دونگی حساب کردن ساندویچ داستان!




عنوان داستان : زنگ انشا
نویسنده داستان : زینب زنگی آبادی

زنگ انشا بود
معلم انشا جلسه قبل از بچه ها خواسته بود که انشایی درباره اینکه در آینده میخواهد چه کاره شوند بنویسند.
معلم رو به دانه کرد و گفت:دانه، لطفا انشای آینده ات را بخوان.
دانه دفترش را برداشت و شروع به خواندن کرد:
من میخواهم در آینده بتوانم درخت خوبی بشوم و میوه های زیادی تولید کنم و سرانجام به یک باغ تبدیل شوم‌.
معلم از دانه تشکر کرد و خواست بنشیند.
سپس نوبت کرم بود.
کرم شروع به خواندن کرد:
من میخواهم زیباترین پروانه‌ی دنیا باشم. روی گل های بنفشه و رز و نرگس بشینم و از بوی آنها لذت ببرم.
میخواهم خانه ای در یک گل نیلوفر کنار رود بسازم و در آن زندگی کنم. میخواهم هر روز صبح با صدای دلنشین آب بیدار شوم.
خانم معلم از انشای زیبای کرم تشکر کرد و از نفر بعد خواست انشای خود را بخواند.
قناری شروع کرد:
من میخواهم در آینده به یک باغ بزرگ و زیبا بروم و هر روز صبح آواز بخوانم و با قورباغه ها هم بازی شوم.
میخوام هم با جیرجیرک ها و قورباغه ها گروه سرودی ایجاد کنم.
معلم به قناری گفت:عالی بود، امید وارم بتوانی قورباغه هارا راضی کنی که با جیرجیرک ها همکاری کنند.
صدای زنگ به صدا در آمد و کلاس شیرین انشا تمام شد.
نقد این داستان از : یزدان سلحشور
خانم زینب زنگی‌آبادی سلام.
اینکه شما در سن 12 سالگی می‌نویسید و سعی هم دارید که داستان بنویسید، به خودیِ خود یک امتیاز است، اما این کاری‌ست که برای موفقیت در آن، باید زیاد خواند و زیاد هم یاد گرفت. کلاً کار داستان‌نویسی با «کم» میانه‌ای ندارد! البته با «خیلی زیاد» هم میانه‌ای ندارد یعنی داستان مثل خورشِ قدیمی‌ها نیست که می‌گفتند مهمان که برسد مشکلی نیست آب خورش را زیاد می‌کنیم! همین که کوتاه می‌نویسید خوب است ولی در همین کوتاه‌نویسی هم باید به «شخصیت داستانی» برسید. در «متن» شما معلم و بقیه، فقط «اسم»اند. نکته مهم این است که در زندگی واقعی، اشخاص، «اسم» دارند یا «شغل» دارند و با همین «اسم» و «شغل» شناخته می‌شوند و آدم‌ها فرصت دارند که با فرصت زیاد، همدیگر را بشناسند و وقتی هم که شناختند دیگر از حالت «صاحب شغل» و «صاحب اسم» در می‌آیند و به «شخصیت» بدل می‌شوند یعنی به کسانی که ما آشنایی کاملی با آنها داریم؛ خُب ما در داستان چنین فرصتی نداریم! تعداد کمی کلمه داریم که باید با نوشتن آنها، خیلی زود مثلاً «معلم» تبدیل به «شخصیت» بشود یا «دانه» یا «قناری» تبدیل به «شخصیت» بشوند؛ یعنی چی؟ یعنی اینکه این «معلم» مثل هر معلم دیگری نباشد. ما ظاهرش را در داستان ببینیم. رفتارش را ببینیم. اگر قرار باشد همه‌ی معلم‌های دنیا یک‌جور رفتار کنند که می‌شوند ربات! ما که دوست نداریم معلم داستان‌مان مثل این آدم‌آهنی‌های توی فروشگاه‌های اسباب‌بازی، دائم تکرار کند: «درستو بخون! وگرنه Fire، Fire!» آدم‌ها هیچ کدام‌شان مثل هم نیستند به همین دلیل است که این «ناظم» با آن «ناظم» فرق دارد این «مغازه‌دار» با آن «مغازه‌دار» فرق دارد. حالا سؤال این است که اگر در «متن»، ما «آدم» نداشتیم و به جایش «دانه» و «قناری» و «قورباغه» و... داشتیم باز هم باید از آنها شخصیت بسازیم؟ جواب، به شدت بله است! چون قناری و قورباغه و جیرجیرکی که قرار است در گروه سرود مدرسه بخوانند یعنی رفتارشان و گفتارشان مثل آدم‌هاست پس باید مثلِ آنها تبدیل به شخصیت شوند. «آلیس در سرزمین عجایب» را خوانده‌اید؟ فیلم و کارتون‌اش را حتماً دیده‌اید البته کتاب‌اش خیلی بهتر از فیلم و کارتون‌اش است و با همه‌شان هم فرق دارد. آنجا هم نویسنده کتاب لوئیس کارول با موجودات مختلف، داستان‌اش را نوشته اما همه‌شان را بدل به «شخصیت» کرده: «آلیس در سراشیبی لب آب، کنار خواهرش نشسته بود و کم‌کم داشت از بی‌کاری خسته می‌شد. یکی دو بار، نگاهی به کتابی که خواهرش می‌خواند انداخته بود اما آن کتاب نه عکسی داشت و نه گفت‌و‌شنودی و آلیس فکر کرد: «کتابی که نه عکس دارد و نه گفت‌و‌شنودی به چه درد می‌خورد؟» پس فکری از ذهنش گذشت (البته تا آنجا که می‌شد، زیرا گرمای آن روز تابستان مغزش را کرخت می‌کرد) آیا لذت ساختن یک تاج گل مینا به این می ارزد که برای چیدن گل ‌از جایش بلند شود. [یک جنبه شخصی به «آلیس» اضافه می‌شود که همین تنبلیِ قابل توجه‌اش است که برای چیزی که دلش هم می‌خواهد، حالِ بلند شدن از جایش را ندارد! همه‌ی ما، مواقعی همین طور هستیم، نیستیم؟!] در همین اندیشه بود که ناگاه یک «خرگوش سفید» با چشمان صورتی، دوان‌دوان از کنارش گذشت. چیز عجیب و غریبی در کار نبود و برای آلیس اتفاق فوق‌العاده‌ای نبود که خرگوشی زیر لب به خود بگوید:«وای، خدایا، خدایا، دیرم ‌شد!» (آلیس چون بعدها در این باره فکر کرد پذیرفت که بایستی از این اتفاق تعجب می‌کرد اما در آن لحظه به نظرش کاملاً طبیعی آمد). [اینجا همان نقطه‌ای‌ست که نویسنده سعی می‌کند خرگوش‌اش با هر خرگوش دیگری در دنیا فرق داشته باشد. انصافاً هم من از موقعی که سن شما بودم و این داستان را خواندم تا الان، خرگوشی این شکلی را نه در کتابی دیدم نه در خواب نه در واقعیت!] با این حال، هنگامی که خرگوش ساعتی از جلیقه‌اش بیرون آورد و به آن نگاه کرد و دوباره با عجله به راه افتاد، آلیس از جا جستی زد. زیرا ناگهان متوجه شد که تا آن وقت خرگوشی را ندیده بود که جلیقه داشته باشد و ساعتی از جیبش بیرون بیاورد. [می‌بینید! حالا، هم خواننده داستان، هم شخصیت اصلی داستان که «آلیس» باشد در تعجب کردن با هم شریک می‌شوند. به این می‌گوییم «دونگی حساب کردن ساندویچ داستان»! یعنی هم خواننده داستان، هم شخصیت داستان، پول ساندویچ‌شان را می‌دهند ولی در لذت با هم غذا خوردن شریک می‌شوند!] آلیس که به‌‌شدت کنجکاو شده بود، در میان کشتزارها به دنبال خرگوش به راه افتاد و خوشبختانه سر بزنگاه خرگوش را دید که ناگهان در لانه‌ای بزرگ، زیر چپری ناپدید می‌شود.» این شبیه کردن رفتار «غیرِ انسان‌ها» به «انسان‌ها» فقط در همین بخشِ رمان لوئیس کارول اتفاق نمی‌افتد در همه‌ی بخش‌هایش دیده می‌شود و از این جهت، غیر از آنکه برای هر خواننده‌ای اعم از نوجوان یا بزرگسال، خواندن‌اش لذت‌بخش است، برای هر کسی هم که می‌خواهد داستان‌نویسی یاد بگیرد یک «کلاس آنلاین» است. به این بخش «آلیس در سرزمین عجایب، بیشتر دقت کنید چون چیزهای عجیب را خیلی باورکردنی و عادی نشان می‌دهد: «...کرم ابریشم و آلیس مدتی در سکوت یکدیگر را برانداز کردند تا بالاخره کرم نیِ قلیان را از دهان در آورد و بی‌حال و خواب‌آلود رو کرد به آلیس. «تو کی هستی؟» شروع دلگرم‌کننده‌ای برای گفت‌وگو نبود. آلیس مِن و مِن کرد که «راستش… درست نمی‌دانم قربان. یعنی نمی‌دانم الان کی هستم. یعنی… فقط می‌دانم صبح که بیدار شدم کی بودم. ولی از صبح تا حالا چند بار عوض شده‌ام.» کرم ابریشم عبوس گفت: «منظور خودت را توضیح بده.» -«متأسفم قربان، ولی نمی‌توانم منظور خودم را توضیح بدهم چون… چون من خودم نیستم. می‌فهمید؟» -«نمی فهمم.» -«ببخشید که نمی‌توانم بیشتر توضیح بدهم.» سعی داشت مؤدب باشد. -«از قضا خودم هم نمی‌فهمم. این همه عوض شدن در یک روز گیج‌کننده‌ است.» کرم ابریشم گفت: «نیست.»...» [واقعاً عوض شدن برای کرم ابریشم می‌تواند گیج‌کننده باشد؟ کرم ابریشم، الان کرم است و بعدش، تبدیل به پروانه می‌شود بنابراین اصلاً «عوض شدن» برایش چیز عجیبی نیست. به همین دلیل است که گفتگویش با «آلیس» تا این حد، باورپذیر و عادی‌ست.] پیشنهاد می‌کنم برای پیشرفت در داستان‌نویسی حتماً این کتاب را بخوانید یا با ترجمه دکتر حسن هنرمندی [که خودش شاعر و منتقد ادبی بود] یا با ترجمه زویا پیرزاد [که نویسنده موفقی‌ست]. منتظر آثار تازه‌تان هستیم. موفق باشید.

منتقد : یزدان سلحشور

یزدان سلحشور متولد 13 آذر 47 در رشت. شاعر، نویسنده، منتقد[ادبی-سینمایی]، مدرس، ویراستار، روزنامه‌نگار، داور دو دوره جایزه جلال آل‌احمد و دو دوره جشنواره شعر فجر و جوایز ادبی دیگر از جمله جایزه نیاوران



دیدگاه ها - ۱
ابوالفضل سالاری » 10 روز پیش
نقد های آقای سلحشور واقعا خوندنی هستند. با حوصله و دقت و نکته سنجی بالایی نوشته شدن . من الان ترغیب شدم رمان الیس رو بخونم

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت