سوژه‌هایی که احتمالاً از ویژگی‌ها و مشابهت‌های جغرافیایی گسترده‌تری برخوردار هستند




عنوان داستان : دو نشان !
نویسنده داستان : لطف الله ترنجی

قایق سینه دریا را می شکافت و بجلو پیش میرفت ، چشمم به گونی بود که کف قایق افتاده بود . بادیدن حرکتی در گونی گفتم :
《 ناصر این ، این یارو انگار بهوش هوندن 》 ناصر به گونی نگاه کردو گفت :
《 دیگه مهم نیستن تا چنددگیگه دیگه میرسیم 》
به دریا چشم دوختم ، دریا آرام بود و گاهی چند مرغ دریایی بروی آمواج آرام دریا می نشستند و چند مرغ پر به آسمان می گشودند . چشمم به کشتی در گل نشسته افتاد . ناصرگفت :
《 آب و آذوقه نهادوم ، فردا هم سر ازنم ، یادت باشن که رو عرشه پیدات نشن تا روز آزادی این پیرمرد 》
به کشتی نزدیک شدیم ناصر سرعت قایق را کاهش داد تا قایق پهلو به پهلوی کشتی قرار گرفت .نردبان طنابی را که از کشتی آویزان بود گرفتم و طناب قایق را به آن گره زدم . بااشاره ناصر حلقه طناب را از کف قایق برداشته از نردبان خودم را بالا کشیده بروی عرشه رساندم . سرطناب را به لوله کمر خم شده قطوری که از وسط کشتی بیرون زده بود بسته و سردیگر طناب را بداخل قایق پرتاب کردم . ناصر سرطناب را به سرگونی گره زد و محکم کرده و سربلند کرد و گفت:
《 بکش بالا مو از پائین کمک هادم 》 طبق دستور او به کشیدن طناب مشغول شدم تا گونی به لب عرشه رسید .گونی را بروی عرشه کشیدم . سرطناب را باز کرده بدست ناصر دادم او به قایق برگشت و طناب را به سبد آذوقه وآب آشامیدنی گره زد . سبد رابالا کشیدم وروی عرشه قرار دادم
ناصر به صورتم اشاره کرد . و گفت :
《 نقاب یادت نره . من فردا سرازنم ، مراقب پیرمر باش مبادا بمیرن که کار خراب بود ، نردبانو بکش داخل 》 سرتکان دادم نردبان را بالا کشیدم و دست در جیب فروبرده نقاب پارچه ای را به صورت ام کشیدم . سبد آذوقه را به قسمت زیرین کشتی منتقل کردم و بروی عرشه برگشتم .پیرمرد داخل گونی دست و پا میزد .در گونی را باز کردم پبرمرد دست و پا و دهان بسته را بیرون کشیدم . پیرمرد لاغر اندامی بود با سری کم مو که دشداشه کرم رنگی برتن داشت . پیرمرد چیزی گفت که برایم نامفهوم بود دهانش را باز کردم و پرسیدم :
《 چی اگی حاجی ؟》 پیرمرد گفت:
《 مو مگر گوسفندوم که ایطوری میکنی 》 گفتم :
《 ابخشی حاجی ، پاهاتو باز اکنوم تا باهم بریم داخل
اینجا خطرناکن 》 طناب دور پاهایش را بازکرده دست زیر بازویش انداختم و اورا از روی عرشه بلند کردم و گفتم :
《 راه بیفت اریم زیر عرشه 》 پیرمرد راه افتاد . از پله ها خودرا به قسمت زیرین عرشه رساندیم . پیرمرد پرسید :
《قبلا اینجا هوندی ؟》 گفتم :
《 نه حاجی برو اون گوش بشین زیادم سوال پرس نکن که اصلا حوصلم نین》 پیرمرد نزدیک دیواره شد و نشست و گفت :
《 آدم دزدی جرمش خیلی سنگینن ادونی چوک؟》 به حرف اش توجه نکردم . هوای زیر عرشه گرم تراز بیرون بود
به ستونی که نزدیکم بود تکیه کردم و گفتم :
《 دوسه روزی مهمون مویی اینجا ، آروم بمون که نه تو اعصابت خوردشن نه مو 》 پیرمر خندید و پرسید :
《 چقدر قراره بهت هادن بابت ایکار خلاف》 گفتم:
《 ۵ میلیون ، اگه نیازوم نبود غلط میکردوم ایکارو انجام بدوم》 پیرمرد پرسید :
《 واسه دارو درمون لازمته یا بدهیت هستن 》 گفتم :
《 هیچ کدوم حاجی برادروم اونسوی هو زندونن برا کار ناکرده ، خرج وکیلشن این پول 》 پیرمرد به دیواره تکیه کرد و گفت :
《 خیلی داغن اینجا ، انگار قابلمه نهادن سراجاق و مارو نهادن داخلش》 پلک روی هم گذاشت .دهانم خشک شده بود و خیس عرق بودم خودم را به سبد رساندم و یک بطری آب بیرون کشیدم و یک کله نیمی از بطری را سرکشیدم و پرسیدم :
《تشنه نین حاجی ، هو تاوا؟》 یک چشم بازکرد به من نگاه کرد پوزخند ی زد و دوبار پلک برهم گذاشت .
دقایقی گذشت . جز صدای برخورد امواج و گاهی مرغان دریایی و خرو پف پیرمر چیز دیگری شنیده نمی شد .
پلک هایم سنگینی می کرد به خودم نهیب زدم :
《 حالا چه وقت خوابه ؟》 به پیرمرد چشم دوختم. خواب امانم نداد پلکهایم روی هم قرار گرفت .
چشم باز کردم . دست و پایم طناب پیچ بود . پیرمرد رو بروی من نشسته مشغول خوردن نان و خرما بود . دست و پا زدم ، متوجه من شد و بلند خندید و گفت:
《 چطوری زندان بان ؟》 سعی کردم دست ام را باز کنم گفت :
《 دست وپا نزن خالو که کاری پیش نابری، اینجا پایان کارته ، مو رو شناختی 》 گفتم:
《 نه حاجی ، مو توبندر هیشکی رو نشناسوم 》گفت:
《 دروغ نگو ، ماتورو اشناسوم 》
گفتم :
《 واقعا !؟》از زیر سفره نان چاقوی بزرگ و پهنی را بیرون کشید و گفت :
《 وقت تصویه حسابن ، وقتشن که تاوان مرگ چوکمو بدی 》 وحشت زده پرسیدم:
《 تاوان مرگ چوک تو!؟ ،مو تا بحال سر مرغم نبریدوم چه رسه به آدمیزاد مو اصلاخلاف کار نیم حاجی》 پیرمرد بلند خندید و دندان های یک درمیانش را بنمایش گذاشت وچاقورا تکان داد . فریاد زدم :
《 حاجی مو قاتل چوک تو نیستوم 》 پرسید :
《 چرا رحمانمو هو دادی ، چرا داغداروم کردی پائیز هیشش بودن ، زنوم دق کردن ، عروسوم ناخوش شدن گوشه کونه افتادن نامرد 》 با التماس گفتم:
《 به امام غریب مو نبودم حاجی کی گوتن ؟》 پیرمرد چاقورا بطرف من نشانه رفت و گفت :
《 همین رفیقت ناصرو گوتن . تو باعث مرگ رحمانوم شدی 》 گفتم:
《 ناصر ؟رفیق مو نین ، سه چهاروزه با او آشنا شدوم .بیکار بودوم .چندروزی بود از مینوب هوندم بندر پی کار چهارشو پیش ازاین تو قهوه خونه لب ساحل رو تخت نشته بودم و توفکر بودوم ازمو پرسید:
《 چتن خالو چرا تو همی ؟》 گفتم:
《 چی اگم خالو بیکاروم . گرفتاروم ودستوم بستن .برادروم او ور گیرن در السد 》 او پول شامو حساب کردن و گوتن فردا ببا همینجا شاید یک کار جونی پیدا کردوم برات . اورفت و صبح هوند و کلی قصه گوتن و وعده دادن تا گوتن یک پیرمردی و میخوام بدزدوم تا از بچه هاش پول بگیروم اینجوری بود حاجی 》 پرسیدم :
《 ناصر چندی تیغت زدن واسه تحویل مو جای قاتل چوکت ، ادونی ، فک اکونوم یک کلک حساب شده بودن .یک نقشه که هم تورو بتیغن هم چک چوکتو 》 پیرمرد گفت :
《 اتونی ثابت کنی تو اونی نین که مودنبالشیم دلیلت هستن که شب چهلو هشتم کجا بودی؟》 گفتم :
《 معلومن ، مو کارت ملیم همرامونه حاجی ، بیا دست تو جیبوم کن کیفمو در آر ببین من حامدوم اهل مینوب》 بزحمت از جا بلند شدم تعادل خودم را نمی توانستم بدرستی حفظ کنم . پیرمرد خودش را به پشت سرمن رساند کیف را از جیبیم بیرون کشید و خودش را روبروی من رساند و آنرا بازکرد و لابلای کیف را جستجو کرد و برگه که روی آن آیه ای از قران نوشته بود بیرون کشید و گفت :
《 په کو این کارت ملی خالو . فقط همینن ؟》 وحشت زده با صدای لرزان گفتم :
《 حتما دیشو از کیفوم خارج کردن تا نتونوم ثابت کنوم کی هستوم 》 به برگه ای که دردست اش بود اشاره کردم و گفتم :
《 همو برگه ثابت اکنه مو شب چهل و هشتوم امسال مغ ابراهیمی هیئت بودوم .تاریخش هستن سید ولی الله به همه دادن دست خط و مهر خودشن 》 پیرمرد به پائین آیه نگاه کردو بادیدن مهر سید ولی الله به من نگاه کردو پرسید :
《 تو مغ ابراهیمی کس وکارت هستن؟》 سرتکان دادم و گفتم ؛
《 بله ، نومزه مو دختر شعبان ملاحین .، امسال به هوای زینبو و رفتوم مغ ابراهیمی شو هم رفتوم تکیه 》
پیرمرد از من فاصله گرفت و گفت :
《 سید ولی الله را اشناسو م از قوم خویشای زن خدابیامرزم هستن مهرشو اشناسوم مرد خدان 》 بفکر فرورفت و بعد از لحظاتی گفت :
《ناصرو از سادگی ما استفاده کردن خالو ، ازما بیست تومن گتن تا مثلا قاتل چوکمو تحویلوم بدن، این نقشه هم نقشه اوبودن تا من انتقام بگیروم او بایک تیر چند نشون زدن حامدو 》 گفتم:
《راحت خودتو کردی توگونی ودادی دست ناصرو به دزدیدن خودت کمک کردی حاجی 》 سرتکان داد و زل زد به من گفتم :
《 دیگه نهوندن اینجا ، الانم در تدارک گرفتن پول از چوکون شمان و روتن به دبی》 نزدیکم شد دست هایم را باز کرد و چاقورا بدستم داد . بند پاهایم را بریدم و گفتم :
《 باید یک فکری برای روتن بکنیم 》 نقاب رااز چهره ام برداشتم و خودم را به بطری آب رساندم . گفت :
《 نخور خالو آلوده ن به دارو 》 گفتم :
《 باید بریم رو عرشه شاید گایگی لنجی گذری مارو دید و نجاتمون دادن . سرتکان داد و هردو خودمان را بروی عرشه رساندیم .و چشم به دریا دوختیم.

مغ ابراهیمی : نخل ابراهیمی روستایی دربین راه میناب و بندر تیاب در استان هرمزگان
روتن: رفتن
گایک: قایق
نهوندن : نخواهد آمد
چوک ، چوکون : پسر ، پسرها
هوند : آمد
هیش : عروسی ، جشن
هو ، ا وو: آب
نقد این داستان از : کیوان سلحشوری‌مهر
عرض درود و ادب دارم، آقای لطف‌الله ترنجی
در ابتدای این نقد تقدیمی، لازم به ذکر است که قرار دادن معانی برخی از واژگان محلی در انتهای داستان، طبعاً نشان‌دهندۀ توجه و سعی ارزشمند مؤلف گرامی [البته منظور از چنین تقدیر، صرفاً پرداختن به ضرورتِ تعبیه زیرنویس در انتهای آثاری است که از واژگان اصیل و ارزشمند بومی کشورمان بهره گرفته‌اند و نه الزاماً رعایت انطباق با ضرورت‌ بومی‌ نوشتن این اثر ارسالی]، در انتقال مفاهیم روایی مورد نظر، مابین متن تألیفی و ذهن مخاطب علاقه‌مند و جستجوگر است؛ درواقع یکی از مشکلاتی که در آثار تألیفیِ برخی از دوستان نویسندۀ گرامی دیده می‌شود، به‌کارگیری صرفِ واژگانی بومی است، آن هم بدون این که با استفاده از زیرنویس، سعی در جذب و گسترش مخاطبینِ غیربومی داشته باشند، وضعیتی که طبعاً با نیت دوستان مؤلف گرامی چندان مطابقتی ندارد و در نتیجه متن تألیف شده، صرفاً با آن دسته از مخاطب‌هایی، ارتباط مفهومیِ صحیح و دقیقی برقرار می‌کند [البته در صورت رعایت ضرورت بومی‌نویسی و مدیریت خلاقانۀ قواعدِ داستان‌نویسی حرفه‌ای] که به زبان رایج در منطقه مورد نظر شخص مؤلف، احاطه کاملی دارند، بنابراین مطابق با همین توضیح مختصر، سعی مؤلف گرامی این اثر ارسالی، در ارائه معانی برخی از واژگان بومی به‌کارگرفته شده، جای تقدیر دارد.
همچنین همان طور که در بالا هم به اختصار مطرح شده است، یکی از ویژگی‌های مهم آثار ارزشمند و ماندگاری که با رویکردی منطقه‌ای و بومی نوشته می‌شوند، انطباق روایت‌پردازانۀ چنین داستان‌هایی با ضرورت‌های روایی موجود در سوژه انتخابی است، چون که به طور معمول و صرفاً با به‌کارگیری برخی از واژگان اصیل و ارزشمند محلی و یا پوشاندن لباسی محلی بر تن کاراکترهای داستان، آن هم بدون این که جریان منطقی و ضروریِ روایت به طرز غیرقابل‌چشم‌پوشی و انکارناپذیری، نیازمند حضور وقایع و کاراکترهای اصلیش در آن منطقۀ مشخص شده از کشورمان باشد، امکان شکل‌گیری متنی روایی، ضرورت‌مندانه، خلاقانه و به دقت تألیف و تنظیم شده، چندان میسر نخواهد شد و در نتیجه مخاطب آگاه و حرفه‌ای به وضوح متوجه می‌شود که چنین داستانی، با اندکی تغییر در پوشش کاراکترها، زبان داستانی و دیالوگ‌های ردوبدل شده، به راحتی قابل شکل‌گیری در هر منطقۀ جغرافیایی مشابه دیگری است؛ طبعاً چنین وضعیتی هم، مورد تأیید شخص مؤلف نیست، چون که بدون شک در ذهنش، نیت روایی ارزشمندش را مطابق با منحصربه‌فرد و مختص بودن داستانش با همان منطقۀ جغرافیایی مد نظرش طراحی و برنامه‌ریزی کرده است.
درواقع و به طور معمول، دلیل بروز چنین مشکلی در آثار برخی از دوستان نویسندۀ گرامی، این است که هنوز مابینِ ایدۀ اولیه و متنی که تألیف شده‌شان، ارتباط ضرورت‌مندانۀ چندان مؤثر و روایت‌پردازانه‌ای ایجاد نشده است و طبعاً در چنین وضعیتی، متن نیازمند تدقیق، بازنگری و تصمیم‌گیری منطبق‌تر و مؤثرتری است تا شخص مؤلف گرامی، مطابق با ضرورت‌سنجی مورد نظرش، بازنویسی برنامه‌ریزی شده‌تر و منطبقانه‌تری را [در مورد نحوۀ صحیح و دقیقِ اجرای «فضاسازی»‌ها، «واقعه‌پردازی»‌ها، «کاراکترگزینی»ها، «شخصیت‌پردازی»‌ها، «کنش»‌ها، «واکنش»‌ها و...]، مورد بهره‌برداریِ مدیریت شده‌تری قرار بدهد و یا این که با تصمیم‌گیری متفاوت و تعیین‌کننده‌ای به «بازآفرینی» متن مبادرت کند تا داستانی تقریباً غیربومی [منظور این است که گرچه مکان وقوع حوادث داستانی در برخی از آثار، مشخصاً به منطقۀ خاصی از کشورمان تعلق ندارند، اما به طور کُلی، با ویژگی‌های جغرافیایی برخی مناطق مطابقتی نسبی دارند، به طور مثال، داستان‌هایی که در مورر وقایع مرتبط با نواحی مرزی و یا ساحلی نوشته می‌شوند] را تألیف کند که مکان وقوع حوادث ضروریش، الزاماً به منطقۀ خاصی از کشورمان تعلق نداشته باشد، اما در عین حال به لحاظ واقعه‌پردازی، شخصیت‌پردازی، طرح و توطئۀ داستانی و ...، از امکان انطباق نسبی با مکان‌های جغرافیایی مشابه دیگری برخوردار باشد.
همچنین لازم به ذکر است که گاهی از اوقات هم، در برخی از داستان‌های بومی که به طرز منطبق و ضرورت‌مندانه‌ای انتخاب و تألیف می‌شوند، الزاماً همیشه هم ضروری نیست که برای اثبات بومی بودن داستان و باورپذیری عملکرد رواییِ کاراکترها، آن قدر واژگان بومی در متن گنجانده شود که زبان داستانی متن، به دلیل ترکیب صرفاً گسترده و هنوز مدیریت نشدۀ واژگان فارسی و بومی با یکدیگر، ناخواسته موجب صرفاً نامفهوم شدن متن ‌شود؛ درواقع یک نویسندۀ خلاق و دغدغه‌مند، با ضرورت‌سنجی منطبقانه و بهره‌مندی حداکثری از قواعد مؤثر روایت‌پردازی حرفه‌ای، در صورت مواجهه با سوژه‌ای جذب‌کننده، تعمیم‌پذیر، تأمل‌برانگیز و با ویژگی‌های ضرورت‌مندانۀ بومی‌نویسی، به راحتی می‌تواند که به تألیف اثر روایی متفاوت و منحصربه‌فردی مبادرت کند که [به دلیل وجود فضا‌سازی‌هایی منطبق، ملموس و باورپذیر، ارائۀ شخصیت‌پردازی‌هایی همزادپندارانه و منطبق با ویژگی‌های فرهنگی رایج در آن منطقۀ جغرافیایی و اجرای واقعه‌پردازی‌هایی منسجم، منطقی، متصل‌کننده، پیشبرنده و مطابق با ظرفیت‌های روایی سوژه انتخابی] نه تنها چندان نیازی به استفاده گسترده [و احتمالاً مدیریت نشده] از واژگان بومی منطقۀ جغرافیایی مورد نظر ندارد، بلکه حتی در صورت ترجمه شدن هم، به راحتی قادر به برقراری ارتباط رواییِ تأمل‌برانگیز، تأثیرگذار و ماندگاری با مخاطبین ساکن در دیگر کشورهای جهان داشته باشد، مخاطب‌هایی که گرچه اطلاعات چندان زیادی از فرهنگ، سنت‌ها و باورهای اصیل و ارزشمند کشورمان ندارند، اما به طرز باورپذیرانه و همزادپندارنه‌ای از طریق مطالعه همین گونه داستان‌های منطبق و به دقت تألیف و مدیریت شده، به شناخت دقیق و مؤثری از فرهنگ کشورمان می‌رسند.
درواقع منظور از مطالب مطرح شده تقدیمی، توجه به نحوۀ تألیف این اثر ارسالی است که وقایع ضروری و تعیین‌کننده‌اش، احتمالاً هم قابل وقوع در سایر مناطق مشابه جغرافیایی کشورمان هستند، همچنین سوژه اصلی داستان که بر محور «آدم‌ربایی» و «انتقام» تنظیم شده است، احتمالاً بدون دریا و کشتی و...، در مکان‌های دیگری هم قابل رخ دادن هستند و هم به دلیل استفاده گسترده و هنوز مدیریت نشده از واژگان ارزشمند محلی [به ویژه از نیمه‌های روایت به بعد]، متن را به سمت نامفهومی نسبی سوق پیدا کرده است، به گونه‌ای که حتی مراجعه مخاطب جستجوگر به بخش زیرنویس متن هم [برای درک هرچه صحیح‌تر و دقیق‌تر روایت]، چندان برایش مشکل‌گشا واقع نمی‌شود، در حالی که «بدنه توصیفی متن» به راحتی قابل ارائه روایت‌پردازانه از طریق زبان رایج و «معیار» داستانی است و «بدنه دیالوگ‌نویسی متن» هم به راحتی قابل ارائه از طریق زبان «محاوره»‌ای رایج در کشورمان است؛ البته لازم به ذکر است که تقریباً حجم قابل توجهی از گفتگوهای ارائه شده در این اثر ارسالی [علاوه بر نامفهومی نسبی در برخی از موارد و به ویژه از نیمه دوم متن به بعد]، به دلیل ضروری بودن و ایجاد مطابقت با قواعد دیالوگ‌نویسی حرفه‌ای توصیه در متون آموزشی معتبر و مرتبط، نیاز به تدقیق، تصمیم‌گیری و همچنین برخی از چشم‌پوشی‌های احتمالی، به تنظیم مجدد و مؤثرتری نیاز دارند.
همچنین لازم به ذکر است که اسم انتخابی این اثر ارسالی «دو نشان !»، به دلیل تقویت وجه جذب‌کننده و متفاوت بودن، تأمل‌برانگیزی، متصل‌کننده و پیشبرنده بودن در «سیر متوالی، ضروری و منطقی روایت»، نیاز به تدقیق و تنظیم بیشتری دارد تا حتی‌الامکان در اولین مواجهه مخاطب با اثر، از وجه ترغیب‌کنند‌تر و تأثیرگذارتری برخوردار شود [که البته پس از تنظیم دقیق‌تر و مؤثرتر اسم انتخابی، نوبت به تنظیم نحوۀ برنامه‌ریزی روایت‌پردازانۀ اثری منسجم‌تر و پیشبرنده‌‌تر می‌رسد]؛ از سویی دیگر، استفاده از علامت [!] در مقابل اسم انتخابی [مطابق با قواعد تعریف شدۀ ویرایشی رایج، بیشترین کاربردش، اعلام «تعجب» و یا «مخاطب» قرار دادن است]، چنانچه که هر یک از این دو ویژگی مد نظر مؤلف گرامی اثر بوده است، هنوز چنین کارکردهایی، در نحوۀ نام‌گذاری این اثر ارسالی، به مرحلۀ چندان مؤثر و مشهودی نرسیده است.
البته علی‌رغم تمامی موارد مطرح شده، لازم به ذکر است که یکی از ویژگی‌های قابل توجه در نحوۀ تألیف این اثر ارسالی، سعی در «نشان» دادن رخدادهای ارائه شده از طریق شیوه روایی دقیق و جزءپردازانۀ «توصیف پویا» است، دقت نظر ارزشمندی که به طور معمول، موجب قابل تصورتر شدن رویدادهای روایی متن می‌شوند: «...، حلقه طناب را از کف قایق برداشته...، سر طناب را به لوله کمر خم شده قطوری که از وسط کشتی بیرون زده بود...، به سر گونی گره زد و محکم...، نقاب پارچه‌ای...، طناب دور پاهایش را بازکرده، دست زیر بازویش انداختم...، هوای زیر عرشه گرم‌تر از بیرون بود، به ستونی که نزدیکم بود تکیه کردم...، دهانم خشک شده بود و خیس عرق بودم خودم را به سبد رساندم و یک بطری آب بیرون کشیدم...، جز صدای برخورد امواج و گاهی...، پلک‌هایم سنگینی می‌کرد...، از زیر سفره نان چاقوی بزرگ و پهنی را بیرون کشید...، بلند خندید و دندان‌های یک‌درمیانش را به نمایش گذاشت و چاقو را تکان داد...»؛ آفرین بر شما، درواقع چنین رویکرد توصیفی مؤثری، تقریباً تا نیمه‌های متن ادامه دارد، اما بعد از آن به دلیل حضور گستردۀ برخی از دیالوگ‌هایی که هنوز از وجه چندان ضروری و یا حداقل مؤثری، جهت اتصال و پیشبرد روایت برخوردار نشده‌اند، حضور مؤثر توصیف‌پردازی‌هایی ضروری به طرز مشهودی کم‌رنگ شده است، وضعیتی که جهت برطرف شدن و ایجاد «انسجام روایی» حداکثری و مفهومی‌تر شدن روند شکل‌گیری روایت، به تدقیق و برنامه‌ریزی مجدد و داستان‌پردازانه‌تری نیاز دارد تا روایتی یک‌دست‌تر، تأمل‌برانگیزتر و تأثیرگذارتر به مخاطب مشتاق و جستجوگر ارائه شود.
دوست نگارنده گرامی، امیدوارم که مطالب مطرح شده تقدیمی، مورد عنایت بزرگوارانه‌تان قرار گرفته باشند، منتظر خوانش داستان جدیدتان هستم. با آرزوی موفقیت روزافزون و با سپاس و احترام بسیار

منتقد : کیوان سلحشوری‌مهر

کیوان سلحشوری مهر/ متولد تهران 1351 خورشیدی/شاعر،نویسنده،منتقد،مدرس 1- همراهی و همکاری با انجمن شعر و داستان حوزه هنری گیلان از سال 1370 به بعد. 2- مجری و عضو هیئت امنای داستان حوزه ی هنری گیلان از سال 1377 و برگزار‌کننده و عضو هیئت داوران مسابقه ...



دیدگاه ها - ۴
لطف الله ترنجی » سه شنبه 20 مهر 1400
سلام ممنون از محبت شما خوشحالم که دوستان بسیار دقیق به نقد کارهای من و سایر دوستان می پردازند. انگار پیام من باعث سوتفاهم شده قصد من گرفتن راهنمایی از شما بود که محبت کردید بازم ممنون پایدار باشید
کیوان سلحشوری‌مهر » سه شنبه 20 مهر 1400
منتقد داستان
عرض درود و ادب مجدد دارم، جناب آقای لطف‌الله ترنجی فرهیخته و بزرگوار، بابت لطف بزرگوارانه‌ و صبورانه‌تان، صمیمانه تشکر می‌کنم، بدون شک یکی از مزایای بسیار ارزشمندِ همکاری با «پایگاه نقد داستان»، همین افتخار آشنایی با دوستان بزرگوار و فرهیخته‌ای چون شما نویسنده خوش‌ذوق و پرتلاش است. با آرزوی موفقیت روزافزون و با سپاس و احترام بسیار
لطف الله ترنجی » شنبه 10 مهر 1400
سپاس از راهنما ئی شما . واقعیت این است که من همیشه و همین حالا بیشتر علاقه مندم داستانی نوشته که فرامرز باشد که چند داستان کوتاه و بلند هم نوشته ام . اگر داستانی از مرز گذشت . هر خواننده داستانی در هرکجای دنیا بتواند با آن ارتباط برقرار کند . امیدوارم به آنجا برسم . درمورد جغرافیا ی محل داستان عرض می کنم من بااین واژه ها ی بومی زندگی کرده ام بومی جنوب نیستم من بهتراست بگویم مارکوپلو وار در مناطق مختلف زندگی کرده و با زبان و گویش ها ی بسیار آشنا شدم . حرف زدم .نوشتم خواندم .سرودم . شنیدم . شاید باورش سخت باشد من و همسرم گاهی ناخواسته در طول روز از واژه های بومی و لهجه های مختلفی درروز برای گفتگو یا پیش برد کار استفاده می کنیم . استفاده از واژه های بومی و لهجه ها را دوست دادم درکارم بگنجانم . فکر می کنم این یک نوع خدمت است به هم وطن نانم که مدتی در خدمتشان بودم و به من محبت کرده اند . حق باشمااست نقدشما بجااست منتقدین پایگاه را من در چند گروه می بینم گروهی که تک ضرب رفتن براصل ماجرا را می پسندند گروهی وسواس در توصیف کوچکترین حرکت های کاراکتر وضعیت مکان و زمان مدنظرشان است گروهی بیش از آنچه لازم باشد به شخصیت پردازی دقیق هر کاراکتر معتقد هستند . و.. هرچند خوشبختانه این امر موجب خشنودی است . اما گاهی فکر میکنم . سرگردان میشوم . که کدام روش برای نگارش داستان بهتراست . شخصیت پردازی . توصیف کامل . تک ضرب رفتن سراصل مطلب. یا چیدمان لحظه های ناب و بکر فقط . باعرض پوزش .
کیوان سلحشوری‌مهر » یکشنبه 11 مهر 1400
منتقد داستان
عرض درود و ادب مجدد دارم، جناب آقای لطف‌الله ترنجی فرهیخته و بزرگوار، ضمن تشکر بابت پیام صادقانه و صمیمانه‌تان، بایستی عرض کنم که یکی از ویژگی‌های یک داستان‌نویس خلاق، قاعده‌مند و مجرب، برنامه‌ریزی روایت‌پردازانه و استفاده مدیریت شده از عناصر ضروری داستانی، به میزان لازم و مطابق با ظرفیت‌های تعمیم‌پذیر سوژه انتخابی است، درواقع هر یک از ویژگی‌های ضروری، مانندِ تنظیم سیر توالی حوادث ضروری، پیرنگ، فضاسازی، توصیف‌های داستانی، کاراکترگزینی دقیق، شخصیت‌پردازی، زبان معیار، ایجاد کشش روایی، دیالوگ‌نویسی حرفه‌ای و...، کارکرد مهمی و تأثیرگذاری در داستان‌نویسی حرفه‌ای دارند و طبعاً دوستان نویسنده صبور و خلاق گرامی، به مرور و با کسب تجربه‌اندوزی و مهارت‌آموزی پیگیرانه، صبورانه و روزافزون، در تنظیم و مدیریت این ویژگی‌های ضروری در هنگام شکل‌گیری آثارشان از اقبال روایت‌پردازانه‌تر و مؤثرتری برخوردار می‌شوند؛ طبعاً من هم صرفاً مطابق با همین شیوه تجربه‌اندوزی و مهارت‌آموزی و همچنین با بهره‌گیری از سال‌ها تدریس در کلاس‌ها و کارگاه‌های داستان‌نویسی، به تجزیه و تحلیل روند شکل‌گیری آثار ارسالی و ارائه نقدهای آموزشی می‌پردازم و خدای نکرده به هیچ وجه قصد قانع کردن شما و یا هیچ دوست بزرگوار دیگری را ندارم و طبعاً اتخاذ تصمیم نهایی، مبتنی بر پذیرفتن و یا نپذیرفتن توصیه‌های آموزشی ارائه شده، صرفاً بر عهده خود مؤلف گرامی اثر است، همچنین چنانچه که به فرمود‌ه‌تان: «...، اما گاهی فکر میکنم . سرگردان میشوم . که کدام روش برای نگارش داستان بهتراست . شخصیت پردازی . توصیف کامل . تک ضرب رفتن سراصل مطلب. یا چیدمان لحظه های ناب و بکر فقط...»، دچار تردید در انتخاب و پذیرفتن بهترین و مؤثرترین روش ممکن شده‌اید، همان‌طور که همیشه در نقدهای تقدیمی، خدمت تمامی دوستان نویسنده گرامی، توصیه و تأکید می‌کنم، به کتاب‌های آموزشی معتبر داستان‌نویسی حرفه‌ای مراجعه کنید و صادقانه عرض کنم که حداقل من، به جز استفاده از متون آموزشی معتبر، خوانش آثار داستانی موفق، ممارست نوشتاری و اعتماد به نقدهای آموزشی منتقدین ادبی، هیچ گونه مسیر راحت‌تر و کوتاه‌تری را برای کسب موفقیت در داستان‌نویسی حرفه‌ای نمی شناسم، البته لازم به ذکر است که ضمن احترام به تصمیم‌تان، صادقانه و صمیمانه عرض می‌کنم که بدون شک شما در طی مدت زمانی که برای «پایگاه نقد داستان» آثارتان را ارسال می‌کنید، حتماً نحوه نقد نوشتنِ تمامی منتقدین مجرب و فرهیخته این مکان آموزشی را به خوبی می‌شناسید و به راحتی می‌توانید که در هنگام ارسال داستان، برای سردبیر فرهیخته و بزرگوار پایگاه نقد داستان، پیام بگذارید تا به جای ارسال داستان‌تان برای من، نقد داستان‌تان به سایر همکاران مجرب و ارجمندم سپرده شود که مورد تأییدتان هستند. با آرزوی موفقیت روزافزون و با سپاس و احترام بسیار

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت