داستانی را که نتوان جلوی چشم مجسم کرد داستان موفقی نیست




عنوان داستان : روی‌خط‌موساد
نویسنده داستان : کوثر نیک نیا

حرکات دست مسعود را دنبال میکنم؛
چهار انگشتش را ، کف دستانش میکشد.
انگار میخواهد التهاب درونی و لرز دستانش را اینگونه کم کند.
با صدای خانم مرتضوی چشم از مسعود برمیدارم :
_ مشخصات عمران کیانی که خواسته بودید . بفرمایید.
برگه را از او می گیرم، به سرعت و نظرانداز می‌خوانم. چشمانم را منتظر به خانم مرتضوی می‌دوزم که توضیح بدهد.
اشاره ای به برگه‌ها می کند :
_ (عمران کیانی. دانشجوی دکترای شیمی از دانشگاه شهید بهشتی . سه سال پیش وسط ترم ول میکنه و میره. ۲ سال توی امارات بوده. 28 سالشه و متاهله . ولی ظاهرا همسرش ایران نیست. فهمیدیم که برای موساد کار میکنه. هوش فوق العادش اسرائیل رو جذب کرده که بیاد سراغش. بهش پیشنهاد کار روی یه بمب هسته ای توی قرارگاه تل آویو دادن.)

ابروانم را بالا می‌اندازم و به مسعود نگاه‌ می‌کنم.

مسعود دست هایش را در هم قلاب می کند و میگوید:
_طرف آدمیه واسه خودش. الان ایرانه؟
_بله.
نگاهی به پرونده ها می اندازم و می گویم :
-  خانم مرتضوی میتونید ادرس خونه اش رو گیر بیارید؟
_همه تلاشم رو می کنم.
_تا یکساعت دیگه لطفا تحویل بدید. باید بریم برای شناسایی.

خانم مرتضوی میرود و من نگاهی به صورت متفکر مسعود  می کنم:
_تحلیلت چیه؟
_کیانی نخبه‌س و اسرائیل هم دنبالشه. پس باید اطلاعات خوبی راجع به حملات اسرائیل داشته باشه. میتونیم نفوذی بفرستیم یا دستگیرش کنیم . اگه اطلاعات نداشت باهاش‌مثل‌یه‌کِیس‌سوخته‌رفتار‌میکنیم!
ادامه می‌دهد: یکم کار دارم . باید برم . فعلا

و بعد سریع از جایش بلند می شود و به اتاق خودش پناه می برد.
تا بحال اینقدر نگران ندیده بودمش. این کارهایش از مسعود ساکت و کاری بعید است!!!
...
علی هندزفری را در گوشش می جنباند و می گوید:
_ آقا حله! خونه پاکه
و بعد می گوید: با امین و حمیدرضا هماهنگ می کنم.
_ با بچه های عملیات هم صحبت کن؛ چشم ازش بر ندارید.
_ چشم.
♡♡♡
_ چه خبر امین؟
_ هیچی، پسر عمو هنوز آشتی نکرده! نمیدونیم باید چه کار کنیم، شما ایده ای ندارید؟
_ یه بزرگتر باید پادرمیونی کنه! میآم برای پادرمیونی!
_ ممنونم. یاعلی!

امین نفس عمیقی می کشد و نگاهی به خانه‌ی سوژه می اندازد.با‌خودش فکر‌میکند:
کسی‌که‌درهمچین‌خانه ای‌زندگی‌میکند قطعاً سفارش‌شده‌یِ اسرائیل است! اطلاعات‌خوبی‌هم‌دارد! نمیدانم‌چرا آقای موسوی کاری نمی کند.

***
_بله؟بفرمایید؟
_سلام علیکم!من همسایه طبقه بالایی هستم، برای‌سالگرد پدرم نذری پختم. بفرمائید! فاتحه یادتون نره!
_ ممنون خدارحمتشون‌کنه.
امین پایش را لای در می‌گذارد. با کمترین فشاری که وارد می‌کند؛ در باز می‌شود. برخلاف انتظارشان کیانی، خیلی زود تسلیم می‌شود.
•••
_ آقایِ کیانی؟! نخبه‌یِ شیمیِ‌ایران!برایِ‌اسرائیل‌علیه‌کشورخودش‌کار میکنه!
به‌همچین روزی‌فکرمیکردی!؟

سرش‌ را برای لحظه ای روی میز می‌گذارد.
نگاهی‌ می‌کنم و ادامه می‌دهم:
- این‌سِزایِ خائنین به‌ ایرانه! اگه‌با‌ما‌همکاری نکنی؛ با‌ یک سناریو تحویلت میدم به اسرائیل
اونوقت میفهمی که قدرت دست اسرائیله یا ایران !!!

سرش را با شدت بلند می‌کند و حالت داد می‌گوید:
_ ولی‌ما‌؛ بین‌شما یک‌نفوذی‌داشتیم! این‌نشونه‌یِ بی‌اعتنایی شمابه‌افکار نیروهاتونه!

_ اون بیچاره فقط ازسرِ ترس باشما‌همکاری‌کرده‌که‌به‌ سزای کارش میرسه! تو باید نگران خودت باشی!
میدونی‌چندوقته‌سایه به‌سایه‌دنبالتیم؟

و بعد لپ تاپ را جلویش می گذارم و عکس هایی که از طریق دوربینی که در خانه اش کار گذاشته بودیم را نشانش می دهم.

رنگش به وضوح می پرد.
لبخندی میزنم و می گویم: حالا قدرت درست کیه؟

آب دهانش را قورت میدهد، چند بار دهانش را باز و بسته می‌کند ولی صدایی از آن در نمی‌آید.
بالاخره موفق می‌شود با صدایی لرزان حرفش را به زبان بیاورد:
- باهاتون همکاری میکنم!

( پایان )
#عمار
نقد این داستان از : یزدان سلحشور
نگارنده گرامی سلام.
نوشتن داستان پلیسی موفق، نه تنها تجربه‌ی زیستی بالایی می‌خواهد که نیازمند کار پژوهشی وسیعی‌ست تا نویسنده حداقل 6 برابر اطلاعات مورد نیاز برای داستان را، پیش از نوشتن آن آماده کرده باشد. نوشتن «داستان جاسوسی» که از زیرژانرهای مهم ژانر پلیسی‌ست علاوه بر این‌ها، تجربه‌ی عملی در میدان امور امنیتی را هم طلب می‌کند. تا آنجایی که اطلاع دارم ما در جهان، نویسنده‌ی مشهور و مطرحی در این زیرژانر نداریم که تجربه امور امنیتی را -لااقل تا پیش از شروع به کار در این زیرژانر محبوب دوران جنگ سرد- نداشته باشد. مشهورترین نام‌ها در این میان، گراهام گرین و جان لوکاره هستند که آثار گرین، حوزه‌های دیگر را هم در بر می‌گیرد اما لوکاره، به طور خاص در همین حوزه نوشته است و همچنین از تأثیرگذارترین نویسندگان قرن بیستم است. متن شما اسم جذابی دارد: روی خط موساد؛ اما متأسفانه وقتی وارد متن می‌شویم، به همان اندازه جذاب نیست و نشان‌دهنده‌ی عدم تسلط نگارنده بر عناصر داستان [به شکل عام] و عناصر این زیرنوع ادبی [به شکل خاص] است. غیر از آنکه غیابِ تجربه‌ی زیستی و کار پژوهشی زمینه‌ای کاملاً مشخص است؛ برای نوشتن داستان جاسوسی، حتی گرته‌برداری از آثار جاسوسی موفق جهان هم به متن ما ضربه می‌زند چه رسد به اینکه بخواهیم خلاء تجربه و اطلاعات مورد نیاز برای داستان را با گرته‌برداری از سریال‌های «گاندو» و «خانه امن» پر کنیم. به این بخش از متن‌تان توجه کنید:
«_ چه خبر امین؟
_ هیچی، پسر عمو هنوز آشتی نکرده! نمیدونیم باید چه کار کنیم، شما ایده‌ای ندارید؟
_ یه بزرگتر باید پادرمیونی کنه! میآم برای پادرمیونی!
_ ممنونم. یاعلی!»
رمز «پسر عمو» به طور مشخص در چند قسمت «خانه امن» مورد استفاده قرار گرفته است. به رغم اینکه این سریال، تاکنون موفق‌ترین سریال تلویزیونی ایران با محوریت مسائل امنیتی بوده اما فیلمنامه‌اش خالی از ایراد نبوده؛ البته ما با ایرادهای این سریال در اینجا کاری نداریم بحث بر سرِِ آن است که شما به عنوان نگارنده «روی خط موساد» چقدر در این زمینه اشراف داشته‌اید که وارد این حوزه شده‌اید؟ مشکلاتِ کلی متن شما البته منحصر به همین مورد نیست. به این بخش توجه کنید: «برگه را از او می گیرم، به سرعت و نظرانداز می‌خوانم. چشمانم را منتظر به خانم مرتضوی می‌دوزم که توضیح بدهد. اشاره‌ای به برگه‌ها می‌کند: عمران کیانی. دانشجوی دکترای شیمی از دانشگاه شهید بهشتی. سه سال پیش وسط ترم ول میکنه و میره. ۲ سال توی امارات بوده. 28 سالشه و متاهله. ولی ظاهرا همسرش ایران نیست. فهمیدیم که برای موساد کار میکنه. هوش فوق‌العاده‌ش اسرائیل رو جذب کرده که بیاد سراغش. بهش پیشنهاد کار روی یه بمب هسته‌ای توی قرارگاه تل آویو دادن.» دانشجوی شیمی و بمب هسته‌ای؟! واقعاً؟! ممکن است در دنیای جاسوسی [چه جاسوسی صنعتی، چه جاسوسی نظامی و چه جاسوسی امنیتی] از دانشجوی حسابداری هم استفاده کنند اما باید استثناء را در متن طراحی کرد. تا آنجایی که منطق حکم می‌کند و البته اطلاعات جمعی هم منطبق بر همین اصل است در چنین مواردی، دنبال دانشجوی فیزیک هستند آن هم نه هر دانشجوی فیزیکی و نه هر رشته یا میان‌رشته‌ی فیزیکی! [مثل آن است که فیلمنامه‌نویس سریال مشهور Breaking Bad، به جای آنکه شخصیت‌اش را به عنوان دبیر شیمی تعریف کند به عنوان دبیر فیزیک تعریف کند! طبیعی‌ست که در چنین حالتی، کلِ باورپذیری و اساسِ داستانِ این سریال فرو می‌ریخت.] بحث دوم، تفاوت میانِ «دزدی مغزها» با «جاسوسی»‌ست که در اینجا، هیچ توجهی به این تفاوت نشده. مشکلات دیگری هم وجود دارد که باورپذیری متن را زیرِ سوال می‌برد اما مهم‌تر از این‌ها، عدم اشراف نگارنده به مبحث «شخصیت‌پردازی»ست. واقعیتِ امر آن است که ما در کل این روایت، حتی یک «شخصیت» هم نداریم. حتی «تیپ» هم نداریم که به طور کلی معرفِ مأموران اطلاعاتی باشد. فقط «اشخاص» و «نام‌ها» را داریم که حتی در روند نوشتن یک داستان اجتماعی هم، در حکم زدنِ تیر خلاص به داستان است چه رسد به زیرژانر جاسوسی، که شخصیت‌پردازی در آن اهمیت زیادی دارد. «وضعیت» در این متن، قرار است با «گفتگو»ها شکل بگیرد که نمی‌گیرد چرا که کلاً این زیرنوع ادبی، بدون «توصیف» و «حرکت» و «ریتم» کارش را پیش نمی‌رود حتی اگر «گفتگو»های خیلی خوبی هم داشته باشیم. در یک کلام، مثلاً با شیوه‌ی «دیالوگ‌محور» ارنست همینگوی، نمی‌توان داستان جاسوسی نوشت. گفتگونویسی در این زیرژانر [چه حوزه ادبی‌اش و چه حوزه سینما و تلویزیون‌اش] تخصصی جدا می‌طلبد یعنی یک گفتگونویس درام اجتماعی، اصلاً نمی‌تواند همان نوع نوشتن را در این نوع داستان‌ها هم به کار گیرد. مکان و زمان و مهندسی آن‌ها در داستان، در این آثار اهمیت ویژه‌ای دارند که در متن شما شاهدش نیستیم. نام بردن از یک مکان، به معنای استفاده از «مکان روایی» نیست. مکان در دستور زبان یک تعریفی دارد در داستان، تعریف دیگری. در داستان، مکان باید ساخته و «دیده شود» یعنی وقتی شما می‌نویسید: «امین نفس عمیقی می‌کشد و نگاهی به خانه‌ی سوژه می‌اندازد. با‌خودش فکر‌می‌کند: کسی‌که ‌در همچین‌خانه‌ای‌زندگی‌می‌کند قطعاً سفارش‌شده‌یِ اسرائیل است! اطلاعات‌خوبی‌ هم ‌دارد! نمی‌دانم‌چرا آقای موسوی کاری نمی‌کند.» مخاطب باید شاهد چه چیزی باشد از این خانه؟ اصلاً خانه‌ای نداریم که ببینیم و بنابراین کلِ ماجرای آش نذری و پا لای در گذاشتن و وارد خانه کیانی شدن، از دست رفته است:
«_بله؟بفرمایید؟
_سلام علیکم! من همسایه طبقه بالایی هستم، برای ‌سالگرد پدرم نذری پختم. بفرمائید! فاتحه یادتون نره!
_ ممنون خدارحمتشون‌کنه.
امین پایش را لای در می‌گذارد. با کمترین فشاری که وارد می‌کند؛ در باز می‌شود. برخلاف انتظارشان کیانی، خیلی زود تسلیم می‌شود.» داستانی را که موقع خواندن، نتوان صحنه‌هایش را جلوی چشم مجسم کرد انگار که دارید فیلمی را می‌بینید، داستان موفقی نیست.
پیشنهاد می‌کنم برای تسلط بر عناصر داستان، خیلی خیلی خیلی بیشتر از این‌ها بخوانید. داستان خوب هم زیاد بخوانید و هم‌زمان کتاب‌هایی بخوانید که درباره داستان‌نویسی‌ست مثل «عناصر داستان» جمال میرصادقی که در کتابخانه‌های نهاد کتابخانه‌های عمومی کشور هم در دسترس است. منتظر آثار تازه‌تان هستیم. پیروز باشید.

منتقد : یزدان سلحشور

یزدان سلحشور متولد 13 آذر 47 در رشت. شاعر، نویسنده، منتقد[ادبی-سینمایی]، مدرس، ویراستار، روزنامه‌نگار، داور دو دوره جایزه جلال آل‌احمد و دو دوره جشنواره شعر فجر و جوایز ادبی دیگر از جمله جایزه نیاوران



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت