یک داستان غریزی خوب از نویسنده‌ای در آغاز راه.




عنوان داستان : عطࢪ ریحــــــــٰان
نویسنده داستان : محدثه نبی حسینی

روی صندلی جلوی ماشین مینشینم. کمربند ایمنی را میبندم. زیر لب آیت الکرسی میخوانم. در حالی که ماشین را روشن میکند با خنده میگوید:
-نترس باباجونی! دفعه‌ی اولم که نیست..!
میخندم، سرم را به نشانه ی تایید تکان میدهم و میگویم:
-به سلامت برسیم صلوات...!
لبخند میزند. زیر لب بسم اللهی میگوید و حرکت می‌کنیم...
چند کیلومتری از شهر دور میشویم. با دیدن بیلبورد تبلیغاتی داخل اتوبان، یادم می افتد مهم ترین چیز را خانه جا گذاشته ام. می‌گویم:
-ای وای دیدی چیشد؟ کیک تولدتو یادم رفت بیارم...!
فاطمه با لبخند میگوید:
-نگران کیک نباشید تو صندوق عقب راحت نشسته...البته جا میموند هم اشکالی نداشت...
لبخند شیطنت‌آمیزی میزند و ادامه میدهد:
-نهایتا یه تولد دیگه با کیک برام میگرفتید...
با خنده می‌گویم:
-فرشته‌ی نجاتِ ناقلای بابا..!
از اینهمه شباهت فاطمه به ریحانه برای بار هزارم متعجب میشوم او هم مانند مادرش است همانقدر دقیق و منظم. می گوید:
-امیدوارم تا قبل از غروب برسیم پیش مامان... شبای جاده‌ی ‌روستا واقعا تاریکه...
-راهی نمونده فاطمه جان... انشآلله به تاریکی نمیخوریم...
وارد جاده خاکی و پر دست انداز روستا میشویم. چشمانم را میبندم. یاد چنین روزی در ۱۸ سال پیش می‌افتم:

کف مینی‌بوس نشسته بودم. سر ریحانه، روی پاهایم بود. با تکان‌های مکرر مینی‌بوس، شانه‌هایم به صندلی می‌خورد. اما مواظب بودم ریحانه به جایی نخورد.
تمام صندلی‌ها خالی بود، ولی او حالش خوب نبود. نمی توانست بنشیند.به خاطر همین، کف مینی‌بوس زیر انداز پهن کردم. تا شهر راه زیادی مانده بود.
با صدای ناله خفیف ریحانه به خودم آمدم. دستش را روی برآمدگی شکمش فشار داد. درد دوباره سراغش آمده بود. طاقت دیدن این حالش را نداشتم. شروع کردم دلداری دادن.
- ریحانم یکم دیگه می‌رسیم. به چند ساعت دیگه فکر کن. به زمانی که دخترقشنگمونو بغلت می‌گیری.
در حالی که از درد صورتش جمع شده بود، لبخند مهربانی زد؛ از همان‌هایی که قند در دل آب می‌کرد. بریده بریده گفت:
- حالا... از کجا... این‌قدر مطمئنی که دختره؟
پتویش را محکم‌تر دورش پیچیدم و گفتم:
-اره خب، نمیشه با اطمینان گفت. ولی دوست دارم دختر باشه یه دختر ناز مثل مامانش.
- ولی من دوست دارم بچمون مثل باباش باشه... همین‌قدر خوب و آقا.
با خنده گفتم:
- حالا نمیشه خوب باشه ولی آقا نباشه؟
از خنده‌ام خنده‌اش گرفت و گفت:
- چه فاطمه باشه چه محمد...امیدوارم صالح باشه.
هنوز چند دقیقه‌ای نگذشته بود که دوباره درد سراغش آمد. ریحانه بی‌تاب شده بود و من از دیدن بی‌تابی او بی‌تاب‌تر. صدای ناله‌های ضعیفش قلبم را می‌لرزاند و میان صدای غرغر‌های مینی‌بوس پیر گم می‌شد. یک‌دفعه ماشین وسط جاده ایستاد.
صدای مش رمضان از جلوی ماشین آمد:
- ای وای! بنزین تموم کردیم.
کلافه دستی به موهایم کشیدم. ساک وسایل نوزاد را زیر سر ریحانه گذاشتم.
از مینی‌بوس پیاده شدم و با کمک مش‌رمضان به هر زحمتی بود مینی‌بوس را هل دادیم و به کنار جاده رساندیم. جاده تاریک بود. تلاش نور کم‌سوی چراغ‌های مینی‌بوس برای شکست تاریکی بی فایده بود. هیچ کس در جاده نبود. صدای ناله‌های ضعیف ریحانه، سکوت موهوم حاکم بر فضا را می‌شکست و قلبم را مچاله می‌کرد. حالا باید چه کار می‌کردم؟ دستی آرام بر شانه‌ام نشست. مش رمضان بود.
- پسرم من کنار جاده وای‌میستم که اگه ماشینی رد شد ازش بنزین بگیرم. تو برو تو ماشین پیش خانمت، مواظبش باش، بهش روحیه بده و نزار بخوابه. آخه ممکنه خدایی نکرده از هوش بره. اینو منی که بابای ۹ تا بچه هستم از روی تجربه دارم بهت میگم... برو پسرم!
دستش را که روی شانه‌ام بود، بوسیدم. در تمام این مدت مانند پدرم بود؛ پدری که هیچ‌وقت ندیده بودمش.
ضربان قلبم تند می‌زد. در سرمای استخوان سوز جاده، دستانم عرق کرده
بود و اضطراب مبهمی آزارم می‌داد. چشمانم را بستم و گفتم:
- خدایا من به خاطر خودت به این روستا اومدم و این سختی‌ها رو تحمل کردم؛ خودت هم کمکم کن. بسم اللهی گفتم و سوار مینی‌بوس شدم. ریحانه با چشمانی نیمه باز نگاهم می‌کرد. دانه های درشت عرق روی پیشانی‌اش نشسته بود. از درد پتو را در مشتش فشار می‌داد. رفتم کنارش نشستم. سرش را دوباره روی پاهایم گذاشتم. در این شرایط باید درمورد چه چیزی حرف می‌زدم که خوابش نبرد؟
شاید بازگو کردن خاطرات روزهای آشنایی‌مان بهترین راه بود.
- ریحانه جان یادته روز اولی که همو دیدیم؟
بی رمق جوابم را داد
- آره... یه آقا معلم اتو کشیده ....که تازه از شهر اومده بود...
- یه خانم محترم و با سواد و زیبا و مغرور
مغرور را با تأکید بیشتری گفتم؛ و ادامه دادم.
- البته غرورش بیش‌تر جلوی مردا بود. ولی مهربونیش برای همه. می‌خواستم مدرسه‌ی روستا رو تعمیر کنم، اما هیچ‌کدوم از والدین بچه‌ها زیر بار هزینش نمیرفتن. راه مدرسه از روستا خیلی دور بود و بعضی از اهالی بخاطر همین بچه هاشونو مدرسه نمیفرستادن. ولی هیچ‌کس حاضر نبود نه برای تعمیرات این مدرسه و نه برای ساخت مدرسه‌ی جدید هزینه کنه. صبح ها توی مدرسه درس می‌دادم و عصرها توی حیاط امامزاده روستا، برای بچه‌هایی که خانوادشون اجازه نمیدادن مدرسه بیان، تدریس می‌کردم. امام زاده هم که هیچ امکاناتی نداشت.
میان صحبتم نگاهی به ریحانه انداختم انگار دردش کمتر شده بود خیره به یک نقطه و در سکوت گوش میکرد.
- یه روز عصر که برای تدریس اومده بودم امام‌زاده دیدم توی حیاط یه تخته وایت برد گذاشته‌شده. بچه ها گفتن اینو قبل از اومدن شما خانم قریشی آورده و خانم قریشی همون بانوی مغرور مهربون بود...
ریحانه به چشم‌هایم خیره شد. و گفت:
- پس از همون اول...حسابی، دل امین آقا رو...برده بودم...
ناله خفیفی که کرد مانع شد جوابش را بدهم. با نگرانی پرسیدم:
- خوبی؟
لبخندی زد و گفت:
- تاوقتی... تو کنارمی...اره
لبخندم از دیدن تبسمش جان گرفت و ادامه دادم:
بعد از یه مدت درس‌های دانشگاهم شروع شد. صبح‌ها می‌رفتم دانشگاه و عصرها برای تدریس به روستا میومدم. دیگه واقعا نمی‌تونستم دو جا تدریس کنم. دوره افتادم تو روستا با والدین صحبت کردم که یا یه مدرسه جدید بسازن یا بذارن بچه هاشون بیان همونجا. اما مردم به هیچ صراطی مستقیم نبودن... تا این‌که مش رمضان بهم گفت فقط یه نفر توی این روستا هم خیلی ثروتمند بود و هم دستش به خیر می‌رفت که خدا بیامرزدش... ولی دخترش خلف صدق پدرشه حتما کمک میکنه. خلاصه که باز هم گذرمون افتاد به همون خانم مغرور مهربون!... میدونی؟ وقتی گفتی برای ساخت مدرسه زمین‌های پدری تو میفروشی به فرشته بودنت ایمان آوردم.
صدای ناله ریحانه مرا از حال و هوای آن روزها به داخل مینی‌بوس پرت کرد. دوباره همان اضطراب مبهم سراغم آمد. سرما تا مغز استخوانم دوید. حتما ریحانه هم مثل من سردش بود. کتم را در آوردم و رویش انداختم. ریحانه مدام پتو را در مشتش فشار می‌داد تا صدای ناله‌اش بلند نشود. لبخند تصنعی زدم و گفتم:
-دخترم اینقدر مامانتو اذیت نکن تو هنوز نمیدونی تو بطن چه فرشته ای هستیا.
ریحانه در حالی که سعی میکرد رد درد را در صدایش مخفی کند گفت:
-اگه نی نی مون... پسر باشه.. همش میگی دختر...بهش برمیخوره ها...
-عزیزم سونوگرافی نرفتی که تا چند ساعت قبل زایمان سر دختر یا پسر بودنش چونه بزنیم؟
+سونوگرافی... نرفتم که... طعم شیرین این... انتظار رو، از دست ندیم.
سکوت کرد و با سکوت وهم‌انگیز حاکم بر فضا، اضطرابم تشدید شد. کاش می‌توانستم کاری کنم. خدایا خودت کمکمان کن!
با صدایش از فکر و خیال بیرونم کشید.
-روز افتتاح مدرسه رو یادته؟ ...هیچ وقت لبخند بچه‌ها ... وقتی پشت نیمکت های نو نشسته بودنو ...فراموش نمی‌کنم...
-لبخند اونا بخاطر ایثار تو بود.
-و... تلاش های تو...
عمیق به چشمانش نگاه کردم فکرم ناخودآگاه بر زبانم جاری شد.
-هیچ وقت فکرشم نمیکردم ریحانه‌ی من بشی!
از درد صورتش مچاله شده بود. با دستمال عرق‌های روی پیشانی‌اش را پاک کردم.
-یه سوال بپرسم؟
-جانم..؟
- چیشد که حاضر شدی از بین اون همه خواستگار با موقعیت خوب به یه معلم ساده جواب بله بدی؟
-چون... اون اقا معلم... مثل همه نبود ...
منتظر نگاهش کردم. حرفش را کامل کرد.
-وقتی دیدم ...بخاطر آموزش به بچه‌های روستا ...اون‌طوری به هر دری می‌زنی...، فهمیدم تو ...با بقیه جوونا که تو این سن فقط به فکر خوش گذرونیشون هستن...، فرق داری... فهمیدم میشه به عنوان یه همسفر ...روت حساب کرد... یه همسفر تا بهشت...

چند دقیقه نگذشته بود که دردش شدت گرفت. صدای ناله‌هایش قلبم را می‌سوزاند. چه کار باید می‌کردم؟ به جز دعوت کردن به آرامش، مگر کاری از دستم بر می‌آمد؟ یک‌دفعه صدای ناله‌هایش قطع شد. آرام دستم را روی صورتش گذاشتم و گفتم:
-ریحانم تو نباید بخوابی.
جوابی نداد.
تکانش دادم بدنش گرم بود اما جوابم را نمی‌داد. نبضش آرام می‌زد.
اشک به چشمانم هجوم آورد. از هوش رفته بود!
با عجله از مینی‌بوس بوس پایین آمدم. به ابتدا و انتهای جاده نگاه کردم، هیچ‌کس نبود! هیچ کسِ هیچ کس... حتی مش رمضان. حالا باید چه‌کار می‌کردم؟
اشک‌هایم بی وقفه می‌بارید. تازه‌ داشتم معنای واقعی اضطرار را لمس میکردم. از شدت سرما و اضطراب می‌لرزیدم.
یعنی خدا داشت این حالم را می‌دید و کاری نمی‌کرد؟ زیر لب استغفار کردم. حتما خدا حواسش به ما بود. خودش در قرآن وعده یاری داده بود.«ان تنصروالله ینصرکم.»
اگر بخاطر درس دادن به بچه‌های محروم نبود، من الان در این برهوت چه می‌کردم؟ اگر ریحانه با من ازدواج نمی‌کرد، زنان حسود روستا حتما در این شب سخت همراهش بودند، اما...
دستم را روی قلبم گذاشتم و به قلبم گفتم:
-آرام باش..! وقتی خدا وعده یاری داده حتما کمک می‌کنه.
چند دقیقه نگذشته بود که صدای قدم‌های نامنظمی را از دور شنیدم.تاریکی مانع می‌شد چیزی ببینم. صدای قدم ها نزدیک‌تر شد. مش رمضان بود. در حالی‌که به سمتمان می‌دوید فریاد زد:
-بنزین..
بین نفس نفس زدن هایش گفت:
-رفتم از سر جاده بنزین گیر آوردم.
با عجله باک را باز کردم. بنزین را داخل باک ریختیم. سوار ماشین شدیم.
هوا سرد بود، اما چاره‌ای نبود. مشتی آب به صورت ریحانه پاشیدم. کمی تکان خورد. تا شهر راه زیادی نمانده بود. نفهمیدم مسیر چه‌طور گذشت.
به بیمارستان بزرگی که در وسط شهر بود رسیدیم. ریحانه هنوز بیهوش بود. چند پرستار با برانکارد، او را به داخل بیمارستان بردند. دکتر به محض معاینه گفت اتاق عمل را آماده کنید.
با چشمان خیس و صدایی بغض آلود پرسیدم:
-وضعیتشون خیلی بده؟
خانم دکترِ مسن، عینکش را صاف کرد و گفت:
-بیمار بیهوشه و این خطر عمل رو بالا میبره ممکنه بره تو کما براشون دعا کن...سلامتیشونو از کسی بخواه که مرگ و زندگی همه‌مون دستشه..!
احساس کسی را داشتم که در لبه پرتگاه ایستاده. ریحانه را به اتاق عمل بردند.
دل توی دلم نبود. حتی تصور دنیای بدون او برایم سخت بود. اصلا قبل از ریحانه من چگونه زندگی می‌کردم؟
دیگر بارش چشمانم به اختیار خودم نبود.به هق هق افتادم. شانه هایم می‌لرزید. قلبم با شدت خود را به سینه می‌کوبید.
زیر لب خدا را صدا می‌زدم. تمام شب طول و عرض سالن بیمارستان را با چشمان خیس و تسبیح به دست طی کردم. انگار زمان قصد گذر نداشت.
سالنی که منتهی میشد به اتاق عمل برایم حکم قفس را پیدا کرده بود، انگار دیوار ها مدام نزدیک تر میشدند و سقف پایین تر می‌آمد!
تپش های پر شتاب و نامنظم قلب امانم را بریده بود. با مشت روی قلبم کوبیدم.
صدای آشنایش مرا به خود آورد؛
- دل آدم فقط با یه چیز اروم میشه...
مش رمضان بود. قرآن کوچکش را به سمتم گرفت. در چشمان آرام و مهربانش خیره شدم. قرآن را از دستش گرفتم. و در دل گفتم
-خدایا خودت کمکم کن..!
قران را باز کردم. نگاهم روی اولین آیه ثابت ماند؛

يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اسْتَعِينُوا بِالصَّبْرِ وَالصَّلَاةِ إِنَّ اللَّهَ مَعَ الصَّابِرِينَ

قرآن را مانند عزیزی که تازه پیدایش کرده‌ام به سینه فشردم. قلبم آرام گرفت. آرامِ آرام.
مش رمضان گفت:
-باباجان من دیگه باید برم حراست راهم نمیداد بهشون قول دادم پنج دقیقه بیشتر نمونم...
جواب محبتش را با لبخندی گرم دادم و گفتم:
-ممنونم ازتون... بخاطر همه چیز ممنونم...
مش رمضان با ارامشی که همیشه در صدایش موج میزد جواب داد:
-من فقط وسیلم بابا... از خودش تشکر کن!
مش رمضان رفت. با نگاهم تا انتهای سالن بدرقه‌اش کردم. به سمت نمازخانه بیمارستان قدم برداشتم. نمازخانه اتاق کوچکی در انتهای طبقه اول بود با فرش سبز رنگ لامپش خاموش بود و نور کمسویی از پنجره به داخل تابیده میشد. بدون اینکه چراغ را روشن کنم ایستادم به نماز. بعد از نماز ارامِ آرام شده بودم.

به سالن بیمارستان برگشتم.زمان قصد گذر کرده بود. نزدیک‌های صبح، پرستاری از اتاق بیرون آمد و گفت:
-دخترتون مبارک باشه...

________________•○♡

صدای فاطمه مرا به خود می‌آورد.
-باباجون...رسیدیم
از ماشین پیاده میشویم. نزدیک غروب است. آسمان هم مانند من دلش گرفته‌است.
سنگریزه های جاده خاکی روستا زیر پایم صدا میدهد. هنوز هم مثل روز های اول آشناییمان هر قدم که به ریحانه نزدیک تر میشوم ضربان قلبم شدت میگیرد.
وارد امام‌زاده میشویم. به سمت مقبره کوچکی که انتهای امام زاده است قدم برمیداریم. باد سردی میوزد. دست هایم را در جیب شلوارم فرو میبرم.
وارد مقبره میشویم. رایحه ریحانه در هوا پیچیده، عطر محمدی فضا را پر کرده‌است. بغضی قدیمی گلویم را میفشارد به چشمانم التماس میکنم که نبارند حداقل جلوی فاطمه نه..! اما آنها مثل همیشه کار خودشان را میکنند. فاطمه شاخه‌ای گل سرخ روی سنگ قبر میگذارد. دقیقا روی همان جایی که هجده سال پیش، با دستان خودم قلبم را در ان دفن کردم.
نقد این داستان از : سعید تشکری
با سلام خدمت نویسنده گرامی
از اینکه داستان خوبتان را برای نقد در اختیارم قرار داده‌اید سپاسگزارم.
اول از همه یک اصل را یادآور شوم. بسیاری از نویسندگان و تقریبا می‌توان گفت همه نویسندگان در داستان‌های اول خود غریزی می‌نویسند. نمونه بارزش «ماهی سیاه کوچولو» نوشته صمد بهرنگی است. پس غریزه‌نویسی عیب محسوب نمی‌شود. مهم این است که در ادامه با این غریزه‌ی موفق چه کنید و چگونه در داستان‌های بعدی با تمرین و مطالعه به داستان‌های پخته‌تر، کامل‌تر و بهتر بگویم علمی‌تری برسید. نمونه بارز این غریزه‌نویسی و رسیدن به داستان موفق محمود دولت‌آبادی است. معتقدم دولت‌آبادی اگر داستان گاواره‌باز را که یک داستان غریزی است، نمی‌نوشت هیچ‌وقت به قله‌ای به نام «کلیدر» نمی‌رسید. پس به نوشتن ادامه بدهید. البته هستند نویسندگانی که همواره در همین مرحله غریزه‌نویسی می‌مانند و هیچ‌وقت موفق به شناخت عناصر داستانی و نوشتن داستان با ساختاری علمی و فنی نمی‌شوند و به همین دلیل موفقیتشان سیری تصادفی دارد و گاهی داستان‌های خوبی می‌نویسند و گاهی داستان‌های ضعیف. به نظر من داستان شما یک داستان خوب غریزی است، اما منشا این غریزه چیست؟ آنچه تابه‌حال خوانده‌اید. در حقیقت غریزه ما را خواندن‌ها و دیدن‌ها و شنیدن‌ها می‌سازد. پس همه نویسندگان از یک نقطه مشترک راه خود را آغاز می‌کنند. غریزه. اینکه در ادامه نویسنده‌ای موفق می‌شود و دیگری چندان موفق نمی‌شود، دلیلش تفاوت در مسیر تربیت این غریزه است. یعنی از امروز به بعد تصمیم بگیرید هر کتابی را نخوانید و هر فیلمی را نبینید. مگر با علم و آگاهی به اینکه فلان داستان غلط است یا فلان فیلم ساختار اشتباهی دارد. با این آگاهی شما دیگر خطاهای آن داستانِ ناموفق را تکرار نمی‌کنید. پیشنهاد هم نمی‌دهم که نوشتن را قطع کنید و به کتاب‌های تئوری و آموزشی مراجعه کنید، زیرا چنین تصمیم و عملکردی شما را به یک عالِم بی‌عمل تبدیل می‌کند. به نظر من بهتر است داستان بنویسید و بعد از نوشتن، داستان خود را جراحی کنید. یعنی در داستانِ خود عناصر داستانی را پیدا کنید. امروز هم قصد دارم داستان شما را جراحی کنم تا هم به شناختی نسبی از عناصر داستانی برسیم و هم نقاط ضعف و قوت داستان «عطر ریحان» را پیدا کنیم.
1- زوایه دید: (اول شخص- دوم شخص- سوم شخص)
1-1- اول شخص: شما در داستان ریحانه از زاویه دید اول‌شخص استفاده کرده‌اید بنابراین ترجیح می‌دهم در این فرصت کوتاهِ نقد تنها به تعریف مختصری از این زاویه دید بپردازم. زاویه دید اول‌شخص (First Person) زمانی مورد استفاده قرار می‌گیرد که داستان از زبان شخصیت اصلی شما روایت می‌شود (مثل داستان شما). ضمیر مورد استفاده در این زاویه دید، اول‌شخص «من» و بعضا «ما» هست. تصور کنید دوربین فیلمبرداری را روی شانه قهرمان داستان گذاشته‌اید و مخاطب تنها در آن لحظه و موقعیتی حضور دارد که قهرمان حضور دارد. مخاطب شما تنها و فقط داستان را از دریچه لنز یا چشم شخصیت اصلی شما تجربه می‌کند. به‌همین‌خاطر راوی داستان و نویسنده تقریبا یک نفر هستند. این زاویه دید گرچه آسان‌تر از سایر زاویه‌های دیده است ولی با این حال خوبی‌ها و بدی‌هایی دارد.
• مخاطب خیلی زود با شخصیت و راوی ارتباط نزدیک برقرار می‌کند
• حس همذات‌پنداری میان مخاطب و شخصیت بسیار قوی‌تر و سریع‌تر اتفاق میفته
• احساسات، افکار، حواس پنج‌گانه، عمل و عکس‌العمل شخصیت تاثیر بیشتری در ذهن مخاطب ایجاد می‌کند
• مخاطب خود را درون ذهن و بدن قهرمان داستان تصور می‌کند و حوادث را از نزدیک تجربه می‌کند
• دروغ گفتن به مخاطب راحت‌تر است چون دید مخاطب همان دید شما یا قهرمان است، نه فراتر.
اما چند عیب دارد.
• زاویه دید محدود است و نمی‌توانید ذهنیات و درونیات دیگر شخصیت‌های داستان را در اختیار مخاطب قرار بدهید. این محدودیت شخصیت‌پردازی را برای شخصیت‌های دیگر داستانی سخت می‌کند.
• مخاطب تنها شاهد اتفاقاتی است که شخصیت داستان می‌بیند و تجربه می‌کند، نه چیزی بیشتر.
• به سختی می‌توانید ظاهر شخصیت اول را توصیف کنید، مگر اینکه شخصیت داستان شما خود را اتفاقی در آینه یا انعکاس چیزی ببیند. توصیه من این است که از این روش برای توصیف ظاهر شخصیت استفاده نکنید زیرا کلیشه‌ای و تکراری است.
• یکی از مهم‌ترین معایب این زاویه دید این است که مخاطب می‌داند شخصیت داستان یا همان راوی در پایان زنده می‌ماند، در غیر اینصورت نمی‌تواند داستان را به پایان برساند. به‌همین‌دلیل در داستان‌های جنایی و معمایی چندان موفق نیست و به‌طورکلی تعلیق در این نوع زاویه دید دچار شکست می‌شود و هیجان آن کم‌تر است.
• خطر دیگر این است که شما به‌عنوان نویسنده، بیش از اندازه غرق شخصیت داستانتان شوید، در افکار و رفتار و احساساتش دخالت کنید و از وجودتان بیش از حد به قهرمان تزریق کنید. درست مثل اتفاقی که در داستان شما افتاده است. جایی که ریحانه و قهرمان داستان با هم صحبت می‌کنند بسیاری از حرف‌ها بیش از آنکه حرف شخصیت‌های داستان باشد حرف دل خودتان است و تریبون مستقیمی می‌شود که از فضای داستانی دور است.
1-2- دوم‌شخص: در این روش، زاویه دید در داستان به مخاطب بخشیده می‌شود و آن‌ها باید خود را مستقیما به جای شخصیت اصلی یا فرعی در داستان تصور کنند. در این زاویه دید از ضمیر تو و شما استفاده می‌شود.
1-3- سوم‌شخص: این زاویه دید خود دو زیر مجموعه دارد.
الف) سوم شخص دانای کل
راوی بر همه چیز واقف است یعنی می‌تواند بگوید در دنیای داستان چه اتفاقی می‌افتد، افتاده است یا خواهد افتاد و درنتیجه مخاطب به همه چیزهایی که این راوی خدامانند می‌گوید دسترسی دارد.
ب) سوم‌شخص محدود
راوی فقط می‌تواند افکار، احساسات و ادراک یک شخصیت را در یک زمان بیان کند و مخاطب محدود به ذهن آن شخصیت است.
پیشنهاد می‌دهم همین داستان را با زاویه دید دوم‌شخص و سوم‌شخص نیز بازنویسی کنید و ببینید چه تفاوتی میان روایت‌ها و فضای داستانی رقم می‌خورد و کدام تاثیرگذارتر و باورپذیرتر است. این بازنویسی ابدا اتلاف وقت و زمان نیست زیرا زاویه دید یکی از مهم‌ترین عناصر داستانی در داستان کوتاه است و می‌تواند یک موقعیت دراماتیکِ خوب را به شکست یا موفقیت برساند.
۲- پیرنگ:
این عنصر وابستگی موجود میان حوادث داستان را به‌طور عقلانی تنظیم می‌کند. یعنی رابطه علی معلولی میان حوادث، شخصیت‌ها و منطقِ حاکم بر سیر تحول قهرمان را بیان می‌کند. برای فهم بهتر بیایید با هم پیرنگ داستانتان را بنویسیم.
مردی که برای خدمت و تدریس به مناطق روستایی رفته است در یکی از مناطق محروم تلاش می‌کند برای سهولت دانش‌آموزان روستا در آنجا مدرسه‌ای بسازد تا دانش‌آموزان مجبور به طی کردن مسیر طولانی برای رسیدن به مدرسه‌ای خارج از روستایشان نباشند. کسی حاضر به کمک نقدی نیست جز دخترِ یکی از بزرگان روستا که فرد خیری بوده است و بعد از مرگش همه اموالش به دخترش رسیده است. دختر از پیشنهاد مرد جوان استقبال می‌کند و در این مسیر هر دو دلباخته هم می‌شوند و دختر علیرغم خواستگارهای پولداری که دارد با مرد جوان ازدواج می‌کند. باردار می‌شود و در شبی زمستانی وقت زایمان می‌رسد. زن‌های روستا که به این زن و شوهر حسودی می‌کنند حاضر به کمک نیستند. مرد زنش را سوار تنها مینی‌بوس روستا می‌کند و برای رساند همسرش به بیمارستان تلاش می‌کند، اما در راه سوخت ماشین تمام می‌شود. مرد سعی می‌کند با حرف‌هایش و مرور روزهای خوش آشناییشان زن را از بیهوشی و مرگ نجات دهد، اما سرانجام زن بیهوش می‌شود. راننده موفق به گرفتن سوخت از ماشین‌های گذری می‌شود. مینی‌بوس راه می‌افتد و زن به بیمارستان می‌رسد، اما کار از کار گذشته است. بچه که دختر است به دنیا می‌آید و مادر می‌میرد. بعد از سال‌ها و به رسم هر سال در روز تولد دختر که حالا نوجوان است، پدر و دختر برای برگزاری مراسم تولد دختر به مزار مادر می‌روند که در همان روز فوت کرده است در مسیر رسیدن به روستا و مزار مادر، پدر خاطراتش را مرور می‌کند و ما با گذشته آن‌ها آشنا می‌شویم.
این پیرنگ خوبیست و با بازنویسی می‌توانید داستان بهتری را از دل این پیرنگ برای ما روایت کنید، اما یادتان باشد پیش از نوشتن داستان باید این پیرنگ نوشته شود و در گام بعد به سراغ نوشتن داستان بروید.
۳- شخصیت و شخصیت‌پردازی:
هر داستان خوبی که خوانده باشید، می‌بینید یک شخصیت اصلی بیشتر ندارد. وقت‌هایی هم هست که حوادث و ماجراها بین دو ‌شخصیت می‌گذرد و هردو شخصیت در پیشبرد حوادث داستان نقش دارند؛ اما باز‌هم اگر خوب دقت کنیم، می‌بینیم که نقش یکی از شخصیت‌ها از دیگری پُر‌رنگ‌تر است. علاوه‌بر شخصیت اصلی ممکن است یک یا چند شخصیت دیگر هم در داستان بیاید که به‌ آن‌ها می‌گویند «شخصیت فرعی.» تعداد شخصیت‌های فرعی باید کم باشد؛ چون مجال پرداختن به همه‌ی آن‌ها در داستان کوتاه نیست. شخصیت‌هایی در داستان هستند که نقشی در داستان ندارند و حضور بسیار کمی هم دارند و برای نشان‌دادن فضای داستان و یا برجسته‌کردن شخصیت‌های اصلی و فرعی از آن‌ها استفاده می‌شود که اصطلاحاً به آن‌ها سیاهی‌لشکر می‌گویند. برای داستان‌هایی که پر از ماجرا و آکسیون (واکنش‌های رفتاری) هستند، می‌توان شخصیت‌های فرعی زیاد آورد؛ مثل «داستان مردی که شاه بود.» اما من توصیه می‌کنم که داستان‌نویس‌ها در آغاز راه برای شروع داستان‌نویسی، داستانتان را با دو یا نهایتاً سه شخصیت بنویسید و نه بیشتر. به‌طورکلی، شخصیت‌های داستانی دو‌نوع هستند: شخصیت‌های پویا و شخصیت‌های ایستا. شخصیت‌های «پویا» حتماً در آخر داستان دچار تحول می‌شوند. تحول می‌تواند انواع مختلفی داشته باشد؛ مثل: تحول اعتقادی؛ تحول روحی و روانی؛ تحول اخلاقی؛ و حتٌی جسمانی و در آخر داستان دیگر آن شخصیتی نیستند که اول بوده‌اند. ممكن است در‌خلال داستان دلیل تغییر رفتار را نفهمیم؛ اما به‌هر‌حال در پایان داستان باید دلیل آن را دریابیم. شخصیت‌های «ایستا» منفعل و بدون هیچ تغییر‌و‌تحولی هستند و خصلت و سلیقه‌شان در پایان داستان همان است که از اول بوده.
شخصیت‌پردازی چیزی فراتر از تیپ‌سازی است و بهتر است شخصیت داستانی‌تان را از میان مردم اطرافتان انتخاب کنید، بعد به او خصلت و ویژگی خاصی بدهید که به‌عنوان یک انسان خاص می‌تواند داشته باشد، نه بر‌اساس اقتضای شغلش. آدم‌هایی که تیپ هستند، خیلی راحت در یک یا چند خط تعریف می‌شوند و به‌طورکلی، حضورشان در داستان، جاذبه‌ی چندانی برای خواننده ندارد؛ زیرا در وجود آن‌ها راز و ابهامی برای کشف‌شدن نیست. کند‌و‌کاو در روح‌و‌روان چنین آدم‌هایی معنا ندارد. آدم جاهلی، لباس سیاه و چسبان به تن و کلاه شاپو به سر دارد. پاشنه‌ی کفش خود را خوابانده و دستمالی در دستش می‌گرداند؛ سبیلی کلفت دارد؛ لوطی‌صفت و قوی‌هیکل است. این آدم، اگر به‌همین‌شکل در داستان تعریف شود، تیپ است که خواننده با خواندن خصوصیات او می‌تواند کارهای بعدی‌اش را پیش‌بینی کند و می‌داند که باید توقعات مشخصی از او داشته باشد. اما شخصیت، از‌این‌نظر با تیپ فرق دارد. شخصیت، آن دسته از صفات را داراست که موجب جدایی و تمایز افراد از یکدیگر می‌شود. به هر‌کس فردیتٌی خاص خودش می‌بخشد و موجب می‌شود که هر انسانی، منحصر به فرد و تکرار‌نشدنی باشد.
اما شیوه‌ی معرفی شخصیت‌ها در داستان چگونه است. ما به دو صورت شخصیت‌ها را به خواننده معرفی می‌کنیم، مستقیم و غیر مستقیم. در روش «مستقیم»، نویسنده به‌طور مستقیم و با‌صراحت بیان می‌کند که شخصیت داستانش مثلاً پزشک است که این نوع شخصیت‌پردازی به‌طور مستقیم است. در روش «غیر مستقیم»، شخصیت با‌ صراحت معرفی نمی‌شود؛ اما با رفتاری که شخصیت از خود نشان می‌دهد؛ دیالوگ‌هایی که می‌گوید و توصیفاتی که از او می‌شود، به خواننده می‌فهماند که این شخصیت چه خصوصیات و یا چه شغلی دارد. این روش شخصیت‌پردازی غیرمستقیم است. اگر می‌خواهید داستانی با شخصیت‌پردازی خوب داشته باشید هنگام نوشتن پیرنگ یا طرح داستانتان؛ یعنی هم‌زمان با انتخاب مضمون یا درونمایه به این فکر کنید که شخصیت شما حتماً و باید در یکی از ابعاد: جسمی؛ اجتماعی؛ روحی و روانی؛ اعتقادی در سیر حوادث دچار تحول بشود. این تغییر و تحول می‌تواند به سوی خوبی يا بدی باشد. درنهایت یادتان باشد کسی که دچار تحول نشود، شخصیت نیست؛ او کنشگر است که مثلا یک راز را بر‌ملا می‌کند؛ او کنشگر است که کمک کرده به گره‌گشایی و پیشبرد داستان (درست مثل قهرمان داستانِ شما. البته ریحانه دچار تحول جسمانی می شود و می‌میرد. اما تحولی در پدر داستان نمی‌بینیم و همین جذابیت داستان را کم می‌کند.) در مسیر شخصیت‌پردازی باید برای شخصیت اصلی داستان هدف‌گذاری داشته باشید (این کار را به خوبی در داستانتان انجام داده‌اید و هدف قهرمان در داستانِ عطر ریحان ساختن مدرسه برای یک روستا است) یک هدف خوب نباید سهل‌الوصول باشد و باید بسیار با ارزش باشد و ارزش جنگیدن داشته باشد (این هم نقطه قوت دیگر داستان شما در شخصیت‌پردازی است). هیچ‌کس نمی‌خواهد داستانی بخواند که هدف نهایی شخصیت اصلی آن، پیدا‌کردن دسته‌کلید خانه‌اش است. برای هر هدفی باید موانعی درخور همان هدف قرار داده شود. موانعی چالش‌برانگیز که نه‌تنها نمود بیرونی دارند، بلکه شخصیت باید برای رسیدن به آن بر نقاط ضعف درونی خود نیز پیروز شود (شما برای پدرِ داستان نقطه ضعف درونی نگذاشته‌اید و به اصطلاح شخصیت سفید است. در حالی‌که شخصیت‌های داستانی برای باورپذیر شدن و تاثیرگذاری بر مخاطب باید خاکستری باشند. در چنین حالتی قهرمان برای رسیدن به هدف علاوه‌بر اینکه باید با موانع بیرونی مبارزه کند باید به یک مبارزه درونی و خودسازی نیز دست بزند. در چنین شرایطی است که شخصیت داستان در راه رسیدن به هدف دچار تحول می‌شود. گمانم حالا می‌دانید چرا شخصیت پدر تا انتهای داستان بدون تحول باقی می ماند. او بیش از اندازه خوب است و جایی برای بهتر شدن ندارد)
این سه‌عنصر عناصر اساسی داستان کوتاه هستند و برای درک بهتر این عناصر و سایر عناصر داستان (لحن- گفت‌وگو- صحنه‌پردازی) پیشنهاد می‌دهم مقاله‌ای را با نام «بررسی عناصر داستانی در داستان‌های معاصر کتاب‌های فارسی دورۀ دوم متوسّطه» بخوانید که در فصلنامه بهارستان سخن منتشر شده است و معادلش را در داستان خود پیدا کنید.
در نهایت معتقدم داستان غریزی بسیار خوبی نوشته‌اید و در ادامه با انتخاب‌های درست و هوشمندانه در خواندن و دیدن می‌توانید این غریزه خوب را پرورش بدهید. موفق باشید.

منتقد : سعید تشکری

سعید تشکری نویسنده کارگردان و رمان‌نویس ایرانی متولد ۱۳۴۲ است. ورود او به عرصه هنر از سال 1348 با شرکت در کلاس های خلاق داستان نویسیِ کانون پرورش فکری کودک و نوجوان رقم خورد و در سال 1357به دانشکده هنرهای زیبا راه یافت و در رشته ادبیات نمایشی ...



دیدگاه ها - ۱
محدثه نبی حسینی » 6 روز پیش
سلام و ادب خیلی ممنونم از وقتی که گذاشتید و نکات خیلی خوبی که فرمودین

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت