ساده و سرراست اما خواندنی و قابل تحسین




عنوان داستان : در او کسی است
نویسنده داستان : مریم شریعتی

گاهی با خودم فکر میکنم بدبخت تر از من هم توی دنیا هست یا نه و تا چشمم ب مهسا میخورد میگویم:بله هست...
توی صف ناهار دارد این پا و آن پا میکند.صدای نفس نفسش را میشنوم با اینکه سه نفر جلوی من ایستاده اند. از صف خارج میشوم و ب دستش ضربه ی ملایمی میزنم، مثل زردچوبه شده. یقلوی را از دستش میگیرم:برو بشین من میگیرم میارم
سرش را تکان میدهد و لبهایش ب یک لبخند صورتی رنگ و رو رفته بازمیشود. ده دقیقه ای طول میکشد تا غذا بگیرم، خورشت قیمه است. سرم را در سلف میگردانم پشت یکی از میزهایی ک ب حیاط آسفالتیمان دید دارد نشسته و بیرون را نگاه میکند.
_حالت خوبه مهسا؟رنگ ب رو نداری!
دستش را از روی شکم بزرگش بر میداردو ظرف ناهار را جلوتر میکشد به آرامی میگوید:کاش میمردم راحت میشدم،ریحانه آخه این زندگیه ک ماها میکنیم؟
یک قاشق غذا در دهانش میگذارد و با بی میلی میجود.زل میزند توی چشمهایم و میگوید:کاش سر زا برم
دستش را میگیرم و بغض گلویم را پر میکند:بس کن دختر ب اون طفل معصوم فکر کن
_ب دنیا نیومده قاطی زندونیاس... بدبخت تر از من دیگه این
نمی دانم چ بگویم دلم میخواست امیدوارش میکردم، حداقل اگر مشکلش مالی بود میگفتم گلریزان ماه رمضان نزدیک است و خیر زیاد و اینجور حرفها اما چ میشد کرد وقتی کارش ازین حرفها گذشته بود.
خورش قیمه از همیشه خوش مزه تر است اما دهانم مزه ی خاکستر میدهد .چند میز آن طرف تر همان زن چادری ک مددکار مهساست نشسته و ما را زیر نظر دارد دفه ی قبل حرفهای خوبی میزد، اما مهسا کاملا ناامید است داستانش را بارها گفته...
میدانم ک توی ساکش مواد پیدا کرده اند شوهر بی غیرتش جا ساز کرده و خودش گم و گور شده است.5 سال برایش بریده اند و فقط 6 ماهش گذشته است...
فکر کنم یکی دو هفته ی دیگر زایمان کند. ماست را میریزم روی برنج و ب صورت زردش نگاه میکنم دختر طفل معصوم حالش خیلی بد است باید یک بار دیگر با ان مددکار حرف بزنم نگاهش میکنم و لبخند میزنم از جایش بلند میشود و کنار مهسا مینشیند خوش بشی میکند و میگوید: قراره دوباره دادگاه تشکیل بشه... اگر بشه ثابت کرد مواد مخدر از تو نبوده همه چی حل میشه.وکیل خوبی داریم، خوشبینم...
اینها را بارها ب او گفته است و اینبار تاکیدش بیشتر است. مهسا ساکت است و بلند بلند آه میکشد..
از جا بلند میشوم دم گوشش میگویم:تو هنوز ب خدا اعتقاد داری؟
نیشخندی میزند و میگوید:نمی دونم
اشک از گوشه ی چشمش سر میخورد. لبخند میزنم میدانم وقتی بچه ی معصومی در تو نفس میکشد کمکت میکند خدا را بیشتر حس کنی
سلف خلوت شده. مهسا بدجوری در فکر است. از حیاط صدای سوت و خنده می آید چند نفر دارند والیبال بازی میکنند.
نقد این داستان از : آناهیتا آروان
خانم مریم شریعتی سلام

این دومین داستانی است که از شما می‌خوانم. پیش از شروع نوشتن این یادداشت، کار قبلی‌تان را هم بازخوانی کردم و شگفت‌زده شدم! می‌دانید چرا؟ چون در کمال شگفتی دیدم در مقایسه با اثر قبلی، پیشرفت شما حیرت‌انگیز است! این داستان را دوبار خواندم و هربار از خواندنش لذت بردم. این اثر آن‌قدر صمیمی و راحت است که می‌توان بارها آن را خواند و لذت برد و درباره‌اش حرف زد و به نکات قوت آن اشاره کرد. اثر ساده و سرراست اما در عین حال قوی و قابل بحث است. به شما تبریک می‌گویم. یکی از نخستین ویژگی‌های «در او کسی است» همین اسم زیباست و معنای ایهام گونه‌ای است که در این عنوان وجود دارد. کسی که در او هست، هم می‌تواند نوزاد باشد و هم می‌تواند اشاره ای باشد به خدا که در مهسا هست و در راوی هم هست و راز این رابطه معنایی و این معنای دور و نزدیک، درست در آخرین سطرها گشوده می‌شود. جایی که راوی از مهسا می پرسد تو هنوز به خدا اعتقاد داری؟ و نقطه قوت برجسته بعدی، شروع فوق العاده‌ای است که دارد. داستان با یک تک‌گویی راوی و صحنه حضور مهسا در صف نهار آغاز می‌شود. این تک‌گویی و صحنه، ترکیب فوق العاده‌ای ساخته اند که یکی از بهترین نمونه‌های ورود بی‌مقدمه به قلب ماجراست. امتیاز مهم دیگر این است که چند سطر بعد کاملا روشن می‌شود راوی و مهسا کجا هستند یعنی داستان بدون وقت کشی و حاشیه رفتن و درست به‌موقع به خواننده اطلاعات می‌دهد. با شروع داستان، مخاطب با نشانی‌هایی که از اثر دریافت می‌کند در حال بازشناسی موقعیت مکانی است حتی ممکن است فکر کند ماجرا در غذاخوری دانشگاه اتفاق می‌افتد و یا حتی یک شرکت یا موسسه بزرگ، اما چند سطر بعد و با آن دیالوگ طلایی مهسا، یکدفعه همه جا روشن می‌شود: «به دنیا نیومده قاطی زندونیاس... بدبخت تر از من دیگه این.» این دیالوگ به ظاهر ساده کیمیاست، چون دارد آدرس درست می‌دهد و مثل پروژکتوری است که همه جای صحنه را روشن می‌کند تا مخاطب بتواند درست ببیند. آن وقت تفاوت میان تصور اولیه خواننده از مکان و واقعیت مکانی داستان هم برای خودش شیرین و جذاب می‌شود و در عین حال معلوم می‌شود که نویسنده موقعیت کاملا متفاوت و غیرمعمولی را برای روایت داستانی انتخاب کرده است؛ دو زن در زندان زنان که یکی از آنها باردار است و به ناچار باید بچه‌اش را در زندان به دنیا بیاورد. اما ضعف قصه این است که راوی از خودش اطلاعات نمی‌دهد. ما از راوی هیچ چیز نمی‌دانیم. کاش می‌دانستیم. و دیگر اینکه ای کاش اطلاعاتی که راوی درباره علت زندانی شدن مهسا می‌دهد این‌قدر مستقیم نبود. وقتی راوی به این شیوه می‌گوید که می‌دانم شوهرش با او چنین و چنان کرده، در واقع دارد به مخاطب اطلاعات مستقیم می‌دهد در حالی‌که همه این‌ها را می‌شود با پرداختی متفاوت به روش غیرمستقیم دیگری روایت کرد. اگر دلیل زندانی بودن خود راوی مشخص بود و او هم به شیوه‌ای غیرمستقیم خودش را بیشتر به ما نشان می‌داد؛ منظور اینکه اجازه می‌داد از او بیشتر بدانیم و اطلاعات مربوط به مهسا که به آن‌ها اشاره کردم اینطور توی چشم نمی‌زد، این داستان می‌توانست یکی از بهترین داستان‌های کوتاه درخشان و مثال‌زدنی باشد. صحنه پایانی کار هم یکی از بهترین صحنه‌هاست. صدای سوت و خنده و والیبال امیدبخش است؛ نشان روشنایی است؛ نوید زندگی است یا دست‌کم می‌توان این‌طور تصور کرد. نکته آخر اینکه تغییر رسم الخط هیچ تاثیری در اصل اثر ندارد پس «که» و «به» را با خیال راحت و کامل بنویسید. برایتان از صمیم قلب آرزوی موفقیت می کنم و بسیار منتظر و امیدوارم که خواننده داستان‌های پرکشش، لذت‌بخش و قابل بحث شما باشیم.

منتقد : آناهیتا آروان

متولد 1354- تحصیلات: کارشناسی زبان و ادبیات فارسی محض- کارشناسی ارشد پژوهش هنر- آغاز فعالیت : 1379



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.