عشق در داستان




عنوان داستان : شور
نویسنده داستان : سارا مرتضوی

- ساعت چنده؟
- نمی‌دونم عشقم! ولی می‌دونم هوا گرفته است.
از پنجره‌ی کوچک اتاق نور خورشید، کم به داخل اتاق تابیده که به نگار فهمانده ابرها امروز گرفته‌تر از دیروز هستند. شاید آنها هم برای حسین دلگیرند و می‌خواهند ببارند.
فرشید کش و قوسی به خود می‌دهد، سعی می‌کند چشمانش را باز کند ولی پلک‌ها سنگین هستند.
نگار هم دسته‌کمی از او ندارد، البته خواب او سبک است. از دیشب که ساعت یک شب از مراسم به خانه آمدند تا الان چند بار بیدار شده است. همانطور که چشمانش بسته است خود را به همسرش نزدیک‌تر می‌کند تا در آغوش او جا گیرد و می‌گوید:
- عشقم، من یه عالمه خواب دیدم.
فرشید توجهی نمی‌کند. دستان مردانه‌اش را دور نگار حلقه می‌کند و صورتش را بر پشت گردن آن رها می‌کند. احساس آرامش می‌کند و دوست دارد باز هم بخوابد. نگار کم‌کم بیدار می‌شود.
- ساعت چنده فرشید جونم؟
- هان؟!
فرشید خواب و بیدار است. نگار تکرار می‌کند:
- ساعت؟ چنده؟ دیر نشه؟
فرشید بدون اینکه چشمانش را باز کند دستش را به میز عسلی تخت می‌برد و موبایل را بالای سرش روشن می‌کند. ساعت ۱۱:۲۷ صبح است. هردو متعجب می‌شوند. فرشید می‌گوید:
- چقدر خوابیدیم؟! پاشو عشقم تا به نماز برسیم.
نگار پوفی می‌کشد و می‌گوید:
- آخه ما به نماز می‌رسیم؟! یک ساعت فقط توی راهیم، اذون رو ساعت دوازده میگن.
با اینکه خود باور ندارد که قبل از اذان ظهر برسند اما با عجله از جا بلند می‌شود و به دستشویی می‌رود. فرشید با صدای بلند می‌پرسد:
- نگار جون شیر رو با خرما می‌خوری یا بیسکوییت؟
- با خرما عزیز جان.
وقتی نگار از دستشویی بیرون می‌آید ماگش را روی اُپن می‌بیند که کاسه‌ی خرما در کنارش گذاشته شده است. فرشید در اتاق، لباس‌هایش را عوض کرده است. درحالی‌که به دستشویی می‌رود می‌گوید:
- شیرت رو بخور که بریم.
نگار سر تکان می‌دهد و خیلی سریع شیر را با خرما نوش جان می‌کند. قبل از اینکه فرشید از دستشویی بیرون آید لباس‌هایش را می‌پوشد. فرشید بدون حرف از خانه بیرون می‌رود تا ماشین را از پارکینگ بیرون ببرود. نگار هم زود می‌رسد و سوار می‌شوند و می‌روند.
نگار ماسک را رو صورتش جا می‌دهد و می‌گوید:
- عجب محرمی شد امسال! همش به کرونا گذشت.
فرشید از ناراحتی پلک‌هایش را محکم می‌فشارد و جواب می‌دهد:
- نگرفتیم، نگرفتیم، وقتی هم گرفتیم دقیقاً دهه محرم گرفتیم. کرونای لعنتی.
مدام این‌ور و آن‌ور خیابان را نگاه می‌کند، نگار چادر عربی‌اش را به سر می‌اندازد و می‌پرسد:
- چیه عشقم؟ دنبال چیزی هستی؟
- دنبال موکبم. امسال که قسمت ما نشد، می‌خوام این نبات‌ها رو بدم به یکی از این موکب‌ها.
نگار به صندلی عقب نگاه می‌کند، یک کیسه پر از نبات است در کنار کتری نویی که قرار بود چایی دهد.
- عشقم، خودمون هم نبات نداریم، می‌خوای چندتاش رو بردارم بقیه‌اش رو بده.
- نگار جون اینا همش مال امام حسینه‌ اینم موکب.
کنار خیابان می‌ایستاد و نبات‌ها را می‌برد. وقتی فرشید برمی‌گردد و سوار می‌شود یا ذوق می‌گوید:
- بعد حسینیه بیایم اینجا، دمنوش داره، نعنا و یه چیز دیگه.
وقتی رسیدند به حسینیه نماز دوم در حال برگزاری بود. سریع خود را به نماز رساندند.
این حسینیه به حسینیه عرب‌ها معروف است. خیرین‌اش عرب هستند، مردمی که می‌آیند عرب هستند و مراسمشان هم مخصوص عرب‌هاست.
بعد از نماز نگار در گوشه‌ای از حسینیه تکیه بر دیوار سنگی نشست. دور تا دور سالن زنانه پرچم سیاه که رویش یااباعبدالله‌الحسین نوشته شده بود کشیده شده بود. کیپ تا کیپ از فرش‌هایی با زمینه سبز پوشانده شده بود. چندین پارچه بزرگ که با قلم خوش یا حسین نوشته شده بود آویزان بود. دو مانیتور در اول و آخر سالن بزرگ نصب کرده بودند. بین زنان و مردانه درهای آهنین سبز رنگی بود که بینشان پنجره کوچکی تعبیه شده بود، از این راه چای و کیی از مردانه به زنانه می‌رسید. مداح به زبان عربی میخواند و زنان می‌گریستند.
اکثر زن‌ها چادر عربی به سر داشتند، روسری های مشکیشان را با گیره سفت کرده بودند. نگار به تقلید از آنها روسری‌اش را بسته بود.
- گفت امروز بیا برای حسینم گریه کن، بیا، حسینم غریبه، اماده‌این؟ بریم کربلا...
زنان عرب با دو دست محکم به زانو و پاهایشان می‌زدند و زجه می‌زدند. گونه‌هایشان را چنگ می‌زدند
- زینب میگه با سنگ می‌زدند، ماهارو
بالا سر داداش میگه
هر گذر می‌زدند ماهارو
یک نفر اگر یا حسین میگف، صدنفر می‌زدند ماهارو
با دست میزدن، با لگد میزدن، اما هر کجا کم میکردن
با سپر میزدن ماهارو...
کل سالن از جیغ و ضجه پر شده بود. نگار آهسته می‌گریست. دلش ریش‌ریش میشد وقتی خود را در آن زمان تصور می‌کرد. بودند کسانی که عمداً به او ظلم می‌کردند و این باعث شده بود که بیشتر از قبل درد آن زمان‌ها را حس کند.
- همه دست‌ها بالا، از ته دلتون صدا بزنین... یا حسین! یا حسین!
همه بلند فریاد می‌زدند و می‌گریستند.
- کربلا می‌خوای بسم الله... بگو یا حسین!
مداح می‌خواند و همه سینه می‌زدند. این مداح ایرانی بود. مردها به احترام امام حسین ایستاده بودند، ایرانی و عرب در کنار هم سینه می‌زدند. پس‌زمینه‌ی صدای مداح، صدای بیس‌دار «حسین،حسین» بود که مداحی دیگر می‌خواند.
مداح ،عربی خواند و تعدادی از مردها لباس‌هایشان را در آوردند، دایره‌ای ایستادند و محکم به سر و سینه‌ی خود می‌کوباندند و ضجه می‌زدند
در زنانه، دسته کمی از مردانه نداشت. زنان عرب یک دایره تشکیل داده به صورت‌های خود می‌زدند و بلند حسین می‌گفتند.
نگار با خود فکر می‌کرد که اگر روزی بمیرد، چند نفر به خاطر نبودنش ناراحت می‌شوند؟! حتی اگر خیلی هم باشند بعد از چند روز فراموش می‌شود، خوشِ امام حسین که هنوز برایش دلتنگ می‌شوند، هنوز به خاطر او می‌گریند و با او همدردی می‌کنند.
حداقل دردهایی که کشید جاودانه شدند هرچند هنوز هم هستند کسانی که به ظلمشان ادامه دهند.
ظلم‌دیده‌ها و ظالم‌هایی که هیچ کجا ثبت نمی‌شوند مگر در دادگاه خداوند.
مداح عربی می‌خواند. بوی غذا، مردم را به بیرون حسینیه می‌کشاند ولی فرشید و نگار به عزاداری خود ادامه دادند.
در عزاداریِ عرب‌ها، خبری از موعظه‌های طولانی نیست، آن‌ها عزاداری برای امام حسین را بیشتر ترجیح می‌دهند.
- ای خدا! ما رو کربلایی کن، بعد از آن هر چه می‌خواهی کن... .
نگار هیچ‌گاه به کربلا نرفته بود؛ ولی فرشید عاشق امام حسین بود. او همیشه به همسرش می‌گفت:
- من تو رو در کربلا، از امام حسین خواستم.
با اینکه نگار زیاد در دم و دستگاه امام حسین نبوده ولی یک شب، وقتی که انگار پاهایش فرمان را به دست گرفته و او را به یک هیئت برده برای اولین بار از امام خواسته:
- یا حسین، اگه قراره یه روزی ازدواج کنم یکی از عاشقات رو می‌خوام.
او هیچ‌وقت باورش نمی‌شد که چهار ماه بعد، کسی می‌آید که به عشق امام حسین قمه می‌زده است.
مداح با شور می‌خواند و دایره‌ای عزاداری هر لحظه بزرگ و بزرگ‌تر می‌شود. زنان و مردان آنقدر به سر و صورت و سینه خود می‌زنند که خون جاری می‌شود. یا حسین، یا حسینشان قلب و دل نگار را می‌لرزاند.
به قول شاعر باز این چه شورش است... .
مداح آرام‌تر می‌خواند و همه گریه می‌کنند. درهای حسینیه را می‌بندند. مداح سلام می‌خواند و همه به احترام بلند می‌شوند. بعد از آن همه دوباره می‌نشینند و به عزاداران غذا می‌دهند.
به خاطر کرونا، فقط غذا را داده و می‌خواهند که همه حسینیه را ترک کنند. نگار در میان جمعیت می‌رود و یک تای کفشش که کنار در حسینیه بوده می‌پوشد؛ ولی تای دیگر آن گم شده است.
جمعیت زیاد است و دم در شلوغ، نمی‌تواند یک تای دیگر را پیدا کند! بلاجبار داخل حسنیه می‌رود و روی تخته‌های چوبی که برای نشستن قرار داده بودند می نشیند. دیر شده و فرشید زنگ می‌زند:
- عشقم! کجایی پس؟ من تو ماشین منتظرتم.
- فرشید جون، کفشم گم شده، نشستم خلوت بشه تا دنبالش بگردم.
-چی؟ کفشت رو بردن؟ میخوای بیام دم در؟
- نبردن بابا! کی آخه کفش من رو میبره انقدر داغونه. فکر کنم توی شلوغی شوت شده یه جایی. بیا دم در ببین شاید افتاده باشه توی خیابون! یا می‌خوای صبر کن که خلوت بشه... .
- باشه، خلوت شد بیا.
- باشه، خداحافظ.
نگار نگاهی به غذا می اندازد. چلو قیمه و لوبیا است. غذاهای عرب‌ها با ایرانی‌ها فرق دارد. بعضی‌ها قاشق آورده و غذا می‌خورند. یک ربع صبر می‌کند تا محوطه ی خروج خلوت شود. کفشش نزدیک دم در خروجی اصلی پرت شده است. با خیال راحت به سمت ماشین می‌رود و به سمت خانه بازمی‌گردند.
نقد این داستان از : علی علی‌بیگی
با نام خدا و با سلام خدمت شما دوست عزیز. ظاهراً از نوشته شما برمی‌آید که تازه وارد دنیای نوشتن شده‌اید. قبل از هر چیز باید بدانید به هر نوشته‌ای نمی‌شود اسم داستان نهاد. نویسندگیِ داستان یک علم است. یک دانش است که باید آن را فراگیرید. اینطور نیست که ما قلم برداریم و هرچه به ذهنمان آمد روی کاغذ پیاده کنیم و حاصل کار بشود داستان. نوشتن داستان قواعد خاصی دارد که باید ابتدا آنها را خوب یاد گرفت و سپس با تمرین‌های زیاد بتوان آنها را عملی کرد. برای یادگیری آن اصول شما حتماً باید به کتاب‌های قواعد نویسندگی و یا کلاس‌های نویسندگی مراجعه کرد. اولین پیشنهاد من به شما این است که سعی کنید به کلاس بروید و زیر نظر یک استاد کار نوشتن را ادامه دهید. ضمناً کتاب‌هایی هستند که هر نویسنده باید آنها را بخواند تا قواعد را یاد بگیرد. مانند کتاب «داستان» نوشته «رابرت مک‌کی» و «بیست‌ودو گام نویسندگی» نوشته «جان تروبی». این کتاب‌ها کتاب‌های اساسی برای یک نویسنده هستند. حتماً آنها را بخوانید.
اما اگر بخواهیم وارد نوشته شما شویم باید بگویم نوشته شما یک داستان نیست. اگر بخواهیم طرح داستان شما را دربیاوریم خواهیم دید که اشکال عمده کارتان از طرح‌تان ناشی می‌شود. طرح داستانی شما چیست؟ یک زن و شوهری هستند که ظاهراً تازه ازدواج کرده‌اند. شخصیت زن به شخصیت مرد می‌چربد. پس شخصیت اصلی نوشته شما زن است. اما فقط همین! از این جا به بعد دیگر نوشته شما چیزی ندارد. در نوشته شما فقط یک شخصیت را داریم که تازه با شوهرش ازدواج کرده است.
ببینید هر داستان بر چهار ستون استوار است. باید همه این چهار ستون را داشته باشد. اگر یکی از این ستون‌ها نباشد قطعاً داستان خواهد لنگید. این چهار ستون عبارتند از: شخصیت، هدف، مانع و نتیجه. این چهار مورد را در نوشته شما برسی می‌کنیم. ابتدا شخصیت. هر داستانی موظف است داستان یک شخصیتی را بازگو کند. شما سعی دارید داستان این زن را تعریف کنید. انتخاب شما درست است. اما آیا این زن یا دختر به شخصیت تبدیل شده است؟ وجود شخصیت در داستان یک چیز است و تبدیل شدن آن به شخصیت چیز دیگر است. آیا ما تمامی زوایای این شخصیت را می‌دانیم؟ او در کودکی و نوجوانی که بوده است؟ او به چه چیز علاقه دارد و از چه چیز متنفر است؟ نقاط ضعف و قوتش چه هستند؟ اصلاً جریان آشنایی با همسرش چگونه است؟
همه اینها مخفی است. حتی عشقی که ابراز می‌کند هم خوب درنیامده است. این عشق خیلی شعاری است و الکی قربان صدقه شوهرش می‌رود. به طوری که مخاطب را اذیت می‌کند. کلمه‌های مثلاً عاشقانه قلمبه سلمبه‌ای بین‌شان ردوبدل می‌شود که به ظاهر می‌خواهند عشق به همدیگر را اعلام کنند. ولی ما هیچ عشقی برداشت نمی‌کنیم. عشق با رفتار جلوه‌گر می‌شود. با عمل و با طرز برخورد. نه صرفاً عشقم عشقم گفتن به همدیگر. چخوف داستان‌های بسیار عالی‌ای درباره عشق دارد. حتماً مطالعه کنید. یا شب‌های روشن داستایووسکی و یا کتاب آناکارنینا تولستوی بسیار عالی توانسته‌اند عشق را به تصویر بکشند. حتماً مطالعه کنید. می‌تواند برایتان راهگشا باشد.
مورد بعدی هدف است. هر داستانی باید هدفی داشته باشد. در واقع بهتر است بگوییم هر شخصیتی در داستان باید هدف داشته باشد. شخصیت اصلی داستان شما می‌خواهد چه کار کند؟ به کجا برسد؟ هدفش چیست؟ در طول داستان برای چه تلاش می‌کند؟ هدف لازمه هر داستان است. داستان بی‌هدف مخاطب را اصلاً قانع نخواهد کرد.
چون در داستان شما برای شخصیت صلی هدفی تراشیده نشده است. لذا مانعی هم در کار نیست. مانع آن اتفاقات و حوادثی است که شخصیت در راه رسیدن به هدف دچار آنها می‌شود. آنها سعی‌شان این است که نگذارند شخصیت اصلی به هدفش برسد. و در نهایت به ستون چهارم داستان می‌رسیم که نتیجه نام دارد. چون در نوشته شما هدف و مانعی نیست پس نتیجه هم بی‌معنی خواهد بود. نوشته شما سه ستون از چهار ستون اصلی داستان را ندارد. آن ستون اولی هم قطعاً می‌لنگد و در واقع نمی‌توان گفت که در داستان شما شخصیت هم شکل گرفته است.
نکته دیگری که می‌توانم بگویم این است که هر چیزی را نمی‌شود در مدیوم داستان نوشت. هر سوژه‌ای نمی‌تواند وارد داستان شود. این که دو نفر از خواب بیدار می‌شوند و سریع خودشان را به حسینیه می‌رسانند. آنجا نماز می‌خوانند و گریه می‌کنند و قیمه می‌خورند و تمام! این یک یادداشت روزانه است و چیزی از داستان ندارد. اتفاق خاص و مهمی هم ندارد که بگوییم مخاطب جذبش می‌شود. لذا باید دقت داشته باشید که هر چیزی را نمی‌شود وارد داستان کرد. باید ویژگی‌هایی داشته باشد، شاخصه‌هایی داشته باشد تا ارزش این را داشته باشد که وارد دنیای داستان شود. این را حتماَ مد نظر داشته باشید.
ضمناً باید بدانید که نوشته شما خیلی شعاری است. از دو جهت نوشته شما شعاری است. هم به لحاظ عشقِ سطحی که در جملات و دیالوگ‌های نوشته موجود است و هم به لحاظ مذهبی. هر دو اینها باید تعدیل یابند تا مخاطب آنها را پس نزند. هر چیزی که زیادی باشد در داستان موجب شعار خواهد بود. باید عقاید و باورهای مذهبی در لفافه به مخاطب گفته شود تا مخاطب نیز آن را بتواند هضم کند و از آن لذت ببرد. مانند یک قاشق شکر که اگر یک قاشق شکر را به مخاطب دهی و بگویی بخور آن را نخواهد خورد. ولی اگر همان قاشق شکر را در داخل یک لیوان آب حل کنی و بدهی به مخاطب قطعاً آن را خواهد خورد و از خوردنش لذت خواهد برد. سعی کنید مضمون کار اینچنین باشد. در غیر این صورت مخاطب جبهه خواهد گرفت و کار را پس خواهد زد.
سعی کنید بیشتر داستان بخوانید. رمان بخوانید و سعی کنید داستان‌سازی را یاد بگیرید. از نویسنده‌های روز دنیا و ایران بخوانید. از مصطفی مستور بخوانید. خیلی خوشتان خواهد آمد. هفته‌ای یکی دو فیلم خوب هم ببینید. فیلم‌ها داستان‌ها را به سمت‌تان خواهند آورد. اگر فضاهای عاشقانه را دوست دارید فیلم‌های عاشقانه می‌توانند به شما کمک کنند. هم فیلم‌های ایرانی و هم فیلم‌های خارجی. ضمناً اصولی نوشتن را نیز از کتاب‌ها و از کلاس‌های داستان‌نویسی یاد بگیرید. امیدوارم به آنچه که آرزویش را دارید در نویسندگی برسید. منتظر داستان‌های بعدی‌تان هستم. موفق و سربلند باشید.

منتقد : علی علی‌بیگی

من متولد زمستان 66 ام. در یکی از روستاهای آذربایجان همیشه سرد و برفی. کارشناسی برق الکترونیک در تبریز تمام کردم؛ و در ادامه کارگردانی سینما خواندم. چند داستان کوتاه و فیلمنامه و نوشتن چند نقد و ساخت چندین فیلم کوتاه و فیلم مستند مرا از سال 86 تا به امروز رسانده‌اند. هنوز هم برای سایت ها و خبرگزاری‌ها مطلب، شعر و البته نقد می‌نویسم. داستان، بهانه من برای ادامه زندگی است.



دیدگاه ها - ۱
سارا مرتضوی » 6 روز پیش
سلام این یک داستان کوتاه بود و قصد نداشتم تبدیل به داستانی طولانی شود هدف نشان دادن عزاداری عرب ها و تفاوت انها در عزاداری با امام حسین با ایرانی ها بود با تشکر

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت