صمیمیت عنصر جذاب داستان شماست




عنوان داستان : آذین
نویسنده داستان : عاطفه سهرابی کاشانی

باد خنکی از لای برگ‌های پاییزی چنار حیاط می‌پیچد، از پنجرۀ نیمه‌باز به گونه‌هایم می‌رسد و بیدارم می‌کند. انگار خورشید پاییزی امروز جان بیشتری پیدا کرده است.
کتری را روشن می‌کنم. صدای قُل‌قُل آب کتری و بعد هم بوی چای تازه‌دم، یعنی یک صبح زیبا!
چای خوشرنگی می‌ریزم و می‌گذارم روی میز. تکه نباتی داخل چای می‌اندازم، صدای چِرخ‌چِرخ شکستن نبات درون داغی را با دل جمع گوش می‌کنم. بخار چای بلند می‌شود و در جاده‌ای از تابش آفتاب روی سقف آشپزخانه محو می‌شود. پنجره را بیشتر باز می‌کنم.
دو پسرمدرسه‌ای ده‌دوازده‌ساله به سروکلۀ هم می‌زنند و با شوخی بلند‌بلند می‌خندند. انگارنه‌انگار که تازه ساعت ۷ صبح است. یاد سعیدم می‌افتم؛ همیشه لقمۀ آخرش را میان درگاه منزل می‌گذاشت دهانش و با کفش‌هایی با بند باز می‌دوید در خیابان. انگار همین دیروز بود که ایستاد وسط درگاه و بهم گفت: «اگر راضی به رفتن شدم، فقط به‌خاطر خواستۀ باباست که خودش نیست.» بهش گفتم: «پس خواستۀ من که هنوز هستم چی؟» جوابی نداد. رفت بیرون. از پشت همین پنجره نگاهش کردم. دوست داشتم نگاهش کنم؛ همیشه دوست دارم تمام‌قد نگاهش کنم. از دیروز چهار سال گذشته است.
نبات ازبین رفته، چای غلیظ و شیرین شده. سعید یک‌باره بزرگ شد. شب‌ها و روزهای سخت و بد کم نبودند. تلخی دوری هم ذره‌ای کمتر نشد. هردو سختی کشیدیم، اما او بیشتر. مرد شدن تحمیلش شد و دَم نزد.
مادریِ من هیچ‌وقت شبیه مادریِ مادرهای فیلم‌ها نبوده که بنشینم روی مبل و به پسری که میان درگاه ایستاده است بگویم «آره تو درست می‌گی» و بعد هم برایش گریه کنم که دلش بسوزد. اما من مادر خوبی بودم، یک مادر خوب تنهای لعنتی.
اگر آن روزی که مسعود خدابیامرز با آن صورت استخوانی و آن ریش پرفسوری بانمکش در حیاط دانشکده جلوم ایستاد و گفت «آذین دوستت دارم، هر کاری برات می‌کنم که آب تو دلت تکون نخوره، ‌ولی اذیتم نکن و بهم جواب بده» دلم هری نریخته بود، الآن اصلاً سعیدی در کار نبود که از نبودنش دلم مدام بریزد. شاید هم بود، اما جور دیگر؛ من هم مادر بودم، اما جور دیگر؛ مادری مهربان که تنها دغدغه‌اش صبحانه نخوردن پسر نوجوانش بود.
چقدر هم که نگذاشتی آب توی دلم تکان بخورد، مسعود! از وقتی پی به بیماری‌ پیش‌رونده‌ات بردی، تمام فکر و ذکرت شد رفتن سعید و پیشرفتش در آن‌سوی دنیا. رابطه‌ات با سعید محکم‌تر می‌شد و با من سست‌تر. با مهارتی که من نداشتم، از کنار سرسختی‌ها و لجبازی‌های دوران بلوغش می‌گذشتی و آرامشت را حفظ می‌کردی تا ملال جانت دیده نشود. ولی من مثل تو نمی‌جنگم مسعود! همین چنارها شاهدند که پرچم سفید صلحم بالاست.
صدایی از نزدیک می‌آید، انگار موریانه‌ها داخل چوب صندلی‌ام مهمانی گرفته‌اند. می‌دانم موریانه‌ها فقط به‌سراغ چوب‌هایی می‌روند که نم و تاریک بمانند، بعد به جانش می‌افتند و پوکش می‌کنند.
بخار روی فنجانم دیگر تمام شده. نه، این چای خوردن ندارد. باریکۀ آفتاب رسیده میانۀ اتاق، روی گل‌های زرشکی قالی، باغی ساخته است وسط هال. آدم دلش می‌خواهد بپرد میان گل‌ها و از دنیای دیگری سر بیرون بیاورد.
چای سردشدۀ روی میز وسوسه‌ام می‌کند که بروم چای دیگری بریزم، اما باز نفس‌هام کوتاه شده‌اند. به سرفه می‌افتم. قدرت بلند شدن ندارم. جاسیگاری بزرگ کریستال روی میز که پر است از ته سیگار‌هایی که مثل کرم می‌لولند، حواسم را پرت می‌کند.
یاد آن شبی می‌افتم که مسعود گفت «بهتره کمتر سیگار بکشی، اگر بخوایم بچه‌دار بشیم، هم تو اذیت می‌شی، هم بچه». من هم گفتم «بچه؟! بچه برای چی؟» بله مسعود، خود خودت بودی که جواب دادی «بچه همدم آدمه، روزهای پیری تنها نمی‌مونیم».
صدای زنگ در می‌آید. پردۀ پنجره را کنار می‌ز‌نم. وای، ماری پشت در کوچه ایستاده! چه می‌خواهد اول صبحی؟ یک پاکت زردرنگ در دستش می‌بینم. شبیه پاکت‌‌های اسکن قلب و ریه. نکند مال من است که دیروز موقع برگشتن از مطب انداختمش در جوی آب سر کوچه! حتماً بویی برده. باز گیر ماری افتادم! حوصلۀ نصیحت ندارم.
چرا این‌جوری می‌کوبد به در؟! «آذی جونم، آذین جووون!»
بعداً می‌روم پیشش و با یک کیک سیب از دلش درمی‌آورم. یادم باشد در را که باز کرد، لب‌هام را غنچه ‌کنم و چشم‌هام را ببندم. او هم حتماً مثل همیشه جوری می‌خندد که چال گونۀ راستش پیدا می‌شود و چشم‌های ریزش در صورت تپلش گم. بعد هم می‌گوید «مُرده‌شورت رو نبرن آذین، بیا تو قهوه گذاشتم». من هم همان‌طور که خودم را از لای در چوبی رنگ‌ورورفته‌اش سُر می‌دهم داخل، می‌گویم «دکترم گفته قهوه برای خانم‌های یالقوز خوب نیست». او هم حتماً می‌خندد و دو تا فنجان می‌گذارد در سینی.
اما باشد بعداً؛ الآن اصلاً حس بلند شدن و در باز کردن و حرف زدن ندارم. مهمانی موریانه‌ها هم حواسم را پرت کرده است.
نگاهم را می‌دهم به تابلوی نیمه‌کاره‌ام. حجم بزرگش دریاست، دریایش پس داده زیر ناخن‌هایم، آبی شده‌اند. هنوز صبح است، اما برای من مثل شب می‌ماند. خسته‌ام. سرفه امانم را بریده است. سُر می‌خورم زیر لحاف سفید و خودم را گرد می‌کنم وسط تخت. مسعود هم در قابی نشسته وسط دیوار روبه‌رو، در سکوت تماشایم می‌کند، با همان رنگ‌وروی پریدۀ روزهای آخر. سرم را از زیر لحاف درمی‌آورم و بهش می‌توپم: «چیه؟ منو شکل آدم‌های روی باند می‌بینی؟ آره خب، تو منو داشتی که هر بار با خودت ببری تا آخر اون راهروی سرد و طولانی بخش شیمی‌درمانی. یادته هر بار که می‌رفتیم می‌دیدیم یکی، یکی‌تون دارین کم می‌شین؟ بقیه هم بدون درمان منتظر سوت پایان بودن. به‌قول سرپرستار بخش، اون بیمارها روی باند بودن، آمادۀ پرواز! براشون فرقی نمی‌کرد چه چیز یا چه کسی رو روی زمین جا می‌ذارن!»
مسعود از روی دیوار پایین می‌آید. می‌نشیند روی تخت و شروع می‌کند مثل همیشه با انگشت‌های بلندش روی کمرم به بازی رهبر ارکستر. شروع هر قطعه را با ظرافت خاصی نشان می‌دهد. گاهی نت‌ها را تند اجرا می‌کند و گاهی آرام، گاهی هم با چرخش انگشت اشاره‌اش، زبری مختصری گردنم را قلقلک می‌دهد. از دلپذیری این حال به رعشه‌ای دلچسب می‌افتم. نمی‌فهمم کِی درد در قفسۀ سینه‌ام می‌پیچد و از پشت گردنم پخش می‌شود در تمام سرم، بعد هم قطره‌ای اشک می‌شود و از چشمانم می‌ریزد بیرون. مسعود را دیگر نمی‌بینم. به زحمت پاهایم را از تخت پایین می‌اندازم. دستم را می‌گیرم به پاتختی، چشمم می‌افتد به قوطیِ قرص‌های تمام‌شده‌ام که زل زده‌اند به من. دستی می‌کشم به حجم خالیِ پشت سرم روی بالش. چقدر از نبودن‌ها پُر شده‌ام، آن‌قدر که می‌توانم یک‌جا همۀ این تنهایی‌ها را وسط همین تخت‌ چوبی دونفره بالا بیاورم.
خودم را می‌کشانم دم پنجره. ماری را در قاب پنجرۀ روبه‌رویی می‌بینم که هیجان‌زده تلفنی با یکی صحبت می‌کند و دست‌هاش را در هوا تکان می‌دهد و سمت اتاق من را نگاه می‌کند. حتماً دارد چغلی‌ام را به یکی می‌کند که در خانه بودم، اما در را برایش باز نکردم. دیروز سراغ سعیدم را ‌می‌گرفت. سرک می‌کشید لای عکس‌ها و کارت‌پستال‌ها. نگاه می‌کرد و دلداری‌ام می‌داد که به دلتنگی سعید فکر نکنم و غصه نخورم. دوست احمقم نمی‌داند پسر کوچولوی من هم دلش برای مامانش تنگ شده. مگر این‌طور نیست سعید جان؟ به ماری گفتم مثل پدرت خودرأی و مستقل هستی. نمی‌دانم چرا ماری اصرار دارد که برگردی.
نور آفتاب چشم‌هام را اذیت می‌کند. هرچه هم تنگشان می‌کنم، باز فایده‌ ندارد. حس سبکی دارم، انگار چشم‌هام دارد می‌رود روی‌هم. دلم خواب عمیقی زیر همین آفتاب می‌خواهد.
پردۀ حریر سفیدِ سالن سوار بر باد تاب‌بازی می‌کند و هر بار با پاهای جفت‌شده خودش را می‌کشاند تا وسط گل‌های قالی. یاد مامان ملیحه می‌افتم، یاد آن روزی که با سعید لای ملحفه‌های سفید روی بند رخت حیاط قایم‌باشک بازی می‌کرد. سعید آن‌قدر لابه‌لای ملحفه‌ها دور خودش چرخید و خندید تا سرش گیج رفت و افتاد بغل مامان ملی. خنده‌های سعید هنوز در گوشم هست. قدش هنوز به بالای درگاه نمی‌رسید. مامان ملی هم طُره‌ای از موهای مشکی‌ سعید را پشت گوشش خواباند و رو به من گفت: «آذین مراقب سعیدت باش...». کاش هیچ‌وقت ملحفه‌ها خشک نمی‌شدند، مامان ملی!
با صدای زنگ در به خودم می‌آیم. بوی سوختن کتری خانه را پر کرده است. چطور متوجه نشدم! ساعت چند است؟ کی با مشت به در می‌کوبد؟ نای بلند شدن ندارم. مشت و لگدها محکم‌تر می‌شود. قفل در می‌شکند و خُرده‌های چوب در اتاق پخش می‌شوند. تکه‌های چوب که در هوا پخش شده‌اند، همان‌جا معلق مانده‌اند. سعیدم میان درگاه ایستاده، طوری که می‌شود تمام‌قد نگاهش کنم. ماری هم پشت سرش است با قطرۀ اشکی روی گونه‌اش. خرده‌های چوب به زمین می‌افتند. اشک ماری از گونه‌اش سُر می‌خورد. سعید می‌آید سمت من و بغلم می‌کند. گوشش را می‌گذارد روی قلبم و با گریه سرش را به سینه‌ام فشار می‌دهد. می‌گویم: «پسر کوچولوی من چقدر بزرگ شدی! چه خوب کردی اومدی...» لابه‌لای هق‌هقش می‌گوید: «مامانِ خوشگلم، من نمی‌دونستم... توروخدا بلند شو!» روی زانوهای استخوانی‌اش نشسته، دوباره هم‌قد بچگی‌هاش شده. می‌خواهم مثل همان موقع‌ها سفت بغلش کنم، اما نمی‌توانم. کاش دیروز که می‌رفت، لقمه‌اش را بزرگ‌تر گرفته بودم، کاش محکم‌ می‌بوسیدمش که بیشتر ذخیره‌اش کنم برای حالا! گریه می‌کند، گریه می‌کند و تکانم می‌دهد. نمی‌توانم جواب بدهم.
نقد این داستان از : سعید تشکری
سلام و ارادت برای ارسال داستان آذین

یک داستان خوب و صمیمی نوشته‌اید، با درونمایه‌ی انسانی و لحنی صمیمی. اصلِ داشتنِ یک عنصر جذاب هم داشتن همین لحن در تصویرسازی جهان بیرونی است.‌ داستان شما دارای هوا و جغرافیا است.‌ داشتن مکان و زمان تواما در پیشرفت داستان نقش زیادی دارد. همراه با حرکت قهرمان و چیزهایی که می‌بیند. حس می‌کند. رویدادها توسط پیوستگی‌ها ایجاد می‌شود. آنِ کمی نیست که داستان شما دارد.‌ انسجام و پیوستگی متن از جمله مسائلی است که تحلیلگران متن همواره به آن توجّه کرده‌اند، عوامل انسجام، هماهنگی انسجامی، پیوستگی و همچنین کاربست این نظریه در یک داستان در نتیجۀ عنصر کاربست درست است. با نگاهی به نظریۀ دو زبانشناس بزرگ چون لوکاچ و گادامر در می‌یابیم که با شناخت این الگوی جدید انسجام و هماهنگی انسجامی می‌توان آن را در هر متن- اعم از ادبی و غیرادبی- به کار گرفت؛ نکتۀ درخور توجه آن است که با استفاده از هماهنگی انسجامی می‌توان درجۀ انسجام و پیوستگی متون را از نظر کمّی مقایسه کرد. ویژگی داستان شما پیوستگی روایی است:
«هم‌قد بچگی‌هاش شده. می‌خواهم مثل همان موقع‌ها سفت بغلش کنم، اما نمی‌توانم. کاش دیروز که می‌رفت، لقمه‌اش را بزرگ‌تر گرفته بودم، کاش محکم‌ می‌بوسیدمش که بیشتر ذخیره‌اش کنم برای حالا! گریه می‌کند، گریه می‌کند و تکانم می‌دهد. نمی‌توانم جواب بدهم.» تکانه پایانی داستان هم خوب و به جا نشسته، چون شروع خوبتان. داستانی ملودیک نوشته‌اید، اما مشکل بزرگی که من در این داستان می‌بینم نبودِ زبان داستان است. داستان‌گویی با داستان نوشتن تفاوت دارد. ‌بسیاری از مردم هنر قصه‌گویی دارند، اما توان نوشتن یک کتاب، یا نوشتن به‌طور کلی را ندارند. این دو مقوله یعنی قصه‌گویی و نوشتن در زیر مجموعه نویسندگی قرار دارد و تمام کارهای مربوط به آن نیز توسط نویسنده انجام می‌شود. در حالی که هرچه عمیق‌تر به این دو مقوله نگاه کنید، بیشتر می‌بینید این موضوع حقیقت ندارد.
در واقع تفاوت‌های بسیاری بین این دو موضوع (قصه‌گویی و نوشتن داستان) وجود دارد که برخی از آن‌ها حتی ممکن است مغز شما را منفجر کند. در این نقد می‌خواهیم به برخی از تفاوت‌های کلیدی بین این دو موضوع اشاره کنم و آنچه شما برای دانستن تفاوت دقیق میان قصه‌گویی و نویسندگی نیاز دارید را با ذکر جزییات روشن کنم.
قصه‌گویی نوعی اجراست
احتمالا قابل توجه‌ترین فرق میان قصه‌گویی و نوشتن این واقعیت است که قصه‌گویی شکل‌های مختلفی به خود می‌گیرد و برای مخاطب مانند این است که نوعی تجربه را مشاهده می‌کند. مثلا اگر قرار باشد من درباره آنچه هفته گذشته انجام دادم به شما بگویم، یک داستان را برای شما تعریف می‌کنم، بی‌آنکه چیزی را روی کاغذ بیاورم.
من می‌توانم داستان خود درباره هفته گذشته را بسیار خسته‌کننده تعریف کنم یا آن را با حالتی هیجان‌انگیز بگویم. به این شکل که از زبان بدن خود استفاده کنم، لحن و میزان صدای خود را تغییر بدهم و یا چیزی به حرکات دست و صورتم بیفزایم.
به‌هرحال، در حالی که برای قصه‌گویی امکانات و حالت‌های مختلفی وجود دارد، یک نویسنده باید بداند که امکانات قصه‌گو را در اختیار ندارد.
به گفته دیوید آرنولد، سختی نوشتن این است که شما باید در اغلب موارد به معماری داستان خود وفادار بمانید و یک آغاز، یک میانه و یک پایان داشته باشید، چرا که در این صوت است که تمام قسمت‌های نوشته شما در یک خط داستانی منسجم کنار یکدیگر قرار می‌گیرند.
در واقع در شرایطی که تعامل چهره به چهره کاملا به لحن صدا و حالت بدن بستگی دارد، در نوشتنِ همان داستان باید کاملا برعکس عمل کنید. تصور کنید می‌توانستید هر کلمه از داستان را با همان لحنی بخوانید که مدنظر نویسنده است. در این صورت داستانی که در دست دارید اثری کاملا متفاوت می‌شد. در داستان شما این عنصر به چشم نمی‌آید. نوعی تکلف و عدم صمیمیت شکل یافته است که امیدوارم در بازنویسی کامل شود.

منتقد : سعید تشکری

سعید تشکری نویسنده کارگردان و رمان‌نویس ایرانی متولد ۱۳۴۲ است. ورود او به عرصه هنر از سال 1348 با شرکت در کلاس های خلاق داستان نویسیِ کانون پرورش فکری کودک و نوجوان رقم خورد و در سال 1357به دانشکده هنرهای زیبا راه یافت و در رشته ادبیات نمایشی ...



دیدگاه ها - ۳
عاطفه سهرابی کاشانی » 4 روز پیش
درود و سپاس آقای تشکری همچنین با آرزوی تندرستی و موفقیت
سعید تشکری » 9 روز پیش
منتقد داستان
سلام و مهر در پایان نقد عرض کردم بین صمیمت گفتاری متن وصمیمیت توشتاری تفاوت است. این رودهم اضافه کنم که داستان بسیار خوبی نوشتید. اما بین این دو نگاه تفاوت وجود داره که امیدوارم در آینده مرتفع کنین با ارزوی موفقیت
عاطفه سهرابی کاشانی » 10 روز پیش
درود و عرض ادب خدمت آقای تشکری گرامی ممنون از نقدتان و وقتی که برای داستانم گذاشتید. نقد شما را خواندم که از صمیمت داستانم صحبت کردید، ولی در ابتدا گفتید داستانم از عنصر صمیمیت برخوردار است و انتهای نقدتان فرمودید عنصر صمیمیت شکل نگرفته است. راستش کمی گیج شدم. ممنون می‌شوم این تناقض را برایم شرح دهید مضاف بر این‌که پاراگراف آخر نقدتان را نیز خوب متوجه نشدم. بسیار سپاس‌گزارم.

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت