می ریزد که به سمت جویی که آب گل آلود را با خود می برد، شیب داشت.
جوانی لاغر، که سیگار می کشید، در را باز می کند. ناصر کمی پشت پدرش می رود و حوض وسط حیاط و کفش های ریخته شده کنار در هال را می بیند.
از دلش نمی آمد، چکمه ی نو را، از پایش در بیاورد. از طرفی خوب می دانست، با چکمه ی پا ،نمی شود سریع دوید. بچه ها دو گروه شدند.ناصر توی گروهی بود، که اول می بایست فرار کنند. هر فردی که گرفتار می شد، تعقیب کننده دست روی سرش می گذاشت و بلند می گفت:« کَل کَل.»
آنهایی که دست روی سرشان گذاشته می شد، جایی زندانی می شدند و دو سه تا زندان بان برایشان می گذاشتند، تا افراد فراری و آزاد گروه، برای آزاد کردنشان از سد زندان عبور نکنند. جای دو گروه هم زمانی عوض می شد که ، تمام افراد فراری دستگیر می شدند. ضمنا تا وقتی هم، اولین فراری دستگیر نمی شد، نه خبری از زندان بود، نه خبری از زندان بان، چون زندانی وجود نداشت. در واقع بازی آزادو، یک جور تعقیب و گریز پلیس و دزد بود.
وقتی ناصر چکمه اش را در می آورد، اول پلیس بازی بود و پسری که به خیال ناصر، دزد چکمه بود، دزد شده بود. پسر سریع می دوید. اتفاقا ناصر که سریع ترین عضو گروهشان بود را، برای تعقیب او گذاشته بودند. پسر هر چند متری که می دوید نگاهی پشت سرش می کرد. جوی ها را خوب می پرید. اصلا اهمیت نداده بود پا توی زمین یونجه ای مردم گذاشته بود. از نفس افتاده بود. پشت تنه ی بزرگ درخت توت، کمی توقف کرد و تا نفسی تازه کند. ناصر هم به تنه ی درخت رسید و این پا و آن پا کرد تا راهش سد کند و نتواند دور درخت بچرخد.
« عمرا بذارم گیرم بندازی. راستی حواست به چکمه ت هس؟ خیلی دور شدی بچا نبرنشون، آخه خیلی نو هستن.»
« غصه چکمه منو نخور. بپا نگیرمت.اصلا کِلِت می کنم، با هم می ریم پیششون.»
« هِ هِ وایسا لعنتی چقد تو فرزی.»
« دنبال من نیا، نمی تونی منو بگیری. برو پیش چکمه ت، کسی نبره.»
تعقیب و گریز باز ادامه پیدا کرد. بالاخره آخرین دزد گروه توسط ناصر گرفتار شد. البته اگر توی جوی زمین نخورده بود. شاید ناصر نمی توانست ، دست روی سرش بگذارد. درست بالای سر ناصر ایستاده بود و به چکمه ی نویی که در می شد نگاه می کرد.
« چه با چکه چه بی چکمه، خودم خیلی زود کِلت می کنم. من تند می دوم.»
« اول ببین کدوم گروه پلیس میشه ، بعد منم منم کن .تازه توی این محل اومدی؟ ندیده بودمت؟»
« ها بخاطر کار بابام اومدیم. جای قبلی مشتری نداشت. کفاشه.»
« بده کفشتو بدوزه. نگاه پاره شده. دو تا انگشتات زده بیرون.»
« این دیگه فایده نداره بدوزمش. یه کفش دیگه برا مدرسه دارم. این از پارساله. اگه بابام قبول کنه که نمی کنه، می خوام زمستونی مثل چکمه تو بخرم.خیلی قشنگن. راستی شغل بابای تو چیه؟»
« بقالی داره. می دونی چیه؟مینو، بیسکوئیت، چای و قند و از این چیزا می فروشه.»
« خوشبحالت پس. با کله میری بقالی تون. من حالم از محل کار بابام به هم می خوره. یه صندوق بزرگ داره، میذارش ترک دوچرخه میبره و میارش.توش قیچی ، نخ کفاشی و چسب هس. که هیچکدومش هم نمیشه خورد.»
« رفتم مغازه بابا برات مینو میارم. حالا کلاس چندمی؟»
«بیسکوئیت هم میاری؟ امسال چهارم هستم.»
جوان سیگارش را پکی می زند و با دست دیگرش زیر بغلش را می خاراند.
« فرمایش حاجی؟ همون در اول هم زدی متوجه شدم. نیاز نبود درو از جا بکِنید.»
پدر ناصر، ناصر را نشان می دهد و می گوید:«این پسر منه.بهت نمی خوره بچه هشت نه ساله داشته باشی.پدرت هس؟»
« بابام قبرستونه. یه روز بارونی یه از خدا بی خبر با ماشین زد به چرخشو فرار کرد.وسایلش هس ها. کفش پاره داری، منم بلدم. فقط توی خونه کار می کنم.»
پدر ناصر، شانه ی پسرش را فشار می دهد. خم می شود و کنار گوش پسرش می گوید:« دیدی بابا اشتباه می کردی پدر این خونه مرده. تو مگه نگفتی گفته به بابام میگم مثل چکمه ی تو بخره؟می بینی بچه ای توی این خونه اومده، اونی نیس تو می گفتی.»
ناصر وارد حیاط خانه شد و با دیدن پدرش، باز زیر گریه زد. مرد تازه حلبی روغن را از روی ترک موتور باز کرده بود. نگاهی به سر تا پا ناصر کرد و گفت:« ناصرو پا لختی هستی چرا؟ لااقل میذاشتی دو روز بگذره بعد آروسشون میکردی. من سر قولم بودم چکمه برات خریدم. تو هم سر قولت باش و تا دو زمستون دیگه حرف از چکمه نزن.»
هر جا را گشت چکمه اش را ندید. باران گرفته بود. بچه های دو گروه برای اینکه خیس نشوند ، به سمت خانه هایشان دویدند. یک لحظه لنگه ی چکمه اش را دید از زیر پیراهن یکی از بچه ها بیرون آمده بود. او هم داشت توی جمعیت می دوید. خوب شناختش . موقع بازی ، به اندازه ی کافی ، از پشت سر دیده بودش. دنبالش دوید .سعی کرد عقب نیفتد. بچه هایی که به دو زده بودند تا خیس نشوند را پشت سر گذاشت. آنقدر باران شدت گرفته بود که، چال و چوله های کوچه ها پر از آب شده بود و گاهی پایی که تویشان می رفت، باعث ترشح می شد. یکی دو بار نزدیک بود، پیراهنش را از عقب بگیرد، اما موفق نشده بود.خسته شده بود. به نفس نفس افتاده بود. دوست داشت بایستد و بی خیال چکمه اش بشود. اما قولی که به پدرش داده بود، مانع از این می شد،چکمه را فراموش کند. توی پیچ کوچه، پایش روی گل لغزید و زمین خورد. سریع بلند شد و نگذاشت گمش کند.وقتی به خانه شان رسید، در را بسته بود. چند باری پشت در زد.جوانی که دو برابر سنش را داشت در را باز کرد.
« بگو چکمه مو بیاره. وگرنه میرم به بابام میگم.»
« چکمه؟ حالا کی بیاره؟ مطمئنی بچه اشتباه نیومدی؟»
« ها اومد توی این خونه. اسمشو نمیدونه. هوی بچه، من چکمه مو می خوام صدامو می شنوی؟ خودم دیدم بعد از بازی زیر پیرهنت بود. تا ندیشون از جام تکون نمی خورم.»
« جار نزن اینجا، همسایه ها میگن معلی چی شده.برو جایی دیگه دنبال چکمه ت بگرد. بعدشم ما بچه ایی که هم سن تو باشه نداریم.»
بعد از اینکه پس گردنی را زد، در را به رویش محکم بست.گریه کنان و زیر باران، به خانه رسید.وقتی رسیده بود، هم گریه اش بند آمده بود، هم باران.
جوان رفتنشان را نگاه می کند . ناصر گریه نمی کند. اما باران می آید و گاهی پدر و پسری که، زیر چتر هستند را، به کمک بادی که مسیرش را تغییر می دهد، خیس می کند. مرد لبه ی کابشن پشمی اش را روی سر پسرش می گیرد..
« بابا من توی حیاطشون، چکمه مو دیدم.»
« الان یا اون باری خودت اومدی؟»
« نه الان.»
« پس چرا هیچی نگفتی؟»
« خوب پدرش مرده بود.»
« پدرشو توی حیاط ندیدی؟»
« نه ندیدم.»
« خوب پس حتما برادرش راست می گفت مرده .»
مهرماه 1400
نقد این داستان از : نازنین جودت
آقای یاسر شاه‌حسینی عزیز، سلام. پنج سال است که داستان می‌نویسید پس نوشتن برایتان امری جدی است. امیدوارم با همین پشتکار و انگیزه به نوشتن ادامه دهید و در راهی که در پیش گرفته‌اید موفق باشید.
عنوان، ویترین داستان است. اگر چیدمان جذابی برای مخاطب نداشته باشید، او جذب نمی‌شود و داستان را نمی‌خواند. این داستان می‌طلبد که عنوان بهتری داشته باشد. این فرصت را از متن خوب‌تان دریغ نکنید.
«وقتی برای بار دوم در باز شد» فکر اولیه‌ی خوبی دارد. فکر اولیه‌ای که پتانسیل کافی برای تبدیل شدن به داستانی جذاب را دارد. توصیفات و صحنه ها نقاط قوت داستان هستند و مخاطب به وضوح داستان و اتفاقاتش را در ذهن مجسم می‌کند و این تبحر نویسنده را می‌رساند. داستان رنگ دارد، صدا دارد و زندگی در آن در جریان است. لحن شخصیت‌ها به داستان خوش نشسته و به ملموس‌تر شدن فضا کمک می‌کند. اما کم توجهی در پرداخت، آن را از موقعیتی که می‌توانسته داشته باشد، پایین آورده. داستان از جای خوبی شروع نشده. به همین دلیل راوی مجبور است بعد از باز شدن در، داستان را نگه دارد و در مورد بازی جذابی که مخاطبی مثل من از آن چیز زیادی نمی‌داند اطلاعات بدهد. این اتفاق باز در جایی دیگر در داستان تکرار می‌شود. راوی به گذشته فلش‌بک می‌زند تا به مخاطب بگوید ناصر پیشتر به در این خانه آمده و این مرد را دیده. این نگه داشتن داستان و فلش‌بک زدن به گذشته برای دادن اطلاعات ضروری به مخاطب از سرعت داستان و جذابیتش کم کرده. می‌دانم شروعی که با عدم تعادل باشد و گره‌ای که در همان سطرهای اول زده شود به جذابیت و پرکشش شدن متن کمک می‌کند اما در مورد داستان شما بهتر است از عدم تعادلی قبل‌تر شروع شود. مثلا جایی که ناصر بدون چکمه به خانه برمی‌گردد و به پدر توضیح می‌دهد که چه اتفاقی برایش افتاده. یا از جایی شروع شود که پدر و ناصر به سمت خانه‌ی پسرکی که چکمه‌ها را دزدیده راهی شده‌اند. از این مسیر و فرصتی که هست استفاده کنید. به جای فلش بک زدن به ناصر و پدر فرصت گفتگو بدهید. حین این گفتگو ناصر از بازی و شیوه‌ی دزدیده شدن چکمه‌هایش بگوید و بعدتر که به در خانه می‌رسند، راوی مجبور نشود که داستان را نگه داشته و به گذشته فلش‌بک بزند. اطلاعات باید در زمانِ درست به مخاطب داده شوند. جایی که نه از سرعت داستان کم شود و نه روایت ایستا شود. از گفتگو و پتانسیلی که دارد ساده نگذرید. وقتی فرصتش فراهم است از آن خوب استفاده کنید که هم به جذابیت بیشتر داستان کمک می‌کند هم در زمانی فشرده‌تر فرصت دادنِ اطلاعات بیشتری به مخاطب دارید.
آقای شاه‌حسینی عزیز، من فقط برای جابجایی اطلاعات و موقعیت‌های داستان پیشنهاد دادم. شما خالق این متن هستید و بهتر از هر کسی می‌توانید با جابجا کردن موقعیت‌ها و صحنه‌ها داستان را به جایگاهی که شایسته‌ی آن است برسانید.
بخوانید و بنویسید و باز هم برای ما داستان بفرستید که مشتاق خواندن هستیم.

منتقد : نازنین جودت

متولد 1352 شمیران. فارغ التحصیل مترجمی زبان انگلیسی، مقطع کارشناسی. بیش از 14 سال است که نوشتن را جدی دنبال میکنم.



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت